تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مطالب خرداد 1396
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 دیشب خواهر کوچکتر راهی هلند شد...
امیدوارم به سلامت برسند و ماه هایی پر از شادی و موفقیت در پیش داشته باشند. 
این ماه هایی که گذشت، حجم کارهای کنکور، درس و اداری نگذاشت نفس بکشند. از ابتدای ازدواجشون تقریبا تفریحی نداشتند...
و باز هم دوباره میرسم به سوال همیشگی. این راهی که ما رفتیم ، این راهی که ما میرویم با این همه سختی و مشقتی که برای دیگران قابل درک نیست پایانی داره؟ ارزشش رو داره؟ خدایا کمکمون کن سرانجام زندگیمون در دنیا و آخرت عاقبت به خیری باشه و ما رو از حسرت به گذشته دور نگاه دار...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 خرداد 1396
مهتا
عزیز دل مادر، دیروز رفتیم سونوگرافی. ساعت 5 نوبت داشتم و تا ساعت 4:15 استاد راهنما تلفنی با من در حال صحبت بود! حرف هایش تمام نمیشد. گوشی رو که گذاشت سریع دوییدم. چند لقمه ای به عنوان ناهار خوردم! نماز خوندم  و حموم! شکم و پاهایم رو هم سر و سامانی دادم...تمام راه را با عجله رفتم و نهایتاً 5:20 رسیدم. از قبل میخواستم کمی دیرتر برسم. سونوگرافی پارسیان، تقاطع جمال زاده نصرت. چون منشی گفته بود 1 ساعت معطلی را دارید... اما در کمال ناباوری پزشک ها هر دو مرد بودند! و من ماندم تا ساعت 8 که پزشکی خانم بیاید! حدود 8 و ربع رفتیم داخل و تو در زیر دستگاه نمایان شدی...16.5 میلیمتر، 8 هفته تمام. قلبت میزد و همه چیز عادی بود. من نفسی راحت کشیدم و ناخوداگاه لبخند بر لبانم نشست. خدا را هزاران بار شاکرم که سالم هستی. فقط لطف خداست که امروز جایی در میان دلم داری و هستی...مادر قربان قد 16 میلیمتری ات برود. دوستت دارم. همین.  بعد از سونوگرافی هم رفتیم مطب خانم دکتر منصوره کرمانی و این گونه شد که حدود ده و نیم رسیدیم. بابا حدود 6.5 از سرکار به ما پیوست. 7 نوبت دکتر داشتم و قرار بود 7:15 با هم برگردیم خانه. خانوادگی! اما شد 10.5. پدرت از خستگی حتی شام نخورد و ساعت 11 خوابید. این نیم ساعت هم در حال تحلیل و سرچ نتایج سونو و آزمایش بودیم...
بابا از داشتنت بی نهایت خوشحال شد. وقتی فهمید باردارم در پوست خود نمیگنجید. چشمان از حدقه بیرون زده و ذوقش فراموش نشدنی است. اماااا خیلی استرس دارد. چهره ی مادر خسته و رنجور شده و بابا همش فکر میکند اتفاق بدی افتاده یا پزشک چیز بدی گفته. ببین چقدر دوستت دارد. قدرش را بدان که فکر میکنم بهترین پدر دنیا نصیبت شده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 خرداد 1396
مهتا