تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - این شرایط باید تغییر کنه.
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دیشب با گریه خوابیدم. این که پسرک داره 13 ماهش تموم میشه و هنوز ماما و بابا رو یاد نگرفته و نمیتونه روی پاهای خودش بدون کمک وایسه خیلی بهم فشار وارد کرده.  دیشب خواهر ازم پرسید اصلاً با بچه کار میکنی و من گفتم نه. حس میکنم مادر خیلی بدی هستم. خیلی کم کاری کردم هم تو بارداری و هم الان که درگیر درس هام. خیلی عذاب وجدان دارم. البته که همسر هیچ کدوم از اینا رو قبول ندار. لاقل به من این طور میگه. دیروز تو دانشکده جلسه داشتم و همین موضوع هم کلی اعصابم بهم ریخت. این که انقدر به کمک همسر وابسته شدم عذابم میده. حرفای بهداشت تو سرم میچرخه که میگفتن تو 1 سالگی باید بتونه روی پاهاش بدون کمک وایسه. چرا نمیتونم با محمد بازی کنم؟ من دارم کم کاری میکنم؟ انگار به قرصای ضد افسردگی نیاز دارم.
تموم شب محمد هزار بار بیدار میشه. هزار بار شیشه میدم پستونک میدم سینه میدم تا خوابش ببره. بغلش میکنم. سرش دست میکشم. نزدیکای اذان صبح خوابش میبره. بعد هم صدای موبایل و اضطراب من. سر و صدا شروع میشه. گریه های محمد و آخرش هم نمیتونم نمازم بخونم و قضا میشه. 
برای این که محمد بتونه بخوابه باید بغلش کنم و همش اضطراب که وزنم روی شکمه و خون به جنینم به اندازه ی کافی نمیرسه.
تمام شب رو کابوس دیدم. تو خواب میدیم تموم ناخنای پای پسرک شکاف داشت و دو تیکه بود. اما انگار ما نفهمیده بودیم و حالا که بزرگ تر میشد تازه معلوم شد. تموم غم دنیا تو سینه ی من بود. نمیدونم چی شد فقط این که یه دستگاهی بود یه اشعه مانندی همسر تابوند به شکمم تا خواهرش از بین بره و من  عصبی بودم. میگفتم اگه این بچه رو نمیخواستی چرا الان؟ چرا الان که 6 ماهم تموم شده باید بمیره. خیلی نگران بودم. نمیدونستم شوخیه یا جدی و منتظر بودم ببینم چی پیش میاد.
صبح هم با گریه بیدار شدم. خسته شدم. دلم میخواد همه چی عوض بشه. 
با خودم فکر میکنم چرا انقدر حالم بده. باید یکی یکی همه چیز حل کنم. 
اول این که شدیدا این فکر افتاده تو ذهنم که باید از دکتری انصراف بدم. حس میکنم دیگه توانش ندارم. تحمل این که سربار دیگران باشم رو هم ندارم. اما یادم میاد موقع ورودی ازمون چک 70 میلیونی گرفته بودن که اگر به هر دلیلی درس تموم نکنیم باید پرداخت بشه... پس این طوری نمیشه. 
خوب که فکر میکنم مشکلم با درس اینه که اون مسبب همه ی مشکلات زندگی خودم و همسر میدونم. مادر همسر تلفنی بهم میگه من دلم نمیخواد همسر تا به دنیا اومدن بچه ی جدید کار پیدا کنه که شما برای برگشتن به این شهر مشکلی نداشته باشید و خیالتون راحت باشه. اینجا هم عذاب میکشم.  اینم تقصیر منه. همسر درگیر من شده. تموم مسئولیت زندگی روی دوش همسره و من مانع کار کردنش شدم. اینه که عذابم میده. نمیخوام مانع خوشبختیش باشم. نمیخوام کارای خونه روی دوش همسر باشه. این مقاله ی مسخره رو تموم میکنم. بعدش دیگه نمیخوام درس بخونم. مهم نیست دکتری چند سال طول میکشه میخوام همه ی تمرکزم بچه ها و همسر باشن. اگه خونه مرتب باشه. غذا سر موقع حاضر باشه و به کمک کسی نیاز نداشته باشم حس بهتری دارم. این که ببینم همسر تو کاراش موفقه و وقتش رو برای جبران کم آوردن های من نمیزاره. این که شب و روز با بچه ها بازی کنم و همه ی تلاشم برای سلامتی و خوشبختیشون انجام بدم حالم بهتر میکنه. همین امروز شروع میکنم. اولین قدم تمیز کردن خونه هست و بازی زیاد با محمد. بعدازظهر که عروسک خوابوندم خودمم میخوابم تا این خستگی ها و بی خوابی های مکرر جبران بشه.
نگرانیم برای خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه و مشکلاتی که با خواهر کوچیکه دارم هم اذیتم میکنه. خواهر کوچیکه 3 ماهه بارداره و دندون درد شدیدی داره. برای درمان نیاز به نامه پزشک هست و پزشک میگه من نامه نمیدم که مسئولیت گردنم بیوفته. از اون طرف خود عفونت دهان به شدت خطرناکه و باید سریع تر درمان بشه. حتی وقتی به دندون پزشکا میگه با مسئولیت خودم درستش کنید کسی رو پیدا نکرده کار قبول کنه. خیی درد داره و شب و روزش گریه شده. نگران سلامتی بچش هستم. از اون ور همسرش فقط بهش گیر میده این نخور اون نخور این کار نکن اون کار نکن. این مواد نگه دارنده داره اون یکی فلان. از وقتی ازدواج کردن عملا از دست دادیمش. حتی نمیتونیم با خواهر کوچیکه صحبت کنیم. روز به روز فاصلمون بیشتر میشه. همسرش هم روی من حساسه. 
اما وقتی از دست من کاری بر نمیاد نباید براش غصه بخورم. حس مادری رو دارم که دخترش شوهر داده و حالا داماد دختر رو ازش گرفته. من برای خواهر کوچیکه یه جورایی مادری کردم. تو بارداری قبل هم به خاطر ایشون سلامتی بچم به خطر افتاد اما حالا هر بار که ازش کمک خواستم دست رد بهم زده. همسرش تعیین میکنه چی کار بکنه و چه نکنه. برای لحظه به لحظه زندگیش برنامه میریزه و دوست نداره با ما قاطی باشه. حتی ازش اسم دکترش میپرسم میگه برا چی میپرسی؟ همه چی از نظرش فضولیه و البته اینا هم نتیجه حرفای همسرش. دیگه هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم. البته اگرم بزنم ممولا جواب نمیده یا ریجکت میکنه. این در حالیه که ما با هم درس خوندیم تو یه دانشکده تو یه مدرسه همیشه با هم بودیم. این همه دوری بعد اون همه نزدیکی قلبم درد میاره. این همه برخورد بد اذیتم میکنه و جالبه که خودش اصلا متوجه نمیشه. به نظر خودش هیچی نبیست میگه من متاهل شدم و شما باید درک کنید. نمیدونم متاهل شدن چه ربطی به قطع ارتباط با خانواده داره؟
تا زمانی که خواهر کوچیکه نخواد که شرایط تغییر کنه حل مشکل ممکن نیست. پس دیگه بهش فکر نمیکنم. برای سلامتی خودش و  بچش هم فقط میتونم دعا کنم. دلیلی نداره غصه بخورم که به دخترم فشار بیاد. من باید به فکر دختر خودم باشم.
ارتباطم رو هم با خواهر کوچیکه رسمی رسمی میکنم. همون طور که همسرش میخواد. در حد وظیفه شرعی و اخلاقی.
سعی میکنم بیشتر به همسر توجه کنم تا راحت تر بتونه به کارا و رسالش برسه. هر جوری هست قبل به دنیا اومدن خواهر محمد یه مقدار کاراش جلو بره. نمیزارم تو کارای خونه به من کمک کنه. قبل همسر همه کارها رو انجام میدم تا نتونه کمکم کنه. باید بیشتر بهش توجه کنم. نمیخوام این همه فشاری که روش هست سلامتیش به خطر بندازه. طاقت این مورد ندارم. بیشتر بهش محبت میکنم تا روابطمون مثل قبل بشه. نمیزارم مشغله های زندگی فاصله بندازه بینمون. این مقداری که به وجود اومده رو هم از بین میبرم.
من شرایط عوض میکنم. میتونم.
برم برای روزم برنامه بنویسم و شروع کنم. امروز نباید بد تموم بشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 بهمن 1397
مهتا
سه شنبه 2 بهمن 1397 09:19 ق.ظ
سلام ، کی گفته باید بدون کمک وایسته؟؟! هر بچه ای فرق داره من خودم تجربه دوتاش را دارم پسرم 1/5 و دخترم 3 سالشه عزیزم. اصلا به حرف بقیه اهمیت نده و بچه ها دیر یا زود یاد میگیرن . شرایط ما سخته ولی خدا کمک میکنه. درنتیجه اول به فکر خودت باش . و برای پسرت فقط کتاب زیاد بخون منظور در روز نیم ساعت صبح و نیم ساعت بعدازظهر. شبا میخوابونی قصه بگو و شعر بخون این ها رو در کنار استراحتت و کارکردنت. ازش تکرار نخواه فقط خودت دایم تکرار کن میبینی که بچه ها انقدر باهوووووشن فقط با تکرار بدون اجبار یاد میگیرن. ضمنا کارتونهای ساده شعری در روز نیم ساعت بزار فقط . یا گوش داد یا گوش نداد عزیزم. اصلاااا نگران نباش. در مورد خواهر کوچیکه هم به زودی به اشتباهش پی میبره. چند تا رفتار از همسرش با بقیه ببینه، متوجه میشه دلسوزش کیه.
مهتا تو بهداشت میگفتن و باید تو فرمشون علامت میزدن.
چه جالب چقد اختلاف سنی بچه هاتون کمه. خدا حفظشون کنه برای شما.
پسرم عاااااشق کتابه. دائم در حال ورق زدن کتاب هاست ولی دوست داره خودش این کر انجام بده و ما ندیک نشیم. کلا اسباب بازی مورد علاقش کتابه.

ممنون از کامنتتون
سه شنبه 2 بهمن 1397 01:04 ق.ظ
مهتا جالبه من تازه یه پست گله مند از خواهر کوچیکم نوشتم و الآن پست تو رو خوندم که تو هم گله مندی!
چقدر شرایطهامون متفاوته در عین حال خیلی هم مشکله.
کاش خدا کمکمون کنه.
مهتا اینقدر از خودت کار نکش. بابا بخدا تو ربات نیستی.
منم دارم تجدید نظر میکنم و میخوام سلامتی خودم اولویت اول زندگیم باشه.
مهتا اره منم الان پستت خوندم. شاید دارم زیاده روی میکنم اما واقعا خیلیییییییی سربار دیگران بودن حسم بد میکنه. اونم همسری دلم نمیخواد من مانع موفقیت و خوشبختیش باشم.
اون پست که نوشتم انگار همه ی مشکلات حل شدن. الان خیلی حالم بهتره
دوشنبه 1 بهمن 1397 10:46 ق.ظ
سلام
تازه وبتون رو دیدم .
راستش از لحاظ کارهای منزل که هیچوقت تمومی ندارند .:-) اما من و مادر م یک روش خاص رو ابداع کردیم برای خودمون به این صورت که کابینتها رو توی ذهنمون شماره گذاری کردین و امروز که مثلا دوشنبه نوبت تنیز کاری کابینت شماره سه است این کار فقط ده دقیقه طول می کسه چرا چون هفته قبل هم تمییز شده می خوام بگم نمی ایم کل اشپز خانه را یک روز تمییز کنیم یخچال هر هفته یک بار تنییز می شه ولی خوب گاز روزانع .اتاق خواب ها هم همینطور ربع ساعت یک روز قسمتی از یک کمد و هفته بعد باید انجان بشه .اینطوری خونه همیشع مرتب می مونه و ادم استرسش کمتره .و شما می تونید وقت بیشتر رو با کوچولو بگذرونید .همینطور که کارهاتون رو انجام می دید با کوچولو حرف بزنید تا دامنه لغاتش بیشتر بشه .مثلا در اشپزخاته هستید و کوچولو توی حال شما بلند بلند شعر کودکانه ای رو بخونید .دو هم لغات جدید یاد می گیره هم می فهمه اگه مامان پیشش نیست صداش رو داره می شنوه و امنیت
یشتری رو حس می کنه و زیاد دیگه وابسته ننی شه که کنارش نباشید گریه کنه .
مهتا روش کارتون جالبه خیلی. متاسفانه من اصلا آدمی نیستم که بتونه به برنامه ها پایبند باشه. میدونم عمرن عمل نمیکنم. با کوچولو هم زیاد حرف میزنم اما حس میکنم حرفام تکراری ان و شاید به دردش نخوره. کلا یه مقدار انتظاراتم از خودم بالاست. میدونم که کمال گرا هستم.
ممنون از راه حل هایی که دادید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر