تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب روزنگار،
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
از جودی: "پدر و مادرمون -- جای ما نیستن بفهمن چی برای ما خوبه یا چی بده اونا فقط میتونن بفهمن چی برای خودشون بد بوده و نباید برای بچه هاشون تکرار بشه. نمیتونن اینده رو پیش بینی کنن. با توجه به سطح علمی یک جامعه سطح عواطف انسانی و شعور اجتماعی هم تغییر میکنه و یکی که مال دهه پنجاهه نمیتونه برای کسی که تو دهه هفتاد به دنیا اومده نسخه ای بپیچه. البته تو جامعه های در حال توسعه و سنتی این تغییرات ناگهانی خیلی کمتر به چشم میاد و هنوز هم هستن پدر و مادرهایی که به شدت تو زندگی بچه هاشون دخالت میکنن و احساس خوبی هم دارن نسبت به این قضیه! نکته اینه که اول و اخرش خودمونیم که میتونیم بفهمیم اشتباهمون چیه و کجای کاریم. موندن تو یه رابطه ی غلط بزرگترین اشتباهه."

قراره اخر هفته خونمون خالی کنن. دیگه کم کم میتونیم بریم خونه خودمون:)
الان هم خانواده رفتن کربلا و ما در منزل پدری تنهاییم. تمام روز با عروسکام بازی کردم. حس خوبیه. باید به زندگیم نظم بدم. قراره هر روز بهتر از روز قبل باشم. الهی که به سلامتی و خوشی برن و برگردن. زیارتشون هم قبول بشه.
از مهر ماه حقوق من حذف میشه و دیگه باید یه جایگزینی براش پیدا کنم. فعلن دخل و خرجمون اصلا هم خونی نداره به خصوص این که کلی قسط هم داریم (حدود 3.800). تقریبا ماهی 4 میلیون کم میاریم. با احتساب اینکه حدود 2 تومن هزینه خوراک و پوشاک و تفریح و کادو و پوشک و ... خودمون و بچه ها بشه که زیاد هم نیست.
در شرایط فعلی بهترین کار برای پول دراوردن شاید کمک به دانشجوها باشه در راستای پایان نامشون. البته با درج اسم در مقاله که هم به درد رزومم بخوره و هم یه چیزی یاد بگیرم. از اون ور هم چون کمکه و قراره کار با همکاری هم انجام بشه پولش حلال میشه. منتهی خوب کجا دانشجو گیر بیارم؟  بعد هم هزینه رو ماهانه بگیرم؟ ان شالله که بتونم. 
دیروز دو تا ایده برای استارتاپ به ذهنم رسید و بسی بابتش مشعوف شدم. دلم میخواد همش برم کسب و کارهای نو و داستانشون بخونم بعد بشینم فکر کنم و فکر تا برای کسب و کار خودم به نتیجه برسم...

باید از این به بعد برا چند موضوع برنامه ریزی کنم و بهشون برسم:

1. مقاله
2. رساله
3. کارای خونه
4. بازی های خوب و مناسب سنشون با بچه ها
5. پول حلال
6. برنامه کاری و زندگی آینده
7. کتابای خوب تربیتی و غیر درسی ...
8. ورزش طبق برنامه




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 شهریور 1398
مهتا
چند روز پیش 3 تا از پسرعموهای همسر با خانم هاشون اومدن منزل ما. همگی تقریبا تو یه رده ی سنی هستیم و در نتیجه خیلی خوش گذشت. چیزی که برای من جالبه تفاوت خیلی زیاد فکری و روش زندگی اون ها با ما هست. وقتی به خودمون نگاه میکنم میگم واااای، ما چقدر بچه مثبتیم. واقعا یکی از بیرون به ما نگاه کنه ممکنه حالش بد بشه:) تو غذا خوردن، رفتارهای اجتماعی، رعایت نکات مربوط به سلامتی، درس خوندن و حتی اهمیت به مسائل کشوری. همسر جان به شدت از اون آدمایی هست که سعی میکنه هیچ رفتاری ازش سر نزنه که در نهایت منجر به ضرر میشه. مثلا مخالفتش با خرید دلار در روزهایی که گذشت و همه سود کردن. و برای بقیه عجیب بود این اعتقاد همسر.
همیشه عاشق این بودم و هستم که دوستایی داشته باشم که دنیاهای متفاوتی رو تجربه میکنن. راه های کاملا متفاوتی رو میرن. اصلا دوست ندارم همه دوستام هم رشته ای خودم باشن یا هم فرهنگ، یا حتی تو اعتقادات با من یکسان باشن. به نظرم این تفاوت ها خودش یجور جذابیته. اصلا وجود همچین دوستایی لازمه. علی الخصوص در قسمت اعتقادات. باعث میشه آدم مرتب به همه چی فکر کنه و خیلی هم خوش میگذره. متاسفانه زیاد نشد که به این آرزوم برسم:) آدمایی که من میشناسم اکثرا ترجیح میدن با آدم های همفکر و هم رشته یا حتی یک سطح مالی رفت و آمد کنن. به هر حال هر تجربه ی کوچیکی هم قشنگه. البته این طرز فکر من یکم با این که هر آدمی میانگین اطرافیانش هست در تناقضه. چون یه وقت به خودت میای و میبینی با اونی که بودی فاصله گرفتی. رفتار و طرز صحبتت هم تغییر کرده چه برسه به طرز فکر. بنابراین یه مقدار احتیاط هم لازمه
به نظرم حتما برای پست دکترا یا فرصت برم خارجه. حداقل از دیدن یه فرهنگ متفاوت لذت ببرم.



پ . ن.    به شدت دلم میخواد بشینم یه فکر اساسی برای کمینه کردن مصرف آب تو خونه داشته باشیم و بعد برناممون رو اجرا کنیم و ازش لذت ببریم!




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 فروردین 1397
مهتا
دیروز غروب رفتم پیش خانم دکتر فاطمه رحیمی شعرباف از اساتید دانشگاه تهران. بیماری رو میشناخت. بهم گفت خوب حالا برا چی اومدی پیش من. یا این مشکل هست و کاریش نمیشه کرد و یا نیست و نیاز به پیگیری نداره:( گفتم میخوام شما ببینین اصلا هست یا نه. سعی کرد سونوم کنه ولی چیزی نفهمید. گفت سایز سیسترن مگنا یه مقدار بزرگتر از حالت طبیعی هست و مشکوکه. تو این سن زیاد تو سونو خوب این چیزا دیده نمیشه. فقط هم هزینه ی ویزیت ازم گرفت. دلم میخواست بگه سونوگرافیست اشتباه کرده. اما نگفت. نه تایید کرد و نه تکذیب...

ولی شخصیت جالبی داشت. آدم راحتی بود و خیلی خاکی. راحت سوالام ازش میپرسیدم. ازش پرسیدم سایز سیسترن مگنا رو شما چند میبینین الان گفت حدود 13، ولی سونوگرافیست زده بود 14.6. اما نتیجه سونو رو بهمون نداد. انگار خودش هم سونوی خودش تایید نمیکرد. ولی من امیدوار شدم. شاید عدد دقیق نگفته باشن ولی بعیده که تو این هفته سایز سیسترن مگنای شما بزرگ تر شده باشه و همین جای امیدواریه....

خدایا شکرت. هزاران بار شکرت. به خودت پناه میبرم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 30 آبان 1396
مهتا
گاهی موضوع برام حل شده است و با خودم میگم سپردمش به خدا، هر آنچه که پیش بیاد صلاحه و خواست خدا. آرومم و خوشحال. گاهی احساس میکنم باید برای زنده بودن بجنگم. تلاش میکنم تا قلبم نایسته و همسر بیش از این نگران و اذیت نکنم....

تمام زندگی من آقای همسره. طاقت ندارم دردش ببینم. طاقت ندارم نارحتیش ببینم و فکر این که روحیه خراب من باعث میشه خدایی نکرده قلبش بگیره باعث میشه تا تمام توانم برای بی خیال بودن به کار بگیرم.

نمیدونم چند هفته رو با این وضعیت دووم میارم؟




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 28 آبان 1396
مهتا
اول این که ان شاءالله اگر پسرم در سلامتی به دنیا اومد و بیمار نبود، گوسفند قربانی کنیم بدیم به فقرا یا هزینش بدیم به یه گروهی مثل فردای سبز. به علاوه هر دوی مامان و بابا 40 شب نماز شب بخونیم. بابایی سعی میکنه این 40 شب پشت هم باشه.
من 40 روز، روی 135 تا صلوات هدیه به بانو ام البنین میکنم، از 26 آبان و با تقدیم سوره ی یاسین به ایشون شروع کردم.  به این امید که پسرم ادامه دهنده ی راه پسرشون باشه و ایشون واسطه بشن و سلامتی پسرم از خدا بخوان. به علاوه شروع کردم برای تقدیم ختم قرآن به ایشون. حالا تا هرجایی که رسیدم به این امید که مشکلمون حل بشه. سعی میکنم روزی حداقل 1 جزء رو بخونم.
پسرم نذر امام زمان کردم اگر قابل بدوننش و بپذیرنش، سالم باشه و چند نفری رو به راه راست دعوت و هدایت کنه.
بعد از نماز هم بین صلوات استغفار میکنم و بین صلوات از خدا سلامتیش میخوام.
ان شالله بتونم 5 بار بلند حدیث کساء رو هم میخونم با نیت سلامتی.
من و بابایی هم تا جایی که میتونیم تو خونه ذکر میگیم و برات قرآن میخونیم. استغفار میکنیم تا شاید خدا از گناهانمون بگذره.
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.


امروز دایی جون تماس گرفت و بهمون امید داد. اولین کورسوی امید، که ممکنه مخچه تشکیل شده باشه و صرفاً به خاطر بزرگی سیترن مگنا تو سونو دیده نشده باشه. این دانشجوی خانم دکتر فریده نجات گفته. شما یه پسر معمولی باشی با یه زندگی معمولی و یه سری مشکلاتی که غیراورژانسی قابل حل باشه. امید به خدا میشه اوضاع اونقدرها هم وحشتناک نباشه. باید بعد به دنیا اومدن سونوگرافی یا MRI بشی و تکلیف مشخص بشه. هرچی که باشی برای مامان یه دنیایی. خورشید درخشان خونه ی مایی و ثمره ی عشق مادر و پدر. عاشقتیم عزیز دلم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 آبان 1396
مهتا
هیچ وقت برای هیچ کس بدی نخواستم. هیچ وقت تو دلمم کسی رو بچه ای رو مسخره نکردم. هیچ وقت از بالا به آدما نگاه نکردم. همسرم خیلی روی درآمد حلال داشتن تعصب داشت و داره. که اگه نداشت شرایطمون خیلی فرق میکرد.
تو این مدت، موبایلم تو ماشین اسنپ جا گذاشتم. خیلی راحت همه چی حل شد. با اسنپ تماس گرفتمم و به راننده اطلاع دادم از دستم افتاده. خودش موبایل آورد دم در خونه و هرچی خواهش و تمنا کردم هزینه سفر قبول کنه قبول نکرد. پروپوزال یه جورایی معجزه وار درست شد. ظرف 1 ماه تونستم بنویسمش. کسی باوورش نمیشد پروپوزال دکتری 1 ماهه! و بعد هم دفاع کردم. انقدر خوب تموم شد که استاد هم میگفت خدا لطف کرده و طبیعی نیست. همیشه پاییز آنفولانزا میگرفتم و چند هفته ای وحشتناک افتاده بودم رو تخت. جدا از این که کل پاییز و زمستون هم دستمال به دستم و همه میدونن من چقد بد سرمام. امسال اما فقط و فقط 1 بار اونم حدود 2 روز سرما خوردم. همیشه وحشت داشتم پاییز بشه و من آنفولانزا بگیرم و خدایی نکرده به پسرم صدمه ای وارد بشه. با خودم میگفتم یعنی خدا خواسته امسال این طوری بگذره تا پسرم سالم باشه؟ ریز و درشت هزار تا اتفاق بزرگ و کوچیک افتاد و حل شد. مشکل خونه حل شد و صاحبخونه با مبلغ رهن 76 میلیون کنار اومد و مجبور به اسباب کشی نشدیم تو این شرایط. نمیدونم چی شد یه دفعه، چه گناهی کردم. چقدرررر ناشکر بودم، چقدر بد بودم که خدا اینجوری زمینم زد. منی که عاشق نی نی هام. همیشه همه رو تشویق کردم که به خاطر درس و کار فرصت مادر شدن از خودشون نگیرن. هیچ وقت به این قسمت فکر نکرده بودم که اگه مادر بشم ولی فرزندم بیمار باشه چی. من عاشق شیرین زبونی های بچه هام. ولی نمیدونم پسرم هیچ وقت حرف زدن یاد میگیره اصلا؟ ضریب هوشیش در حدی میشه که بتونه شیرین زبونی کنه؟ خالش براش از هلند مولا کادو آورده. با خودم میگفتم پسر من نشستن یاد میگیره که بتونه با این بازی کنه؟ خالش داشت کتابا رو نگاه میکرد. بهم میگفت خیلی براش قصه بگو. خیلی براش کتاب بخون. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. نمیتونستم خودم کنترل کنم. طوری شد که بعد این که رفتن، خواهر جان 2 بار تماس گرفت و حالم پرسید. ازم میپرسید دیگه این بچه رو دوست نداری؟ و من نای جواب دادن هم ندارم. بغضی تو گلوم هست که پنهان کردنش خیلی سخته. فقط میگم همینه آدما تو بارداری اعصاب ندارن. همه اینجوری میشن.

دیشب رفتیم شاه عبدالعظیم. انقدر منگم که نمیدونم چه دعایی باید بکنم..... همسرجان البته هنوز امید داره. و میتونه دعاهای قشنگ داشته باشه. خدایا شکرت بابت همسرم. میدونم لیاقت داشتن همچین همسری رو ندارم.
---------------------------------------------------------------------------------

خدایا من ببخش. خیلی روم زیاد نه؟ به جای این که بگم همه جا دستم گرفتی ممنونم. این یکی هم امتحانت کمکم کن سربلند بیام بیرون، میپرسم چرا اینجا رهام کردی؟ شرمندم خدا. اینا رو بزار حساب ضعیف بودنم. من یه مادرم. یه مادر، یه زن مگه چقد توان داره؟ چقدرررررر؟ حاضرم 20 تا 30 هرچند تایی بخیه بخورم. درد زایمانم خیلیییییی زیاد باشه، اما پسرم سالم باشه. تا آخر عمر هم مستأجر باشم، اصلا تو نازی آباد، اما پسرم سالم باشه. هرچی خودت بخوای خودای من. راضیم به رضای تو...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 آبان 1396
مهتا
دلم میخواست تو نت میدیدم که این بچه ها بعد از چند ماه میمیرن. اما انگار خیلی هاشون زنده میمونن. منتهی رشد نمیکنن. مثلا تو 1 سالگی هم حتی نمیتونن دستشون دراز کنن یا بشینن. درد دارن و تشنج و استفراغ. نمیتونم درد کشیدن پسرم ببینم. تشنج کردن هاش ببینم. عقب موندگیش ببینم. این چه نوعی از بیماری هست اخه؟ چقد دلم براش تنگ شده. دلم میخواست میتونستم ببوسمش. دستا و پاهای کوچیکش ببوسم. تو این مدت انقدررررر اشک  ریختم و ضجه زدم حتما پسرم خیلی اذیت شده. ولی حالا میخوام تمام تلاشم کنم که تا جایی که دستم هست زندگی براش آسون کنم. خوب غذا بخورم. روحیم حفظ کنم و از خدا بخوام به هممون صبر بده. بدترین حالتش داشتن یه بچه با معلولیت های جسمی و ذهنی شدیده. اگه خدا خواسته کاریش نمیش کرد. از حکم خدا نمیشه فرار کرد. دیگه زاری و ناله بسه. باید امیدوار باشم. معجزه هم وجود داره. شاید خدا خواست و معجزه شد... به کسی چیزی نگیم بهتره. بزار بقیه ندونن. کم کم خودشون متوجه میشن که این پسر فرق داره. خودم به اندازه ی همه بهش محبت میکنم. خودم بهش میرسم. شده اصلا هیچ شبی نخوابم تنهاش نمیزارم. نگاه های بقیه برام مهم نیست. دل سوزوندن ها رو هم نمیخوام. امروز خیلی تلاش کردم جلوی خواهرجان که تازه برگشتن ایران خودم کنترل کنم. داشتم خفه میشدم و از این همه بی ذوقی و بی حوصلگیم فهمید یه دردی دارم و دارم پنهونش میکنم. اما چیزی نگفتم. دیگه نمیخوام دردی باشه. پسرم به یه مادر بی نهایت قوی احتیاج داره.



نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 آبان 1396
مهتا
تو بارداری خیلی بهم فشار اومد. سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم. همیشه خدا رو شکر کردم بابت این که همه چی به خوبی پیش میرفت. نتایج غربالگریم و همه ی آزمایش ها عالی بود. انقدر خوب که دکترم دیگه برام سونوگرافی ننوشت تا الان که هفته 34 طبق LMP و هفته 35 طبق سونوهای قبل هستم. امروز اما همه چی خراب شد. نمیدونم چه آینده ای در پیش داریم. دکتر تشخیص سندروم دندی واکر رو داده. بطن های مغزی جنین خیلی بزرگه و این بزرگی خفیف هم نیست. خیلی شاکی بود که چرا تو این مدت سونو ندادم. منم گفتم دکترم ننوشته بود از کجا باید میدونستم لازمه. واقعا نمیدونستم باید سونو بدم. به خیال خودم تحت نظر پزشک بودم. متاسفانه مرکز سونوگرافی ای که رفتم بسیار دقیق بود و احتمال اشتباه هم بسیار کم...
تو نت که سرچ میکردم به چیزای بدی رسیدم. عقب ماندگی شدید ذهنی و جسمی. در حال حاضر تو ماه نهم بارداریم. نمیدونم این چطور به همسر بگم. چطور به بقیه بگم. چه کاری باید انجام بدم. خدایا خودت کمکم کن. میشه اشتباه شده باشه. میشه پسرم سالم باشه. میشه همی اینا کابوس باشه. مامان اینا منتظرن من برم شمال برای زایمان و حالا باید برم پیگیر این بیماری بشم. هرچند دیگه خیلی دیر شده. سایز سیسترن مگنای جنین 14.6 بود. بین 10 تا 15 بیماری با شدت متوسط هست و بالای 15 رو بسیار شدید میدونن که حتی دستور ختم بارداری رو هم میدن...
غم همه ی دنیا اومده تو دلم. نگران همسر هستم. خدایی نکرده قلبش نگیره؟ حتی از ایشون هم مخفی کنم موضوع رو؟ میشه من ببینه و دردم نفهمه؟ میشه این روزا بگذره؟ حوصله ی دانشگاه و درس و استاد هم ندارم. اما متاسفانه فردا قطعا استاد محترم پیگیر یه سری کارها میشن و نمیدونم چی بگم. بهتره دیگه جواب تلفن کسی ندم....
جالبه که خواهرم صرفا چون زیاد حوصله چت کردن نداشتم متوجه شد یه اتفاقایی افتاده و ازم میپرسید. منم فقط گفتم خستم. چون 9 صبح رفتم دکتر و 3.5 نوبتم شد....

خدایا همیشه رحم کردی. میدونم خیلی بیشتر از اونی که لیاقتم بوده بهم دادی. از گناهانم بگذر. به همسرم رحم کن. به پسرم سلامتی بده و دردی بهمون نده که طاقتش رو نداریم....




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 23 آبان 1396
مهتا
امشب همسری بهم گفت که به کارش تو شمال خیلی امیدوارتره. اینجا احتمال این که بتونه روی پای خودش وایسه کمه. من خیلی باید خودخواه باشم که چون احتمال بسیااااار ناچیزی وجود داره که اینجا هیئت علمی بشم جلوی موفقیت همسری رو بگیرم. بهترین کار تهران داشته باشم ولی همسرم احساس غرور نکنه نمیارزه. حالا هر چقدر بقیه بخوان مسخرم کنن که این همه درس خوندی که چی و ... حتی اگه تا اخر عمر فقط یه خانم خونه دار باشم، میارزه. من برای این درس میخونم ک پسرم تو فرم مدرسه بنویسه تحصیلات مادر دکتری. همین. شایدم شد و یه شغل آبرومندی تونستم پیدا کنم.
سخت ترین قسمتش اینه که نمیدونم چطور برا استادم توضیح بدم که نمیتونم تهران بمونم. مطمئنم ازم میپرسه. نمیخوام در جریان زندگیم قرار بگیره. 
نمیخوام در مورد کار همسر توضیح بدم. نمیخوام در مورد مادر همسر و اصرار بی نهایتشون برای برگشت ما بگم. خیلی برام سخته مطرح کردن این قضیه.

از خیلی چیزا میترسم. اینجا استقلال داشتیم. تقریبا مطمئنم وقتی میریم شمال باید برای این موضوع بجنگم یا قبول کنم که یه مقدار تایع خانواده باشیم. فک کنم حالت دوم پیش بیاد. همین قدر میدونم سبک زندگی ای که من میپسندم زمین تا آسمون فرق داره با چیزی که خانواده همسری اعتقاد دارن. نمیدونم چی در انتظارمونه.
گاهی حس میکنم حتی وقتی برگردیم هم دیگه بازم راضی نمیشن. ما بچه های خوبی نبودیم. خیلی زجرشون دادیم و از ما بریدن. تقریبا هیچ وقت ما رو در نظر نمیگیرن. تو کل بارداری هم یه بار نیومدن سر بزنن. انگار ترد شدیم. نمیدونم چه آینده ای در انتظارمونه. 

یه وقتایی هم میگم من از پس این مشکل به این کوچیکی بر نیام خیلی باید ضعیف باشم. به خدا توکل میکنم و بهترین اتفاق میافته. همسر هم خیلی موفق میشه. فقط واقعا نمیدونم این چطوری به استاد بگم. نمیخوام خورد بشم.





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 آبان 1396
مهتا
درد ستون مهره ها امانم رو بریده. نمیتونم پشت لبتاب بشینم...

خدا رو هزار بار شکر به سلامتی برگشتیم تهران. شمال رفتن تو روحیاتم تاثیر مثبت داشت. حداقل چند روزی از فضای دانشگاه و استرس ها به دور بودم. اما فهمیم اصلا اون آدم قبلی نیستم. سنگین شدم و هر فعالیتی به شدت اذیتم میکنه. نفس میگیره. الان حالم خوبه. هر چند سر چیزهای کوچیک و کاملا بیخود زیاد حرص خوردم. 
امروز ترازو عدد 67!!!!!! رو نشون داد. استرس گرفتم. نمیدونم واقعا از پس کارام برم میام یا نه. گاهی دلم میخواد از همین حالا برم مرخصی...

دلم خیلی روضه میخواد اما امسال قابل نبودم. باز هم خدا رو شکر بابت اون یک شب روضه و دو شبی که چند دقیقه ای قدم زنان دسته تماشا رفتیم. نگرانم. نمیدونم چه گناهی کردم که لیاقت حضور تو مراسم ها رو هم ندارم...

خدایا ما رو ببخش...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 مهر 1396
مهتا
دقت کردم دیدم هر وقت یه مشکلی پیش میاد سریع شروع میکنم به نوشتن. ولی وقتی حالم خوبه اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمیام. خدا رو شکر این مدت حالم خوبه. همسری یه مقدار سرما خورده که نگرانش هستم. طاقت ندارم سرفه هاش ببینم. تمام وقتش برای ما گذاشته و هیچ گله ای هم نمیکنه. تا بیاد وقتش از کار و خرید روزانه خالی بشه اصولا 9 شب هست و خستگی دیگه نایی برای درس خوندن و ... براش نمیزاره. تازه پروژه های جانبی شروع میشه:(
خدا رو شکر پروپوزال مرحله اول داوری رو رد کرد. فردا قراره نتیجش بهم اعلام بشه و فایل برسونیم به داورای داخلی. در مورد شرایطمم اجبارا باید برای استاد توضیح بدم که نمیدونم چه ری اکشنی داشته باشن. چون ازم خواستن کلاس حل تمرین هر هفته تا انتهای ترم ادامه پیدا کنه و منم ماه 9 نمیتونم بیام دیگه. احتمالا برم شمال و اصلا خطرناک هم باشه. خلاصه روزها میگذرن ولی به کندی. اون طور که باید از زمان استفاده نمیکنم. 
به شدت دلم میخواد انتهای آبان برسه و همه چیز سرجاش باشه. نی نی سالم باشه، پروپوزال دفاع کرده باشم، کلاس حل تمرین بسته باشم. مقاله ای که استادم میخواد به جای خوبی رسونده باشم. سیسمونی خریده باشم و همسری در سلامتی کامل باشه و کاراش هم جلو بره. 
از الان دلم شدیدا برای همسری تنگ شده. تصور دوریش برام دردناکه. هرچند وقتی کنارشم هم خیلی کمکی نیستم براش. شایدم سربارم. اما دلم خوشه که هستم. گاهی فک میکنم قید همه چی بزنم و از اول تنهایی نی نی رو بزرگ کنیم. ناراحتی بقیه رو هم زیاد به روی خودم نیارم...
خلاصه انتظار میکشیم و انتظار و انتظار. البته نه از نوع پویا:(
امروز با خواهر جان حرف زدم. 28 آبان بلیط گرفتن که برگردن ایران. احساس میکنم خودشون هم دیگه خسته شدن. منم دوست دارم زودتر بیان... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1396
مهتا
دیشب به اتفاق همسری و لطف نتبرگ رفتیم رستوران ایتالیایی داوین در خ پیامبر شرقی. سیب زمینی سرخ کرده، پاستا میلانو و پیتزا دوناتوره سفارش دادیم. پاستا به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود و همین طور حجمش زیاد بود، طوری که سیب زمینی و پاستا برای هر دومون کافی بود. پیتزا کاملا سبک ایتالیایی، یعنی با نون نازک ولی من پیتزای پدر خوب بیشتر دوست داشتم از لحاظ طعم.  در کل خیلی راضی بودیم و قیمت هم نسبتا مناسب بود. 
بعد از اون هم به اتفاق همسری رفتیم پارک لاله و قدم زدیم. شب بسیار خوبی شد. خیلی روحیم عوض شد:)




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1396
مهتا
1. اردوان
یاری کننده ی درستکاران، اسم فارسی و از شخصیت های شاهنامه هم هست.

2. نیها
نیت پاک و خیر

3. کارن
شجاع و دلیر

4. کوشا

5. صدرا
بالابرنده، ارج دهنده

6. روهان
نیک سیرت و پارسا

7. رایا
آن که مورد توجه خداوند است.
نامی عبری

8. طاهر

9. محیی
زنده کننده، از نام های خداوند

10. مرتاح
شادی آور، گشایش دهنده. از اسما خدا

11. ارمیا
لقب حضرت علی و خضر نبی،

12. مهدی یار

13. رایکا (مازندرانی و گیلکی) (= ریکا) به معنی پسر، محبوب و مطلوب

14. آروشا
 باهوش و نورانی

15. آصف

16. میشا
همیشه بهار

17. رهام
http://www.namefarsi.com/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%85/

18. یاسر

19. یاسین
سوره ای در قرآن،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

20. ایلیا
لقب حضرت علی،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر
نامی عبری

21. سبحان
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

22. بنیامین
نام یک پیامبر
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

23. آرتا
پاک، راستی، درستی
نامی فارسی

24. رایبد
دانشمند، حکیم ، دانا
اسم فارسی

25. رایمون
پسر باهوش
فارسی، گیلکی

26.آرتین
artin
فارسی آرش،عاقل و زیرک، از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان نامدار ایرانی در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی که در تیراندازی بسیار توانا بوده است

27.شنتیا
šəntiya
فارسی فاتح پیروز از القاب حضرت علی


اینا چیزایی هست که پسندیدیم. متسفانه انگار رایمون، نیها، رایا، روهان و مرتاح در ثبت احوال تعریف نشده. رایمون تقریبا مطمئنم که اجازه نمیدن و به روهان بیشتر از بقیه امید دارم.

دوست دارم اسم گل پسر یه اسم ایرانی ولی با معنای زیبا باشه. این که صرفا در شاهنامه به کار رفته برای من جالب نیست. اما تعداد اسم های ایرانی معنی دار که خاص باشن و ثبت احوال هم قبول کنه و ... خیلی کمه. 


حالا اسم های مد نظر من باز این هاست:
روهان
ارمیا
یاسین
رایا
ایلیا
صدرا
ابراهیم
برنا
محیا




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
من باردارم و خواهر بزرگتر دائم زنگ میزنه و از مشکلاتش میگه. غیبت پشت غیبت. از آدم هایی که بهش ظلم کردن و حق خودش و بچش خوردن و تازه طلبکارن. 50 میلیون پول ناقابل گرفتن ازشون و پس نمیدن و منت هم میذارن! وقتی هم میگن ما 100 میلیون بدهی داریم باید به پدر و مادرمون و مردم پس بدیم میگن انقد فک نکن خدا درستش میکنه. پدر هم که وظیفش هست که پشت بچش بگیره. مهم نیست.!! من میشناسمشون و این روانیمممممممممممم میکنه. باهاش دعوام میشه و بد حرف میزنم و اونم میگه تو همیشه مثل سگ پاچه آدم میگیری. از شنیدن حرفایی که پر از انرژی منفی هست بیزارم. خیلی بیزارم. همیشه حرفاش همینه. وقتی بهش میگم این آقایون خیلی به شما ظلم کردن و میکنن ولی وقتی اینا رو برا من تعریف میکنی باعث میشی گناهشون تازه بیاد پای تویی که مظلومی. میگه من که تهمت نمیزنم. اینا واقعیته. حرف هم نزنم میترکم. راست میگه خیلی کاراشون زشته. خیلی سواستفاده میکنن اما من تحمل شنیدن حرفای منفی رو ندارم.

خدایا خودت کمک کن دلم نمیخواد در حالی که فرزند یه همچین مرد پاکی رو در دلم دارم گناه کنم. دوست ندارم. تو کمکم کن انقد ملت پیشم درد و دلی که منجر به غیبت میشه رو نکنن.
-----------------------------------------------------------------

تغییراتم داره کمالا محسوس میشه. شکمم خیلی بزرگ شده ولی خدا رو شکر زیر حجاب میشه که مخفی بشه. وزنم بر خلاف قبل به سرعت در حال بالا رفتنه. احساس میکنم چند روزی هم هست که پف کردنم شروع شده. روحیاتم خدا رو شکر خیلی بهتره.  البته شاید اینا اثرات شمال رفتن و عوض شدن روحیه باشه. در هر صورت احساس بهتری دارم. البته خیلییییی نفسم میگیره و از تک و تا افتادم. اما احساس بهتری دارم. فقط استرس پروپوزال افتاده به جونم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
اصلاً و ابداً نمیدونم چطور باید حوزه مورد مطالعه م رو پیدا کنم چه برسه به جزئیات پروپوزال. و این در حالی هست که دوستان حتی کارای اداری مربوط به دفاع از پزوپوزال انجام دادن.
بزرگترین مشکل هم این هست به حوزه ای علاقه ندارم که بخوام واردش بشم.
خدایا میشه خودت یه موضوعی بزاری جلو راهم که خیر دنیا و آخرت توش باشه؟ دلم نمیخواد عمرم سر چیزی بزارم که نهایتاً از توش به زور دو عدد پیپر به درد نخور در بیاد...

استاد محترم که از شنبه تا به امروز جواب بنده رو ندادند. و حالا که ندادند امیدوارم دیگه در مورد کار قبلی حرفی نزنن تا من بتونم یکم به زندگی و پروپوزالم برسم. 

کارم شده وبگردی و چک کردن هزار باره ی وبلاگ ها و همین طور کتاب خوانی. دیروز هم یک کتاب زندگی نامه رو کامل خوندم. (زندگی نامه ی شهید ناصر کاضمی) کاش زودتر موضوعم رو تعیین کنم تا بتونم روش وقت بزارم. نوشتن پروپوزال و اسلاید ساختن خودش 1 ماه وقت میگیره. من باید حوزه کلی رو مشخص کنم، کل ادبیاتش رو بخونم و یه چیزی که جا افتاده پیدا کنم که بشه به عنوان تز دکترا روش کار کرد. و همه ی این ها باید ظرف 3 ماه نهایتاً تموم بشه:(((((((
-----------------------

فردا باید برم سونوگرافی. جایی که همیشه میرفتم (سونوگرافی پارسیان) این بار بیمه قبول نمیکنه و هزینه سونو رو حدود 350 هزار تومن تعیین کرده، به علاوه فردا همه ی پزشکاشون مرد هستن. منشی خانم دکتر افسانه واسعی هم گفت اصلاً این سونو رو انجام نمیدن و این شد که میخوام برم پیش خانم دکتر فاطمه مهتاب قربانی. انگار اگه هزینش رو بدیم سی دی هم میزنن. خدا کنه همه چیز خوب باشه. هم استرس دارم و هم خوشحالم. خوشحال از این بابت که بعد از مدت ها میرم دکتر و اگر خدا بخواد و همه چیز خوب باشه کمی خیالم راحت میشه. از طرفی نوبت نمیدن!!! و منشی دکتر گفته باید صبح زود خودت برسونی تا نوبت بگیری برا همون روز. واقعاً دکترها نوبرن. با این همه پیشرفت تکنولوژی کمی هم که شده تلاش نمیکنند تا مریض هاشون کمتر اذیت بشن!! جالبه که احتمالاً کلی حقوق هم میدن به منشی. از برخورد پشت تلفن منشی که اصلاً راضی نبودم. حتی حاضر نشد درست بگه هزینش چقدر میشه. خوب شاید برا یکی مهم باشه. شاید یکی از پسش بر نیاد. سریع تلفن رو قطع کرد!





نوع مطلب : روزنگار،، کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مرداد 1396
مهتا


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4