تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - از جودی و خودم!
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
از جودی: "پدر و مادرمون -- جای ما نیستن بفهمن چی برای ما خوبه یا چی بده اونا فقط میتونن بفهمن چی برای خودشون بد بوده و نباید برای بچه هاشون تکرار بشه. نمیتونن اینده رو پیش بینی کنن. با توجه به سطح علمی یک جامعه سطح عواطف انسانی و شعور اجتماعی هم تغییر میکنه و یکی که مال دهه پنجاهه نمیتونه برای کسی که تو دهه هفتاد به دنیا اومده نسخه ای بپیچه. البته تو جامعه های در حال توسعه و سنتی این تغییرات ناگهانی خیلی کمتر به چشم میاد و هنوز هم هستن پدر و مادرهایی که به شدت تو زندگی بچه هاشون دخالت میکنن و احساس خوبی هم دارن نسبت به این قضیه! نکته اینه که اول و اخرش خودمونیم که میتونیم بفهمیم اشتباهمون چیه و کجای کاریم. موندن تو یه رابطه ی غلط بزرگترین اشتباهه."

قراره اخر هفته خونمون خالی کنن. دیگه کم کم میتونیم بریم خونه خودمون:)
الان هم خانواده رفتن کربلا و ما در منزل پدری تنهاییم. تمام روز با عروسکام بازی کردم. حس خوبیه. باید به زندگیم نظم بدم. قراره هر روز بهتر از روز قبل باشم. الهی که به سلامتی و خوشی برن و برگردن. زیارتشون هم قبول بشه.
از مهر ماه حقوق من حذف میشه و دیگه باید یه جایگزینی براش پیدا کنم. فعلن دخل و خرجمون اصلا هم خونی نداره به خصوص این که کلی قسط هم داریم (حدود 3.800). تقریبا ماهی 4 میلیون کم میاریم. با احتساب اینکه حدود 2 تومن هزینه خوراک و پوشاک و تفریح و کادو و پوشک و ... خودمون و بچه ها بشه که زیاد هم نیست.
در شرایط فعلی بهترین کار برای پول دراوردن شاید کمک به دانشجوها باشه در راستای پایان نامشون. البته با درج اسم در مقاله که هم به درد رزومم بخوره و هم یه چیزی یاد بگیرم. از اون ور هم چون کمکه و قراره کار با همکاری هم انجام بشه پولش حلال میشه. منتهی خوب کجا دانشجو گیر بیارم؟  بعد هم هزینه رو ماهانه بگیرم؟ ان شالله که بتونم. 
دیروز دو تا ایده برای استارتاپ به ذهنم رسید و بسی بابتش مشعوف شدم. دلم میخواد همش برم کسب و کارهای نو و داستانشون بخونم بعد بشینم فکر کنم و فکر تا برای کسب و کار خودم به نتیجه برسم...

باید از این به بعد برا چند موضوع برنامه ریزی کنم و بهشون برسم:

1. مقاله
2. رساله
3. کارای خونه
4. بازی های خوب و مناسب سنشون با بچه ها
5. پول حلال
6. برنامه کاری و زندگی آینده
7. کتابای خوب تربیتی و غیر درسی ...
8. ورزش طبق برنامه




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 23 شهریور 1398
مهتا
شنبه 6 مهر 1398 02:56 ب.ظ
واقعا وبلاگتون حرف نداره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر