ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هر روزی که میگذره شکم به محمد بیشتر و بیشتر میشه. قلبم داره از بدنم بیرون میاد و دیگه توان اضطراب و رنج و درد ندارم.
میترسم از روزی که روان شناس یا گفتار درمان بگن که اوتیسم هست. میترسم از روزی که به مادربزرگ و پدربزرگش بگیم.
خدایا به من رحم کن. 

75 درصد احتمال میدم اوتیسمه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 دی 1398
مهتا
به اصرار من پسر زیبا رو بردیم گفتار درمانی. گفتار درمان برای هفته آینده یه سری تکالیف بهمون داده تا بهتر بتونه مشکل پیدا کنه. چیزی که واضحه محمد تقلید کردن بلده. زود یاد میگیره.  فکر میکنه و نتیجه میگیره. ارتباط چشمی داره. نسبت به اسمش واکنش نشون میده. احساس داره. حافظه داره. اما چرا به جز آب چیز دیگه ای نمیگه؟ وقتی خیلی مستاصل میشه و میدونه که باید حرف بزنه ولی نمیتونه با علم بر این که منظورش آب نیست میگه آب. میفهمه اما حرف نمیزنه.

یه چیزی متوجه شدیم. این که ما تا به حال با محمد پانتومیم کار نکردیم. و خودش هم اصلا استفاده نمیکنه. قرار شد شش مورد رو باهاش کار کنیم. اضطراب زیادی دارم. توجه محمد خیلی پایینهه. در واقع توجه و تمرکزش بالاست اما فقط به چیزی که خودش دوست داره. اصلا و اصلا نمیتونم وادارش کنم کاری که من میخوام انجام بده. هیچ جوری. نه با بازی و نه جور دیگه. بعید میدونم تو این 1 هفته بتونه این 6 مورد یاد بگیره. خیلی شک کردم . اصلا تخیل داره؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه...

دیشب تمام وجودم استرس بود. دارم تلاش میکنم به خودم مسلط باشم. من فقط تلاشم رو انجام میدم و نتیجه رو گزارش میکنم. اگر خدایی نکرده مشکلی وجود داشته باشه هم با تمام توان برای حل کردنش تلاش میکنم. یه دختر کوچولوی ناز هم دارم. باید به خودم مسلط باشم. همه ی کارا عقب افتاده. باید تلاشم بیشتر کنم. خدایا بهم توان بده

1. یه پروژه دیگه هم به کارام اضافه شد. و این مهمترین هست چون مربوط به سلامتی پسر نازنینم هست. باید برای سلامتی پسرم تلاش کنم. هم گفتار و هم رشد جسمی و ذهنی. این مدت خوب قد نکشیده.
2. دختر عزیز دلم اصلا غذا نمیخوره. داره 9 ماهه میشه و هم چنان فقط شیر مادر میخوره. از همه غذاها دوری میکنه. باید اشتهاش باز کنم. 
3. مقاله ای که خارج از رساله با استادم شروع کردم رو تموم کنم. فقط اصلاحات سکشن اخر مونده و یه سری ران جدید که استاد پیشنهاد داده. البته خیلی وقت گیره.
4. تو طرح احمدی روشن بنیاد نخبگان یه سری وظیفه بهم محول شده که باید انجام میدادم.
5. مقاله خانم س. م باید تموم بشه. از نظر اخلاقی من در قبال این مقاله مسئولم و باید کمکش کنم.
6. بعد از دو سال و نیم که از دفاع پروپوزالم گذشته هنوز رساله رو جلو نبردم. کاری که میخواستم بکنم تو بهترین ژورنال ممکن توسط یک امریکایی چاپ شده...
دست رو دست بزارم دکتری و زحماتم از دست میره...
7. پروژه تحقیقاتی ای که با خواهر جان قبولش کردیم و مربوط به امریکاست. خدایا کمک کن به خوبی از پسش بر بیایم و این هم یه باب درآمد بشه برامون و هم یه رزومه خیلی خوب.

کارای خونه و روال عادی زندگی هم سر جاشه. محمد مرتب به خواهرش صدمه میزنه. نمیشه یه لحظه ازشون چشم بردارم. دخترک هیچ غذایی نمیخوره اما آشغال اگه روی زمین ببینه از دستمال و کاغذ و سنگ و دگمه یا ... سریع میزاره و قورت میده. خیلی خطرناک شده. دستاش میزاره روی کشو و اونا رو باز و بسته میکنه و دستش میره لای در. محمد عادت کرده وسایل بکوبونه تو سر خواهرش و انگشت و .. بکنه تو چشمای خواهرش. تو یک لحظه غفلت همه چیز اتفاق میافته درست زمانی که انتظار نداری. نگهداری از بچه ها خیلی سخته و مجبورم در بیداری بچه ها هیچ کاری نکنم. نهایتا برنج بشورم. پس باید صبح ها زود بیدار بشم و به کارای عقب افتاده برسم. ولی خستگی نمیزاره. 


خدای من کمک کن بتونم بچه ها رو در سلامت کامل بزرگ کنم. پروژه هام درست و به موقع جلو ببرم. به همسر کمک کنم. مشکلات مالی حل بشن و بچه ها و همسر سلامت و خوشبخت باشن. ابروم تو همه دنیاها حفظ کن...همیشه و همه جا




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 دی 1398
مهتا
آقا پسر زده دختر مردم کشته. حالا برای این که قصاص اجرا بشه خانواده دختر باید ما به تفاوت دیه زن و مرد که همچین کم نیست رو هم پرداخت کنن. چون دارن در ازای مرگ یک زن یک مرد رو میکشن. واقعا تو این دوره زمونه با عقل جور در میاد؟
درسته که پول نشون دهنده ارزش انسان نیست ولی این کافی نیست. نمیدونم شاید تو جامعه عرب از یه مرد یه قبیله نون میخوردن. 4 تا زن داشته کلی بچه که میمرده همشون بدبخت بودن الان ولی اینجوری نیست. چرا قانون باید این باشه؟ الان که تو عموم جامعه 1 مرد یک همسر داره. و زن هم میتونه بره بیرون از خونه و کار کنه.
به همه چی شک میکنم.  هر بار که یه همچین چیزی میبینم فلش بک میزنم به همه ی اعتقاداتم. میدونم خدا هست آخرت هست. روح هست. نشونه هاش دیدیم. اما دیگه شدیدا به دینم شک دارم. کاش اینجا به دنیا نیومده بودم...

بعضی وقتا میگم کاش میشد یه سر بریم اون دنیا ببینیم چی درسته و دوباره برگردیم این دنیا درست زندگی کنیم. اما نمیشه ه نمیشه. نمیدونم بچه هام چجوری تربیت کنم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 24 دی 1398
مهتا
شاید 10 روزه که بچه ها نمیتونن درست بخوابن. دیشب محمد عزیزم تقریبا تا 5 صبح بی قرار بود. بعد هم چند باری بیدار شد و 10 صبح هم دیگه نتونست بخوابه. دختر دوست داشتنی هم بارها و بارها که شمارش از دستم خارج شده بیدار میشد و گریه میکرد. اما امید دارم که بهترن و به انتهای دوره بیماری رسیدن. سرفه های خشک دارن و خلط که نمیزاره بخوابن و بجاش تب دیگه تا حد خوبی رهاشون کرده. به محمد هم چنان انتی بیوتیک میدم. اخبار بد هم که.... از اون طرف قبل از این داشتان ها هم 3 هفته پشت هم مهمانی دادم. و خوب خسته بودم. بنابراین خیلی روال کارها از دستم در رفته بود. 
دیشب دوباره به خودم اومدم. بیدار موندم و کارهام یادداشت کردم. با خودم قول و قرار گذاشتم. از این به بعد هروز یه لیست از کارای فردام اماده میکنم. هر چند کوتاه یا بلند. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 24 دی 1398
مهتا
 ای کاش آینده بهتر باشه...
برای سردار سلیمانی غمگین شدم. اما نه در حد جنون چون میدونستم که آرزوشون همین شهادت بود و همین افتخار. بیشتر به حقی که بر گردن ما داشتن فکر میکردم. 
برای سقوط هواپیما خیلی ناراحت شدم. برام باورکردنی نبود. خیلی دردناک
حادثه کرمان من در حد جنون ناامید و غم زده کرد
اما خبر دخالت اشتباه انسانی!!!!!! در سقوط هواپیما و اصابت موشک سپاه و پرپر شدن این همه عزیز دیگه قابل تحمل نبود. بچه ها مریض بودن و خیلی بی تاب اما نمیتونستم گوشی رو کنار بزارم. بهت زده بودم. آرزو میکردم خواب باشه. یه لحظه گفتم نبودم و نمیدیم این روز. این غم قابل وصف نیست. از خودم خجالت کشیدم که ایرانی ام و متاسف شدم که فرزندانم تو این سرزمین به دنیا اوردم. غم و تأسف و سرافکندگی.... همش دنبال یه توجیه هستم.. هنوز نتونستم به زندگی عادی برگردم و میخوام این دور باطل تموم کنم. هم چنان خبرهای بد ادامه داره...سیل در سیستان بلوچستان و تصادفات و ...
دیگه طاقت خبر نداریم.
یکی از بدترین ها هم رفتار مردمم. مردمی که یا سیاه سیاه میبینن یا سفید سفید. یا در هر صورت همیشه و با عجله در حال دفاع از نظام و توجیه هستن یا همیشه دنبال کوبیدن. حالا هم هر کدوم خبرها رو از دید خودشون و در جهت منافع خودشون تولید و نشر و بازنشر میکنن. همه خودشون صاحب نظر میدونن و به راحتی اوج درک خودشون با بلند کردن صدا و بی ادبی نشون میدن. انگار هرچی صدا بلندتر هرچه کوبنده تر هرچه بی ادبانه تر یعنی بیشتر فهمیدن و بیشتر درک کردن. اینجا عزاداری کردن هم بلد نیستن مردم. بازار شایعه داغه. بازار سوءاستفاده های سیاسی داغ تر و قضاوت بیجا، دروغ، تهمت و ناسزا زیاد و زیاد.

خدایا به این سرزمین رحم کن. به فرزندانم و مردم کشورم رحم کن. آرامش رو به ایرانم برگردون و به مردمم 

هم چنان آرزو میکنم سیستم های پدافند رو آمریکا حک کرده باشه تا اشتباه خودی بوده باشه. این درد بی نهایته...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 22 دی 1398
مهتا
مدت زیادی هست که اینجا چیزی ننوشتم. اتفاقات زیادی افتاده.
برای پسرک دو تا تولد مجزا گرفتم. حلما خانم خیلی زود و در 7 ماهگی  چهاردست و پا رفتن شروع کرد. حالا بابا هم میگه. کاری که محمد نمیکنه! دست دخت نازنینم طی اشتباه من سوخت و روز خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم. خدا رو میلیون ها بار شکر بهمون لطف کرد و جراحت شدید نبود. میشد اوضاع به طرز غیرقابل وصفی سخت باشه.
کل خانواده مادرشوهر رو هم به شام دعوت کردیم و همه چیز عالی برگزار شد. یه بار بزرگی از روی دوش من برداشته شد.
استاد جان از ایران رفتن و کارا رو زمین مونده. یه پروژه جدیدی رو هم قبول کردم. حالا 3 تا مقاله خارج از رساله هم باید کار کنم ضمن این که خیلی در رساله عقبم. کارای احمدی روشن هم هست. هیچ کدوم از اینا ولی اذیتم نمیکنه و حسم مثبته. 
خواهر بزرگه بیمار شده. ام اس داره و چشم چپش بیناییش رو از دست داد. چند روز درد داشت و یه دفعه کم کم تار شد. مادر و پدر مدتیه که رفتن تهران پیشش تا کمکش کنن و از بچه هاش مراقبت کنن. درمان شروع کرده. حالا بیناییش تقریبا کامل برگشته و اوضاع روحیش هم خیلی بهتره. افسردگی شدید داشت و متاسفانه پیگیری نمیکرد.  فقط همش میگفت افسرده هست و نمیتونه کاری کنه. خیلی خیلی ترسیده و نمیتونه خودش کنترل کنه. به مامان هم بی نهایت فشار اومده. همه ی زندگیش شده پرستاری. پرستاری از پسرش/دخترش/ مادرش و نوه . یادمه سال 87 که فهمیدیم بیماره من چقدر حالم بد شد. کلا زندگیم تعطیل شده بود. حالا اما راحت تر با موضوع کنار اومدم و امیدم به خداست. دکتر هم خیلی امید داده که علم پیشرفت کرده و دیگه اوضاع مثل قبل نیست. یه پنجره طلایی داره که میشه جلوی بیماری رو گرفت و البته هزینه درمان خیلییییی بالاست و تا اخر عمر هم باید دارو مصرف بشه.
----------------------------------
مهم ترین اتفاق اما ...
سردار قاسم سلیمانی رو ترور کردن و من فقط به این فکر میکنم که میشه هیچ انسانی زیباتر از این بمیره؟ همه یه روزی از این دنیا میریم. چه بهتر که خودمون به استقبال مرگ بریم تا این که در بستر بیماری بمیریم. یا تو یه حادثه و تصادف یا قربانی شدن... به این فکر میکنم که با شکست داعش به چند میلیون انسان کمک کرده. چقدر زندگیش برکت داشته و چقدر میتونه به خودش افتخار کنه. یه پایان پر غرور برای یه سردار بزرگ.
وقتی دست دختر زیبای من سوخت و مرتب به بیمارستان سوختگی میرفتیم یه صبح خیلی شلوغ بود. انگار شب قبلش تو یه حادثه 12 نفر هم زمان اومده بودن و تا صبح 3تاشون فوت شده بودن. خانواده متوفی خیلی بی تابی میکردن. یادم اومد که پسرکوچولوی همسایه انگار از سوختگی فوت شده بود و نهایتا هم زن و شوهر از هم جدا شدن. با خودم میگفتم ممکن بود همین اتفاق برای حلمای من بیافته و تا اخر شب حالم بد بود. نمیدونم چی شد که یادم رفت و کتری روی زمین بود! همیشه روی کابینت هست و سرجاش. و من حلما رو تنها گذاشتم و رفتم تا برادرش که تازه بیدار شده بود از روی تخت بیارم. دختر نازم رفت سراغ کتری. آب جوش ریخت روی دست چپش و در واقع رو زمین. اگر خدایی نکرده روی بدنش ریخته بود ممکن بود از دست بدمش. چطوری میتونستم به زندگی ادامه بدم؟؟؟ مرگ خیلی به همه ی ما نزدیکه. واقعا فقط خداست که مارو محافظت میکنه. یه لحظه غفلت، یه لحظه فراموشی میتونه زندگیمون رو نابود کنه.
چه بهتر که مرگ رو خودمون انتخاب کنیم. و در راه با ارزشی جونمون رو فدا کنیم. زنده و مرده ما به همه ی مردم دنیا با همه عقاید و ملیت ها کمک کنه و به زندگی ها ارامش بده. جنگ خیلی زشت و تاریکه اما گاهی برای پایان جنگ نیاز به خود جنگه. 
آرزو میکنم روزهای پیشرو جنگ و خون ریزی از مردم کشورم و همه دنیا دور بشه. هرچه زودتر این دنیا به ارامش برسه و البته خیلی زود ترامپ قمار باز و هم فکرانش به درک واصل بشن. 

خدای مهربونم بابت همه چیز ممنونم. برای بچه هام سپاس گزارم. ت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 15 دی 1398
مهتا


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic