ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیشب با گریه خوابیدم. این که پسرک داره 13 ماهش تموم میشه و هنوز ماما و بابا رو یاد نگرفته و نمیتونه روی پاهای خودش بدون کمک وایسه خیلی بهم فشار وارد کرده.  دیشب خواهر ازم پرسید اصلاً با بچه کار میکنی و من گفتم نه. حس میکنم مادر خیلی بدی هستم. خیلی کم کاری کردم هم تو بارداری و هم الان که درگیر درس هام. خیلی عذاب وجدان دارم. البته که همسر هیچ کدوم از اینا رو قبول ندار. لاقل به من این طور میگه. دیروز تو دانشکده جلسه داشتم و همین موضوع هم کلی اعصابم بهم ریخت. این که انقدر به کمک همسر وابسته شدم عذابم میده. حرفای بهداشت تو سرم میچرخه که میگفتن تو 1 سالگی باید بتونه روی پاهاش بدون کمک وایسه. چرا نمیتونم با محمد بازی کنم؟ من دارم کم کاری میکنم؟ انگار به قرصای ضد افسردگی نیاز دارم.
تموم شب محمد هزار بار بیدار میشه. هزار بار شیشه میدم پستونک میدم سینه میدم تا خوابش ببره. بغلش میکنم. سرش دست میکشم. نزدیکای اذان صبح خوابش میبره. بعد هم صدای موبایل و اضطراب من. سر و صدا شروع میشه. گریه های محمد و آخرش هم نمیتونم نمازم بخونم و قضا میشه. 
برای این که محمد بتونه بخوابه باید بغلش کنم و همش اضطراب که وزنم روی شکمه و خون به جنینم به اندازه ی کافی نمیرسه.
تمام شب رو کابوس دیدم. تو خواب میدیم تموم ناخنای پای پسرک شکاف داشت و دو تیکه بود. اما انگار ما نفهمیده بودیم و حالا که بزرگ تر میشد تازه معلوم شد. تموم غم دنیا تو سینه ی من بود. نمیدونم چی شد فقط این که یه دستگاهی بود یه اشعه مانندی همسر تابوند به شکمم تا خواهرش از بین بره و من  عصبی بودم. میگفتم اگه این بچه رو نمیخواستی چرا الان؟ چرا الان که 6 ماهم تموم شده باید بمیره. خیلی نگران بودم. نمیدونستم شوخیه یا جدی و منتظر بودم ببینم چی پیش میاد.
صبح هم با گریه بیدار شدم. خسته شدم. دلم میخواد همه چی عوض بشه. 
با خودم فکر میکنم چرا انقدر حالم بده. باید یکی یکی همه چیز حل کنم. 
اول این که شدیدا این فکر افتاده تو ذهنم که باید از دکتری انصراف بدم. حس میکنم دیگه توانش ندارم. تحمل این که سربار دیگران باشم رو هم ندارم. اما یادم میاد موقع ورودی ازمون چک 70 میلیونی گرفته بودن که اگر به هر دلیلی درس تموم نکنیم باید پرداخت بشه... پس این طوری نمیشه. 
خوب که فکر میکنم مشکلم با درس اینه که اون مسبب همه ی مشکلات زندگی خودم و همسر میدونم. مادر همسر تلفنی بهم میگه من دلم نمیخواد همسر تا به دنیا اومدن بچه ی جدید کار پیدا کنه که شما برای برگشتن به این شهر مشکلی نداشته باشید و خیالتون راحت باشه. اینجا هم عذاب میکشم.  اینم تقصیر منه. همسر درگیر من شده. تموم مسئولیت زندگی روی دوش همسره و من مانع کار کردنش شدم. اینه که عذابم میده. نمیخوام مانع خوشبختیش باشم. نمیخوام کارای خونه روی دوش همسر باشه. این مقاله ی مسخره رو تموم میکنم. بعدش دیگه نمیخوام درس بخونم. مهم نیست دکتری چند سال طول میکشه میخوام همه ی تمرکزم بچه ها و همسر باشن. اگه خونه مرتب باشه. غذا سر موقع حاضر باشه و به کمک کسی نیاز نداشته باشم حس بهتری دارم. این که ببینم همسر تو کاراش موفقه و وقتش رو برای جبران کم آوردن های من نمیزاره. این که شب و روز با بچه ها بازی کنم و همه ی تلاشم برای سلامتی و خوشبختیشون انجام بدم حالم بهتر میکنه. همین امروز شروع میکنم. اولین قدم تمیز کردن خونه هست و بازی زیاد با محمد. بعدازظهر که عروسک خوابوندم خودمم میخوابم تا این خستگی ها و بی خوابی های مکرر جبران بشه.
نگرانیم برای خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه و مشکلاتی که با خواهر کوچیکه دارم هم اذیتم میکنه. خواهر کوچیکه 3 ماهه بارداره و دندون درد شدیدی داره. برای درمان نیاز به نامه پزشک هست و پزشک میگه من نامه نمیدم که مسئولیت گردنم بیوفته. از اون طرف خود عفونت دهان به شدت خطرناکه و باید سریع تر درمان بشه. حتی وقتی به دندون پزشکا میگه با مسئولیت خودم درستش کنید کسی رو پیدا نکرده کار قبول کنه. خیی درد داره و شب و روزش گریه شده. نگران سلامتی بچش هستم. از اون ور همسرش فقط بهش گیر میده این نخور اون نخور این کار نکن اون کار نکن. این مواد نگه دارنده داره اون یکی فلان. از وقتی ازدواج کردن عملا از دست دادیمش. حتی نمیتونیم با خواهر کوچیکه صحبت کنیم. روز به روز فاصلمون بیشتر میشه. همسرش هم روی من حساسه. 
اما وقتی از دست من کاری بر نمیاد نباید براش غصه بخورم. حس مادری رو دارم که دخترش شوهر داده و حالا داماد دختر رو ازش گرفته. من برای خواهر کوچیکه یه جورایی مادری کردم. تو بارداری قبل هم به خاطر ایشون سلامتی بچم به خطر افتاد اما حالا هر بار که ازش کمک خواستم دست رد بهم زده. همسرش تعیین میکنه چی کار بکنه و چه نکنه. برای لحظه به لحظه زندگیش برنامه میریزه و دوست نداره با ما قاطی باشه. حتی ازش اسم دکترش میپرسم میگه برا چی میپرسی؟ همه چی از نظرش فضولیه و البته اینا هم نتیجه حرفای همسرش. دیگه هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم. البته اگرم بزنم ممولا جواب نمیده یا ریجکت میکنه. این در حالیه که ما با هم درس خوندیم تو یه دانشکده تو یه مدرسه همیشه با هم بودیم. این همه دوری بعد اون همه نزدیکی قلبم درد میاره. این همه برخورد بد اذیتم میکنه و جالبه که خودش اصلا متوجه نمیشه. به نظر خودش هیچی نبیست میگه من متاهل شدم و شما باید درک کنید. نمیدونم متاهل شدن چه ربطی به قطع ارتباط با خانواده داره؟
تا زمانی که خواهر کوچیکه نخواد که شرایط تغییر کنه حل مشکل ممکن نیست. پس دیگه بهش فکر نمیکنم. برای سلامتی خودش و  بچش هم فقط میتونم دعا کنم. دلیلی نداره غصه بخورم که به دخترم فشار بیاد. من باید به فکر دختر خودم باشم.
ارتباطم رو هم با خواهر کوچیکه رسمی رسمی میکنم. همون طور که همسرش میخواد. در حد وظیفه شرعی و اخلاقی.
سعی میکنم بیشتر به همسر توجه کنم تا راحت تر بتونه به کارا و رسالش برسه. هر جوری هست قبل به دنیا اومدن خواهر محمد یه مقدار کاراش جلو بره. نمیزارم تو کارای خونه به من کمک کنه. قبل همسر همه کارها رو انجام میدم تا نتونه کمکم کنه. باید بیشتر بهش توجه کنم. نمیخوام این همه فشاری که روش هست سلامتیش به خطر بندازه. طاقت این مورد ندارم. بیشتر بهش محبت میکنم تا روابطمون مثل قبل بشه. نمیزارم مشغله های زندگی فاصله بندازه بینمون. این مقداری که به وجود اومده رو هم از بین میبرم.
من شرایط عوض میکنم. میتونم.
برم برای روزم برنامه بنویسم و شروع کنم. امروز نباید بد تموم بشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 بهمن 1397
مهتا
پسرک دیگه لحظه ای ازم جدا نمیشه. پدرش هم نمیتونه نگهش داره. بنابراین عملا به هیچ کاری نمیرسم. همه ی کارها عقب افتاده. کارای شخصیم به زور انجام میشه. گاهی برای سرویس بهداشتی رفتن باید نیم ساعت برنامه بچینم. البته اگر میخواست میتونست یجوری سرش گرم کنه که منم به کارام برسم ولی حوصلش رو نداره. ترجیح میده تو کارای خونه کمکم کنه.
صبح افتادم به جون فریزر و شروع کردم که مواد غذایی داخل مرتب کنم. خیلی بیش از اونی که فکر میکردم از من وقت و انرژی گرفت. کارای دانشگاه بدجوری عقب افتاده و اضطراب گرفتم. همسر هم فقط سرزنشم میکنه که چرا به گریه های بچه توجه میکنم و نمیتونم به کارام برسم. همش میگه فکر کن رفتی سر کار.
احساس میکنم به یه آرامش بخش نیاز دارم. یه زمانی میخواستم بهار پروژه فعلی رو تموم کنم. بعد شد تابستون. بعد گفتم هرجوری شده پاییز تمومش میکنم. حالا هم میگم زمستون. درمانده شدم.

دیروز سونوی کالر داپلر هم رفتم. دکتر گفت جفت و عروق خوب بودن ولی تاکید کرد که سونوت معمولی بوده و بقیه چیزا رو چک نکردم. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 دی 1397
مهتا
بعد از حدود 5 روز محمد قشنگم سلامتیش به دست آورد. روزهای سختی بود. عسلک تب 40 درجه رو هم رد کرد. مدام گریه و بی قراری. نمیتونست شیطونی کنه یا درست بخوابه. لب به چیزی هم نمیزد. با این که گرسنه بود درد اجازه نمیداد.  خیلی اذیت شد. عشقم آروم و قرار نداشت. خدا رو شکر درست روز تولد پدرش حالش خوب شد.
برای تولد همسر با خانوادش هماهنگ کرده بودم بیان تهران. بیماری پسرک باعث شده بود همه ی کارای خونه و دانشگاه و ... تعطیل بشه. بنابراین خونه کثیف بود و یه عالمههههههههههههه کار. از اون طرف تولد پدر همسر هم فقط دو روز بعد تولد همسر هست. باید برای ایشون هم کادو میگرفتیم. هزار جور فیلم بازی کردم تا همسر ببرم بازار. سعی کردم اینترنتی خرید کنم ولی نشد. چیزی که پدر بپسنده پیدا نمیشد. آخرش همه ی کارها موکول شد به روز آخر که خانواده تو راه بودن. تنها کاری که تونسته بودم از قبل بکنم این بود که همسر شب بردم یه مغازه ای که جنس شلواراش عالی بود و اونجا به عنوان هدیه تولدش دو تا شلوار گرفت. منم با خیال راحت از دیجی کالا جعبه ابزار و دم باریک سفارش دادم که میدونستم نیاز داره و برای این که متوجه نشه از خواهر کمک گرفتم. هدیه رفت اونجا و یه شب به بهونه بردن غذا برای خواهر بزرگه رفتم تحویلش گرفتم. گفتم این بسته مال خواهر کوچیکه هست و دیجی آورده. چون خونه ما نزدیک دانشگاهه گفتن پیش ما باشه. کلی هم فیلم بازی کردم که بیا بازش کنیم یواشکی ببینیم توش چی هست. خلاصه همسر متوجه نشد. صبح هم با کلی ادا گفتم افسردگی گرفتم خستم از مریض داری بریم بیرون بچرخیم و بازار درمانی کنیم. خرید ندارم اما دیگه نمیخوام خونه باشم. الکی مانتو فروشی ها رو نگاه میکردم که مثلا برا مانتو اومدم. هرجوری بود برای پدر یه پیراهن گرفتیم. همسر اینجا شک کرد. چون محمد بی تاب بود و من استرس داشتم. میدید دارم بال بال میزنم زودتر هدیه پدر بگیریم. طبق معمول جاده و تهران ترافیک شد و مادر همسر بهم پیام داد که دیر میرسیم. حدود 40 دقیقه قبل از این که برسن و وقتی همه ی کارها انجام شده بود. یعنی خونه رو برق انداخته بودم. کیک آماده بود و هدیه ها. همه چیز سر جاش بود که همسر پیامک مادرش دید و همه چی لو رفت:( هدیه من البته سورپرایزش باقی مونده بود. میگفت وقتی همه ی نشونه ها رو چیده کنار هم و دیده پدرش سر اذان برای تبریک تولد تماس نگرفته مطمئن شده که دارن میان تهران. راست میگفت منم یادم بود که پدر هر سال تماس میگیره و امکان نداری کاری رو روی برنامه انجام نده.
اینم شد یه تولد متفاوت. فرداش هم همسر با مادر و خواهر و شوهرخواهرش رفتن یافت آباد و برای جهیزیه کلی خرید کردن. 

امروز مهمونامون رفتن و دیگه باید برگردیم سر روال عادی زندگی. باید تمام تلاشمون کنیم که کارای عقب افتاده جبران بشه. کدم گیر کرده و نمیدونم چه کار باید بکنم. فقط از خدا میخوام خودش راه نشون بده. دوشنبه هم سونو دارم و نمیخوام بهش فکر کنم.


خدا رو شکر.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 دی 1397
مهتا
پسر قشنگم چند روز خیلی بی قراره و زمان ایستاده.
کاش زودتر این دوران سپری کنه و سلامتیش به دست بیاره.

خدای خوبم بهم توان بده.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 17 دی 1397
مهتا
کاش انقدر همسر خوب نبود. صبح با گریه شروع کردم. دیروز عشقم برای جلسه کاری رفته بود شمال و ما تهران موندیم. موقع برگشت دوبار پیاپی چرخ ماشینش پاره و پنچر شد. دومی عملا پاره پاره شد. عملا یه 4 ساعتی دیرتر رسیدن. برگشت مامان و بابا و برادرزادم با همسر اومدن و فکر این که خدایی نکرده زبونم لال اتفاق بدی برای همسر قرار بوده بیوفته دیوونم میکنه. امورز هم مصاحبه کاری داره تو یه کارگاه ساختمانی. باز هم اظطراب افتاده تو دلم که اونجا خطرناکه نکنه اتفاقات دیشب... نمیتونم جلوی اشکام بگیرم و همسر میگه به خاطر کوچولوی توی شکمت گریه نکن.  ولی سخته. خودش مثل خودش رو نداره که درکم کنه. فکر که میکنم میبینم عملا من تو زندگی هیچ کاره هستم. همه چیز همسره.
همسر همه چیز منه. بدون همسر خودم نمیشناسم. زندگی کردن بلد نیستم. هیچی نیستم. خدا جونم همسر مهربونم به خودت میسپارم. خدای مهربان من اجازه بده سایش بالای سر من و بچه ها باشه. مادرو پدر و برادرزاده هم به سلامت برگردن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 13 دی 1397
مهتا
فک کنم من همیشه وقتی استرس دارم یا ناراحتم میام تو وبلاگ مینویسم. الان اما اومدم بگم حالم خیلی خوبه:)

عروسی خواهر همسر هم گذشت. ان شالله که خوشبخت بشن. حس خوبی بود وقتی میدیدم با این که باردارم هنوز هیکلم متناسبه و تقریباً از تموم مهمون ها رو فرم تر! البته یه مقدار ترس افتاده به جونم که شاید به اندازه کافی تغذیه ندارم که مثل بقیه چاق نمیشم. تو عروسی یه چیزی رو مطمئن شدم پسرک هر وقت من میبینه یاد مشکلاتش میوفته و گریه میکنه. شیر میخواد و نمیخواد. اصلاً معلوم نیست چشه. وقتی من نباشم و من نبینه اما آرومه و خوشحال. قشنگ برا خودش بازی میکنه. نمیدونم چرا؟! کافیه صدام بشنوه خودش میکشه که بیاد بغلم و گریه و همش یه چیزی میخواد. تو عروسی یکی دو ساعت اول تو زنونه بود، یعنی جون دادم. با کفش پاشنه بلند همش در حال دور دادن و پستونک شستن و ... با کلی ترس و لرز تحویل باباش دادم. همش دلم پیش عروسکم بود که یعنی باباش میتونه نگهش داره یا نه. وقتی برگشت خوشحال و خندان بود. اصلا انگار نه انگار که دو ساعت تموم داشت گریه میکرد. باباش هم میگفت اصلا مشکلی نداشته. باز من و دید و بی قراری ها شروع شد!... در هر صورت این طوری خیلی خوبه. خیالم راحت تره. 
نمیدونم جسمم ضعیف شده یا واقعا همون طور که همه میگن وقتی دختر باردار باشی اوضاع خیلی فرق میکنه. در هر صورت خیلی از نفس افتادم. اصلا نمیتونم مثل قبل پیاده روی کنم، سرعتم خیلیییی کم شده و نفس ندارم. ستون مهره ها و کمرم درد میکنه. تو بارداری پسر دوست داشتنی شکمم جلو اومده بود، الان کاملا فشار رو پهلوهام حس میکنم. خواهر کوچیکه هم بارداره. 7 هفته. با حساب این که من سزارین بشم و ایشون طبیعی زایمان کنن بچه هامون 3 ماه اختلاف سنی خواهند داشت. از اون طرف دختر خواهر بزرگه تازه 2 ماه و نیم داره و پسر من 11 ماه. مامان استرس گرفته. جالبه که خودش هم به خودش امید میده:) نگران خواهر کوچیکه هستم. الهی که فرزندش به سلامت به دنیا بیاد. هنوز کلاساش تموم نشده و آزمون جامع و پروپوزال هم باید تو همین دوران بگذرونه. از اون طرف تو بنیاد هم یه کار گرفته. خیلی هم استرسیه و کاملاً مشخصه که الانم استرس داره. کاش بتونه کاراش مدیریت کنه. خیلی زود همه بزرگ شدیم. و به زودی پیر میشیم!

همسری میگه من دیگه عشقولانه نیستم و مثل قبل دوسش ندارم. این که عشقولانه نیستم راست میگه اما هم چنان دوسش دارم. خوب پسرک وقت سر خاروندن برامون باقی نذاشته. از اون طرف همیشه هم با بی تفاوتی همسر وربرو شدم وقتی عشقولانه بودم. واقعاً عجیبه که این تغییر به چشمش اومده! یکمکی خوشحال شدم:)

ان شالله میخوام این ماه مقاله رو به استاد تحویل بد و از دی مستقیماً رو رساله خودم کار کنم. 

حال روحیم خیلی خوبه. خوشحالم و خوشبخت. فقط نگران پسرکم هستم. شیر من نمیخوره و لب به شیر پاکتی و شیر خشک هم نمیزنه:( نگرانم کمبود کلسیوم بگیره زبونم لال. نمیدونم چه کاری باید بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خدای خوبم بابت همه ی آرامشی که در زندگی دارم ازت ممنونم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 آذر 1397
مهتا
زندگی ما رو پایه ی احتمالات برپا شده. یعنی محل زندگی، کار، درس و همه چیز بهم گره خورده و به احتمالات زیادی وابسته هست. بنابراین تصمیم گیری خیلی سخت میشه.
برای عروسی خواهر همسر اومدیم شمال، مادر شوهر مدام از این میگه که باید بیاین اینجا زندگی کنید و کم کم لحنش عصبانی میشه. انگار میخواد بزنمتون که اخه لعنتی ها چرا تهران ول نمیکید. از ابتدا مخالف زندگی ما در تهران بود.  همسر هم میگه الویت اول زندگی ما فعلا کار هست. مادر همسر میگه فعلا شما برای درس مهتا خانوم تهرانید با دو تا بچه هم که اصلا نمیشه درس بخونه تو تهران تک و تنها. پس دیگه دلیلی نداره زندگی تو تهران. بیاید اینجا و یه خونه بزرگتر بگیرید. یعنی شما خودتون اون سبک زندگی رو ترجیح میدین؟ خونه کوچیک و ... پشت هم دلیل میاره و حرفاش تکرار میکنه. حرفای مادر بی منطق نیست اما نمیدونم چرا دلم گرفت. انگار این سبک صحبت و لحن داره بهمون دیکته میشه و یجورایی حس میکنم استقلال نداریم. بازم بیشتر میترسم که اگر این روند ادامه دار باشه و تو همه زندگیمون بخواد این طوری باشه چی... مطمینا همیشه صلاحمون خواستن و میخوان اما مشکل اینه که الویت ها و سبک زندگیمون تفاوت داره و علایق ما برای مادر غیرقابل درکه.
از اون طرف مادر و پدر من هم شدیدا مخالف اینن که برگردیم شمال. دوست دارن پیشرفت کنیم و بعد این همه زحمت راضی به یه زندگی خیلی حداقلی تو شمال که جای پیشرفت نداره نیستن. اما سعی میکنن زیاد دخالت نکنن. به خصوص این که تو رشته من تفاوت زیادی بین تهران بودن و نبودنه و عملا با احتمال زیادی همه ی تلاش هام بی حصل بوده.
حالا بحث خرید خونه هم هست. از یه طرف اصلا توانایی پرداخت قسط وام نداریم. از یه طرف زندگی مستاجری با دو تا بچه شیرخوار خیلی سخته. از یه طرف زندگی تو خونه 40 متری تو شرایط ما شاید غیر ممکن به نظر میاد و مامان ها رو تو فکر انداخته. جالب اینجاست که من اصلا نگران هیچی نیستم. به نظرم این دوران هم میگذره و سختی ای نمیبینم. 
حالا مامان من میگه تهران خونه بخرید و ما هم کمکتون میکنیم شریکی بگیریم که شریکی ان شالله بتونیم یه خونه 45 متری بگیریم تو تهران! میگن براتون سرمایه هم میشه و شما فعلا باید تهران باشید. رفت و آمد کردن خطرناکه و این یکی دو سال هم تحمل کنید. بلاخره نمیشه که هر بار جلسه درسی و کاری دارم بچه ها رو بزارم شمال و خودمون بریم تهران یا اصلا خانوادگی بریم. از اون طرف کار بنیاد هم هست که تا اخر شهریور تعهد دارم که باشم و تو جلسات شرکت کنم. این برای مادر همسر توضیح دادم اما بازم اصرار دارن که نه همین حالا برگردید.
از اون طرف هم مادر همسر میگن شما درس هم نداشتی نمیتونستی دو تا بچه رو اینجوری بزرگ کنی بیاین شمال و ما کمکتون میکنیم تو نگهداری از بچه ها. هرچه زودتر و قبل زایمان خونه رو تحویل بدید. همسر هم میگه بلاخره یه روزی باید رو پای خودش وایسه و شرکت خودش بزنه. توکل کنه بر خدا و حالا شروع کنه. از اون ور یکی یکی شرکتای ساختمونی سابقه دار ورشکست میشن و هر کدوم از اشنایان و دوستان تو رشته همسر میبینیم بعد سال ها گشتن دنبال کار نهایتا ناامید شده و اومدن تهران دنبال کار.
میگن خدا خیر تو خواسته ی مادر پدرها قرار میده ولی وقتی خواسته های دو تا مادر ضد هم هست چی میشه؟ 
کاش خدا خیلی زود راه درست بهمون نشون بده و دل هممون هم راستا کنه.

دوست دارم منطقی و بدون تاثیر از احساسات مادرانه تصمیم بگیریم. نمیخوام بعدها همه ی عمرم حسرت بخورم که ای کاش مادرامون تو زندگیمون مرتبط نظراتشون به ما تحمیل نمیکردن. دوست ندارم مثل داستان انتخاب اسم پسرم بشه. کاش بتونیم بهترین تصمیم بگیریم و دل کسی هم شکسته نشه. 
ای کاش همسر هم استقلال فکری و شخصیتی داشته باشه. کاش زودتر دکتری تموم بشه. کاش اوضاع مملکت روبراه بشه.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 13 آذر 1397
مهتا
دیشب دوست عزیزم مهتا باهام تماس گرفت و در مورد یه کارگاهی که خیلی دوستش دارم و مربوط به بازی برای بچه ها هست برام توضیح میداد. به عنوان کارآموز تو یه مرکز آموزش از طریق بازی که من عاشقشم کار میکنه و همه چیزای به درد بخوری که یاد میگیره رو به من منتقل میکنه که بتونم رو محمد پیاده کنم. هر چند فرصت برای اجرای بازی ها نداشتم ولی خیلی بهم انرژی مثبت میده. بعد از کلاس هم رفت از مربی در مورد شرایط من سوال کرد، و با اجازه صدای مربی برام ضبط کرد. یه دنیا انرژی مثبت بود. باید خوبی های این دوستم جبران کنم خیلی بهم آرامش میده. 

امروز سونو غربالگری دوم هم رفتم. خدا رو شکر همه چیز خوب بود. دکتر گفت یه دختره با صورت گرد و چشمای درشت و خندان:) خیلی خوشحال شدم. خیلیییییی استرس داشتم. 
بلاخره امروز به خانواده ها گفتیم. عکس العمل مادر همسر خوب بود. باورش نمیشد. چند بار سوال و جواب کرد تا بلاخره باور کرد که یه نوه دیگه هم تو راهه. و سعی کرد انرژی مثبت بده و خواهش که به خودت برس و ... اما مادر من خیلی سرد برخورد کرد. فقط پرسید چند وقتته و چرا تا الان نگفتی؟ بچه ها میدونن یا نه و قطع کرد. بعد هم زنگ زد به خواهرام اطلاع داد. 
میخوام هفته اینده محمد از شیر بگیرم. ان شالله که سخت نگذره بهش.

بعد از چند ساعت همه ی فامیل همسر خبردار شدن. مادر همسر تو گروه خانوادگی گذاشتن و پیام ها شروع شد... حس خوبی نیست. خجالت میکشم با این آدما روبرو بشم.

خدا جونم بابت همه چیز ممنون. هزاران بار شکرت. کمکم کن همه چیز ختم به خیر بشه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 آذر 1397
مهتا
به طرز عجیبی همه چیز یه طوری پیش رفت که امروز اسمم رو برای یه پروژه بنیاد نخبگان رد کردن. یه طرحی بود به اسم احمدی روشن که منم توش شرکت کردم به خاطر مزایاش. ولی بعدش وقتی استادا بهم ایمیل زدن پیگیری نکردم. چون دیدم نمیرسم کار جانبی دیگه ای بکنم. تا این که امروز یه آقایی تماس گرفت گفت به خاطر فلان طرح که انتخاب اولتون بوده تماس گرفتم. منم در جواب گفتم من مشکل دارم، یه پسر کوچیک دارم و نمیتونم حضوری کار کنم. فقط میتونم تو جلسات شرکت کنم. اونم دوباره بعدش زنگ زد گفت پس حداقل 1 روز در هفته 1 شیفت کاری رو تشریف بیارید و باز هم من گفتم نمیتونم. در واقع خودمم قصدم این بود که دیگه پیگیری نکنن و بگم منصرف شدم. بعدش رفتم دوباره جزئیات طرح نگاه کردم دیدم چه جالب این طرح به رساله دکترام ربط داره. البته نمیشه گفت ربط ولی یجورایی یه کاربردش هست و شاید بشه ربطش داد. خیلی خوشحال شدم و تو دلم گفتم کاش دوباره تماس بگیره. اما این بار طول کشید و تماس نگرفت. تصمیم گرفتم اگر تماس نگرفت خودم تماس بگیرم و بگم اسمم رو رد نکنن و هیچ کدوم از مزایا رو نمیخوام. اما فقط تو جلسات باشم و از روند کارشون مطلع بشم. دیگه ناامید شده بودم که زنگ زد و گفت باشه فقط جلسات بیاین ولی ما دو روز در هفته جلسه داریم و گاهی شاید بیشتر. منم گفتم باشه اگه فقط جلسه باشه و مدت زمان جلسات هم طولانی نیست بله قبوله. ایشون هم اسم من به عنوان عضو تیم رد کردن و تاکید کردن تو پست من فقط اسم من رو رد کردن و گزینه ای دیگه ای نذاشتن. چون من انتخاب اولم بوده و عملا سامانه کار به من میده.
بعدش اما یهو یادم افتاد به همه چی فک کرده بودیم جز بارداری دوم. همه چیز میشد یجوری توجیه کرد اما خوب من قرار بود برا زایمان برم شهرستان. ماه اخر چجوری کار کنم؟ کوچولو به دنیا اومد چطور؟ 
بنیاد زمان زیادی برای تصمیم گیری نداده به اساتید. در واقع ظرف چند روز باید تیم ها تشکیل میشد برای همین همه چیز خیلی تند جلو رفت و فرصت فکر کردن نداشتم.
یه حسی بهم میگه قسمت این بوده که برم تو این پروژه و یه خیری توش هست. اصلا تلاش نکردم براش. اما همه چیز به این سمت رفت که نهایتاً عضو تیم باشم. شاید ان شالله قراره تو رسالم کلی کمکم کنه و باعث بشه کارام جنبه ی کاربردی بیشتری پیدا کنه. چیزی که آرزومه.

خدای خوبم مثل همیشه هوام داشته باش. خودت راه بهم نشون بده. اگر خیر و صلاح در اینه که تلاشم بیشتر کنم و تو پروژه باشم دستم بگیر و اگر نه خیلی زود تمومش کن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 آبان 1397
مهتا
پسرک اواخر ماه دهم یه دفعه دو تا دندون بالاییش در اومد و ما رو حسابی ذوق زده کرد. مادر همسر زحمت کشید براش آش دندونی پختیم و پخش کردیم. البته آش کشک و ماست به سبک مازندرانی. خیلی هم خوشمزه شد. قسمت بد ماجرا این بود که چون میخواستیم ظرف ها گیاهی باشن و غذا سمی نشه مجبور شدیم ظرف ها رو بزرگ تر انتخاب کنیم. و یه مقدار آش کم اومد و خودمون و خانواده همسر فقط چند قاشق چشیدیم. برای روی ظرف یه طراحی انجام دادیم و روش شعر هم نوشتیم و چسبوندیم رو در ظرف ها. دور ظرف ها هم با روبان آبی 4 سانتی پاپیون زدیم. یه چیزی شبیه خلال دندون با پرچمی که به شکل دندون بود و روش نوشته شده بود happy first tooth هم ایستاده تو درها فرو کردیم. هر کی ظرف میدید کلی از تزیینش تعریف میکرد و کلی هم ذوق زده میشد. جالب اینجاست که هزینش هم خیلی کم شد. مثلا چون همسر 1 رول کامل روبان خرید فقط 3 هزار تومان هزینش شد.

از آبان ماه دیگه همسر کتابخونه نمیره و از فرصت بیکاری استفاده میکنیم. حالا خودمون تو خونه 1 ساعت 1 ساعت شیفت میایستیم و با محمد بازی میکنیم. این طوری هر کدوم راحت روزی 3-4 ساعت درس میخونیم. بعضی روزها حتی بیشتر، منتهی اگه خونه باشیم. خدا رو شکر این باعث شد یه مقدار کارای عقب افتاده جلو بره. هر چند هنوز هم کمه ولی یه قدم به جلو هست که خیلی ارزشمنده.
من توانم کم شده و اصلا نمیتونم عزیز دل رو بغل کنم. حتی دیگه بیشتر اوقات همسر زحمت شستشوی محمد میکشه. دو روزه که سرمای بدی خوردم و شدیدا تب  و لرز دارم. همسر مخالف قرص خوردنه و من میگم این همه تب خودش بیش از قرص ضرر داره. دیشب نیمه شب بلاخره یه استامینوفن ساده خوردم. به نظرم خیلی تاثیر داشت. وقتی سرچ میکردم نوشته بود احتمال ابتالا به اوتیسم وقتی مادر تو بارداری تب بگیره 500 درصد افزایش پیدا میکنه. اما بی خیال دیگه یاد گرفتم فقط به نکات مثبت توجه کنم.

چهارشنبه گذشته برای اولین بار محمد تنها گذاشتم و رفتم دانشگاه. با اساد جلسه داشتم. بهم گفته بود بین 1 تا 1.30 بیام و من گفتم خودم تا 1.30 میرسونم. بعد البته ایمیل زد اگر دیرتر هم شد اشکال نداره. وقتی رسیدم استاد جلسه داشت. بعدش هم یه کار دیگه ای تو پرتال انجام داد. بعد هم رفت یه مقدار استراحت و چای ریخت و ...
خلاصه تا جلسه شروع بشه ساعت 2.30 بود. خدا رو شکر پسرک خوابید. بنده خدا باز هم همسر زحمت نگهداری از محمد کشید. یعنی اگه همسر از شرکت بیرون نمیومد من نمیدونستم چطوری باید تو این شرایط کارا رو پیش ببرم. هم درس هم رسیدگی به محمد و هم دکتر و سونو رفتن ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. واقعا اخه یکی تو شرایط من که بچه کوچیکش تنها میزاره میاد جلسه که نباید انقد الکی جلو در دفتر بشینه. حالا استاد انقدر خسته بود که عملا جلسه بی فایده و صوری برگزار شد. بدون سر و ته. تازه ایشون گفتن هفته آینده هم اگه بشه جلسه داشته باشیم. فک کنم به این نتیجه رسیدن که بهتره به من فشار وارد کنن تا کارا سریع تر جلو بره. عملا من استاد راهنما ندارم. چون هرچی استادم تو این روش حل میدونن یجورایی خودم خوندم و براشون توضیح دادم. چیز اضافه تری از من نمیدونن که بخوان کمکم کنن. بنابراین تنها روششون برای جلو بردن کار پیگیری و فشار آوردن هست. 
خیلی دلم میخواد میتونستم برای فرصت برم ایتالیا و با یه استاد خوب کار کنم. اما شرایط اجازه نمیده متاسفانه.

چقدر حرف زدم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 آبان 1397
مهتا
چند روز رفته بودیم شمال و مامان جان حسابی مشکوک شدن به بنده. همش میگفت تو معلوم نیست چته. همش گرمته. رنگ و روت پریده ضعیف شدی. من مطمئنم یه چیزیت هست و تو فکرش بارداری بود. حتی یه دور شکمم رو از دور با دقت مورد بررسی قرار داد:) اما از اونجایی که خیلی دور از ذهن بود بازم نفهمید. الان بنده یک عدد علامت سوال هستم برا مامان. کاش نفهمه. حس خوبیه علامت سوال بودن:)

قرا باید برم غربالگری اول. خدا رحم کنه...

سرعت پیشرفتم تو درس و  مقاله یک هفتم شده. باید یه فکر اساسی کنم.

به مادرهمسر گفتم میخوام برا عروسی لباس پرنسسی پفی بگیرم. کلی مخالفت کرد که قد کوتاه نشون میده.. حالا باید توجیهشون کنم که مشکل اساسی این شکم بنده هست. حالا قد رو با پاشنه بلند درست میکنیم...

نمیدونم عکس العملشون چیه ولی بعید میدونم ناراحت بشن. حداقل نگران درس و کار من نمیشن. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 مهر 1397
مهتا
اگه میخواین زندگیتون قشنگ تر باشه و انرژی مثبت نیاز دارید فقط کافیه کتابای خوب و انگیزشی بخونین. بعدم برید قدم بزنید و ورزش کنید. همینا کافیه تا روجیه آدم هزار لول ببره بالا...
اصلاً امروز به اندازه یک هفته خوشحالم. فقط چون یکم کتاب خوندم... هر بار که کتاب میخونم به رسالم و مقاله ای که کار میکنم امیدوارتر میشم. بلاخره تلاش هام نتیجه میده. و اون روز از این که تونستم همچین مسئله ی سختی رو حل کنم به خودم میبالم. و دقیقاً همونی میشه که استادم گفته. ما هم میریم جزء معدود کشورایی که این تکنولوژی نرم افزاری رو دارن. یه همچین هدفی تلاش زیادی میخواد و فقط و فقط هم از خودم بر میاد:)

امشب قراره بریم شهر کتاب و برای عسلکم چند تا کتاب مقوایی خوب بخریم:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 18 مهر 1397
مهتا
تو مطب دکترم این کتاب هست و مطالعش میکنم. با خوندنش کلی انرژی گرفتم. شاید نتونم از خونه بیرون برم و فعالیت های اجتماعی قبل داشتم باشم اما عوضش فرصتم برای کتاب خوندن و قرآن خوندن و ... خیلی بیشتر شده. چقدر خوبه که این دوران تجربه میکنم. کاش بتونم نهایت استفاده رو از شرایط فعلیم بکنم. دوباره رفتم سراغ اپلکیشن طاقچه رو موبایلم و قراره حسابییییییییییی ازش لذت ببرم.

خدایا شکرت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 مهر 1397
مهتا
این بار برای سونوگرافی از خانم دکتر پرنیا نوبت گرفتم تو ستارخان. امیدوارم که خیر باشه و پزشک خوبی باشن. جواب تلفن رو که انقدر خوب دادن هول شدم! اخه خیلی بعیده زنگ بزنی مطب یه پزشک با تجربه و مودبانه جوابت بدن. اصلا شک کردم خوشون جواب دادن یا منشی. در هر صورت که خیلی خوش اخلاق به نظر میرسیدن.
دفعه قبل رفتیم سونوی پارسیان که با این که وقت داشتیم کلی معطل هم شدیم. اخر سر هم نتونستن چیزی ببینن. من اصلاً اونجا رو قبول ندارم. پزشکاشون هم فک کنم دانشجو باشن حالا فوقش تازه فارغ التحصیل شده. ا خیلی هم اذیت شدم. همیشه میگن به اندازه کافی مایعات نخوردی. وقتی هم که از درد جون میدی تازه میگن نه دیگه اینقدر هم زیاده برو دوباره بیا.

خدایا خودت به همه ی مادرها و به همه اون هایی که در انتظار فرزندن رحم کن. به هممون آرامش بده.
-------------------

الان فهمیدم که همه پستایی که از دکتر پرنیا تعریف کرده بود یه نفر نوشته و تبلیغاتی بوده. اعصابم خورد شد. خدایا من کجا برم سونوگرافی که دکتر خوبی داشته باشه. پیش کی برم اخه؟ نسل امید میگن خیلی گرونه. تازه بد هم شنیدم کلی. تجربه قبلیم تو نیلو فکرش تنم میلرزونه. جدا از این که اصلا وقت نمیده. بقیه دکترها هم که میبینم همه تعریف ها تبلیغاتی هست. یعنی تو این شهر به این بزرگی به جز دکتر صدری که آقا هست من نباید سونگرافیست خوب دیگه ای بشناسم؟

حالا چی کار کنم؟ برم پیش دکتر پرنیا یا نه؟
-----------------

بعدتر ها نوشت:)
 رفتم سونوی آبتین تو ستارخان. یه خانم خیلی مودب و مهربون سونوگرافیست بود. اصلا هم معطل نشدیم. همه چیز عالی بود. فقط یکم نوشتن جواب طول کشید!!! جالبه که از دکتر در مورد سونوی غربال گری پرسیدم گفت به نظرم بهتر باشه اون سونو رو جایی بری که دسگاه هاش به روز تر باشه. خیلی از صداقتش خوشم اومد. شاید دستگاهاشون به روز نبود. اما خانم دکتر که به نظر خیلی متبحر بود. خیلی سریع و خوب و درست کارش انجام داد. دقیقاً برعکس پارسیان که دستگاه های عالی دارن و یه سری دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده بی تجربه میان و پدرت در میاد تا بتونن ببینن چی به چیه.

خدایا شکرت 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 7 مهر 1397
مهتا
به شدت دلم میخواد تو یه کلاس ورزشی مثل شنا یا یوگا ثبت نام کنم. خیلی دلم میخواد کلاس زبان برم. دلم میخواد با آدما معاشرت کنم. اصلا خونه نشینی رو دوست ندارم. با این وضعیتی که دارم چجوری میشه؟
نکته بعدی این که باید خیلی جدی برم دنبال فرصت مطالعاتی. این هم اگه خدا بخواد یه شرایطی جور میشه که بتونیم بریم. فعلا که همسری تو ایران کار نداره. شاید بریم اونجا و هم تو درسش پیشرفت کنه و هم کار. برای هردومون یه میون بر بشه به سمت موفقیت.
شدیداً دلم میخواد اطلاعیه بزنم که شنبه ها و دوشنبه ها میتونم از بچه های زیر 2 سال مامانای دانشجوی دانشگاه تو خونه خودم نگه داری کنم. و البته بابتش یه هزینه معقولی هم بگیرم. اما روم نمیشه!!:)))))خیلی برام مهمه که یه ذره هم شده منبع درآمد داشته باشم. اما نمیتونم از خونه بیرون برم. بارداری درسای عقب افتاده و رسیدگی به محمد نمیزاره. با  این شرایط چجور کاری میشه انجام داد؟ چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مهر 1397
مهتا


( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...