ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام
امروز همسری برای دوم برای مصاحبه کاری تشریف بردند کرج.  من خیلی نگران این کار هستم . همش از خدا میخوام خیلی زود یه کار سومی رو سر راهش قرار بده که شرایط بهتری داشته باشه و قید این کار بزنه. آخه این کار به طور اجباری 60 ساعت اضافه کاری داره و حقوقش هم فقط یه مقدار ناچیز بیشتره. 
نگرانم که با این حجم زیاد کار همسری اذیت نشه، خدایی نکرده بیمار نشه و تازه احتمالا دیگه کمتر هم میبینیم. چون صبح زود هم سرویس میاد دنبالش و باید بره کرج. الان با همه خستگی هاش وقتی میاد خونه کلی به من کمک هم میکنه و خوبی کار فعلیش این هست که ساعت دقیقی برای رفتن به محل کار نداره. میتونه مرخصی بگیره ولی این کار جدید این طوری نیست:(
چه کنیم که برای ادامه زنگی نیاز به پول هست.  خدا جونم به ما و همه جوونا کمک کن کار مناسب با درآمد مناسب داشته باشن. 
موندم اصلا چه بر سر زندگیمون میاد وقتی مجبور باشه حدود 6 صبح بره و مثلا 7 غروب بر گرده:(  شایدم بدتر. تازه 5 شنبه ها هم فولتایم باید کار کنن. چطوری هست که بعضی آدما و بعضی رشته ها انقدر راحت پول در میارن؟ و مثلا فرد متعهد و وظیفه شناسی مثل همسر من با این همه تلاش بعد 2 سال یه همچین شرایطی داره؟؟
تو این موقعیت باید دنبال خونه هم بریم. قبل از عید که دیدیم از پس این اجاره های زیاد برای یه خونه کوچیک و دوخوابه تو یه محله آبرومند بر نمیایم...ببینیم حالا چی پیش میاد.

به همسری نگفتم که ته دلم راضی نیستم بابت کار جدیدش. چون احساس میکنم خیلی ذوق داره. نمیدونم انگار از محیط کار خوشش اومده. کاش حداقل شرایط کاریش بهتر بود.
از الان دلم براش تنگ شده. 
اگه من با استاد راهنمای فعلی کار نمیکرم یا اصلا دکترا نمیخوندم میتونستم کار کنم و یه درآمد ناچیزی داشته باشم تا کمتر به همسری فشار بیاد و نگران نباشه. اون وقت حالا شدم سربار...:(  اصلا مردم چطوری زندگی میکنن و خونه دار میشن وقتی فقط آقا کار میکنه؟ میشه؟

در مقابل من و همسرم تو فامیل زوج هایی داریم که برعکس ما ادامه تحصیل ندادن و رفتن تو بازار. خیلی زندگی هاشون بهتر از ماست. اونا زندگی میکنن و ما به زور میگذرونیم. برای ما همش درس و کار و خستگی هست و برای اونا کار و تفریح و تفریح...

درسته خودمون این راه انتخاب کردیم، ولی دیگه اینقدر سختی هم ظلمه. حداقل یه آینده روشنی در انتظار آدم باشه که انگیزه داشته باشیم برای ادامه مسیر. 
به ترمی که گذشت فکر میکنم. هر بار میگم کاش میتونستم از دکترا خوندن انصراف بدم. چون استاد راهنمای بنده خیلی سختگیرن و من احساس میکنم دیگه توانش ندارم. بعد با خودم میگم بقیه چی میگن؟ بدتر از همه این که در صورت انصراف باید کلی جریمه پولی به دانشگاه بدیم! بقیه میتونن کار کنن یا به زندگیشون برسن و درس بخونن اما با استاد من تقریبا نشدنی هست. از نظر ایشون دانشجو فقط و فقط باید درس بخونه و اصلا هم در نظر نمیگیرن که اینجا ایرانه. بارها و بارها اشکم دراومد...اخلاق خاصشون و انتظارات غیرمعقول هم که بماند. 

خیلی دلم برای همسرم تنگ میشه... خدایا خودت میدونی که چقدر مهربون، خیرخواه، پر تلاش و مومن واقعی هست. تو که شاهد هستی خیرش به همه میرسه. به همسرم سلامتی و قدرت و اراده ای بده تا بتونه بهترین تصمیم ها رو بگیره و از پس عمل به تصمیماتش بر بیاد. به من هم  توان بده که بتونم همسر بهتری براش باشم. کمکمون کن که فقط به خودت میشه توکل کرد. 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

باید مثبت نگر باشم. ان شالله اگر خیر باشه همسری کار جدید میپذیره و طبیعتا هم شرایط کاریش به مرور بهتر و بهتر میشه:) منم از این دوران نهایت استفاده رو میبرم و بعد از این همه تلاش با شرایط خیلی خوبی فارغ التحصیل میشم و یه کار خیلی خوب خواهم داشت که هم همسر و مادر خوبی باشم و هم در اجتماع حضور پررنگی داشته باشم. هرچند مادیات مهم نیست، ولی امیدوارم با کمک خدا از این نظر هم شرایط بهتری در پیش خواهیم داشت...
روزای خیلی قشنگ زندگی ما هنوز نرسیدن:) باید از مسیر رسیدن به مقصد و از عشقی که داریم لذت ببریم....

درستش اینه که بالایی ها رو پاک کنم، ولی فعلا میزارم باشن. خدایا خودت کمک کن امیدمون از دست ندیم و فراموش نکنیم که هستی و همیشه میمونی.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 8 تیر 1395
مهتا
انقدر فراموشکارم که تو دعا هم کم میارم. همیشه فرصت کم میارم. درست مثل امتحان های مدرسه و دانشگاه، شب قدر هم تا میام دعا کنم میبینم مراسم شروع/تموم شده........ 
یعنی میشه شب 23 ام بخشیده شده باشم؟ هم چنان حس میکنم خیلی دورم از خدا و دلم خیلی براش تنگ شده... هنوز دلتنگ حس و حالم در سال های گذشتم. انگار انقدر گناه کردم تو این سال ها که دیگه لیاقت هم کلامی با خدا رو ندارم:( 
کاش بتونم مثل قبل روزام با دعای عهد و زیارت عاشورا شروع کنم..هر روز قرآن بخونم و کلی تو خیریه ها کمک کنم..هر چی گذشت اینا کمرنگ تر و کمرنگ تر شد...
دیشب بعد مدت ها منم یه مقدار خیلی ناچیزی تو مراسم مسجد دانشگاه  قبلی کمک کردم...البته خودم  دیگه نتونستم جوشن کبیر بخونم ولی دلم به این خوش میکنم که پام حساب میشه ان شالله. 



پ. ن. یکی از بچه ها رو دیدم که از سوییس برگشته بود. چقدر نگاهشون متفاوته. الان ازدواج کرده و همه هم و غمش این بود که بتونه بره آمریکا برای ادامه تحصیل، کار و زندگی ... خیلی از شرایط مالی خودش و همسرش تو ایران ناراضی بود. 

امروز تعطیل هست و همسری سر کار نرفتن. یعنی رکورد خواب زدیم! تا ساعت 1:30 خوابیدیم. البته زودتر بیدار شدم اما از بس هوا گرم هست شدیداً حس خفگی دارم و نمیشه کاری کرد...
دیشب خواب دیدم نمره یکی از دوستام که خیلی دوسش دارم تو یکی از درس ها 9 میشده و استاد به من گفتن که دادن 18.5، بعد من تو خواب ذوق مرگ شدم  برای این دوستم! این مدت خیلی استرس نمرات داشتم و این خواب خیلی بعید بود. نمیدونم معناش چیه؟ تازه کلی هم تو خواب استاد با من خوب برخورد کرده بود. در حالی که فعلا خیلی از دست هم عصبانی هستیم. همون دوستی که باردار بود:) 30 خرداد فارغ شد و یه پسر خوشمل به دنیا آورد. خیلی اذیت شد ترم گذشه.





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 تیر 1395
مهتا
امتحانم رو که بی نهااااااایت بد دادم و البته بی نهایت آسون بود. کلا من همش نشستم دقیق اثبات و قضیه خوندم و اصلا از اثباتا سوال نیومد.  در حد تعریف قضیه اومد و همین طور سوال سخت از تمرین ها که من اصلا حل نکرده بودم. خیلی متفاوت بود با اون چیزی که من انتظار داشتم و البته متاسفانه آسون. یعنی بی آبرو شدم ............کاش حداقل یه خانوم دیگه تو کلاس بود تا میتونستم باهاش صحبت کنم و میفهمیدم امتحان قراره چجوری باشه. همه آقا بودن و من کلا پرت بودم از همه چی:( درس هم از دانشکده ریاضی گرفته بودم و کلا خیلی بی اطلاع بودم از همه چیز............

شب 4 شنبه یعنی بعد امتحان رفتیم شمال.  حدود ساعت 1:30 رسیدیم خونه مامانم اینا. سحر هم همونجا بودیم. کلا دو تا افطار و 2 تا سحر شمال خوردیم. هر دو افطار هم به همراه کل فامیل دعوت بودیم. یکی منزل خاله ی همسرم و دومی منزل عموش. یه سحر هم خونه مادرشوهرم بودیم. هر وقت میریم شمال اوضاع همینه. مرتب مهمانی پشت مهمانی. دوره پشت دوره. خانواده همسرم تمام وقتشون رو با دوره های مختلف پر کردند. 1. دوره های دو هفته ای بین خواهر برادرا که چون همه بزرگ شدن تعدادشون هم کم نیست. کلی زحمت داره تهیه غذا برای این همه آدم. اون هم با وسواس واصولی که خانواده مادرشوهرم دارن. خیلی جزئی نگرن و زندگیشون پر از قوانینه. درست مثل خانواده هایی که تو فیلمای قدیمی انگلیس نشون میده و همه باید یه سری قواعد رعایت کنن. از دوره های دیگشون اونایی که من یادم هست: 2. دوره تفسیر قرآن خانوادگی که توش از کوچیک تا بزرگ هر کدوم موظف هستن چند تا آیه مشخص از قرآن بخونن و چیزی که از تفسیرهایی که خوندن فهمیدن بیان کنن. 3. دوره ای که با اقوام خانواده مادریشون دارن جهت صله رحم. البته این دوره ی آخری زنونه هست. 4. دوره با اقوام خانواده پدریشون. 5. دوره با خانوم های فامیل شوهرشون. 6. دوره ای که یه مشاور بالینی میاد و براشون صحبت میکنه. این مشاور بالینی یه زن و شوهر هستن که روان شناسن و آقاهه استاد دانشگاه آزاد هست. از دوستان خانوادگیشون هستن و همیشه مرتبا کل خانواده بهشون برای مشاوره مراجعه میکنن. یه سری دائمی میرن و یه سری فقط وقتی مشکل دارن. 7. دوره ای که خودشون خواهرها با یه عده دیگه از خانوم ها هر بار در مورد یه موضوع خاصی بحث و تحقیق میکنن  مثلا مدیریت زمان! و عمدتا مسائل مذهبی و شبهات و ..... یعنی کل زندگیشون تو رفت و آمدن. این ها به کنار . الان که ماه رمضون هست نه ولی معمولا تابستان و بهار تقریبا هر هفته! همه ی فامیل مادری جمع میشن تو یه ویلایی در سنگده ..... خیلی خانواده خوبی هستن. این ارتباط ها باعث شده که خیلی همدیگر بیشتر درک کنن و جالب اینجاست که در عین صمیمیت زیادشون خیلی رسمی با هم رفتار میکنن و اصلا وارد حریم زندگی هم نمیشن. کلا تو خانوادشون همه یه حریم خصوصی بزرگ دارن و خیلی از سوال ها و حرف های عادی تجاوز به حریم خصوصی دیگران محسوب میشه. سنگده هم خانم ها تا صبح با هم سر یه موضوع خاص بحث میکنند! و در طول روز هم این بحث با آقایون انجام میشه حالا یا همون موضوع و یا یه موضوع دیگه. مثلا موضوعاتی مثل این که ویژگی های اخلاق خوب چی هست؟ دوست دارید مهموناتون چطور برخورد کنن و چقدر تو آشپزی بهتن کمک کنن؟ از چه رفتارایی بدتون میاد؟ ارتباط زن و مرد نامحرم تا چه حد قابل قبوله؟ اعتماد به چه معنایی هست؟ و مسائل مذهبی و اخلاقی دیگه....بی نهایت جزئی نگرن و اصلا این سوالات ساده به جاهایی کشیده میشه که باور کردنی نیست. گاهی همدیگر و نقد میکنن و کلا خیلی این بحث ها جالبه. 
یه چیز خوب دیگه این که از کوچیک تا بزرگ به جز مادربزرگ خانواده همه با هم بازی میکنن. بازی های دسته جمعی و گروهی....مثلا پانتومیم  و کلی هیجان انگیز میشه این بازی ها. 

قرار بود بنویسم این چند روز چطوری گذشت که به اینجا رسیدم!! در هر صورت ما بعد افطار رفتیم خونه تا هر چه زودتر راه بیافتیم به سمت تهران . اما تا ماشین حرکت کنه حدود 11:30 شد و عملا شب قدر تو جاده بودیم. قبل سحر دوتایی قرآن به سر کردیم و سریع چند بند از دعای جوشن کبیر خوندیم. بعد هم الویه ای که مامان جون داده بودن و سالاد میوه رو به عنوان سحری میل کردیم.

بردارزادم خیلی با من دووست شده. اصلا از بغل من پایین نمیاد. خیلییییی دوسش دارم. همین الانم دلم براش تنگ شده. کلی ذوق زده بود و با همه بای بای میکرد. فکر میکرد با خودمون میبریمش دد:) ولی نمیشد بیاریمش تهران. به قول مادرم ده شیفت شمال همکاری میکنن و باز هم از پس بزرگ کردنش بر نیومدن. همه خستن و هر شیفت با خستگی تمام بچه رو تحویل میده به نفر بعدی.........

امیدوارم از شب های قدری که در پیش هست بیشتر بتونیم استفاده کنیم. 
هم چنان سرم شلوغه و هزار کار عقب افتاده دارم. در ضمن دنبال خونه هم هستیم. خیلی وقت پیش قراردادمون تموم شده بود اما نتونسته بودیم خونه مناسب پیدا کنیم و پول صاحبخونه هم آماده نبود. این شد که چند ماه وقت گرفتیم. حالا کم کم باید دوباره شبا از این خونه به اون خونه بریم. 
خدا کنه بتونیم یه خونه مناسب و آبرومندانه پیدا کنیم. همسری هم تکلیفش مشخص نیست. ممکنه خیلی زود شرکتشون کلا تعطیل شه چون 2 نفر اصلی شرکت دارن برای مهاجرت میرن آمریکا و کانادا. یعنی خانواده هاشون رفتن و الان فقط خودشون تهرانن. دارن کم کم جمع و جور میکنن تا برای همیشه از ایران برن و حالا طبیعتا شرکت تعطیل میشه و همسری بیکار. متاسفانه زمانش مشخص نیست. ممکنه 1 ماه آینده این اتفاق بیافته و یا چند سال طول بکشه. رو این حساب همسری رزومه فرستاده یکی از زیرمجموعه های مپنا تو کرج. شرایطش متوسط هست . یه سری مزایا داره و یه سری معایب . اما نکته اینجاست که اگه کار همسری اونجا درست بشه طبیعتا ما باید خونمون عوض کنیم و رو این حساب موندیم چه کنیم. 
دعا کنید زودتر تکلیفمون روشن بشه.........................

کلی تو اقوام همه خانوم ها باردارن. دخترخاله ی من که 2 سال از من کوچیکتره- عمه ی همسرم-دختر عموش که یه 4 سالی حداقل از من کوچیکتره- زن داییش  که هم سن من هست و داییش هم هم سن خودش- دخترخاله پدرشوهرم- یه دایی دیگش هم که تازه بچه دار شدن. خلاصه همه کلی من دعوا میکردن که تو چرا بچه دار نمیشی:( از اون طرف خودشون هم میگفتن البته ما دوست نداریم این طوری که سال ها هیشکی باردار نمیشد الان یهو سونامی راه افتاده تو هر جمعی چند تا خانوم باردار هست. همسری هم که میگه اگه بخوایم بچه دار بشیم باید کارای دانشگاهت یجوری تنظیم کنی که بعدش اصلا نری. مقالاتت بفرستی قبل به دنیا اومدن بچه تا بعد 1 سال مرخصی جوابشون بیاد و دفاع کنی. اصلا هم باور نمیکنه که شدنی نیست. الان دانشکده ما عمدتا بچه ها ترم 10 تا 12 دفاع میکنن در حالی که مجردن و تمام وقت هم میان دانشگاه:(  تازه کلی هم رزومه هاشون قوی بوده.
منم میگم این طوری که تو میخوای یا باید قید درس بزنم یا قبول کنی که بعد 14 ماهگی، برای بچه 3 روز در هفته پرستار بگیریم. چون برای 3 روز در هفته به استادم تعهد دادم... اصلا کسی من درک نمیکنه. خیلی بده که تو فامیل همسرم از نزدیکانشون یا بچه ها سنشون کمه و بزرگترها هم زیاد تحصیلات آن چنانی ندارن و اصلا شرایط ما رو درک نمیکنن. انگار ما داریم تهران وقت تلف میکنیم و همش میگن که چی؟ تهش چی میشه مثلا درس میخونید. هیئت علمی که احتمالش پایینه و ... دوست دارن ما هم تمام وقت کار و زندگی رو ول کنیم و فقط در تمام مهمانی ها شرکت کنیم. اصلا هم نمیگن آخه همسری چقدر مرخصی بگیره. دائما همسری مرخصی میگره برای این مهمونی ها و کارای دانشگاهش .... اون وقت همه هم شاکین که شما کم میاین و ... از اون ور هم مادر پدر من برعکس شاکی ان که چقدر زیاد میاید شمال و جاده خطرناکه. همش هم مجبورید نصف شب بیاید و برید که یکم بیشتر بتونیم بمونیم و کمتر بقیه شاکی باشن. و تازه پدرم هم اصرار داره که تمرکزتون روی کار و درس بزارید که ما دوست داریم موفقیت شما رو ببینیم. درست عکس خانواده همسرم که تنها دنبال یه زندگی خیلی خیلی آروم هستن در کنار اعضا خانواده و اصلا هم به نظرشون هیچ چیز تو دنیا به هیچ وجه ارزش این نداره که یکم از هم دور بشن و اصلا دنبال پیشرفت نیستن چون حاضر به پرداخت بهاش نیستن...........




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 5 تیر 1395
مهتا
دو روزه که دارم با شدت زیاد درس میخونم و با امروز میشه 3 روز...
اما فک کنم به بخش اعظم امتحان احتمالا نرسم حتی نگاه سطحی بندازم. 
خدا جونم به خودت توکل میکنم. من پیش همسری رو سفید کن. خیلی کمک کرده و زحمت کشیده. کاش حداقل نتیجه راضی کننده باشه تا یکم خستگی هاش در بره.
بابت همه چی شکر خدا جونم....
از حدود یه هفته قبل ماه رمضون مرتب دارم امتحان میدم و سمینار...وقت سر خواروندن هم ندارم:(
البته یه چند روزی این وسط خالی بود ولی توانی برام نمونده بود...
بدتر از همه این که اصلا معلوم نیست بعد این همه زحمت نتیجه خوب باشه:(

دلم گرفته.  حس میکنم خیلی خیلی دور شدم از خدا. اصلا نتونستم از این ماه عزیز استفاده کنم....همش امتحان و استرسش ....خوابم هم کاملا بهم ریخته. کلا تا بیدار بشم میشه 11:30- از اون طرف تا 2 منگم! بعد شبم  بعد سحر میخوابم، این دو روز که 5:30 و 6:30 صبح خوابیدم. یا خوابم میاد، یا خستم یا گرسنه...
کاش زودتر این امتحان تموم بشه، مثل قدیما رو سجاده نماز صبح خوابم ببره....دلم میخواد یه سفره شیک افطار بندازم برا همسری ککلی ذوق کنه... فردا هم البته قراره بریم شمال. یعنی بعد امتحان دیگه نیستم خونه که بتونم سفره شیک بندازم:( هرچند انقد کار رو سرم ریخته که بازم باید بدوم برای این دانشگاه مسخره که دیگه حسابی خستم کرده
صدای گریه های نوزاد همسایه میاد و من با خودم میگم ای کاش مادر بودم و وقتم با فرشته های کوچیکم میگذروندم. اصلا این دنیای خسته کننده و پر استرس فعلی رو دوست ندارم. من احساساتی رو چه به درس خوندن...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 تیر 1395
مهتا
دو روز کامل بود که از همه چی ناامید شده بودم..خیلی احساس بدی داشتم
حتی نمیتونستم به شوشو بگم چون میدونستم ناراحت میشه. دیشب تا دیروقت با همسری حرف میزدم. عاااااشق حرف زدن با همسری ام. هیچ وقت چیزی برای گفتن نداریم. معمولا فقط برمیگردیم به خاطرات خواستگاری و اولین روزهای محرمیت....دیشب همسری نصیحتم کرد. حرفاش خیلی به دلم نشست. ولی بازم نمیتوستم یه چیزی رو بهش بگم. نیمه شب بود که دیگه گفتم. خیلی سبک شدم وقتی تو بغلش گریه کردم. انگار تمام باری که رو دوشم بود زمین گذاشتم.
چقدر خوبه که چنین همسر مهربونی دارم که گاهی نصیحم میکنه. خدایا خودت حافظش باش...بی نهایت شکر.
و حالا دوباره امروز احساس میکنم زندگی جریان داره و غصه اتفاقات بد گذشته رو نمیخورم. میخوام تمام تلاشم کنم تا آینده بهتر باشه و بعد فقط به خدا توکل کنم:)




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 خرداد 1395
مهتا
من و همسری روز معلم با هم ازدواج کردیم. البته نه به مناسبت روز معلم:)، تولید حضرت فاطمه در اون سال با روز معلم یکی شده بود.........
برای همین هم همسری همیشه یادش هست، اما امسال درست شب سالگرد ازدواجمون یادش رفت و وقتی من بهش یاداوری کردم گفت پس فردا جشن میگیریم. شروع کرد به بهانه آوردن...قربون مهربونیش برم.
متاسفانه سرم شلوغ بود و هیچ کدوم از برنامه هام نتونستم اجرا کنم:( یه سری اتفاقات ناخوشایند هم افتاد و کلی دلخور شدم الکی، اما همسری فرداش با یه دسته گل خوشکل، رز هلندی و گل مریم و یه جعبه که توش 4 تا دسر ویژه و زیبا بود اومد که البته دو تا از دسرها هم تا رسیدن به منزل کله پا شد:)
در هر صورت من خجالت زده کرد. دستش درد نکنه. 
برای استادها هم که هر کدوم یک جعبه خیلی شیک شکلات بردم. جعبه از جنس چوب بود و اصلا معلوم نبود شکلاته. بنده خداها اولش فک کردن چه هدیه ارزشمندی گرفتم:) البته گرون هم بود خیلی به نسبت شکلات...
استاد ارشدم خیلی خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد و گفت بهترین هدیه براش این که گاهی بهش سر بزنیم و البته موفقیت من .........

دلم میخواد از خیلی چیزا بنویسم. گاهی دوست دارم تک تک لحظاتم ثبت کنم. فکر میکنم همین چیزای عادی هم ممکنه در آینده برام حسرت بشه. منم که حافظم ضعیف... میترسم فراموش کنم.
مثلا این که دیشب همسری تو شام  و نهار درست کردن کلی به من کمک کرد. برنج خودش شست. البته وای به حال من و خودش که انصافا مردونه و بی دقت میشوره. تو برنجمون هم کرم اقتاده. آخه اشپزخونه ما پنجره نداره. هر چقدر هم که تلاش میکنیم همش تکرار میشه. امروز باید برنج با طعم کرم بخوریم:(!!!
گوجه ها رو برای شام شست و کلی تو ریز کردنشون کمک کرد. دستش درد نکنه. اینا رو مینویسم یادم نره:) همیشه قدردان باشم.

اوضاع درسیم افتضاح هس همچنان. کلی دارم برای درس خوندن تلاش میکنم.  و با کلی تلاش میانگین ساعت مطالعم شده روزی دو ساعت. البته 1 ساعت هم به طور میانگین کلاس دارم. تازه این با وجود کمک های زیاد همسری هست...نمیدونم بقیه  خانم ها چطوری از پس زندگی و کار بر میان. البته 80 درصد مشکلات من ناشی از رفت و آمدهای همیشگیمون به شهرستان هس.
کلی تو راهیم تا برسیم. بعد هم که میایم خستم. اونجا هم وقت نمیشه کاری کرد. همش درگیر رفت و آمدهایی و در جبران نبودن ها...
انقدر هفته پیش ناامید شدم که با خودم میگفتم وقتی من الان از پسش بر نمیام اگه یه روزی مامان بشم چی! کلا پشیمون شدم. حس میکنم توانش ندارم. هنوز نمیتونم به کسی نه بگم و دایم از برنامه هام عقبم. من عاشق اینم که با همسری دوتایی بریم بیرون، هر نوع تفریح دو نفره. بعد از 3 سال از عروسیمون زیاد محقق نشده. آرزوهام همه مونده تو دلم. چون وقت نداریم و تا یه اپسیلون وقت به زور پیدا میشه میدوییم میریم شهرستان...........

امتحانات پایان ترم نزدیکه. خدا کنه آبروم حفظ بشه. خیلی نگرانم.

الان که اینا رو مینویسم خواهرم رفته آزمایش خون بده برا ازدواج:) ان شالله که خیر باشه. امیدوارم خیلی خیلی خوشبخت بشه.
خداجونم دوستت دارم. شکر...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395
مهتا
چند روز گذشته میزبان خانواده همسر بودیم. برای شام شب اول لوبیا پلو و چیکن استراگانوف  درست کردم. ناهار قرمه سبزی و شب بعد هم از بیرون غذا آوردیم. ناهار بعدی هم دسته جمعی مهمان بودیم منزل پسرعموی همسرم. یک سر هم کافه نخلستان رفتیم. 
همه چیز خیلی خوب بود اما نمیدونم چرا خیلی دلم گرفت.
با شوشو سر لباس بحثم شد و از اونجایی که طاقت دیدن یه لحظه ناراحتیش ندارم سریع سعی کردم همون کاری انجام بدم که دوست داره. ولی تو دلم موند. جدیدا عشقم زود عصبانی میشه و سرم داد میزنه:( همه چی خراب شد. یه روزی که می بایست کلی خوش بگذره پر از غم و غصه بود. 
حق هم داره. آخه واقعا خسته میشه و کار و درس و زندگی خیلی بهش فشار آورده. منم همین طور. خیلی کم کاری میکنم تو کارای خونه...

نمیدونم چرا اینجوریم. مثل بچه ها که وقتی غصه دار میشن خودشون هم نمیدونن چشون شده منم گاهی واقعا نمیفهمم مشکلم چیه. حالا آقای عزیز هم اصرار داره که بیا صحبت کنیم و حل کنیم مسئله رو. منم که همش فقط در تلاشم جلوی اشکام بگیرم که نبینه. نمیتونم تو اون حال حرف بزنم. و معتقدم بهتره که تو اون حال حرف نزنم، چون عصبانی هستم و چیزایی میگم که از ته دل باور ندارم و خیلی همسری میرنجونه. تازه واقعا دلم نمیاد چیزی بگم که احساس میکنم ناراحت میشه. همه دنیا روسرم خراب میشه اگر با حرفام برنجونمش و این طوریه که هیچ وقت نمیتونم مستقیما در مورد غصه هام باهاش صحبت کنم. 

حتی نمیتونم تو این وبلاگ بنویسم، چون میدونم گاهی یواشکی میای و به اینجا سرک میکشی:)
.
عموی همسر مرد موفقی هست و خیلی همه خانوادشون قبولش دارن. چون کلی دست بقیه رو گرفته و مشکل اشتغال خیلی ها رو حل کرده. منزل پسرعموش هم ولنجک بود.  همه چیز بی نهایت شیک و با کلاس بود. از ظرف ها گرفته تا غذا و دسر و خود منزل و لوازم منزل. راستش خیلی خجالت کشیدم. همش پیش خودم میگم یعنی خانم پسرعموش در مورد ما چی فکر میکنه. وقتی اومدن منزل ما، ما رو شب قبلش خبردار کردن و خیلی آمادگی نداشتیم. دست تنها هم بودم. تمام تلاشمون کردیم ولی حس میکنم به اندازه کافی خوب نبود. یعنی در مقایسه با مهمانی اون ها خوب نبود. خونه ما یه جایی تقریبا غرب هست که از نظر شمال شهری ها جنوب شهر محسوب میشه. یه مجتمع قدیمی با تراس و ظاهری قدیمی. نمیدونم وقتی خونمون دیدن تو این محله و با این شکل و شمایل چی فکر کردن. 
کلا خیلی خجالت کشیدم. یعنی تمام مدت مهمونی فقط داشتم خجالت میکشیدم.....


کسی میدونه آدم وقتی دلش میگیره باید چه کار کنه تا دلش باز بشه؟ برا کسی که دلش زیاد میگیره و همیشه تنهاست تو خونه میپرسم؟؟؟؟




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 31 مرداد 1394
مهتا
بعد از مدت ها (حدود 2 ماه)  امروز مجددا ورزش آغاز کردم. با نرم افزار خوب runtastic
امیدوارم این بار بتونم بهش پایدار بمونم و تغییرات خودم و محیط من ازش جدا نکنه.
شکرت خدا جونم....




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 31 تیر 1394
مهتا
وقتی مردها اهل ابراز احساسات نیستن و از طرفی همسر عزیز من هم دوست نداره ازش بپرسم چی دوست داره و چی نه، یعنی میگه خودت باید بفهمی تا ارزشمند باشه من باید چه کنم؟؟؟؟
چطوری بفهمم شوشوی عزیز چی دوست داره؟


دیشب مراسم شب قدر با حاج آقا قرائتی در دانشگاه تهران گذروندیم، البته با تلویزیون. واقعا عالی بود. خدا حفظش کنه.
قرآن باز کردم و سوره مریم در قرآن به سر اومد. همون صفحه اول و با خودم فکر میکنم یعنی میشه خدا امسال برای من یه فرزند سالم و صالح و خوش قدم و خوش روزی و عاقبت به خیر در سرنوشتم قرار داده باشه.
شوشو جونم که کلی ذوق کرد. خدا کنه که بشه البته اگر خیر و صلاحه. 
شکرت خدا جونم.

پ ن: این اولین پستی است که از منزل مادرشوهر محترم گذاشته میشود.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 19 تیر 1394
مهتا
امروز داشت همه چی تموم تموم میشد و تا آخرش جلو رفت که نمیدونم چی شد یه دفعه ورق برگشت.
خدا تو یه لحظه کل زندگی آدم زیر و رو میکنه... اگه بخواد براش کاری نداره

خدایا شکررررررررررررر




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 تیر 1394
مهتا
سرنوشت چیه؟ چرا آدما باید از ترس آینده دور آرزوهاشون خط بکشن؟

یادت باشه خدا یه در  میبنده یکی دیگه باز میکنه.
خدا خیلی بزرگه و خیرخواه بنده هاش....
خدا خواسته این اتفاق بیافته چون درستش اینه که اتفاق بیافته....
یادت باشه ارزش آدما به ایمانشون هست و اخلاقشون نه چیز دیگه ای....


خدایا خودت کمک کن....

امروز اواسط ماه عزیز رمضان هست، ما نادانیم و سر از حکمت تو در نمیاریم....
خودت همه چی رو درست کن و ما رو ببخش که بی صبریم و نالان و ناشکر....


خدایا به خودت توکل میکنم. کمک کن هرچی خیره پیش بیاد. بزار خوشبخت ترین بشن..... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 تیر 1394
مهتا


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4