تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب روزنگار،
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بلاخره بعد از 9 ماه فایل مربوط به مقاله و پاسخ داورها رو برای استادم ارسال کردم. البته بعد از گشت 1 روز و نیم همچنان پاسخی دریافت نکردم. 
به هر حال خیلی از این موضوع خوشحالم. امیدوارم ریزالت ها صحیح باشند و استاد هم از نگارش مقاله راضی.

حالا دیگه وقتش رسیده برم سراغ پایان نامه ی خودم و تکلیف پروپوزالم رو هر چه زودتر و قبل از این که بزرگتر شدن نی نی مانع دفاعم بشه روشن کنم.
خدایا بابت همه چیز شکر




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 2 مرداد 1396
مهتا
من خیلی خیلی "مریم میرزاخانی" رو تحسین کردم و میکنم. ایشون رو از دبیرستان میشناسم. زمانی که ایشون دانشجو بودن. یکی از اصلی ترین دلایلی که ریاضی فیزیک رو به جای تجربی انتخاب کردم ، مریم بود و علاقه ای که به ایشون داشتم. اون موقع ها آرزوم بود یکی مثل مریم بشم. دختری که دو سال پیاپی مدال طلای المپیاد رو گرفته. اما حیف که در مدرسه ما کلاس های المپیاد برگزار نمیشد و به منابع لازم هم دسترسی نداشتیم. و از همه مهم تر اعتماد به نفس کافی و همین طور اراده ی لازم برای تلاش در این جهت رو نداشتم.
چیزی که ذهن من رو خیلی درگیر کرده این مسئله هست:
 مرتب همیشه و همه جا به ما گفتن مقاله هیچ اهمیتی نداره. این همه اساتید دانشگاه مقاله میدن که چی؟ بیان یه ذره مشکلات مملکت حل کنن و ... همه ی این شنیده ها در کنار خیلی چیزای دیگه باعث شده من نوعی هیچ ارزشی برای وقتی که روی درس خوندنم میزارم قائل نباشم. همیشه هم دارم حسرت میخورم که پایان نامم کاربردی نیست. چرا کار نمیکنم و ... و این حسرت به شدت روی روند پیشرفت کار و پشتکارم تاثیر منفی گذاشته.
از دوستان و آشنایان تا خانواده همه هم مرتب سوال میکنن. هیچ فراموش نمیکنم پدرشوهر عزیزم که واقعااا نظراتش برام ارزشمنده، چون میدونم چقدر منطقی هستن، بهم گفت که خوب اگه این همه سال قرار بود درس خوندنت طول بکشه پس بهتر نبود پزشکی بخونی؟ یا اقوام دور و نزدیک و همین طور مادر و پدر خودم که مرتب میپرسن یعنی الان جایی کار نمیکنی؟ این همه درس خوندن که چی؟...
تو فرهنگ ما به کسی که خیلی درس میخونه "خرخون" گفته میشه و از نظرمون آدمی که دغدغه کاری نداره پرت محسوب میشه. 
اون وقت، وقتی ایشون این جایزه رو بردن با تمام وجود تحسینشون میکنیم و بهشون افتخار. در حالی که کاراشون مستقیماً کاربردی نداشته و معلوم نیست داشته باشه. در واقع اصلا بحث کاربردی بودن مطرح نبوده.
راستش من این روزا دائم از خودم میپرسم دوست دارم جای ایشون باشم یا نه؟ اولش مطمئن بودم که دوست دارم. ولی هر چی میگذره باز هم همون ایده های قدیمی و ناامید کننده میاد تو ذهنم. 
اگه اون جایزه رو نبرده بودن هم همه اینقدر براشون احترام قائل بودن؟ اصلا ارزش اون جایزه صرفاً درخشش اسم بانوی ایرانی در جهان هست؟ 
 من بی نهایت ایشون تحسین میکنم و  شیفته ی شخصیتشون شدم. ایشون روی یه الگوی عالی برای خودم میدونم اما میخوام بگم ما اونقدرها هم که فکر میکنیم تکلیفمون با خودمون مشخص نیست. یعنی احتمالا اگه نمونه ایرانی ایشون نشونمون بدن که اسم و رسمی ندارن میگیم فلانی که زندگی نداره. همش داره روی مقالاتی که اصلا کاربردی نیست وقت میذاره و ... 
این موضوع ذهنم درگیر کرده. از این جهت که دلم میخواد همین بهانه ای بشه تا تمام اون فکرای منفی ای که در مورد دکترا خوندن، رشته و موضوعم رو دارم فراموش کنم و بتونم با پشتکار کارام پیگیری کنم...
دلم میخواد بتونم به خودم بگم: من در حد توان خودم علم جلو میبرم و دیگه انقدر به این فکر نکنم که حالا خیلی مونده تا چیزایی که روش کار میکنم کاربردی بشه. فقط تمام تلاشم بکنم که کار فعلی رو در بهترین حالت ممکن انجام بدم... حداقلش اینه که اگه به یه جایی رسیدم بشم نقطه اعتماد به نفس بقیه و تشویقشون کنم که بیشتر برای رسیدن به اهدافشون تلاش کنن.

خداوند روح مریم رو قرین رحمت و آمرزش قرار بده.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 تیر 1396
مهتا
کسی که سال اول حتی فکر نمیکردن زیاد ریاضیش خوب باشه!!

بسیااااار پشتکار داشت، با برنامه ریزی و صبور بود. مدت ها روی یک مسئله وقت میذاشت و ناامید نمیشد. میشد ده سال روی 1 مسئله کار کنه!!!

بسیار اهل کتاب خوانی و مطالعه بود!

157 سانتیمتر قد! دیگه کسی نمیتونه بابت قد کوتاهم من رو تحقیر کنه. اصلا و ابدا از قدم خجالت نمیکشم.

چقدرررر ساده و بی آلایش. بدون حاشیه. ساده لباس میپوشید، بدون کوچکترین آرایشی. فعالیت کم در اینستاگرام و بسیار زیبا!


راستش احساس میکنم خیلییییییییییییی دوسش دارم. یادم میاد دبیرستانی که بودیم اسمش رو که دیدم برای 2 سال پیاپی طلا گرفتن چقدر ذوق کردم. بیشتر از دختر بودنش. همون موقع شد امید و آرزوی من. و از همون موقع میشناختمش. اصلا عشق به المپیاد و رشته ریاضی از همینجا شروع شد. اما نمیدونم چی شد که انقدررررر ناامید شدیم. چی شد که تلاش نکردم. فکر میکنم دلیلش اعتماد به نفس بود. هیچ وقت جرئت نکردم به کسی بگم دوست دارم برای المپیاد بخونم و هیچ وقت جرئت نکردم براش تلاش کنم! البته به منابع لازم هم دسترسی نداشتتیم. کلاسی هم در کار نبود...

حالا میخوام جبران کنم. در آستانه ی 27 سالگی. از همین الان میخوام جبران کنم و در کنار فرزندم تمام و کمااااال درس بخونم و پیشرفت کنم. مطمئنم که میتونم. اگر تلاش و پشتکارم رو زیاد کنم میتونم. 
از مریم میخوام درس امید بگیرم. درسی که میگه میتونم بسیاااااااااار منحصر به فرد باشم. بهترین مقالات بدم و بدرخشم.
من به اندازه ی کافی باهوش هستم. همسر بسیار خوبی دارم که پشتیبان و مشوقم هست. پس فقط باید تلاش کنم. 

مریم خودش رو خوش شانس میدونست چون در نوجوانیش جنگ تمام شد! واقعا من خوش شانس نیستم؟؟؟؟؟؟؟ 
خدایا از خودم خجالت میکشم بابت همه ی گله هایی که کردم. من نادان بودم و تنبل.
کمکم کن با پشتکار و پرتلاش باشم:)

خدای من شکرت که به من انگیزه ی دوباره بخشیدی
مریم جان روحت قرین آرامش و رحمت. تو امیدبخش من شدی و الگوی بسیار خوبی برای من بودی و هستی. دوستت دارم الگوی قدیمی . خوشحالم که دوباره پیدا کردمت:)





نوع مطلب : روزنگار،، مطلب زیبا، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 تیر 1396
مهتا
فکر میکنم افسردگی گرفتم، به شدت احساس میکنم جز همسری برای کسی اهمیت ندارم. حتی مادرهامون هم حس میکنم دوستمون ندارن. 
با این که باردارم، تقریبا این منم که همیشه با دیگران تماس میگیرم. 
دیگه نمیخوام چیزی رو برای کسی تعریف کنم.

دیگه نمیخوام به کسی از نتایج آزمایش و سونو یا هر چیز دیگه ای بگم. نمیخوام وقتی حالم بد شد کسی بفهمه. 
خانواده همسر هم همین طور. همیشه توقع دارن ما بریم پیششون ولی خودشون از هیچ مهمانی خانوادگی نمیگذرن تا یه روز به ما سر بزنن. اونم در حالی که 7 روز هفته و 12 ماه سال رو مهمانی هستن.

دوستان هم همه مشغول زندگی خودشون هستن و درگیری های خودشون رو دارن. این روزها بارها عجیب برای این احساسات مسخره گریه کردم.

بحثی که دیروز با همسری داشتیم هم همه چیز رو بدتر کرد. حالا به شددددددت از درس خوندن، دانشگاه و استادم بیزارم. خیلی احساس پوچی و بی هدفی میکنم. تلویزیون هم که همیشه پر از فیلم های اعصاب خورد کن و گریه دار. گاهی از خودم میپرسم دلیلی هم برای شادی وجود داره؟
گریه کردن تقریباً کار هر روزم شده. و این نگرانم میکنه که خدایی نکرده روی فرزندم تاثیر منفی بزاره. دلم میخواست میتونستم برم استخر و کمی شاد باشم.
این تنهایی خیلی اذیتم میکنه. از آینده بیمناکم.

کاش راهی برای رهایی از این همه احساس بد پیدا کنم. کاش بتونم یه هدف خوب برای آیندم تعریف کنم. کاش مادر خوبی باشم...... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 تیر 1396
مهتا
امروز فهمیدم چقدررر اشتباه میکنم که همیشه همه ی زندگیم برای همسرم تعریف میکنم.
متاسفانه به شدت به هم صحبتی با آدم ها نیاز دارم. و بیشتر از هر کس دیگه به همسرم علاقه دارم. بنابراین همیشه و همیشه واو به واو اتفاقاتی رو که در طول روز به من میگذره براش تعریف میکنم. تا جایی که یادم میاد هیچ وقت به همسری دروغ نگفتم. برام راحت نیست دروغ گفتن، اونم به کسی که انقد دوسش دارم. اما شد چند بار محدودی بعضی چیزهایی که مربوط به دیگران میشد رو بهش نگم.اون ها هم با دلیل بوده و اون افراد راضی نبودن و کاملا نامربوط به همسر جان. امروز اما همسری کاری کرد که این قانون شکسته بشه. البته کاملا هم حق با خودشه. میدونم. ولی خوب من آدمی نیستم که دعوا کردن با دیگران بلد باشم. اصلا بلد نیستم حقم رو بگیرم. من کاملا در این مورد بی عرضه هستم. 
و نهایت این ماجرا چیزی جز عذاب من نیست و نخواهد بود. در نتیجه فکر میکنم همون طوری که من در مورد کارای همسرم و این که در طول روز چه کار میکنه اطلاع ندارم، بهتره یاد بگیرم تا انقدر با جزئیات گزارش کار ندم و همسر عزیز هم عادت کنه تا موضوع دیگه ای برای صحبت پیدا کنیم.
 
قبلا هم در مورد مشکلاتم به نتیجه مشابهی رسیده بودم. هر وقت حالم بده و درد دارم، بهتر هست برم یه جایی که کسی نباشه و برا خودم ناله کنم. این طوری یکم آروم تر میشم.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 تیر 1396
مهتا
باز من اومدم پست گذاشتم و همش پرید:(

امروز صبح کتاب کودک، خانواده، انسان رو میخوندم و بسیار بسیار از خوندنش لذت بردم. بر خلاف این که همیشههههه از درس خوندن متنفر بودم، اما عاشق خوندن اینجور کتاب های متفرقه هستم که فک میکنم میشه تاثیرشون رو تو زندگی دید. کلا نسبت به درس بی انگیزه هستم و اینم از ضعف های تیپ شخصیتیم هست که نیاز به کاتالیزور و انگیزه ی بیرونی دارم دائماً.

کتاب تجربیات دو مادر هست که حاصل 5 سال تلاش هاشون رو با شرکت در کارگاه های تربیت فرزند و اجرای اون در زندگیشون با دیگران به اشتراک گذاشتند.  پر از مثال هست و کاملاً to the point نوشته شده. به دور از تکلف و گزافه گویی و غلمبه سلمبه نوشتن های الکی. یعنی دقیقاً به همون زبونی که من دوست دارم.

شب هم به لطف همسر جان با نتبرگ رفتیم مستر دنر یوسف آباد که بسیااار خوش گذشت. 


امروز یه متن بسیااار جالب هم در تلگرام خوندم که یکی از دانشجویان شریف که در حال حاضر آمریکا زندگی میکنه نوشته و خیلی روی من تاثیر گذاشت.  واقعا از ماست که بر ماست. حتما بخونیدش. در ادامه مطلب عیناً اون متن آوردم:





ادامه مطلب


نوع مطلب : کتاب،، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 تیر 1396
مهتا
 دیشب خواهر کوچکتر راهی هلند شد...
امیدوارم به سلامت برسند و ماه هایی پر از شادی و موفقیت در پیش داشته باشند. 
این ماه هایی که گذشت، حجم کارهای کنکور، درس و اداری نگذاشت نفس بکشند. از ابتدای ازدواجشون تقریبا تفریحی نداشتند...
و باز هم دوباره میرسم به سوال همیشگی. این راهی که ما رفتیم ، این راهی که ما میرویم با این همه سختی و مشقتی که برای دیگران قابل درک نیست پایانی داره؟ ارزشش رو داره؟ خدایا کمکمون کن سرانجام زندگیمون در دنیا و آخرت عاقبت به خیری باشه و ما رو از حسرت به گذشته دور نگاه دار...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 خرداد 1396
مهتا
فرزند و یا شاید دوقلوهای عزیزم، دوشنبه نوبت سونوگرافی دارم. نمیدانم در این مدت به شما چه گذشته. مادر را ببخشید که تمام فکر و ذکرش شده این پروژه برنچ اند پرایس. مادر را ببخشید اگر چند هفته گذشته نه به توصیه های مذهبی عمل کرد و نه به توصیه های غذایی...
شما برای مادر دعا کنید که زودتر کارهای پژوهشی اش سر و سامان بگیرد. آن هم آبرومندانه. شما دعا کنید که از پس پروپوزال و دفاعش به بهترین شکل بربیایم. شما برای من مادری کنید که به خدا نزدیکترید. این ها را که مینویسم اشک در چشمانم حلقه میزند. خدا را شکر میکنم که پدری تمام و کمال دارید.
گاهی میترسم. اگر شما خدایی نکرده آن طوری که باید صالح نباشید قطعاً تقصیر کمکاری مادرانه هست، وگرنه پاکی پدرتان که مثال زدنی ست...

چه واژه ی غریبی است مادر! باور ندارم اکنون 8 هفته از زمانی که درونم معجزه ای در حال رخ دادن هست میگذرد. هنوز میترسم از این که این محبت الهی را با کسی در میان بگذارم. میترسم که دیگران بدانند خودم خواستم. آن هم درست ابتدای راه دکترا. هنوز در مورد موضوع پایان نامه تصمیم نگرفتم. از مادربزرگ و پدربزرگتان، از خاله و دایی و زن دایی، از همه شان خجالت میکشم.  میترسم بگویند نمیشد این یک سال را هم دندان بر جگر میگذاشت؟  بیشتر از هر چیزی اما از دانشگاه....مبادا کسی از دانشجوها یا استاد راهنما بداند. و چقدر سخت خواهد بود بیان درخواست مرخصی برای من...

بگذریم.  خیلی خدا را شاکرم. قطعا این بهترین زمان برای باردار شدن من بود که خداوند برای بندگانش جز بهترین نمیخواهد. فقط به خودت توکل میکنم خدای یگانه... که داشتن و اعتماد به تو ما را بس است. من تمام عمر گناه کردم. تمام عمر ناسپاسی کردم. اما به رحمت و بزرگیت امیدوارم که چون منی را هم رها نمیکنی. حالا بیش از همیشه به یاریت نیازمندم. 

چقدر دوست دارم گاهی آسمان بودم و در عرش خداییت گریه میکردم. چقدر این دوری و دلتنگی دردآور هست. 

کاش دستم را بگیری و چگونه مادر بودن را نشانم دهی. من جسم و روحی ضعیف تر و رنجورتر از آن دارم که با شرایط فعلی دنیا همه ی وظایف مادرانه و همسرانه ام را تمام و کمال انجام داده واین دکترای نمیدانم شاید بی ارزش را هم ابرومندانه به سرانجام برسانم. 

خدای من فقط به خودت توکل میکنم که بدون یاریت و بدون خواستنت برگی از شاخه نمیافتد و آرامش بخش من همین فکر هست که با قضا و قدرت خواستی و من همیشه در دعاهایم تمنا کردم هر زمان که به خیر و صلاح هست. و تو شنوای دعای بندگان هستی.

خدای من خیلی دوستت دارم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 اردیبهشت 1396
مهتا
سال 96 پیشاپیش مبارک.

خیلی خیلی تلاش کردم این پروژه ای که دستم هست رو تا انتهای سال ببندم و سال جدید رو رساله خودم و یا یه مقاله دیگه کار کنم ک نشد که نشد. هم زمان نمره یه درسمم اومد که به نظرم خیلی غیرمنصفانه کم شدم. یعنی حقم بیشتر بود و استاد به گفته خودش حسی برگه ها رو تصحیح کرده بودن. هر چند از نمرم راضی نیستم و باور دارم به من و البته بیشتر بچه ها ظلم شد ولی خود استاد شخصیت دوست داشتنی ای دارن.  همه ی این ها در کنار هم باعث شد یه چند روزی افسردگی گرفتم. امروز صبح هم که همش خاطرات بد میومد تو ذهنم و دلگیری هام بابت حرف ها (در واقع متلک ها) و عملکرد بعضی از اطرافیان. قراره فردا صبح بریم شمال و ان شاالله فردا شب عقد موقت خواهرشوهرم هست که چند هفته بعد یعنی روز مرد هم عقد دائم میگیرن.
در هفته گذشته استاد راهنمای همسر جان براش اخطاریه فرستاد که ممکن هست اخراجش کنن چون پیگیر کارهای دکترا نبوده. و باز من روزگار لعنت کردم که همیشه ریشه همه مشکلات مالی هست. به خاطر درآمد نمیتونه کارش رو ول کنه. از اون طرف شرکت هم داره مرتب نیروهاش تعدیل میکنه و .....
دلم میخواست میتونستم کمکش کنم. اما کار زیادی از دستم بر نمیاد. من تو کارای خودم موندم:(

موبایل قبلی من یک عدد موبایل چینی بود با حافظه ی کم که نمیتونستم روش اپ نصب کنم و اذیتم میکرد. همسر مهربونم به مناسبت روز زن یه موبایل جدید برام هدیه گرفت که خیلی دوسش دارم و کلییییییی ازش استفاده میکنم. هم نوت شده برام هم باهاش کتاب الکترونیکی میخرم  و میخونم. قرآن میخونم. ایمیل هام سینک هست، ایمو هم تونستم نصب کنم. تد میبینم. وای تد. این سخنرانی های تد میتونه حال من خوب کنه. وقتایی که ناامیدم انرژی میده بهم. عاااااالین. خلاصه کلی استفاده مفید دارم از این موبایل.

دلم میخواد سال جدید پر از شادی و موفقیت باشه، برای همه، اول از همه هم برای همسر عزیزم. آرزو میکنم بتونه از فرصت تعطیلات عید نهایت استفاده رو بکنه و کارای رسالش رو جلو ببره.  آرزو میکنم هر روز سال جدید شادتر خوشبخت تر و موفق تر از قبل باشه. و به مهمترین آرزوی خودش که نزدیکی به خدا و بنده ی خوب خدا بودن هست نزدیک تر بشه. همیشه سالم و تندرست سایش بالای سر خانوادش باشه. آرزو میکنم در فصل بهار پدر بشه و تا پایان تابستان آینده اولین مقالش رو هم بفرسته. آرزو میکنم خواهرم دکترا شریف یا تربیت مدرس قبول بشه. آرزو میکنم به سلامت برن هلند و برگردن. آرزو میکنم منم در سالی که پیش رو هست بنده ی بهتری برای خدای خودم باشم. تا انتهای فروردین این مقاله تموم بشه و تا پایان تابستان از پروپوزالم دفاع کنم. 
آرزو میکنم سال جدید همه ی مریض ها شفا پیدا کنن، مامان های منتظر نی نی دار بشن. بیکارها شغل مناسب پیدا کنن و جوون های مجردمون متاهل بشن و خوشبخت...

زمان با سرعت نور در گذره. دعا میکنم بتونیم از لحظه لحظه عمرمون مفید استفاده کنیم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اسفند 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 بهمن 1395
مهتا
آخرین امتحان دوران تحصیل رو هم دادم. به نظرم برای این امتحان کم تلاش نکردم اما در کل متاسفانه خیلی بد تمام شد. تمام شب رو تا صبح بیدار موندم به لطف ژلوفن عزیز:) که بدون اون ممکن نبود بتونم با تب و لرز شدید و سردردی که داشتم کار رو پیش ببرم. نمیدونم چرا مغزم سر جلسه امتحان قفل کرد، این درس یکی از گلاب ترین درس های دانشکده بود که معدل همه رو بالا میبره و طبق معمول برای من احتمالاً شد بدترین نمره ی کارنامه که کلییییییییی معدلم رو پایین میکشه. در هر صورت فقط بعد امتحان وقتی فهمیدم چه اشتباهی کردم یکم ناراحت شدم ولی بعدش با خودم گفتم من تلاشم رو کردم و دیگه برام مهم نیست، میسپارمش به خدا. هر آنچه اتفاق بیافته به صلاحم هست:)
------------------------------------
بلاخره عروسی خواهرجان و آخرین فرزند خانواده ی ما هم گذشت. خدا رو شکر هم همه چیز به خیر گذشت. درست روز عروسی فندق دوست داشتنی و پسته ی  عزیز من آنفولانزای شدیدی گرفتن طوری که پسته 4،5 باری در سالن بالا آورد:( فندق هم که پدرش رو کلافه کرد. کل روز رو داشت گریه میکرد و این وسط مادرش هم از ظهر رفته بود حموم و آرایشگاه و همه مسئولیت هاش افتاد گردن برادر مهربون من که شب قبل هم تا صبح در بیمارستان کشیک داشت. برادرم واقعا یه همسر بی نهایت فداکار و مهربون هست. مرتب بچه رو بیرون میبره تا همسرش بتونه درساش بخونه. آخه عروس خانم رو درساش خیلی حساسه. تو تمام کارای خونه به همسرش کمک میکنه. بلافاصله بعد شام وقتی بچه داره شیر میخوره، میره ظرف ها رو میشوره تا خانمش اذیت نشه و خیلی چیزای دیگه.
من هم از فندق عزیز آنفولانزا گرفتم، نمیدونم من بدنم خیلی ضعیف هست یا آنفولانزاهای این دوره زمونه خیلی قوی. خلاصه هر بشری در اطرافم سرما یا آنفولانزا داشته باشه ویروس هاش سریع با من share میشن! طوری که چندتا از بچه های دانشکده با تعجب ازم پرسیدن تو چرا همیشه مریض میشی و سرما میخوری...

لباسم رو تو عروسی دوست داشتم، در عین سادگی خیلی زیبا بود، آرایشگاه رفتم و موهام شینیون درست کردم و کلی اصرار که یه آرایش لایت میخوام و درواقع صرفاً گریم...اما نهایتاً با یه آرایش خیلی جیغ مواجه شدم که چون رژ گونه نداشت از نظر آرایشگر لایت بود! خدا رو هزار بار شکر برنامه ریزی من و همسر عزیز درست پیش رفت و تونستیم بریم آتلیه و با خیال راحت کلی عکس یادگاری بگیریم. از این قسمتش خیلیییی خوشحالم.  همسر عزیز هم که راضی شد و به خاطر دل من پاپیون گذاشت. با کت و شلوار جدیدیش خیلی خیلی خوشتیپ شده بود و به قول یکی از نزدیکان مثل اروپایی ها بود:)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امشب تولد بهترین همسر دنیاست، من دیشب تا صبح نخوابیدم و این مدت هم درگیر امتحان و عروسی بودم و تمام مدت در کنار همسر، میدونه که فرصت نداشتم برم براش خرید و در نتیجه اصلا انتظار تولد نداره:) من هم پرشورتر از همیشه میخوام سورپرایزش کنم. بدون احساس خستگی ناشی از مریضی و بی خوابی رفتم و برای بهترین همسر دنیا یه شلوار کتان کرم خریدم که میدونم هر چقدر داشته باشه براش کمه، یه نامه ی عاشقانه، اگه فرصت کنم یه کلیپ از عکسای دونفره با یه آهنگ عاشقانه، فشفشه، شمع کاری خونه و اتاق خواب، کیک تولد، ژله ، لوبیا پلو که غذای مورد علاقه ی همسری هست و آش شله قلم کار، آب پرتقال، کاپوچینو و دیس میوه های پوست کنده شده و انارهای دون شده. میخوام کادو رو هم در آخر بهش بدم و خودش طی یک بازی دونفره پیداش کنه:) آخر شب هم با هم دیگه بشینیم آرزوهای قشنگ کنیم و شمعای کیکش فوت کنه.
رفتم خرید ولی دیگه دستم جا نداشت تا بتونم گل بخرم، ان شاالله دفعه بعد جبران میکنم.............
خدا کنه خوشش بیاد و خاطره ی خوبی بشه براش.........تازه یه سوتی هم دادم که فک میکنم خاطره بشه بعد این همه زحمت و خرید اشتباهاً شمع 30 خریدم به جای 29:))))))) 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 دی 1395
مهتا
فردا امتحان بچه های کلاسم هست.
با دکتر هم در ارتباط با کدی که بهم سپرده جلسه دارم و باز هم باید بگم نرسیدم روش وقت بزارم زیاد:(
در مورد آزمون جامع شفاهی هم باید بهش بگم که متاسفانه 2 هفته دیگه افتاده:( و قطعا دعوام میکنه  که چرا تا الان کاری نکردم.
روم هم نمیشه بگم وقت نیست بابت عروسی و امتحانم، حتی فرصت ندارم امتحانم بخونم چه برسه کد و کارای دیگه........
یک شنبه هم پایان ترم دارم.
حالا برنامم:
امروز: یکم درس و کار کرن رو کد استاد، نوبت ارایشگاه و اتلیه بگیرم
فردا: خرید دستکش عروس و اگه بشه برم پشتم طرح حنا بزارم، چون پشت لباسم یکم بازه (صبح)، بعد از ظهر 1 تا 7 سر جلسه امتحان، بعدش هم جمع وسایل برای مسافرت و تهیه غذا و ...
4 شنبه: خرید پیراهن سفید برای کت همسر، خرید پاپیون مشکی که برا عروسی بزنه، پیراهن خودم رو کوتاه کنم و سنگاش رو هم از قسمت پایین جا به جا کنم تا قشنگیش نره.
5 شنبه: آرایشگاه برم جهت بند و ابرو برم و امتحان پایان ترمم بخونم که دیگه فرصت نمیشه.
جمعه: مراسم عقد، آرایشگاه، آتلیه، عروسی، جمع وسایل برای این که صبح زود راه بیافتیم تهران
شنبه: در جاده بودن و استراحت و کمی درس اگه نایی بمونه
1 شنبه صبح: پایان ترم:(

خدا کنه این دی ماه به خیر بگذره
پ . ن .   بچه ها نامه نوشتن درخواست کردن جامع یکم عقب بیافته.........
-----------------------------------------------------------------------------

دوستم دیروز میگفت که استادم بهش گفته من و دوستانی که ترم پیش درس داشتیم با ایشون که 4 نفر هم بیشتر نبودیم، یه مشت دختر لوسیم که افتادیم تو رقابت. مرتب هم حرفشون تکرار میکردن. البته 2 تا از بچه ها با من دوست صمیمی بودن و اختلاف نمراتشون هم با من کم نبود. منظور استاد من بودم و یک فرد دیگه. یعنی من یه دختر لوس هستم و داشتم با ایشون رقابت میکردم سر نمره. بعد هم روزی که برگه ها رو حل تمرین نشون میداده به ایشون گفته که به ما رو نده اصلاً که ما زود پررو میشیم!!!!!!!
خیلی جالب هست، ما دخترا وقتی درسخون باشیم بهمون میگن خرخون، وقتی هم درس نمیخونیم مدام غر که این چه وضعش هست و ............!!!!!!!
---------------------------------------------------
از این شعر خیلی خوشم میاد:

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 دی 1395
مهتا
امروز حوصلم خیلی سر رفته بود و نمیتونستم به کارام برسم. تا این که یه دوست قدیمی اومد تا ازم یه سری کتاب و جزوه بگیره. نشست و با هم صحبت کردیم.  خیلی خیلی خیلی دلم وا شد. میگن دوست خوب دوستی هست که آدم یاد خدا بندازه. ایشون واقعا همین طورن. یه آدم فوق العاده خوش قلب و خوش اخلاق که با وجودش معنویت، امید و انرژی مثبت هدیه میکنه.  احساس خیلی خوبی پیدا کردم. خدایا بابت این که چنین دوستانی رو به من دادی بسیارررررررررر ممنونم. امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه، پاک بمونه و به آرزوهاش برسه. دوباره بهم یاداوری شد که باید برای این که در مسیر درست قرار بگیرم و عمرم رو تلف نکنم، برای این که زندگیم رو پای چیزهایی بزارم که به درد دنیا و آخرتم بخوره، برای این که در آینده با افتخار از حالم یاد کنم و بتونم اون دنیا هم چیزی برای پاسخ دادن داشته باشم، اولاً باید نیتم درست کنم، بعد کلی تلاش کنم، امیدم به خدا باشه، دعا کنم، توسل کنم و توکل. منم میخوام این راه در پیش بگیرم. برای هر چیز کوچک و بزرگی میشه این راه در پیش گرفت و جواب هم میده. ولی ما تو یه سری مسائل خاص مریم سراغ خدا:) جالب اینجاست که عملاً این کتاب و جزوه هایی که من دادم به ایشون اصلاً به دردش نمیخوره، درواقع ایشون بود که کلی به درد من خورد....
خدایا کمکش کن امسال دکترا قبول بشه همون جایی که دوست داره و با همون استادی که میخواد و تو همون حوزه ای که دوست داره و به صلاحش هست کار کنه:) زود هم متاهل بشه:)
در ضمن در همین راستا تصمیم گرفتم چله ی دعای توسل بگیرم، امشب هم اولینش رو شروع کردم:)
------------------------------------------------------------------------------------
یکشنبه آینده پایان ترم دارم. 2 تا از نمره های آزمون جامع هم اومد بلاخره و یه درس 19 شدم و یکی دیگه هم 18.9. خدا رو شکر. البته نمره ها قطعی نیست. جالب هست که استاد راهنمای خودم بهم داده 18.9 و در برگه شده بودم 18.92، یعنی ابداً دلشون نسوخته برام! اون وقت مسئول آموزش دانشکده میگفت، مطمئن باشید استاد خودتون بهتون 20 میده بقیه درس ها رو بخونید. همیشه این طور بوده.
-------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر کلاس ارائه داشتم، ارئه ای که اصلاً براش آماده نبودم و وقت نگذاشته بودم ولی به نظرم خیلی خوب از پسش براومدم.  کلاً یکی از فواید دانشگاه رفتنم فک کنم همین بالارفتن توانایی ارائه دادنم باشه:)
------------------------------------------------------------------------------------
جمعه آینده عروسی خواهرجان هست که امیدوارم به خیر و خوشی تموم بشه. همسری قول داده در صورتی که داماد کروات بزنه پاپیون بزاره!!! هرچند بعید میدونم بتونه رو قولش بمونه، اما خیلی جالب میشه ، عکسامون هم قشنگ میشه. 
------------------------------------------------------------------------------------
دیروز بعدازظهر دکتر بودم و نتایج جالبی از سونو گرفتم. کلا فکر کنم الکی این مدت دارو مصرف کردم، الکی دکتر رفتم......دکترم بیش از حد سخت گیری کرد و شاید اصلا مشکلی نبود. شایدم این یکی سونو  تشخیصش اشتباه بوده. در هر صورت بی خیال شدم، دیگه نمیخوام برم دکتر و الکی داروهای شیمیایی مصرف کنم که کلی عوارض دارن. همسر هم موافقه.

تمام:)

-----------------------------------

برگشتن روزگار سهل است، یا رب نظر تو برنگردد...........




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 6 دی 1395
مهتا
جناب همسر درست میگن، دارم اشتباه ترم پیش تکرار میکنم. باز هم همه چیز فدای یک چیز میکنم. اما همین امروز تصمیم گرفتم این روند غلط متوقف کنم:)
امیدوارم این تصمیم دیگه عملی بشه و در حد حرف نباشه. نباید امتحان جامع و درسای این ترمم رو یه جا فدای پروژه ای کنم که معلوم نیس تهش چیه.

کارام انقددددددددد زیاده که وقت سر خواروندن ندارم اما خدا رو شکر فعلا از دست کلاس حل تمرین راحت شدم:) سعی کردم استاد خوبی باشم حالا نمیدونم بچه ها چی فک میکنن.

امروز دوستم داشت میگفت تو که شاگرد اولی برو وام بگیر که مبلغش برا نفرات اول تا سوم 2 برابر هست، بعد من گفتم مطمئنی من شاگرد اولم و خودت نیستی؟ دیدیم معدلامون دقیقاً تا رقم دوم یکی شده. حالا البته من فکر کنم رقم سوم برا ایشون بیشتر باشه. ترم پیش تو امتحان آخر تنبلی کردم و کار از کار گذشت، در حالی که درس بی نهایت آسونی بود که میشد راحت 20 بگیرم شد درسی که معدلم رو نابود کرد، ولی کاش بتونم این ترم معدلم بالا ببرم. 

برای در اوج بودن باید به همون اندازه بیش تر تلاش کرد. پس اگر معدل خوب و موفقیت در پروژه و آزمون جامع رو هم زمان میخوام باید طی 2 ماه آینده تلاشم بیش تر و بیش تر کنم و از وقتم بیش تر استفاده کنم. یعنی انقد نرم تو خلصه:) و یکم ساعت خواب و بیداریم مدیریت کنم. یادم باشه فقط همین دو ماه دارم و بعد از این دیگه راه جبرانی وجود نداره. 
در ضمن این ترم دارم آخرین دروس در طول تحصیلم پاس میکنم دیگه درسی نخواهد بود که برا امتحان پایان ترمش بخونم............




نوع مطلب : روزنگار،، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 11 آبان 1395
مهتا
کلاس طراحی چهره با ذغال و آبرنگ، کلاس کاپ کیک، یوگا، تدبر در قرآن و کلاس خوشنویسی انگلیسی
اینا تعدادی محدود از کلاسایی تشریف دارن که من به شدت علاقه مندم که در این ترم شرکت کنم و خدا رو شکر وقت سر خواروندن و حتی شرکت در یکی از اینها رو هم ندارم. این شد که شاید شاید فقط فعلا تدبر برم و به زور خودم قانع میکنم که ان شاالله ترم دیگه این کلاسا رو میرم یا سال دیگه، در هر صورت وقتی وقتم یکم بازتر شد که نمیدونم میشه یا نه............
این روزها حتی فرصت نمیکنم به عشقم، شنا سر بزنم

---------------

امروز با یکی از بچه ها میحرفیدم و متوجه شدم که باید حواسم خیلی بیشتر جمع کنم این دوستانی که 11 ترمه شدن یکیشون برا دفاع در ترم 6 برنامه ریزی کرده بود!!  خیلی جالبه ملت میرن خارجه، بعد درسشون ضعیف تره، زود هم دفاع میکنن، تو اروپا که حتی 2 ساله دکترا میگیرن، پول هم میگیرن بابت کارشون و عملا تزاشون پروژس. وقتی هم برگشتن کلی با سوادن و کلییییییییییییییییییی همه تحویلشون میگیرن، بعد بچه زرنگامون میمونن ایران، صبح تا شب درس میخونن، کار هم نمیکنن، 12 ترمه دفاع میکنن بعضا، کلی بابت سنوات پول میدن به دانشگاه و آخرش هم بی سواد محسوب میشن. اون وقت هی میرن میگن فرار مغزها!!! خوب اینی که ما دیدیم درس خوندن در خارج از کشور خیلی آسون تر هم که هست و  خیلی کوتاه تر و با کلاس تر. فقط کافیه یکم مایه تیله بزاری. واللا!!! فعلا که دوستان سهمیه دار و پولدارمون خیلی موفق تر شدن تا دوستان باهوش!!!

این طوری که پیش میره خدایی نکرده من 10 سال دفاع کردنم طول میکشه. باید خیلی بیشتر مراقب باشم و هرچی استادم گفت قبول نکنم!!!!!!!

تازه فهمیدم یکی از بچه ها گویا گذاشته رفته، یعنی وسط دکترا حساب کتاب کرده دیده بره کانادا از صفر شروع کنه براش بهتره. یعنی در این حد ما الکی داریم عمرمون تلف میکنیم
بعد حالا نمیدونم اینا واقعیته یا بدبینی، گاهی میگم توکل کنم به خدا و امید داشته باشم به هیئت علمی شدن و گاهی حتی شک میکنم این شغل دوست داشته باشم. خلاصه هنوز نفهمیدم شغل مورد علاقم که به قول دکتر سمیعی عاشقش باشم چیه!

خدایا راه درست به ما نشون بده......




نوع مطلب : روزنگار،، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 13 مهر 1395
مهتا


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4