تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب بهمن 1397
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دارم تلاش میکنم حال روحیم خوب باشه اما نمیشه. خیلی سخته که ذهنم رها کنم.
کد هم اعصابم بهم ریخته. هر چی بیشتر تلاش میکنم نتیجه بدتره و بیش تر ناامید میشم. چرا این طوریه؟ وقتم داره تموم میشه و من هنوز همون نقطه ی قبلی هستم. 
نگران پسرک هستم. خیلی بی قرار شدم. یعنی میشه زودتر همه چیز درست بشه؟ 
از اون ور همسر هم شدیدا سرش شلوغه. هم کاراش عقبه هم رسالش. هر شب تا 3.5 و گاهی بیشتر بیداره. در طول روز هم سعی میکنه به من کمک کنه. من روحیم داغونه. نمی دونم چی کار کنم. دلم میخواد از خونه برم بیرون اما نمیشه کمبود وقت نمیذاره تنهایی از پسش بر نمیام.

خدایا همیشه دستم گرفتی میشه الانم کمکم کنی؟ میشه نگرانی هام برای محمدم برطرف بشه؟ میشه این مقاله قبل عید تموم بشه و بتونم برای زایمان با خیال راحت تصمیم گیری کنم؟ میشه کمکم کنی؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 بهمن 1397
مهتا
افتادم به جون خونه و حسابی تمیزکاری کردم. نزاشتم همسر هم کمکم کنه و این باعث شد حالم خیلی خیلی بهتر بشه.
تازه فهمیدم پسرک زیبا بلده بدون کمک روی پای خودش بایسته. ولی علاقه ای به تمرین نداره. به نظرم بخواد خیلی زود میتونه راه هم بره فقط انگیزه نیاز داره:) امروز گره ی طنابی که باهاش کابینت ظروف مجلسی رو بسته بودم خیلی شیک وا کرد. انگار قبلن هم این کار کرده. باورم نمیشد یک عدد فندق کوچولو در این حد متوجه میشه.
با این که ماه گذشته شرایط خوب پیش نرفت فقط و فقط چون پیوستگی تو مطالعم حفظ کردم رکورد ماه های قبل شکسته شد. 90 ساعت مفید روی رسالم کار کردم.
وقتی ناراحتی هام نوشتم و راه حل ها رو مکتوب کردم انگار همشون حل شدن رفتن. کلا این نوشتن تاثیرش عالیه. بعد از نوشتن دیگه روزم دگرگون شد. خوشحال و شاد و خندان به برنامه عمل کردم. تنها چیزی که ناراحتم کرد برداشت همسر بود. هنوز من نمیشناسه. بهم میگفت چون من صبح یه مقدار بلند باهات صحبت کردم انقدر ناراحت بودی و گریه میکردی. حالا صبح نمازش داشت قضا میشد چند بار بلند پرسید جانماز من کو؟ همین و بس!!!!! یعنی من انقد لوسم؟!
خلاصه زندگی ادامه داره. باید تلاش کنم پیوستگی مطالعات حفظ کنم و هرچه زودتر دیدن دی وی دی های مربوط به بارداری و تربیت فرزند تموم کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 بهمن 1397
مهتا
دیشب با گریه خوابیدم. این که پسرک داره 13 ماهش تموم میشه و هنوز ماما و بابا رو یاد نگرفته و نمیتونه روی پاهای خودش بدون کمک وایسه خیلی بهم فشار وارد کرده.  دیشب خواهر ازم پرسید اصلاً با بچه کار میکنی و من گفتم نه. حس میکنم مادر خیلی بدی هستم. خیلی کم کاری کردم هم تو بارداری و هم الان که درگیر درس هام. خیلی عذاب وجدان دارم. البته که همسر هیچ کدوم از اینا رو قبول ندار. لاقل به من این طور میگه. دیروز تو دانشکده جلسه داشتم و همین موضوع هم کلی اعصابم بهم ریخت. این که انقدر به کمک همسر وابسته شدم عذابم میده. حرفای بهداشت تو سرم میچرخه که میگفتن تو 1 سالگی باید بتونه روی پاهاش بدون کمک وایسه. چرا نمیتونم با محمد بازی کنم؟ من دارم کم کاری میکنم؟ انگار به قرصای ضد افسردگی نیاز دارم.
تموم شب محمد هزار بار بیدار میشه. هزار بار شیشه میدم پستونک میدم سینه میدم تا خوابش ببره. بغلش میکنم. سرش دست میکشم. نزدیکای اذان صبح خوابش میبره. بعد هم صدای موبایل و اضطراب من. سر و صدا شروع میشه. گریه های محمد و آخرش هم نمیتونم نمازم بخونم و قضا میشه. 
برای این که محمد بتونه بخوابه باید بغلش کنم و همش اضطراب که وزنم روی شکمه و خون به جنینم به اندازه ی کافی نمیرسه.
تمام شب رو کابوس دیدم. تو خواب میدیم تموم ناخنای پای پسرک شکاف داشت و دو تیکه بود. اما انگار ما نفهمیده بودیم و حالا که بزرگ تر میشد تازه معلوم شد. تموم غم دنیا تو سینه ی من بود. نمیدونم چی شد فقط این که یه دستگاهی بود یه اشعه مانندی همسر تابوند به شکمم تا خواهرش از بین بره و من  عصبی بودم. میگفتم اگه این بچه رو نمیخواستی چرا الان؟ چرا الان که 6 ماهم تموم شده باید بمیره. خیلی نگران بودم. نمیدونستم شوخیه یا جدی و منتظر بودم ببینم چی پیش میاد.
صبح هم با گریه بیدار شدم. خسته شدم. دلم میخواد همه چی عوض بشه. 
با خودم فکر میکنم چرا انقدر حالم بده. باید یکی یکی همه چیز حل کنم. 
اول این که شدیدا این فکر افتاده تو ذهنم که باید از دکتری انصراف بدم. حس میکنم دیگه توانش ندارم. تحمل این که سربار دیگران باشم رو هم ندارم. اما یادم میاد موقع ورودی ازمون چک 70 میلیونی گرفته بودن که اگر به هر دلیلی درس تموم نکنیم باید پرداخت بشه... پس این طوری نمیشه. 
خوب که فکر میکنم مشکلم با درس اینه که اون مسبب همه ی مشکلات زندگی خودم و همسر میدونم. مادر همسر تلفنی بهم میگه من دلم نمیخواد همسر تا به دنیا اومدن بچه ی جدید کار پیدا کنه که شما برای برگشتن به این شهر مشکلی نداشته باشید و خیالتون راحت باشه. اینجا هم عذاب میکشم.  اینم تقصیر منه. همسر درگیر من شده. تموم مسئولیت زندگی روی دوش همسره و من مانع کار کردنش شدم. اینه که عذابم میده. نمیخوام مانع خوشبختیش باشم. نمیخوام کارای خونه روی دوش همسر باشه. این مقاله ی مسخره رو تموم میکنم. بعدش دیگه نمیخوام درس بخونم. مهم نیست دکتری چند سال طول میکشه میخوام همه ی تمرکزم بچه ها و همسر باشن. اگه خونه مرتب باشه. غذا سر موقع حاضر باشه و به کمک کسی نیاز نداشته باشم حس بهتری دارم. این که ببینم همسر تو کاراش موفقه و وقتش رو برای جبران کم آوردن های من نمیزاره. این که شب و روز با بچه ها بازی کنم و همه ی تلاشم برای سلامتی و خوشبختیشون انجام بدم حالم بهتر میکنه. همین امروز شروع میکنم. اولین قدم تمیز کردن خونه هست و بازی زیاد با محمد. بعدازظهر که عروسک خوابوندم خودمم میخوابم تا این خستگی ها و بی خوابی های مکرر جبران بشه.
نگرانیم برای خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه و مشکلاتی که با خواهر کوچیکه دارم هم اذیتم میکنه. خواهر کوچیکه 3 ماهه بارداره و دندون درد شدیدی داره. برای درمان نیاز به نامه پزشک هست و پزشک میگه من نامه نمیدم که مسئولیت گردنم بیوفته. از اون طرف خود عفونت دهان به شدت خطرناکه و باید سریع تر درمان بشه. حتی وقتی به دندون پزشکا میگه با مسئولیت خودم درستش کنید کسی رو پیدا نکرده کار قبول کنه. خیی درد داره و شب و روزش گریه شده. نگران سلامتی بچش هستم. از اون ور همسرش فقط بهش گیر میده این نخور اون نخور این کار نکن اون کار نکن. این مواد نگه دارنده داره اون یکی فلان. از وقتی ازدواج کردن عملا از دست دادیمش. حتی نمیتونیم با خواهر کوچیکه صحبت کنیم. روز به روز فاصلمون بیشتر میشه. همسرش هم روی من حساسه. 
اما وقتی از دست من کاری بر نمیاد نباید براش غصه بخورم. حس مادری رو دارم که دخترش شوهر داده و حالا داماد دختر رو ازش گرفته. من برای خواهر کوچیکه یه جورایی مادری کردم. تو بارداری قبل هم به خاطر ایشون سلامتی بچم به خطر افتاد اما حالا هر بار که ازش کمک خواستم دست رد بهم زده. همسرش تعیین میکنه چی کار بکنه و چه نکنه. برای لحظه به لحظه زندگیش برنامه میریزه و دوست نداره با ما قاطی باشه. حتی ازش اسم دکترش میپرسم میگه برا چی میپرسی؟ همه چی از نظرش فضولیه و البته اینا هم نتیجه حرفای همسرش. دیگه هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم. البته اگرم بزنم ممولا جواب نمیده یا ریجکت میکنه. این در حالیه که ما با هم درس خوندیم تو یه دانشکده تو یه مدرسه همیشه با هم بودیم. این همه دوری بعد اون همه نزدیکی قلبم درد میاره. این همه برخورد بد اذیتم میکنه و جالبه که خودش اصلا متوجه نمیشه. به نظر خودش هیچی نبیست میگه من متاهل شدم و شما باید درک کنید. نمیدونم متاهل شدن چه ربطی به قطع ارتباط با خانواده داره؟
تا زمانی که خواهر کوچیکه نخواد که شرایط تغییر کنه حل مشکل ممکن نیست. پس دیگه بهش فکر نمیکنم. برای سلامتی خودش و  بچش هم فقط میتونم دعا کنم. دلیلی نداره غصه بخورم که به دخترم فشار بیاد. من باید به فکر دختر خودم باشم.
ارتباطم رو هم با خواهر کوچیکه رسمی رسمی میکنم. همون طور که همسرش میخواد. در حد وظیفه شرعی و اخلاقی.
سعی میکنم بیشتر به همسر توجه کنم تا راحت تر بتونه به کارا و رسالش برسه. هر جوری هست قبل به دنیا اومدن خواهر محمد یه مقدار کاراش جلو بره. نمیزارم تو کارای خونه به من کمک کنه. قبل همسر همه کارها رو انجام میدم تا نتونه کمکم کنه. باید بیشتر بهش توجه کنم. نمیخوام این همه فشاری که روش هست سلامتیش به خطر بندازه. طاقت این مورد ندارم. بیشتر بهش محبت میکنم تا روابطمون مثل قبل بشه. نمیزارم مشغله های زندگی فاصله بندازه بینمون. این مقداری که به وجود اومده رو هم از بین میبرم.
من شرایط عوض میکنم. میتونم.
برم برای روزم برنامه بنویسم و شروع کنم. امروز نباید بد تموم بشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 بهمن 1397
مهتا