تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - تولد 31 سالگی همسر
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بعد از حدود 5 روز محمد قشنگم سلامتیش به دست آورد. روزهای سختی بود. عسلک تب 40 درجه رو هم رد کرد. مدام گریه و بی قراری. نمیتونست شیطونی کنه یا درست بخوابه. لب به چیزی هم نمیزد. با این که گرسنه بود درد اجازه نمیداد.  خیلی اذیت شد. عشقم آروم و قرار نداشت. خدا رو شکر درست روز تولد پدرش حالش خوب شد.
برای تولد همسر با خانوادش هماهنگ کرده بودم بیان تهران. بیماری پسرک باعث شده بود همه ی کارای خونه و دانشگاه و ... تعطیل بشه. بنابراین خونه کثیف بود و یه عالمههههههههههههه کار. از اون طرف تولد پدر همسر هم فقط دو روز بعد تولد همسر هست. باید برای ایشون هم کادو میگرفتیم. هزار جور فیلم بازی کردم تا همسر ببرم بازار. سعی کردم اینترنتی خرید کنم ولی نشد. چیزی که پدر بپسنده پیدا نمیشد. آخرش همه ی کارها موکول شد به روز آخر که خانواده تو راه بودن. تنها کاری که تونسته بودم از قبل بکنم این بود که همسر شب بردم یه مغازه ای که جنس شلواراش عالی بود و اونجا به عنوان هدیه تولدش دو تا شلوار گرفت. منم با خیال راحت از دیجی کالا جعبه ابزار و دم باریک سفارش دادم که میدونستم نیاز داره و برای این که متوجه نشه از خواهر کمک گرفتم. هدیه رفت اونجا و یه شب به بهونه بردن غذا برای خواهر بزرگه رفتم تحویلش گرفتم. گفتم این بسته مال خواهر کوچیکه هست و دیجی آورده. چون خونه ما نزدیک دانشگاهه گفتن پیش ما باشه. کلی هم فیلم بازی کردم که بیا بازش کنیم یواشکی ببینیم توش چی هست. خلاصه همسر متوجه نشد. صبح هم با کلی ادا گفتم افسردگی گرفتم خستم از مریض داری بریم بیرون بچرخیم و بازار درمانی کنیم. خرید ندارم اما دیگه نمیخوام خونه باشم. الکی مانتو فروشی ها رو نگاه میکردم که مثلا برا مانتو اومدم. هرجوری بود برای پدر یه پیراهن گرفتیم. همسر اینجا شک کرد. چون محمد بی تاب بود و من استرس داشتم. میدید دارم بال بال میزنم زودتر هدیه پدر بگیریم. طبق معمول جاده و تهران ترافیک شد و مادر همسر بهم پیام داد که دیر میرسیم. حدود 40 دقیقه قبل از این که برسن و وقتی همه ی کارها انجام شده بود. یعنی خونه رو برق انداخته بودم. کیک آماده بود و هدیه ها. همه چیز سر جاش بود که همسر پیامک مادرش دید و همه چی لو رفت:( هدیه من البته سورپرایزش باقی مونده بود. میگفت وقتی همه ی نشونه ها رو چیده کنار هم و دیده پدرش سر اذان برای تبریک تولد تماس نگرفته مطمئن شده که دارن میان تهران. راست میگفت منم یادم بود که پدر هر سال تماس میگیره و امکان نداری کاری رو روی برنامه انجام نده.
اینم شد یه تولد متفاوت. فرداش هم همسر با مادر و خواهر و شوهرخواهرش رفتن یافت آباد و برای جهیزیه کلی خرید کردن. 

امروز مهمونامون رفتن و دیگه باید برگردیم سر روال عادی زندگی. باید تمام تلاشمون کنیم که کارای عقب افتاده جبران بشه. کدم گیر کرده و نمیدونم چه کار باید بکنم. فقط از خدا میخوام خودش راه نشون بده. دوشنبه هم سونو دارم و نمیخوام بهش فکر کنم.


خدا رو شکر.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 دی 1397
مهتا
شنبه 22 دی 1397 04:32 ب.ظ
مهتا جان تبریک میگم تولد شوهرت و پدرشوهرت را.
ان شالله عمر طولانی با عزت و سلامتی داشته باشن. سایه شون بالاسر شما و بچه هات باشه.
امید به خدا سونو هم خوب میشه ایشالا.
مهتا
خیلی ممنونم. ان شالله
شنبه 22 دی 1397 02:10 ق.ظ
سلام بهترینها رو براتون ارزومندیم

همیشه شاد باشید
مهتا
جمعه 21 دی 1397 06:19 ب.ظ
مزه‌ی تولد سورپرایزی به همین لو رفتنشه :D
ایشالله به پای هم پیر بشین :)
مهتا ممنونم. نه خیلی ضد حال بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر