تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب آبان 1397
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به طرز عجیبی همه چیز یه طوری پیش رفت که امروز اسمم رو برای یه پروژه بنیاد نخبگان رد کردن. یه طرحی بود به اسم احمدی روشن که منم توش شرکت کردم به خاطر مزایاش. ولی بعدش وقتی استادا بهم ایمیل زدن پیگیری نکردم. چون دیدم نمیرسم کار جانبی دیگه ای بکنم. تا این که امروز یه آقایی تماس گرفت گفت به خاطر فلان طرح که انتخاب اولتون بوده تماس گرفتم. منم در جواب گفتم من مشکل دارم، یه پسر کوچیک دارم و نمیتونم حضوری کار کنم. فقط میتونم تو جلسات شرکت کنم. اونم دوباره بعدش زنگ زد گفت پس حداقل 1 روز در هفته 1 شیفت کاری رو تشریف بیارید و باز هم من گفتم نمیتونم. در واقع خودمم قصدم این بود که دیگه پیگیری نکنن و بگم منصرف شدم. بعدش رفتم دوباره جزئیات طرح نگاه کردم دیدم چه جالب این طرح به رساله دکترام ربط داره. البته نمیشه گفت ربط ولی یجورایی یه کاربردش هست و شاید بشه ربطش داد. خیلی خوشحال شدم و تو دلم گفتم کاش دوباره تماس بگیره. اما این بار طول کشید و تماس نگرفت. تصمیم گرفتم اگر تماس نگرفت خودم تماس بگیرم و بگم اسمم رو رد نکنن و هیچ کدوم از مزایا رو نمیخوام. اما فقط تو جلسات باشم و از روند کارشون مطلع بشم. دیگه ناامید شده بودم که زنگ زد و گفت باشه فقط جلسات بیاین ولی ما دو روز در هفته جلسه داریم و گاهی شاید بیشتر. منم گفتم باشه اگه فقط جلسه باشه و مدت زمان جلسات هم طولانی نیست بله قبوله. ایشون هم اسم من به عنوان عضو تیم رد کردن و تاکید کردن تو پست من فقط اسم من رو رد کردن و گزینه ای دیگه ای نذاشتن. چون من انتخاب اولم بوده و عملا سامانه کار به من میده.
بعدش اما یهو یادم افتاد به همه چی فک کرده بودیم جز بارداری دوم. همه چیز میشد یجوری توجیه کرد اما خوب من قرار بود برا زایمان برم شهرستان. ماه اخر چجوری کار کنم؟ کوچولو به دنیا اومد چطور؟ 
بنیاد زمان زیادی برای تصمیم گیری نداده به اساتید. در واقع ظرف چند روز باید تیم ها تشکیل میشد برای همین همه چیز خیلی تند جلو رفت و فرصت فکر کردن نداشتم.
یه حسی بهم میگه قسمت این بوده که برم تو این پروژه و یه خیری توش هست. اصلا تلاش نکردم براش. اما همه چیز به این سمت رفت که نهایتاً عضو تیم باشم. شاید ان شالله قراره تو رسالم کلی کمکم کنه و باعث بشه کارام جنبه ی کاربردی بیشتری پیدا کنه. چیزی که آرزومه.

خدای خوبم مثل همیشه هوام داشته باش. خودت راه بهم نشون بده. اگر خیر و صلاح در اینه که تلاشم بیشتر کنم و تو پروژه باشم دستم بگیر و اگر نه خیلی زود تمومش کن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 آبان 1397
مهتا
پسرک اواخر ماه دهم یه دفعه دو تا دندون بالاییش در اومد و ما رو حسابی ذوق زده کرد. مادر همسر زحمت کشید براش آش دندونی پختیم و پخش کردیم. البته آش کشک و ماست به سبک مازندرانی. خیلی هم خوشمزه شد. قسمت بد ماجرا این بود که چون میخواستیم ظرف ها گیاهی باشن و غذا سمی نشه مجبور شدیم ظرف ها رو بزرگ تر انتخاب کنیم. و یه مقدار آش کم اومد و خودمون و خانواده همسر فقط چند قاشق چشیدیم. برای روی ظرف یه طراحی انجام دادیم و روش شعر هم نوشتیم و چسبوندیم رو در ظرف ها. دور ظرف ها هم با روبان آبی 4 سانتی پاپیون زدیم. یه چیزی شبیه خلال دندون با پرچمی که به شکل دندون بود و روش نوشته شده بود happy first tooth هم ایستاده تو درها فرو کردیم. هر کی ظرف میدید کلی از تزیینش تعریف میکرد و کلی هم ذوق زده میشد. جالب اینجاست که هزینش هم خیلی کم شد. مثلا چون همسر 1 رول کامل روبان خرید فقط 3 هزار تومان هزینش شد.

از آبان ماه دیگه همسر کتابخونه نمیره و از فرصت بیکاری استفاده میکنیم. حالا خودمون تو خونه 1 ساعت 1 ساعت شیفت میایستیم و با محمد بازی میکنیم. این طوری هر کدوم راحت روزی 3-4 ساعت درس میخونیم. بعضی روزها حتی بیشتر، منتهی اگه خونه باشیم. خدا رو شکر این باعث شد یه مقدار کارای عقب افتاده جلو بره. هر چند هنوز هم کمه ولی یه قدم به جلو هست که خیلی ارزشمنده.
من توانم کم شده و اصلا نمیتونم عزیز دل رو بغل کنم. حتی دیگه بیشتر اوقات همسر زحمت شستشوی محمد میکشه. دو روزه که سرمای بدی خوردم و شدیدا تب  و لرز دارم. همسر مخالف قرص خوردنه و من میگم این همه تب خودش بیش از قرص ضرر داره. دیشب نیمه شب بلاخره یه استامینوفن ساده خوردم. به نظرم خیلی تاثیر داشت. وقتی سرچ میکردم نوشته بود احتمال ابتالا به اوتیسم وقتی مادر تو بارداری تب بگیره 500 درصد افزایش پیدا میکنه. اما بی خیال دیگه یاد گرفتم فقط به نکات مثبت توجه کنم.

چهارشنبه گذشته برای اولین بار محمد تنها گذاشتم و رفتم دانشگاه. با اساد جلسه داشتم. بهم گفته بود بین 1 تا 1.30 بیام و من گفتم خودم تا 1.30 میرسونم. بعد البته ایمیل زد اگر دیرتر هم شد اشکال نداره. وقتی رسیدم استاد جلسه داشت. بعدش هم یه کار دیگه ای تو پرتال انجام داد. بعد هم رفت یه مقدار استراحت و چای ریخت و ...
خلاصه تا جلسه شروع بشه ساعت 2.30 بود. خدا رو شکر پسرک خوابید. بنده خدا باز هم همسر زحمت نگهداری از محمد کشید. یعنی اگه همسر از شرکت بیرون نمیومد من نمیدونستم چطوری باید تو این شرایط کارا رو پیش ببرم. هم درس هم رسیدگی به محمد و هم دکتر و سونو رفتن ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. واقعا اخه یکی تو شرایط من که بچه کوچیکش تنها میزاره میاد جلسه که نباید انقد الکی جلو در دفتر بشینه. حالا استاد انقدر خسته بود که عملا جلسه بی فایده و صوری برگزار شد. بدون سر و ته. تازه ایشون گفتن هفته آینده هم اگه بشه جلسه داشته باشیم. فک کنم به این نتیجه رسیدن که بهتره به من فشار وارد کنن تا کارا سریع تر جلو بره. عملا من استاد راهنما ندارم. چون هرچی استادم تو این روش حل میدونن یجورایی خودم خوندم و براشون توضیح دادم. چیز اضافه تری از من نمیدونن که بخوان کمکم کنن. بنابراین تنها روششون برای جلو بردن کار پیگیری و فشار آوردن هست. 
خیلی دلم میخواد میتونستم برای فرصت برم ایتالیا و با یه استاد خوب کار کنم. اما شرایط اجازه نمیده متاسفانه.

چقدر حرف زدم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 آبان 1397
مهتا