تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - میشه بی بی چک مثبت کاذب باشه؟
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فک کن یه بارداری خیلی وحشتناک پشت سر گذاشته باشی. انقدر پر استرس که تپش قلب بگیری. چون بهت گفتن فرزندت احتمالا یه قسمت خیلی مهم از مغز نداره. و نتیجه وحشتناکه. تو بارداری روزای پر استرس دانشگاه بری و از پروپوزال دکترات دفاع کنی. یه استاد سخت گیر داشته باشی که تو 35 سالگی ازدواج کرده و بچه نداره. هیچ درکی از شرایطت نداره. هزارجور اتفاق جورواجور بیوفته و همش استرس و استرس. تک و تنها باشی بدون کمک در شهر غریب. جسمت کم بیاره. پسرت به دنیا بیاد رفلاکس داشته باشه و نگرانی های بعد از تولد در مورد چیزایی که تو سونو دیدن. انگشت پاش دوشاخه باشه. همه ی دندون هات پوک بشن. استخون هات صدا بدن و قرصای کلسیوم با بدنت نسازه. به خاطر رفلاکسش یه رژیم وحشتناک بگیری و هیییییییچی نخوری. اخه روزی 70 بار بالا میاره اگه رعایت نکنی. خودت و همسرت دانشجوی دکتری باشین. همسر سنواتی شده باشه.  اخه همش سرکاره و فرصت نمیکنه رو رسالش کار کنه. حالا ترمی نزدیک 4 تومن بابت ـدخیر در دفاع ازش میگیرن و کاراش مونده. خونه تون استیجاری باشه. دلار به سرعت در حال بالا رفتن و زندگی سخت و سخت تر میشه. اون وقت همسر تو این شرایط بیکار بشه و تو درست زمانی که اصلاً احتمالش نمیدادی و پسرت 8 ماه داره بفهمی دوباره بارداری. چه کار میشه کرد؟ چه کار باید بکنم؟

فقط دارم به خودم دلداری میدم که جواب مثبت کاذبه و به خاطر مصرف قرصای شیرافزا. ولی اگه جواب آزمایش هم مثبت باشه چی کار کنم؟ چطوری به زندگیم ادامه بدم؟ پسرم چی میشه. تنها چیزی که میدونم اینه که نمیخوام هیچی آرامش پسرم بهم بزنه. نمیزارم استرس پسرم اذیت کنه. محمد همه چیز منه. نمیخوام دوباره در حقش ظلم کنم. همه ی بدبختی های دنیا بیاد سراغم محمد نباید اذیت بشه. تو بارداری خیلی اذیتش کردم. دیگه نمیزارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 11 شهریور 1397
مهتا
چهارشنبه 14 شهریور 1397 12:32 ب.ظ
چی بگم. موقعیت خیلی سختیه.
امیدوارم خدا کمکت کنه و راه خوب پیش پات بذاره.
امیدوارم روزهای آینده روزهای شادی باشن برات.
مهتا
سه شنبه 13 شهریور 1397 02:05 ق.ظ
مهتا من نظرم اینه با همه ی سختیهاش نگهش بدار. محمد هم یه مورد بسیار بسیار نادر بود. قرار نیست دوباره اون اتفاق بیوفته. آزمایشات پیشرفته وجود داره که سلامت کامل بچه رو تعیین میکنه. سونوهای مکرر. همشم چهاربعدی برو.
شاید این بار کاملا سلامت باشه اونوقت اگه اینو بفهمی خودت حس پشیمونی نداری که خودتو از داشتن بچه ای کاملا سالم محروم کنی؟!
به مردم هم توجه نکن. بگو اشتباه شد چیکارش کنم. نمیتونم که بکشمش. بعدم جورشو خودمون میکشیم به کسی چه.
ولی خب کار خودت و شوهرت بی نهایت سخت میشه. دکترات حتما خیلی عقب میوفته. شوهرتم همینطور. شایدم به لحاظ مالی خیلی بهتون فشار بیاد. آدم سر از کار خدا در نمیاره. آخه چرا اولی رو اینطوری کرد و حالا هنوز سرپا نشده دومی را بدون برنامه داد.
ولی بازم شکر. حتما خدا چیزی میدونه که من و تو بی خبریم. همونطوریکه ششمین سقط رو هم به من تحمیل کرد و من نفهمیدم این بار دیگه چرا؟!

بهرحال امیدوارم بهترین تصمیمو بگیری.
به نظرم با خانواده ات مشورت کن. بگو مستعصلم راهنماییم کنید مخصوصا خانواده شوهرت. شاید راه خوبی پیش پات بذارن
مهتا اصلا و ابدا روم نمیشه با کسی در این مورد صحبت کنم. حال روحی و جسمیم خیلی خیلی بده. محمد هم نیاز به توجه شدید داره. نمیدونم چه کنم.
اصلاً اسم سونوگرافی میاد 4ستون بدنم به لرزه میوفته. خیلی خیلی خیلی برام سخته آزمایش دادن و سونو دادن. واقعا میمیرم. به خصوص که متوجه شدم چقدر سخت اجازه ی سقط میدن. خیلی چیزها هم اون اول مشخص نمیشه. مشخص هم بشه باز هم خیلی باید تلاش کرد...
این شایدی که داری میگی احتمالش چقدره اخه؟ من واقعا ضعیف شدم. تمام وجودم درد میکنه. محمد جدیدا شیرم بالا میاره و بی قراره. مقاومت میکنه و نمیخواد شیر خوردنش متوقف کنه. احساس میکنم به روان پزشک نیاز دارم. اما هزینه ها هم سرسام آوره.
دوشنبه 12 شهریور 1397 09:36 ب.ظ
وای مهتا تبریک میگم.
مهتا اینطوری فکر کن خدا یکیو فرستاده تا با محمد همبازی بشه. دوست و رفیق بشه در آینده علاوه بر مادرش اونم حامیش باشه. وای مهتا شاکر خدا باش هرچند شرایطت خیلی خیلی سخته و یه قسمت خیلی کوچولوش رو میتونم درک کنم.
ولی توروخدا به این قضیه مثبت نگاه کن. خودت همیشه بهم میگفتی کارهای خدا حکمتی داره و باید بپذیریمش.
قبولش کن با جان و دل.
به خدا به محمد ظلم نمیشه چه بسا در حقش لطف هم میشه. باهم بزرگ میشن. عقده ای نمیشهمثل خیلی از تک فرزندان. وای دوست میشن. اگر پسر باشه پشت برادرشه. اگر دختر باشه دلسوز خواهرش و خواهرش هم دلش به برادرش قرص میشه.
نعمت خدا رو سپاس بگو و بیخیال این گذشته سخت بشو. ولی خودم کشیدم. سخته اون استرسها و ترسها رو تحمل کردن. اترس از اینکه نکنه اینم خدای نکرده طوری بشه.
از خدا میخوام اگر صدامو میشنوه به بزرگیش دلتو شاد کنه بچه ای کاملا سلامت بهت بده و کمکت باشه برای پرورش بهتر محمد.
خدایا تو شنوا باش.
مهتا همه ی استرس ها یه طرف اما در مورد سلامتی نمیدونم جه فکری کنم.
هیچ جوری روم نمیشه به کسی یگم. مامان و بابام دق میکنن بفهمن. خیلی عصبانی و ناراحت میشن. عملا دکتری رو از دست دادم. این همه سال تلاشم بر باد رفت. روم نمیشه تو دانشگاه کسی بفهمه اما با ظاهرش مگه شدنیه. جرئت سقط ندارم چون حس میکنم قتله و خدا بدجوری میزنه تو سرم . میترسم از این که برا محمدم مشکلی پیش بیاد. اما گاهی هم میگم خیلی نادونم که فک میکنم ممکنه همه چیز به خیر بگذره. اون بارداری قبلی این همه مشکلات داشت وقتی جسمم آماده بود. الان هرکی من میبینه میگه چقد زار و ضعیف شدی. چرا انقد زردی. همه جای بدنم درد میکنه. استخونام راه میرم تلق و تلوق صدا میده. تمام دندون هام پوک شده. نمیکشم. کاش تموم بشه. خیلی زود تموم بشه. آزمایش دادم. جواب آزمایش هم بارداری تایید کرد. از یه طرف خیلی به کمک نیاز دارم و از یه طرف نمیتونم از کسی کمک بخوام. هم تو درسم تحت فشارم هم شرایط مالی هم شرایط روحی و هم دست تنهام. محمد یه بند گریه میکنه و بغل میخواد .از پسش بر نمیام. میدونی محمد 4دست و پا نمیره. غلت هم نمیزنه. دندون در نیاورده. میدونم همش طبیعیه. اما خیلی کمن بچه هایی که تو سن محمد این طوری باشن. هنوز که هنوز دلم آروم نشده. طاقت ندارم.
نمیدونم این حکمت خداست یا اشتباه ما. به نظرم دومی درست باشه.
دوشنبه 12 شهریور 1397 12:56 ق.ظ

سلام و عرض ادب

جالب بود ، چقدر دلهره ها رو زیبا به تصویر کشیدید ، موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر