تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - به دنیا اومدن صدرا و محمد مهربون من...
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز سومین روزه بیماریه محمده. دو روز گذشته تقریبا غذا نخورده و فقط گاهی آب مینوشه. خیلی بی قراره و نمیتونه راحت بخوابه. مرتب بروفن و استامینوفن بهش میدم ولی هم چنان تب داره. دلم برای پسرم کبابه. هر بار که بهش دارو میدم مدتی گریه و جیغ میزنه. با دیدن قطره چکون ناراحتی شروع میکنه و من شدم مأمور عذاب عشقم. چه کنم که برای سلامتیش مجبورم این داروها رو بهش بدم. دیشب با این که بروفن و استامینوفن خورده بود دمای بدنش 38.5 بود. وقتی داروش دیر بشه خیلی ترسناک دمای بدنش بالا میره. طوری که نیمه شب پدرش بیدارم کرد تا بچه رو بیدار کنیم و دارو بدیم بهش.

صدرا هم دیشب به دنیا اومده. 4 کیلو بوده. نهایتا مادرش سزارین شد. چون بچه چرخیده بود و درشت هم بود. 

استاد هم چنان کارارو عقب میندازه. قرار بود دیشب تماس بگیره که نگرفت. شایدم منتظر بود من تماس بگیرم و مطمئنا همین بهانه میکنه. هم صبح بهشون پیام دادم و هم ظهر ایمیل زدم که فراموش نکنن. بعیده فراموش کرده باشن.

خدایا خودت به خانوادم و عزیزانم سلامتی و تندرستی و شادی بده.
هزاران بار شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 مرداد 1398
مهتا
چهارشنبه 30 مرداد 1398 11:45 ق.ظ
تولد خواهر زاده ات مبارک باشه.
ایشالا تا الآن حال محمد خوب خوب شده باشه.
مهتا ممنونم. بله خدا رو شکر دارو که مصرف کرد خوب شد
خودت خوبی؟
چهارشنبه 9 مرداد 1398 10:26 ق.ظ
برات بهترین ها رو آرزو میکنم
مهتا ممنون عزیز دلم:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر