ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امروز حلمای من 5 روزه شد. 
این بار هم برای زایمان بی حس شدم. پزشک بیهوشی و پرستار داخل اتاق خیلی مهربون بودن و رفتارشون باعث شد تو اتاق عمل استرسی نداشته باشم. این بار دردهام زیاد بود و مدت بیشتری هم ادامه داشت. هر جوری بود این روزهای سخت هم تموم شد. حالا خیلی بهترم. هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی. تو این مدت خیلی همسر و مادر و پدرم رو اذیت کردم. خیلی بهشون غر زدم که شرمندم:(((

باید بتونم زندگیم با شرایط جدید وفق بدم طوری که نه کسی رو اذیت کنم و نه خودم اذیت یا خسته بشم. این وسط به کارای درسی و غیر درسیم هم برسم. هر چه زودتر باید یه برنامه ی درست و حسابی برای زندگیم بریزم. 1 سال و نیم از دفاع پروپوزال گذشته و هنوز سراغ رساله نرفتم...

دختر کوچولو خیلی دوست داشتنی هست. همه میگن شبیه من شده. درست مثل عروسکه. محمد هم به نظر میاد با شرایط جدید کنار اومده. البته بابا خیلی با بیرون بردن ها تو این زمینه بهمون کمک کرد.
دلم میخواد فردا ناهار بریم منزل همسر که اون ها هم بتونن اونجوری که دلشون میخواد نوشون ببینن. یکم حجاب سخته اما به خوشحالیش میارزه. 

خدای خوبم به خاطر همه ی الطافت ممنونم. هزاران بار شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398
مهتا
شنبه 14 اردیبهشت 1398 03:05 ق.ظ
مهتا عزیزم تبریک میگم تولد حلما خانمت رو. خدا بچه هاتو برات حفظ کنه. زیر سایه پدر و مادر عروس و دوماد بشن و خیرشونو ببینی.
مهتا ممنون از دعای قشنگت


 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic