تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا - مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد، وگر پنهان کنم دردم تمام مغز استخوان سوزد.....
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
هیچ وقت برای هیچ کس بدی نخواستم. هیچ وقت تو دلمم کسی رو بچه ای رو مسخره نکردم. هیچ وقت از بالا به آدما نگاه نکردم. همسرم خیلی روی درآمد حلال داشتن تعصب داشت و داره. که اگه نداشت شرایطمون خیلی فرق میکرد.
تو این مدت، موبایلم تو ماشین اسنپ جا گذاشتم. خیلی راحت همه چی حل شد. با اسنپ تماس گرفتمم و به راننده اطلاع دادم از دستم افتاده. خودش موبایل آورد دم در خونه و هرچی خواهش و تمنا کردم هزینه سفر قبول کنه قبول نکرد. پروپوزال یه جورایی معجزه وار درست شد. ظرف 1 ماه تونستم بنویسمش. کسی باوورش نمیشد پروپوزال دکتری 1 ماهه! و بعد هم دفاع کردم. انقدر خوب تموم شد که استاد هم میگفت خدا لطف کرده و طبیعی نیست. همیشه پاییز آنفولانزا میگرفتم و چند هفته ای وحشتناک افتاده بودم رو تخت. جدا از این که کل پاییز و زمستون هم دستمال به دستم و همه میدونن من چقد بد سرمام. امسال اما فقط و فقط 1 بار اونم حدود 2 روز سرما خوردم. همیشه وحشت داشتم پاییز بشه و من آنفولانزا بگیرم و خدایی نکرده به پسرم صدمه ای وارد بشه. با خودم میگفتم یعنی خدا خواسته امسال این طوری بگذره تا پسرم سالم باشه؟ ریز و درشت هزار تا اتفاق بزرگ و کوچیک افتاد و حل شد. مشکل خونه حل شد و صاحبخونه با مبلغ رهن 76 میلیون کنار اومد و مجبور به اسباب کشی نشدیم تو این شرایط. نمیدونم چی شد یه دفعه، چه گناهی کردم. چقدرررر ناشکر بودم، چقدر بد بودم که خدا اینجوری زمینم زد. منی که عاشق نی نی هام. همیشه همه رو تشویق کردم که به خاطر درس و کار فرصت مادر شدن از خودشون نگیرن. هیچ وقت به این قسمت فکر نکرده بودم که اگه مادر بشم ولی فرزندم بیمار باشه چی. من عاشق شیرین زبونی های بچه هام. ولی نمیدونم پسرم هیچ وقت حرف زدن یاد میگیره اصلا؟ ضریب هوشیش در حدی میشه که بتونه شیرین زبونی کنه؟ خالش براش از هلند مولا کادو آورده. با خودم میگفتم پسر من نشستن یاد میگیره که بتونه با این بازی کنه؟ خالش داشت کتابا رو نگاه میکرد. بهم میگفت خیلی براش قصه بگو. خیلی براش کتاب بخون. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. نمیتونستم خودم کنترل کنم. طوری شد که بعد این که رفتن، خواهر جان 2 بار تماس گرفت و حالم پرسید. ازم میپرسید دیگه این بچه رو دوست نداری؟ و من نای جواب دادن هم ندارم. بغضی تو گلوم هست که پنهان کردنش خیلی سخته. فقط میگم همینه آدما تو بارداری اعصاب ندارن. همه اینجوری میشن.

دیشب رفتیم شاه عبدالعظیم. انقدر منگم که نمیدونم چه دعایی باید بکنم..... همسرجان البته هنوز امید داره. و میتونه دعاهای قشنگ داشته باشه. خدایا شکرت بابت همسرم. میدونم لیاقت داشتن همچین همسری رو ندارم.
---------------------------------------------------------------------------------

خدایا من ببخش. خیلی روم زیاد نه؟ به جای این که بگم همه جا دستم گرفتی ممنونم. این یکی هم امتحانت کمکم کن سربلند بیام بیرون، میپرسم چرا اینجا رهام کردی؟ شرمندم خدا. اینا رو بزار حساب ضعیف بودنم. من یه مادرم. یه مادر، یه زن مگه چقد توان داره؟ چقدرررررر؟ حاضرم 20 تا 30 هرچند تایی بخیه بخورم. درد زایمانم خیلیییییی زیاد باشه، اما پسرم سالم باشه. تا آخر عمر هم مستأجر باشم، اصلا تو نازی آباد، اما پسرم سالم باشه. هرچی خودت بخوای خودای من. راضیم به رضای تو...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 آبان 1396
مهتا
جمعه 26 آبان 1396 06:28 ب.ظ
دلم خیلی گرفت با این پستت
هیچی نمیتونم بگم که آروم بشی. منم از این دردا زیاد کشیدم اونم چند بار ولی تقدیر من مرگ بچه هام بود و‌تقدیر تو هنوز مشخص نیست.
فقط اگه بتونی با خواهرت یا مادرت درد و دل کنی خوبه. البته اگر بهت فشار نیارن که بچه رو‌بکشی. بلکه آرومت کنن.‌ بهت امید بدن حامیت بشن. اگر حس میکنی همچین خانواده ای داری بهشون بگو. دردت سبکتر میشه. اگرم ازشون مطمئن نیستی که همون ندونن بهتره. بالاخره آدم یه جوری این شرایط رو میگذرونه.
کاش میتونستی علت این مشکل رو جویا بشی و با افراد متخصص مشورت کنی برای بهبود وضع جسمی و‌روحی بچه و مهمتر از اون خودتون.
مهتا خانواده قطعا پیشنهاد کشتن نمیدن چون همه منتظر به دنیا اومدنش هستن الان. نمیخوایم بقیه رو ناراحت کنیم. بلاخره میفهمن و قطعا بی نهایت غصه خواهند خورد. بزار هر چه دیرتر این اتفاق بیافته. همسر خیلی ناراحته. همش میگه اگه این بچه تاوان گناه های ماست چرا مادر پدرهامون هم باید تقاصش پس بدن. نمیدونم کجا رو اشتباه رفتیم. پدر همسر مشکل قلبی داره. و فرزند ما نوه ی اول هست و نتیجه اول از یه سمت و نتیجه ی پسری اول از سمت دیگه. قطعا طاقت شنیدن این خبر ندارن.
تا چند روز پیش با خودم میگفتم کاش زنده نمونه که زجر نکشه. اما الان حتی از این دعام هم خجالت میکشم. وقتی میتونم از خدا بخوام کمکم کنه درداش کم باشه و خوشبخت چرا نبودنش رو بخوام. شما چطوری مشکل رو با مادر پدرت مطرح کردی؟ چطور بهشون گفتین که سکته نکنن؟
باورت میشه پزشک زنان خودم که حتی اسم بیماری نشنیده بود. خیلی نادره 1 در 30000 بچه اتفاق میافته و خیلی ها هم بچه رو از بین میبرن. بنابراین کاملا ناشناختس. ولی دارم تمام تلاشم میکنم از چند تا جنین شناس و جراح مغز اطفال وقت بگیرم. منتهی الان همه رفتن تعطیلات. در مورد علتش هم کسی چیزی نمیدونه. هیچی...

معذرت میخوام که ناراحتت کردم. اگه تو وبلاگ هم ننویسم نمیدونم میتونم نفس بکشم یا نه...
جمعه 26 آبان 1396 04:40 ب.ظ
نمیدونم چرا این به ذهنم رسید،ولی یه نذر کنید به نیت حضرت ام البنین.
ایشونم مادرن،حال شما رو خوب می فهمن...
مهتا حتما. نذر کردم. بازم نذر میکنم. هرچی خدا بخواد همون میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر