ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مبل استیل مدل فرحی خریدیم. 6 میلیون و 300 هزار تومن رفتیم مبل دسته دوم خریدیم که میزش خط و خش داره و بسیار ناراحته:(((  به این میگن جوگیری. ولی خوب خیلی قشنگه. چوبش هم گردوئه و مبل و صندلی ها کاملاااا تمیزه. تعدادش هم زیاده. مبل 9 نفره و میز ناهارخوری 8 نفره. خط و خش میز رو هم میشه به راحتی با رومیزی و شیشه یا حتی رنگ پوشوند. مشکل اصلی راحت نبودن نشیمن مبل که خیلی تو ذوق میزنه. کلا با خرید دو تا میز عسلی و شیشه و 700 هزارتومن هزینه حمل و نقل احتمالا 7.5 در بیاد برامون. اگر میخواستیم 9 نفره نو بخریم تو بازار مدلای قشنگ دست کم کم کم کم 9 میلیون میشد. بدون هزینه حمل و نقل و شیشه و میز عسلی!. این طوری یه میزناهارخوری هم خریدیم. همه ایراداتش میدونستم به جز این که اینقدر ناراحته. فکر میکردم همه ی مبلای استیل ناراحتن و وقتی رفتیم خونه مادربزرگم دقت کردم دیدم چقدر مبلای استیلشون راحته و خورد تو ذوقم.
این طوری دیگه خالی بودن خونه هم تو چشم نیست. خدا رو شکر. فک کنم دیگه حتی نیاز نباشه فرش بخریم. همین قدیمی ها رو استفاده میکنیم یا فوقش قالیچه میگیریم که خیلی ارزون تر در بیاد برامون.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 23 تیر 1398
مهتا
یکی از داورهای رساله ی بنده که استاد دانشگاه شریف، داور رساله ی خواهر کوچیکه و استاد راهنمای ارشد ایشون هم بودن، برداشتن موضوع رساله ی من رو دادن به دانشجوی دکتری خودشون که برن روش کار کنن برای پروپوزال رساله!!!! تو 1.5 سال گذشته من رساله رو جلو نبردم و فقط رو مقالاتی کار کردم که مستقیماً به رساله مربوط نیست و فقط روش حل احتمالاً مشابه هست. این دانشجو انگار مجرد هم هست. اضطراب گرفتم، با دو تا بچه سرعت کارم خیلی پایین تره. هنوز کانتریبیوشن کارم و تعریف مسئلم دقیقاً مشخص نیست و یه نفر دیگه داره کار من پیگیری میکنه. نمیتونم اعتراض کنم چون یه دعوای اساسی پیش میاد که دودش نهایتا تو چشم خودم میره و سکوت هم ممکنه خیلی به ضررم تموم بشه. فقط میدونم که این کار بسیار غیراخلاقی بوده و ایشون حق نداشته موضوع رساله من رو که کاملا هم جدید بوده و هیچ فرد دیگه ای روش کار نمیکنه و نکرده بده به دانشجوی خودش.  خواهر کوچیکه دلداریم میده که این دانشجو اگرچه قوی هست ولی توانایی های کدزنیش ضعیفه و اصلاً نمیتونه به تو برسه. اما خوب نمیشه روش حساب کرد. سعی میکنم اون دانشجو رو از کار روی این موضوع منصرف کنم اما میدونم که اگر این یکی رو منصرف کنم استاد موضوع رو به بقیه پیشنهاد میده...
به استادم بگم یه سری مشکلات پیش میاد و نگم یجور مشکلات دیگه. تو دو راهی گیر کردم...
به این میگن دزدی علمی پژوهشی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 12 تیر 1398
مهتا
تمام شد. اثاث رو آوردیم منزل مادر و تعدادی از اسباب بزرگ رو هم در منزل آینده خودمون که هنوز ساکنین فعلی ترکش نکردن. رسماً مهاجرت کردیم به شمال. مامان و بابا خیلی خیلی خیلی زحمت کشیدن و خسته شدن. خواهر کوچیکه و همسرش هم تو اثاث کشی کمک کردن. منزل تهرانمون رو خیلی دوست داشتم. از هر نظر عالی بود. وقتی رفتیم تهران واقعا حس میکردم اونجا خونه ی منه و از این همه مزاحم مادرها بودن خسته شدم. این آوارگی هم سخته و هم خیلی سهله. سهل هست چون برای بزرگ کردن بچه ها کمک دارم و آشپزی نمیکنم. سخته چون خونه خودمون نیست و راحت نیستم. نمیتونم برا زندگیم برنامه ریزی کنم. اینم یه تجربه است و بلاخره میگذره.

از وقتی یادم میاد یعنی شاید 10 ساله که دغدغه دارم زندگیم برنامه ریزی شده باشه. کتاب خوندن و ورزش کردن و زبان یاد گرفتن جز روتین زندگیم باشه ... اما نشده که نشده. همیشه یه دوره ای میرم جلو و بعد دیگه تموم میشه. حالا در مورد بچه ها هم همین طور. همش میگم هر روز باهاشون بازی های برنامه ریزی شده میکنم. کلی شعر میخونم، داروهای تقویتیشون مرتب میدم و فقط کارها postpone میشه. دارم فکر میکنم برای این که مطالعات مرتب بشه یا ورزش روزانه تو زندگیم دائمی بشه شاید نیاز به یک همراه دارم که بشینم در مورد کتابا باهاش صحبت کنم. یا با هم ورزش کنیم. به نظرتون چطوری میتونم ارادم قوی کنم و از پس برنامه هایی که دارم بر بیام؟  توقعم از خودم بالاست ولی خوب نمیتونم سطح توقعم پایین بیارم، باید خودم قوی و فرز کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 تیر 1398
مهتا
پریشب برای اثاث کشی و جلسات اومدیم تهران. همسر دیشب فقط حدود 3 ساعت خوابیده و کل روز هم در حال کار بوده. صبح زود رفت شمال. تنها رفته و من نمیتونم بخوابم. خیلی تند رانندگی میکنه و اضطراب دارم. نشستم گریه کردم و برای این که زمان بگذره رفتم تو دیوار و شیپور خونه رو آگهی کردم. شماره خودم رو هم دادم که همسر اذیت نشه. امروز کلاس نظام مهندسی داره که برای ارتقا پروانه نیازه. 
خدایا همسر به خودت سپردم. سعی میکنم متین تر باشم. به مادر و پدرمم بیش تر احترام بذارم. حواسمم بیش تر به همسر باشه. شما هم همسر سلامت برگردون پیشم. بعدم اثاث کشی کنیم و همه در سلامتی برگردیم شمال. خودت میدونی که بدون همسر هیچی نیستم.

شکرت خدای من. رهامون نکن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 تیر 1398
مهتا
امروز اولین روز تابستان هست. برنامه فعلی من برای تابستان 98:

1. رانندگی رو مسلط بشم. این خیلیییییییییییییی برام مهمه
2. عادت ورزش روزانه رو در خودم تثبیت کنم. قراره هیکلم برگردونم رو فرم.
3. پروژه های مربوط به بنیاد رو تموم می کنم.
4. قسمت محاسبات عددی مقاله قبلی رو هم کامل میکنم و پروندش میبندم.
5. قراره اسباب کشی کنیم به شمال...
6. دوست دارم مطالعات خارج از درس  و کار بیش تر کنم.
7. یه مقدار هم به استارت آپی که قراره در اینده بزنم فکر میکنم.
8. برای یادگیری زبان محمد یه برنامه بچینم. البته که قبلش باید کمکش کنم زودتر فارسی صحبت کردن یاد بگیره.
9. برای رسالم و پیشبرد کارش یه فکر اساسی بکنم و استارت کار بزنم. 


ان شالله اگر بتونیم از پس قسطامون بر بیایم که واقعا یه معجزه میطلبه میخوام از این به بعد شروع کنم به پس انداز کردن برای یه خودروی خیلی خیلی ارزون...بعد مرتب با بچه ها برم پارک بانوان و جنگل و ...
میخوام یه مامان شاد و کوچولو باشم.

متوجه شدم که استاد راهنما قراره برای یه مدت طولانی از ایران بره. هم خوبه و هم بد. خوبیش این که دیگه جلسات حضوری نخواهیم داشت و من مجبور نیستم با دو تا کوچولو برم تهران. از اون ور سرشون شلوغه. هنوز که هنوزه مقاله رو باز نکردن بخونن. مدت هاست که کارها رو پیگیری نمیکنن و زمان داره از دست میره. نهایتاً هم بهانه دارن که چون تو بچه کوچیک داشتی میخواستم بهت استراحت بدم. این در حالی هست که قبل به دنیا اومدن حلما فایل مقاله رو برای ایشون فرستاده بودم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 1 تیر 1398
مهتا