تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب مهتا
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داریم به اثاث کشی صاحب قبلی منزلمون و ترکش نزدیک میشیم و ذوق فراوونی دارم:))))))))))))))
کاش مشکل مالی هم زود رفع بشه بتونیم یه خونه شک و پیک و گرم و رنگی داشته باشیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 شهریور 1398
مهتا
خوشبخت ترینم چون همسر مهربونی دارم که یه دنیا میارزه، دو تا فرشته ی دوست داشتنی و مادر پدر با گذشتی که بی نظیرن...

هرچی به مشکلات و کمبودها فکر میکنم میبینم در مقابل ناراحتی و بیماری عزیزانم هیچن. پس تا وقتی عزیزانم سلامت باشن من خوشبخت ترینم.
خدایا خوشبختیم ازم نگیر...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 شهریور 1398
مهتا
از جودی: "پدر و مادرمون -- جای ما نیستن بفهمن چی برای ما خوبه یا چی بده اونا فقط میتونن بفهمن چی برای خودشون بد بوده و نباید برای بچه هاشون تکرار بشه. نمیتونن اینده رو پیش بینی کنن. با توجه به سطح علمی یک جامعه سطح عواطف انسانی و شعور اجتماعی هم تغییر میکنه و یکی که مال دهه پنجاهه نمیتونه برای کسی که تو دهه هفتاد به دنیا اومده نسخه ای بپیچه. البته تو جامعه های در حال توسعه و سنتی این تغییرات ناگهانی خیلی کمتر به چشم میاد و هنوز هم هستن پدر و مادرهایی که به شدت تو زندگی بچه هاشون دخالت میکنن و احساس خوبی هم دارن نسبت به این قضیه! نکته اینه که اول و اخرش خودمونیم که میتونیم بفهمیم اشتباهمون چیه و کجای کاریم. موندن تو یه رابطه ی غلط بزرگترین اشتباهه."

قراره اخر هفته خونمون خالی کنن. دیگه کم کم میتونیم بریم خونه خودمون:)
الان هم خانواده رفتن کربلا و ما در منزل پدری تنهاییم. تمام روز با عروسکام بازی کردم. حس خوبیه. باید به زندگیم نظم بدم. قراره هر روز بهتر از روز قبل باشم. الهی که به سلامتی و خوشی برن و برگردن. زیارتشون هم قبول بشه.
از مهر ماه حقوق من حذف میشه و دیگه باید یه جایگزینی براش پیدا کنم. فعلن دخل و خرجمون اصلا هم خونی نداره به خصوص این که کلی قسط هم داریم (حدود 3.800). تقریبا ماهی 4 میلیون کم میاریم. با احتساب اینکه حدود 2 تومن هزینه خوراک و پوشاک و تفریح و کادو و پوشک و ... خودمون و بچه ها بشه که زیاد هم نیست.
در شرایط فعلی بهترین کار برای پول دراوردن شاید کمک به دانشجوها باشه در راستای پایان نامشون. البته با درج اسم در مقاله که هم به درد رزومم بخوره و هم یه چیزی یاد بگیرم. از اون ور هم چون کمکه و قراره کار با همکاری هم انجام بشه پولش حلال میشه. منتهی خوب کجا دانشجو گیر بیارم؟  بعد هم هزینه رو ماهانه بگیرم؟ ان شالله که بتونم. 
دیروز دو تا ایده برای استارتاپ به ذهنم رسید و بسی بابتش مشعوف شدم. دلم میخواد همش برم کسب و کارهای نو و داستانشون بخونم بعد بشینم فکر کنم و فکر تا برای کسب و کار خودم به نتیجه برسم...

باید از این به بعد برا چند موضوع برنامه ریزی کنم و بهشون برسم:

1. مقاله
2. رساله
3. کارای خونه
4. بازی های خوب و مناسب سنشون با بچه ها
5. پول حلال
6. برنامه کاری و زندگی آینده
7. کتابای خوب تربیتی و غیر درسی ...
8. ورزش طبق برنامه




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 شهریور 1398
مهتا
حال و روز این روزها به طرز عجیبی خوبه. یکم ترسناک !! چند وقتی هست که غصه نخوردم. برای تولدم هم امسال همسر حسابی سورپرایزم کرد:) با برس برقی و یک عدد گوشواره. یادمه سالای قبل این روزا کلی ناراحت بودم. کاش بتونم یکم از زحمت هاش جبران کنم. 
خیلی وقتا میشینم و برای خونه جدید تصمیم گیری میکنم. چی بخرم و چی نخرم. با این که میدونم احتمالا با توجه به بودجه خرید همشون میوفته برای سال های آتی ولی بازم میگم فکر کردن بهش ضرری نداره. 
بچه ها دارن بزرگ میشن. به مادربزرگ پیر و بیمار و تنهام سر میزنم. ورزش میکنم و کمی هم به کارای خودم میرسم. عمر میگذره...
همسر جان یه مقدار رسالش رو جلو برده و خیلی امیدوار شدم. خیلی خوشحالم و خدا رو هزاران بار شکر میکنم. ان شالله که بتونه تا پایان سال مقالاتش بفرسته. خیلی خوشحالم که خونه نمیمونه و از وقتش استفاده میکنه. این طوری عذاب وجدان ندارم.  استاد من هم چنان از سال گذشته کارا رو عقب میندازه و اون مقاله ای که بعد به دنیا اومدن محمد شروع کردم هنوز سابمیت نشده. حالا محمد در 21 ماهگی خودش هست...منم خسته شدم و دیگه رهاش کردم. در حالی که مقاله کامله و فقط باید قسمت محاسبات عددی بنویسم. اما استاد واقعا بی انصافانه من میپیچونه. نمیخوام خودم اذیت کنم. آروم آروم میبندمش و میرم سراغ رساله. دیگه خودم اذیت نمیکنم. امید دارم مهر کار روی رساله رو شروع کنم.

محرم شروع شده و اینجا شرایط برای حضور در مراسم ها نداریم:( ذهنم خیلی درگیره. از یه طرف به خیلی چیزا باور دارم و از طرفی بعضی از حکمای دینمون برام قابل درک نیست. ازدواج دختر بچه ای که فیلمش لو رفت و حواشیش باعث شد ذهنم بیشتر درگیر بشه. عقلم نمیتونه یه چیزایی رو بپذیره. و از اون طرف میدونم که زندگیم مدیون همین خانوادم. تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که دقیقا تقریبا نمیتونیم به هیچ حدیثی از گذشته اعتماد کنیم و بر اون مبنا حکم بدیم، یا اصلا قرار نیست فکر کنیم معصومین چجوری زندگی میکردن. به چند دلیل اول این که معجزه قران در عدم تحریفش هست پس روش زندگی معصومین یا سخنانشون قطعا تحریف شده هست. تو این روزا با این همه امکانات چقدر یک کلام چهل کلام داریم چه برسه به این همه سال انتقال.... و این که حقیقتا این سخنان یا رفتار مربوط به اون زمانه و اون فرهنگ و اون مردم با اون نژاد و اون طبع و اب و هوا و اون مخاطب هست. دلیلی نداره همه چیز رو کپی کنیم. اما در این صورت اعتقاد به معصومین جز خوندن ادعیه ها چه فایده ای داره؟ مگه نه این که قرار بود به قران و اهل بیت توما چنگ بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گیر کردم.
میگن حدیث  داریم از امام صادق که دختر بهتره در منزل شوهر حیض ببینه  یعنی قبل اولین حیض شوهر کرده باشه...و ازدواج حضرت زهرا رو دلیل میدونن برای حسنه بودن این سنت. در مورد خیلی مسائل دیگه هم سند و دلیل میارن از احادیث. واقعیت اینه که وقتی کلاهم قاضی میکنم دین شده یه ابزار برای آزار جنس زن. قوانین نفقه، ارث، طلاق و ...به ضرر زن هست. ناقص العقله و حق خیلی چیزها ازش صلب شده. مثل حضور در ورزشگاه. ورزش عمومی. شرکت در مسابقات و کلی کارای دیگه مثل راحت خندیدن، راحت پوشیدن، آواز و لذت بردن بی قید از زندگی...... همه ی این ها برای این که حجاب حفظ کنه و مرد تحریک نشه. حالا اگه خانومی تو ایران لباس تنگ بپوشه 100 نفر نگاش میکنن. تو غرب ولی این نگاه ها خیلی کمتره برای یه خانم که بیکینی پوشیده. یعنی راه حل اسلام غلط بوده؟ قطعا چیزی که تو کشور ما اجرا شده اشتباه محضه. این سوالا ذهنم درگیر کرده. شاید اصلا هدف این همه سخت گیری نبوده. مگه نه این که خدا از ابتدا به فرونهادن دیده دستور داده و بعد حجاب؟ پس همون مردم در سرزمین کفر بیشتر دارن دینداری میکنن. و این ها همه نتیجه ظلم و سخت گیری و اجبار هست. افراط در حجاب. افراطی که دست و پاگیره و بیشتر زاییده ذهن جنس مذکر هست. خدا نمیتونست وارد جزئیات حجاب بشه یا نمیخواست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی ساده در مورد حجاب صحبت شده این اتفاقیه؟؟ به نظرم حدود حجاب باید کمتر از اونی باشه که فقهای ما میگن و اصرار دارن. وظیفه اصلی رو دوش خود انسان و هر دو جنسه که خودشون کنترل کنن نه این که همه ی بار بندازیم رو دوش زن....


کاش به درک درستی از اعتقاداتم برسم و بتونم راه درست پیدا کنم. راهی که به خدا برسه

شکرت خدای خوبم. رهام نکن که بدون تو هیچم.

دوست دارم به خدا نزدیک تر بشم. اما عقلم یه جاهایی یاری نمیکنه. میخواد از راه خودش به خدا برسه. میترسم. از عاقبتم میترسم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 15 شهریور 1398
مهتا
مامان برا تولدم یه شومیز مجلسی خیلی قشنگ و مانتوی خونگی شاد شاد ، یه بلوز و شلوار مشکی خریده. قسمت نبود کفش هم بگیریم:))))) همیشه برام پول میریخت. امسال با هم رفتیم خرید:)  همسر جان هم در یک عمل سورپرایزانه برام گوشواره خرید. با هم رفتیم خرید و فوق العاده دوسش دارم. خیلی ذوق کردم ولی چون خونه خودمون نیستیم نتونستم ذوقم به همسر جان نشون بدم. 
دستش درد نکنه:)))




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 4 شهریور 1398
مهتا
مدت زیادی بود که میخواستم دوباره ورزش شروع کنم و امروز استارت کار زدم و از این بابت بی نهایت خوشحالم. اصلا گردش خون تو بدن یه حس خاصی داره. نگاه کردم دیدم هرچند خیلی چاق شدم ولی هم چنان زیاد اضافه وزن ندارم. بعد دوبار سزارین با فاصله کم، شکمم نافرم شده و کمرم قوز داره میشه!!! که البته به موقع جلوش رو میگیرم و خدا رو شکر هر دو قابل حل هستن. تصمیم دارم در کنار ورزش یه مقدار دنس هم کار کنم و شاد باشم. خوب حالا برم دنس انتخاب کنم:) یکم قر بدم و بعد ان شالله برم سراغ ریسرچ:) البته اگه قلب و نفسم بزارن:)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 مرداد 1398
مهتا
امروز سومین روزه بیماریه محمده. دو روز گذشته تقریبا غذا نخورده و فقط گاهی آب مینوشه. خیلی بی قراره و نمیتونه راحت بخوابه. مرتب بروفن و استامینوفن بهش میدم ولی هم چنان تب داره. دلم برای پسرم کبابه. هر بار که بهش دارو میدم مدتی گریه و جیغ میزنه. با دیدن قطره چکون ناراحتی شروع میکنه و من شدم مأمور عذاب عشقم. چه کنم که برای سلامتیش مجبورم این داروها رو بهش بدم. دیشب با این که بروفن و استامینوفن خورده بود دمای بدنش 38.5 بود. وقتی داروش دیر بشه خیلی ترسناک دمای بدنش بالا میره. طوری که نیمه شب پدرش بیدارم کرد تا بچه رو بیدار کنیم و دارو بدیم بهش.

صدرا هم دیشب به دنیا اومده. 4 کیلو بوده. نهایتا مادرش سزارین شد. چون بچه چرخیده بود و درشت هم بود. 

استاد هم چنان کارارو عقب میندازه. قرار بود دیشب تماس بگیره که نگرفت. شایدم منتظر بود من تماس بگیرم و مطمئنا همین بهانه میکنه. هم صبح بهشون پیام دادم و هم ظهر ایمیل زدم که فراموش نکنن. بعیده فراموش کرده باشن.

خدایا خودت به خانوادم و عزیزانم سلامتی و تندرستی و شادی بده.
هزاران بار شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 مرداد 1398
مهتا
حدود 3 یا 4 ماه هست که مقاله رو برای استاد جان ارسال کردم و ایشون هنوز فرصت ندارن که مقاله رو بخونن. یادمه تابستون پارسال من شماتت میکردن که چرا آماده نیست و از پاییز دیگه خودشون وقت نداشتن. حالا هم همه جا میگن این خانوم دو تا بچه داره و برا همین عقب افتاده. از اون ور ترم زمستان هم قراره برن کانادا و گفتن دیگه نمیتونن به کارای این ور رسیدگی کنن!! الان هم وقت ندارن و سرشون شلوغه. میگن خودت باید پیگیری کنی من مجاب کنی کار جلو ببریم! حالا هم هرچی زنگ میزنم و ایمیل پیچونده میشم! راه زیادی تا پایان دکتری دارم. اول این مقاله باید بسته بشه بعد شروع کار روی رساله. اونم موضوعی که تو این مدت به شدت پاپیولر شده و هر روز یه مقاله ازش در میاد و سخت میشه روش کانتریبیوشن زد. دوست دارم این وسط با استادای دیگه هم کار کنم و چیزای جدید یاد بگیرم ولی نمیدونم چطوری؟ و این که استارتاپ خودم داشته باشم. از همه مهم تر روزی 4 ساعت با بچه ها بازی کنم:) الان نمیدونم دیگه چجوری به استاد بفهمونم که آقا داری ظلم میکنی. یه راه حل جلوی من بزار خوب.

مرداد شروع شده و امید دارم خونمون تحویل بدن. ان شالله دیگه شهریور خونه خودمون زندگی کنیم. هفته آینده خواهر کوچیکه باید زایمان  کنه و شدیداااااااااا اضطراب دارم. الهی که به خیر و خوشی تموم بشه. خیلی سرش شلوغه و این من بیشتر نگران میکنه. هم از زایمان طبیعی میترسم هم سزارین. فقط امیدوارم هرچی صلاحش هست پیش بیاد و مادر و بچه سالم و تندرست باشن.

محمد عزیز دلم الان 9 تا دندون داره:)))))) 2 تا دندون آسیاب بالاش هم دراومده بود و ما متوجه نشدیم. چون هنوز دندونای پایین جلو رو نداره!! حسابی کنجکاو شده و همه چیز متوجه میشه. دائم تقلید و تکرار میکنه. عاشق وسایل برقی، شارژر و 3شوار هست و میتونه همه ی روز رو با پریز برق بازی کنه. خیلی باید مواظبش باشیم. حلما خانم هم انگار من کامل میشناسه. مدت زیادی هست شاید از 2 ماهگی که یکم غریبی میکنه. کلا انگار فقط تو بغل من آرومه. 

الهی شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 1 مرداد 1398
مهتا
مبل استیل مدل فرحی خریدیم. 6 میلیون و 300 هزار تومن رفتیم مبل دسته دوم خریدیم که میزش خط و خش داره و بسیار ناراحته:(((  به این میگن جوگیری. ولی خوب خیلی قشنگه. چوبش هم گردوئه و مبل و صندلی ها کاملاااا تمیزه. تعدادش هم زیاده. مبل 9 نفره و میز ناهارخوری 8 نفره. خط و خش میز رو هم میشه به راحتی با رومیزی و شیشه یا حتی رنگ پوشوند. مشکل اصلی راحت نبودن نشیمن مبل که خیلی تو ذوق میزنه. کلا با خرید دو تا میز عسلی و شیشه و 700 هزارتومن هزینه حمل و نقل احتمالا 7.5 در بیاد برامون. اگر میخواستیم 9 نفره نو بخریم تو بازار مدلای قشنگ دست کم کم کم کم 9 میلیون میشد. بدون هزینه حمل و نقل و شیشه و میز عسلی!. این طوری یه میزناهارخوری هم خریدیم. همه ایراداتش میدونستم به جز این که اینقدر ناراحته. فکر میکردم همه ی مبلای استیل ناراحتن و وقتی رفتیم خونه مادربزرگم دقت کردم دیدم چقدر مبلای استیلشون راحته و خورد تو ذوقم.
این طوری دیگه خالی بودن خونه هم تو چشم نیست. خدا رو شکر. فک کنم دیگه حتی نیاز نباشه فرش بخریم. همین قدیمی ها رو استفاده میکنیم یا فوقش قالیچه میگیریم که خیلی ارزون تر در بیاد برامون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1398
مهتا
یکی از داورهای رساله ی بنده که استاد دانشگاه شریف، داور رساله ی خواهر کوچیکه و استاد راهنمای ارشد ایشون هم بودن، برداشتن موضوع رساله ی من رو دادن به دانشجوی دکتری خودشون که برن روش کار کنن برای پروپوزال رساله!!!! تو 1.5 سال گذشته من رساله رو جلو نبردم و فقط رو مقالاتی کار کردم که مستقیماً به رساله مربوط نیست و فقط روش حل احتمالاً مشابه هست. این دانشجو انگار مجرد هم هست. اضطراب گرفتم، با دو تا بچه سرعت کارم خیلی پایین تره. هنوز کانتریبیوشن کارم و تعریف مسئلم دقیقاً مشخص نیست و یه نفر دیگه داره کار من پیگیری میکنه. نمیتونم اعتراض کنم چون یه دعوای اساسی پیش میاد که دودش نهایتا تو چشم خودم میره و سکوت هم ممکنه خیلی به ضررم تموم بشه. فقط میدونم که این کار بسیار غیراخلاقی بوده و ایشون حق نداشته موضوع رساله من رو که کاملا هم جدید بوده و هیچ فرد دیگه ای روش کار نمیکنه و نکرده بده به دانشجوی خودش.  خواهر کوچیکه دلداریم میده که این دانشجو اگرچه قوی هست ولی توانایی های کدزنیش ضعیفه و اصلاً نمیتونه به تو برسه. اما خوب نمیشه روش حساب کرد. سعی میکنم اون دانشجو رو از کار روی این موضوع منصرف کنم اما میدونم که اگر این یکی رو منصرف کنم استاد موضوع رو به بقیه پیشنهاد میده...
به استادم بگم یه سری مشکلات پیش میاد و نگم یجور مشکلات دیگه. تو دو راهی گیر کردم...
به این میگن دزدی علمی پژوهشی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 12 تیر 1398
مهتا
تمام شد. اثاث رو آوردیم منزل مادر و تعدادی از اسباب بزرگ رو هم در منزل آینده خودمون که هنوز ساکنین فعلی ترکش نکردن. رسماً مهاجرت کردیم به شمال. مامان و بابا خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدن و خسته شدن. خواهر کوچیکه و همسرش هم تو اثاث کشی کمک کردن. منزل تهرانمون رو خیلی دوست داشتم. از هر نظر عالی بود. وقتی رفتیم تهران واقعا حس میکردم اونجا خونه ی منه و از این همه مزاحم مادرها بودن خسته شدم. این آوارگی هم سخته و هم خیلی سهله. سهل هست چون برای بزرگ کردن بچه ها کمک دارم و آشپزی نمیکنم. سخته چون خونه خودمون نیست و راحت نیستم. نمیتونم برا زندگیم برنامه ریزی کنم. اینم یه تجربه است و بلاخره میگذره.

از وقتی یادم میاد یعنی شاید 10 ساله که دغدغه دارم زندگیم برنامه ریزی شده باشه. کتاب خوندن و ورزش کردن و زبان یاد گرفتن جز روتین زندگیم باشه ... اما نشده که نشده. همیشه یه دوره ای میرم جلو و بعد دیگه تموم میشه. حالا در مورد بچه ها هم همین طور. همش میگم هر روز باهاشون بازی های برنامه ریزی شده میکنم. کلی شعر میخونم، داروهای تقویتیشون مرتب میدم و فقط کارها postpone میشه. دارم فکر میکنم برای این که مطالعات مرتب بشه یا ورزش روزانه تو زندگیم دائمی بشه شاید نیاز به یک همراه دارم که بشینم در مورد کتابا باهاش صحبت کنم. یا با هم ورزش کنیم. به نظرتون چطوری میتونم ارادم قوی کنم و از پس برنامه هایی که دارم بر بیام؟  توقعم از خودم بالاست ولی خوب نمیتونم سطح توقعم پایین بیارم، باید خودم قوی و فرز کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 تیر 1398
مهتا
پریشب برای اثاث کشی و جلسات اومدیم تهران. همسر دیشب فقط حدود 3 ساعت خوابیده و کل روز هم در حال کار بوده. صبح زود رفت شمال. تنها رفته و من نمیتونم بخوابم. خیلی تند رانندگی میکنه و اضطراب دارم. نشستم گریه کردم و برای این که زمان بگذره رفتم تو دیوار و شیپور خونه رو آگهی کردم. شماره خودم رو هم دادم که همسر اذیت نشه. امروز کلاس نظام مهندسی داره که برای ارتقا پروانه نیازه. 
خدایا همسر به خودت سپردم. سعی میکنم متین تر باشم. به مادر و پدرمم بیش تر احترام بذارم. حواسمم بیش تر به همسر باشه. شما هم همسر سلامت برگردون پیشم. بعدم اثاث کشی کنیم و همه در سلامتی برگردیم شمال. خودت میدونی که بدون همسر هیچی نیستم.

شکرت خدای من. رهامون نکن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 تیر 1398
مهتا
امروز اولین روز تابستان هست. برنامه فعلی من برای تابستان 98:

1. رانندگی رو مسلط بشم. این خیلیییییییییییییی برام مهمه
2. عادت ورزش روزانه رو در خودم تثبیت کنم. قراره هیکلم برگردونم رو فرم.
3. پروژه های مربوط به بنیاد رو تموم می کنم.
4. قسمت محاسبات عددی مقاله قبلی رو هم کامل میکنم و پروندش میبندم.
5. قراره اسباب کشی کنیم به شمال...
6. دوست دارم مطالعات خارج از درس  و کار بیش تر کنم.
7. یه مقدار هم به استارت آپی که قراره در اینده بزنم فکر میکنم.
8. برای یادگیری زبان محمد یه برنامه بچینم. البته که قبلش باید کمکش کنم زودتر فارسی صحبت کردن یاد بگیره.
9. برای رسالم و پیشبرد کارش یه فکر اساسی بکنم و استارت کار بزنم. 


ان شالله اگر بتونیم از پس قسطامون بر بیایم که واقعا یه معجزه میطلبه میخوام از این به بعد شروع کنم به پس انداز کردن برای یه خودروی خیلی خیلی ارزون...بعد مرتب با بچه ها برم پارک بانوان و جنگل و ...
میخوام یه مامان شاد و کوچولو باشم.

متوجه شدم که استاد راهنما قراره برای یه مدت طولانی از ایران بره. هم خوبه و هم بد. خوبیش این که دیگه جلسات حضوری نخواهیم داشت و من مجبور نیستم با دو تا کوچولو برم تهران. از اون ور سرشون شلوغه. هنوز که هنوزه مقاله رو باز نکردن بخونن. مدت هاست که کارها رو پیگیری نمیکنن و زمان داره از دست میره. نهایتاً هم بهانه دارن که چون تو بچه کوچیک داشتی میخواستم بهت استراحت بدم. این در حالی هست که قبل به دنیا اومدن حلما فایل مقاله رو برای ایشون فرستاده بودم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 1 تیر 1398
مهتا
واقعیت اینه که وقتی میبینم شرایط زندگی برای بعضی از بچه ها در مسیر پیشرفت و رشد تحصیلی و کاری پیش میره یکم حسودیم میشه. البته قبول دارم 100 درصد خودم مسئول شرایط فعلی زندگیم هستم. نمیخوام به انتخابای اشتباهمون فکر کنم در آینده یه راهی برای جبران پیدا میکنم. والبته خدا رو خیلی شاکرم. امتحان های خدا میتونن خیلی سخت باشن. ترجیح میدم شرایط زندگیمون یکم سخت باشه تا اینکه عزیزانم سلامتیشون از دست بدن. 

دارم کارای استارتاپ به اتمام میرسونم. به نظرم خیلی جای پیشرفت داره. و دیگه تصمیم با خود اعضاست که چجوری جلو برن. وقتی سرم خلوت بشه و یه مقدار رساله جلو بره تلاش میکنم یه استارتاپ خوب برای خودم راه بندازم. شایدم خیلی زودتر. این کار خیلی دوست دارم. یه کاری که خیر رسان هم باشه.

خدای خوبم بابت همه ی نعمت ها و رحمت هات متشکرم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 29 خرداد 1398
مهتا
همسر داره میره تهران و دلم شور میزنه. الهی که به سلامت بره و برگرده. بدتر از همه این که معلوم نیست چند روز بمونه. مطمئنم که به خودش نمیرسه و غذای خوب نمیخره. از اون طرف میخواد وسایل خونه رو هم برا اسباب کشی جمع کنه. خدا کنه اذیت نشه. کاش زودتر یه مستأجر جدید برای خونه پیدا بشه و ما هم بریم تهران کمک همسر. یه دفعه همه با هم برگردیم.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 18 خرداد 1398
مهتا


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...