ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پسرک اواخر ماه دهم یه دفعه دو تا دندون بالاییش در اومد و ما رو حسابی ذوق زده کرد. مادر همسر زحمت کشید براش آش دندونی پختیم و پخش کردیم. البته آش کشک و ماست به سبک مازندرانی. خیلی هم خوشمزه شد. قسمت بد ماجرا این بود که چون میخواستیم ظرف ها گیاهی باشن و غذا سمی نشه مجبور شدیم ظرف ها رو بزرگ تر انتخاب کنیم. و یه مقدار آش کم اومد و خودمون و خانواده همسر فقط چند قاشق چشیدیم. برای روی ظرف یه طراحی انجام دادیم و روش شعر هم نوشتیم و چسبوندیم رو در ظرف ها. دور ظرف ها هم با روبان آبی 4 سانتی پاپیون زدیم. یه چیزی شبیه خلال دندون با پرچمی که به شکل دندون بود و روش نوشته شده بود happy first tooth هم ایستاده تو درها فرو کردیم. هر کی ظرف میدید کلی از تزیینش تعریف میکرد و کلی هم ذوق زده میشد. جالب اینجاست که هزینش هم خیلی کم شد. مثلا چون همسر 1 رول کامل روبان خرید فقط 3 هزار تومان هزینش شد.

از آبان ماه دیگه همسر کتابخونه نمیره و از فرصت بیکاری استفاده میکنیم. حالا خودمون تو خونه 1 ساعت 1 ساعت شیفت میایستیم و با محمد بازی میکنیم. این طوری هر کدوم راحت روزی 3-4 ساعت درس میخونیم. بعضی روزها حتی بیشتر، منتهی اگه خونه باشیم. خدا رو شکر این باعث شد یه مقدار کارای عقب افتاده جلو بره. هر چند هنوز هم کمه ولی یه قدم به جلو هست که خیلی ارزشمنده.
من توانم کم شده و اصلا نمیتونم عزیز دل رو بغل کنم. حتی دیگه بیشتر اوقات همسر زحمت شستشوی محمد میکشه. دو روزه که سرمای بدی خوردم و شدیدا تب  و لرز دارم. همسر مخالف قرص خوردنه و من میگم این همه تب خودش بیش از قرص ضرر داره. دیشب نیمه شب بلاخره یه استامینوفن ساده خوردم. به نظرم خیلی تاثیر داشت. وقتی سرچ میکردم نوشته بود احتمال ابتالا به اوتیسم وقتی مادر تو بارداری تب بگیره 500 درصد افزایش پیدا میکنه. اما بی خیال دیگه یاد گرفتم فقط به نکات مثبت توجه کنم.

چهارشنبه گذشته برای اولین بار محمد تنها گذاشتم و رفتم دانشگاه. با اساد جلسه داشتم. بهم گفته بود بین 1 تا 1.30 بیام و من گفتم خودم تا 1.30 میرسونم. بعد البته ایمیل زد اگر دیرتر هم شد اشکال نداره. وقتی رسیدم استاد جلسه داشت. بعدش هم یه کار دیگه ای تو پرتال انجام داد. بعد هم رفت یه مقدار استراحت و چای ریخت و ...
خلاصه تا جلسه شروع بشه ساعت 2.30 بود. خدا رو شکر پسرک خوابید. بنده خدا باز هم همسر زحمت نگهداری از محمد کشید. یعنی اگه همسر از شرکت بیرون نمیومد من نمیدونستم چطوری باید تو این شرایط کارا رو پیش ببرم. هم درس هم رسیدگی به محمد و هم دکتر و سونو رفتن ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. واقعا اخه یکی تو شرایط من که بچه کوچیکش تنها میزاره میاد جلسه که نباید انقد الکی جلو در دفتر بشینه. حالا استاد انقدر خسته بود که عملا جلسه بی فایده و صوری برگزار شد. بدون سر و ته. تازه ایشون گفتن هفته آینده هم اگه بشه جلسه داشته باشیم. فک کنم به این نتیجه رسیدن که بهتره به من فشار وارد کنن تا کارا سریع تر جلو بره. عملا من استاد راهنما ندارم. چون هرچی استادم تو این روش حل میدونن یجورایی خودم خوندم و براشون توضیح دادم. چیز اضافه تری از من نمیدونن که بخوان کمکم کنن. بنابراین تنها روششون برای جلو بردن کار پیگیری و فشار آوردن هست. 
خیلی دلم میخواد میتونستم برای فرصت برم ایتالیا و با یه استاد خوب کار کنم. اما شرایط اجازه نمیده متاسفانه.

چقدر حرف زدم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 آبان 1397
مهتا
دوشنبه 28 آبان 1397 03:41 ب.ظ
نظر و نگاه خدا به ثانیه های زندگی من رنگ عاشقی خواهد داد ...!

پی نوشت: شادتر زندگی کنید ...
دوشنبه 28 آبان 1397 08:40 ق.ظ
سلام. خوشحال میشم به سایت ما به آدرس pechviz.ir بازدید داشته باشید
یکشنبه 27 آبان 1397 05:16 ب.ظ
خداروشکر که ان تیش خوب بود. ایشالا غربالگری های بعدی و سونوهات همگی خوبن. نگران نباش. محمد مورد نادری بود. دلیل نمیشه هر بار اتفاق بیوفته.
ای جانم دختر خیلی خوبه. هوای داداشش رو داره.
ایشالا پاش هم بخوبی عمل بشه و دیگه نگرانی نداشته باشی.
چه خوب عزیزم کار خوبی میکنی. اینجوری حداقل کسی میاد یکم تو کارهات کمکت میکنه. خدارو چه دیدی شاید دختر زیبا و سالمت شادی زیادی با خودش بیاره و جریان محمد از نظرها دور بشه و کسی دیگه روش زوم نکنه تا هم خودش در آرامش باشه هم شما.
مهتا ممنون مرضی جان. ان شاالله همه ی بچه ها سلامت به دنیا بیان
شنبه 26 آبان 1397 05:55 ب.ظ
سلام مهتا جون.
والا همینقدر هم که داری کار میکنی بخدا شاهکاره.
کی میتونه درک کنه یه زن باردار را که بچه کوچیک شیخوره هم داره اونوقت باید بدو بدو های پایان نامه اش هم این وسط انجام بده . کارهای خونه و کلا زندگی همه اش سخت میشن ! اونم تنها و بدون کمک داشتن.
واقعا تحسین برانگیزی.
ان شالله نی نی سلامته و مشکلی پیش نمیاد. فکرتو درگیر نکن.
راستی الآن هفته چندی؟ مشخص نشد نی نی چیه؟ سونو ان تیش خوب بود؟
محمد روند رشدش خوبه؟ مورد تایید دکترهاشه؟
مهتا ممنون که بهم امید میدی.
الان هفته 16 هستم. 7 آذر قراره برم غربالگری دوم. ان تی خوب بود ولی دکترم گفت مشکلات مربوط به بطن های مغز از هفته های بالاتر شروع میشن. دکتر سونوگرافیست میگه باید آزمایشای بیشتر بدی و ... تند تند سونو بده. دکتر خودم میگه وقتی راه چاره نداره نمیخواد پیگیری کنی و مخالفه.
دفعه قبل گفتن احتمالا دختره.
در مورد روند رشد محمد هم که اصلا دکتر نمیبرمش. خودم به اندازه کافی استرس دارم. به نظر خودم خوبه. همه چیزش نرماله. برای پاش هم بهمن ماه نوبت دکتر گرفتیم که اگر بشه قبل به دنیا اومدن دومی عملش کنیم. ان شاالله که به خیر بگذره.
راستی تصمیم گرفتیم اگر تو سونوی بعدی مشکلی نبود دیگه بارداری اعلام کنیم. همسر میگه ممکنه ناراحت بشن.
شنبه 26 آبان 1397 05:49 ب.ظ
دندوناش مبارک
دعوتی به وبلاگم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر