ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دقت کردم دیدم هر وقت یه مشکلی پیش میاد سریع شروع میکنم به نوشتن. ولی وقتی حالم خوبه اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمیام. خدا رو شکر این مدت حالم خوبه. همسری یه مقدار سرما خورده که نگرانش هستم. طاقت ندارم سرفه هاش ببینم. تمام وقتش برای ما گذاشته و هیچ گله ای هم نمیکنه. تا بیاد وقتش از کار و خرید روزانه خالی بشه اصولا 9 شب هست و خستگی دیگه نایی برای درس خوندن و ... براش نمیزاره. تازه پروژه های جانبی شروع میشه:(
خدا رو شکر پروپوزال مرحله اول داوری رو رد کرد. فردا قراره نتیجش بهم اعلام بشه و فایل برسونیم به داورای داخلی. در مورد شرایطمم اجبارا باید برای استاد توضیح بدم که نمیدونم چه ری اکشنی داشته باشن. چون ازم خواستن کلاس حل تمرین هر هفته تا انتهای ترم ادامه پیدا کنه و منم ماه 9 نمیتونم بیام دیگه. احتمالا برم شمال و اصلا خطرناک هم باشه. خلاصه روزها میگذرن ولی به کندی. اون طور که باید از زمان استفاده نمیکنم. 
به شدت دلم میخواد انتهای آبان برسه و همه چیز سرجاش باشه. نی نی سالم باشه، پروپوزال دفاع کرده باشم، کلاس حل تمرین بسته باشم. مقاله ای که استادم میخواد به جای خوبی رسونده باشم. سیسمونی خریده باشم و همسری در سلامتی کامل باشه و کاراش هم جلو بره. 
از الان دلم شدیدا برای همسری تنگ شده. تصور دوریش برام دردناکه. هرچند وقتی کنارشم هم خیلی کمکی نیستم براش. شایدم سربارم. اما دلم خوشه که هستم. گاهی فک میکنم قید همه چی بزنم و از اول تنهایی نی نی رو بزرگ کنیم. ناراحتی بقیه رو هم زیاد به روی خودم نیارم...
خلاصه انتظار میکشیم و انتظار و انتظار. البته نه از نوع پویا:(
امروز با خواهر جان حرف زدم. 28 آبان بلیط گرفتن که برگردن ایران. احساس میکنم خودشون هم دیگه خسته شدن. منم دوست دارم زودتر بیان... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1396
مهتا
جدیدا رو نوشته هام و ارتباطم با دیگران حساس شدم. احساس میکنم بیش از اندازه صمیمی ام. دوست دارم خیلی رسمی تر باشم و حتی صمیمیتم رو هم در عین رسمی بودن نشون بدم. مثلا چند تا پزشک موفق یا چند استاد دانشگاه که خیلی هم روابط خوبی دارند به هم میرسند همیشه تا حدی رسمی بودن رو در ارتباطاتشون دارن. صمیمیتی که بتونه یه سری چیزها رو کنار بزنه فقط مخصوص خانواده هست و یه تعداد انگشت شماری از دوستان.
بهتره همیشه یه حدی از فاصله رو با همه حفظ کنید تا ارزشتون پایین نیاد و احترامتون حفظ بشه.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
میگن مردا حرف هاشون تو شوخی هاشون میزنن. پدرشوهر من یه آدم فوق العاده منطقی هست که اصلا اهل الکی حرف زدن نیست. همه ی کاراش از روی فکر هست و حساب شده. آخرین باری که منزلشون بودیم، همسری رفته بود یه همایش و من مونده بودم منزل همسر. پدر شوهر دوبار با خنده تکرار کرد انقدی که ازدواج "همسر جان" تو زندگی سخت بود و به ما فشار آورد هیچ چیز دیگه ای اذیتمون نکرد و باز هم تکرار کرد. نهایتاً مادرشوهرم یه نگاه معنادار به ایشون انداخت و دست و پاش گم کرد که چطور این جمع کنه که به من برنخوره. من چیزی نگفتم. لبخند زدم و گذشتم. اون روز هم بهش فکر نکردم. درسته که عکس العمل نشون نمیدم و سعی میکنم خوشبین باشم و سر چیزای کوچیک بین خودم و خانواده همسر دلخوری پیش نیارم، اما خوب این جور چیزها نهایتاً تو ذهنم میمونه و ساعت ها و ساعت ها بهش فک میکنم. میدونم پدرشوهر منظوری نداشتن. بنده ی خدا  اون چیزی رو که فکر میکرد صادقانه بیان کرد. اما من امروز درگیر این جمله شدم. دوباره همه ی تفاوت ها تو ذهنم اومد. ایده آل من برای روش زندگی در خیلی از چیزها دقیقا نقطه ایده آل سبک زندگی خانواده همسر هست. و دوباره اون توهمات بیخود اومد تو ذهنم. که وقتی ما برگردیم شمال چه اتفاقی میافته و گاهی میبینم چقد زندگی میتونه ناامید کننده بشه. قسمت ترسناک ماجرا هم اینجاست که همسر خیلی بیشتر از اون چه که من رو دوست داره، به خانوادش علاقه داره. قطعاً راضی کردن و خوشحالی مادرو پدرش رو به من ترجیح میده و این بارها ثابت کرده. مشکلی با این قضیه ندارم. با این واقعیت کنار میام اما خوب خیلی میترسم. وقتی به خودم میام میبینم نشستم چند ساعتی الکی برای یه سری توهمات بیخود غصه خوردم.
کاش یه راهی باشه که بتونم ذهنم از فک کردن به چیزای الکی قفل کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا