ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
عید دیدنی بودیم . محمد 15 ماهش تموم شده ولی هنوز تعادلش رو کامل به دست نیاورده. نمیتونه بیش از چند قدم بر داره و امروز عموجان که دقت و تخصصشون تو این چیزا زیاده میگفتن مواظب باشین پاهاش داره به سمت پرانتزی شدن میره . البته ایشون نمیدونستن که 15 ماهش تموم شده و من هم روم نشد که بگم. گفتم 1 سالش پر شده... اعصابم خیلی بهم ریخت. تو مهمونی ها محمد خیلی جلب توجه میکرد و نمیدونم چرا حسرت بعضی ها رو در میاورد که چرا ما نوه دار نشدیم. پس کی نوبت ما میشه؟ شانس نداریم که و .... مرتب این جملات به زبون میاورن. باید برای پسرک صدقه بدم.
اعصابم خیلی بهم ریخته. دوباره اضطراب گرفتم. این همه تأخیر تو راه رفتن برای چیه؟ چرا هنوز نمیتونه هیچ کلمه ای رو درست ادا کنه؟ حی مامان و بابا. چرا بجای جلو کجکی و به سمت راست و چپ راه میره؟ طاقتم داره تموم میشه.
مامان و بابا هنوز اخلاقای قدیمیشون دارن. مامان هم چنان بدبینی های خودش داره و از همه چیز عیب میگیره. فلانی چقد بد لباسه. این برنامه برنده باش چقد مسخرس از تو چاه در میان. این " منظور خانم نونهالی تو عصر جدید" چه وضع لباس پوشیدنشه. اون یکی چرا اینجوری نگاه میکرد. و مرتب ایراد از عالم و آدم و تکرا و تکرار و تکرار. پدر هم که فقط تلیویزیون و فوتبال. ویه زندگی تکراری با حرفای تکراری.
امروز فهمیدم خواهر کوچیکه به طور جدی برای فرصت و یا شایدم چیز دیگه ای! اقدام کرده یا داره میکنه. انگار به مامان گفته دلار هاشون امروز واریز کردن!!!!!! و احتمالا یکی دو سالی برای درس برن کانادا! نمیدونم چی کار کرده و میکنه ولی خیلی دلم شکست. این همه پنهان کاری از منی که هم رشته هستیم. مایی که ... بودیم. انگاری که دشمنش باشم. نمیتونم وانمود کنم خوشحالم. هر بار که میبینمشون حالم بد میشه و خودشون هم کاملا این متوجه شدن. مرتب میگه تو سطح توقعت خیلی بالاست. بلد نیستم به چیزی تظاهر کنم. آره انتظار دارم خواهرم مثل یه خواهر باهام رفتار کنه. اونم خواهری که رابطمون معمولی نبوده. خیلی فراتر از خواهر بودم براش و حالا انقدر غریبه شده باهام. کاملا حس منفی همسر خواهر به خودم رو احساس میکنم. هر بار که من صحبت میکنم قیافش عوض میشه و کاملا بی تفاوته. قشنگ معلومه از من بدش میاد. کاش بتونم بی تفاوت بشم و باهاشون عادی برخورد کنم. دیگه اصلا برام مهم نیست. باید رسمی باشم و در حد وظیفه ارتباط حفظ کنم. همسر هم باید همین برخورد داشته باشه. اما بیش از اندازه مهربونه.
حسابی بهم ریختم. گاهی حس میکنم شکست خوردم. تو درس و کار شکست خوردم... و بعد با خودم میگم بجاش یه همسر فوق العاده مهربون و خوش اخلاق دارم. اما امروز همسر هم کلی بهم توپید. از دستم خسته شده. یه گردنبند خیلی نازک داشتم که کلی گره خورده بود. همسر یک ساعت و نیم تموم وقت گذاشت تا گره هاش باز کنه و تقریباً موفق شد. خیلی وحشتناک گره خورده بود. اما تهش خیلی عصبانی شد. کلی با من بد برخورد کرد و اعتراض که وقتم گرفته شد و تو اصلا برات مهم نبود و نگفتی نمیخواد. من ازش نخواسته بودم این همه وقت بزاره برای این کار. فکرش هم نمیکردم اینجوری وقتش تلف کنه. مرتب داد میزد و من چیزی برای گفتن نداشتم. باورم نمیشد با من اینجوری برخورد میکنه. رفتارهای این مدلیش زیاد شده. البته که خیلی تحت فشاره. هم از نظر درسی و هم نظر کاری و مالی. همه ازش توقع دارن و حسابی تنهاس وبدون کمک. منم تمام توجهم به محمده و بی توان شدم. بلند شدن و نشستن ساده برام سخته...همه چیز افتاده رو دوش همسر. باید سعی کنم کمتر ازش کمک بگیرم. درست یادمه که وقتی تهران حالم بد بود اخر یه شب بهم گفت چقد غر میزنی. خسته شدم از بس غر زدی. و من فقط اشک میریختم. بعدش کلی معذرت خواهی کرد ولی این حرف دلش بود. خسته شده.

از حرفای مادر همسر برام واضح شد که دلش نمیخواد زیاد روی کمکش برای بزرگ کردن محمد حساب کنیم. میگفت وقتی بچه ها رو پیش مادرشوهرش میذاشته بهشون میگفته هیچ کاری نکنید. نه لباس بشورید نه غذا بدید و نه .... فقط مراقب باشید سر خودشون بلا نیارن. بعد هم ناهار و شام نمیرفتن پیششون. اخر سر هم مادرشوهرش میگه که خودش بچه ها رو بزرگ کرده. میگفت خیلی سخته و بده که فلانی روزایی که بچه رو میزاره پیش مادربزرگش ناهار و شام هم میمونه پیش مادرش. مادر خودم هم که شاغله. البته نبود هم حقیقتاً زیاد بچه داریشون قبول ندارم. خیلی پیر و بی حوصله شدن. رفتاراشون اصلاً درست نیست. دارم فک میکنم شاید تهران بمونیم و پرستار بگیریم بهتر باشه. البته قطعا پرستار هرچقد هم که هزینه داشته باشه بهتر از اینه که همسر بمونه خونه. نباید رو کمک همسر هم حساب کنم. هم ظلمه و هم روحیش خراب میشه. تا همین جا هم عوض شده. وقتی اظطراب دارم و گریه میکنم نمیاد سراغم تا دلداریم بده. سعی نمیکنه آرومم کنه فقط عصبانی میشه و داد میزنه که باز میخوای گند بزنی تو بارداری. میخوای بشینی غصه بخوری تا این یکی هم .......

نمیدونم این بارداری چه حکمتی داره. نمیدونم چه آینده ای در انتظار محمد هست؟ نمیدونم آخر این همه درس خوندن و استرس چی میشه. امیدوارم خدا بهم توان بده. یه توانی بهم بده که از پس کارام بر بیام. بارم رو دوش بقیه نندازم. بچه هام خوب تربیت کنم و همسر ازم راضی باشه. روحیم رو حفظ کنم و مادر شادابی باشم. یه مادر کافی برای بچه ها. 
خدایا کمکم کن. حداقل تا پایان بارداری نباید غصه بخورم. نباید این همه حس منفی به کوچولوم منتقل کنم. مهم نیست. دنیا دو روزه. بلاخره همه چیز تموم میشه. فقط باید قوی باشم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 فروردین 1398
مهتا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر