ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
همیشه دوست داشتم زندگی رو تو کشورای دیگه تجربه کنم. اما برای مدت کوتاه. هیچ وقت قصد فرار از مملکت رو نداشتم. هیچ وقت نیازی نمیدیدم که برای زندگی همیشگی بریم. خانواده های ما اینجان و دوست دارم کنار عزیزانمون باشیم. تو لحظه هایی که بهمون نیاز دارن باشیم و وقتی بهشون نیاز داریم کنارمون باشن. دوست دارم پسرم عشق مادربزرگ ها و پدربزرگ ها رو لمس کنه. رفت و آمدمون بیشتر بشه و ... و مطمئنم هزار تا دوست فامیل نمیشه. تو این دوره زمونه بقای دوستی ها معولاً صرفاً تا زمانی هست که نقاط مشترک پابرجاست. از دانشکده که بری بیرون کم کم دوستات هم سرشون گرم زندگیشون میشه و همه چیز به فراموشی سپرده میشه. 
مدتی هست یه فکری افتاده به جونم. این که پسر نازنینم بزرگ بشه و تو خشکسالی زندگی کنه. جنگ باشه، قحطی باشه و سختی و سختی. و بعد من حسرت بخورم که چرا میشد، میتونستم نجاتش بدم. بریم تو یکی از کشورای اروپایی که سبک زندگیشون بهتر هست، کشورای شمال اسکاندیناوی زندگی کنیم. اما نرفتیم. جایی که آب هست. هر روز و هر روز هم خبرای بد به گوشش نمیرسه. قیمت دلار ظرف چند ماه دو برابر و سه برابر نمیشه...

از اصلاح این جامعه ناامیدم. هم از مردم و هم از مسئولین. تو دانشکده آقایونی رو دیدم که دائم اعتراض داشتن. از این میگفتن که چقدر اعصابشون بابت تغییرات دلار خورده و وضعی که پیش اومده. به گفته یکیشون روزی نیست که محل کارشون رو با فش و داد و بیداد به وضعیت ترک نکنن و جالب اینجاست که همین آقایون زندگیشون دادن دلار خریدن و به قول خودشون 30 هزار تومان دارایی بیشتر نمونده براشون. که نهایت استفاده رو از خرابی اوضاع مملکت ببرن. و 100 درصد هم سود کردن. خیلی سادس. خودشون مسبب بدتر شدن شرایطن. خیلی دلم میخواست جوابش میدادم. اما ندادم. کسی هم چیزی نگفت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. با خودم میگفتم کاش از ایران بریم و این کشور واگذار کنیم به امثال ایشون. لیاقت شماها همین مملکتی هست که داریم و بس. تازه آقایون تحصیل کرده های شریف هم هستن...

یه سوالی تو مغزم میچرخه. حالا که ما ایرانیم و جدا از حرفای کتابی. چجور زندگی کنیم؟ هم چنان به داد و ستد شریفانه بپردازیم یا ما هم بریم از آب گلالود استفاده کنیم و در سخن پر از اعتراض باشیم. همسر مثل همیشه میگه آدم باید شرافت مندانه زندگی کنه. اما من شک کردم. به همه چیز شک کردم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
مهتا
چهارشنبه 9 خرداد 1397 11:13 ق.ظ
حق دارید بابت اینده فرزندتون این همه نگران باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر