ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دلم میخواست تو نت میدیدم که این بچه ها بعد از چند ماه میمیرن. اما انگار خیلی هاشون زنده میمونن. منتهی رشد نمیکنن. مثلا تو 1 سالگی هم حتی نمیتونن دستشون دراز کنن یا بشینن. درد دارن و تشنج و استفراغ. نمیتونم درد کشیدن پسرم ببینم. تشنج کردن هاش ببینم. عقب موندگیش ببینم. این چه نوعی از بیماری هست اخه؟ چقد دلم براش تنگ شده. دلم میخواست میتونستم ببوسمش. دستا و پاهای کوچیکش ببوسم. تو این مدت انقدررررر اشک  ریختم و ضجه زدم حتما پسرم خیلی اذیت شده. ولی حالا میخوام تمام تلاشم کنم که تا جایی که دستم هست زندگی براش آسون کنم. خوب غذا بخورم. روحیم حفظ کنم و از خدا بخوام به هممون صبر بده. بدترین حالتش داشتن یه بچه با معلولیت های جسمی و ذهنی شدیده. اگه خدا خواسته کاریش نمیش کرد. از حکم خدا نمیشه فرار کرد. دیگه زاری و ناله بسه. باید امیدوار باشم. معجزه هم وجود داره. شاید خدا خواست و معجزه شد... به کسی چیزی نگیم بهتره. بزار بقیه ندونن. کم کم خودشون متوجه میشن که این پسر فرق داره. خودم به اندازه ی همه بهش محبت میکنم. خودم بهش میرسم. شده اصلا هیچ شبی نخوابم تنهاش نمیزارم. نگاه های بقیه برام مهم نیست. دل سوزوندن ها رو هم نمیخوام. امروز خیلی تلاش کردم جلوی خواهرجان که تازه برگشتن ایران خودم کنترل کنم. داشتم خفه میشدم و از این همه بی ذوقی و بی حوصلگیم فهمید یه دردی دارم و دارم پنهونش میکنم. اما چیزی نگفتم. دیگه نمیخوام دردی باشه. پسرم به یه مادر بی نهایت قوی احتیاج داره.



نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 آبان 1396
مهتا
جمعه 26 آبان 1396 06:14 ب.ظ
عزیزم مطمئنم تو میتونی از پس این بحران بربیای. تصمیماتت کاملا درسته. ان شالله همه شو بتونی اجرا کنی و‌ کمتر اذیت بشی. میدونی نصف قضیه پذیرش مشکل هست. اگر مشکل رو آدم باهاش کنار بیاد بهتره میتونه دنبال راه چاره باشه.
تقدیرت این بوده. آزمایش زندگیت این بوده انشالله سربلند از این آزمون بیرون بیای.
برای صبوریت دعا میکنم اگر لایق باشم.
مهتا ممنون عزیزم. میگن دعای دلای شکسته برآورده میشه. شما هم دلت شکستس. میدونم خیلی اذیت شدی. دعا کن سربلند از این آزمایش بیام بیرون.
پنجشنبه 25 آبان 1396 07:47 ب.ظ
سلام مهتا جان، منم یه مادرم و حالتو كاملا درك میكنم و میدونم آرزوت دیدن پسرته الان ولی عزیزم بیشتر فكركن. احساسی تصمیم نگیر. به خاطر خود بچه. شاید اگر بشه به ختم بارداری فكر كن. برای خود بچه روزهای سختی خواهد بود . امیدوارم بهترین اتفاقات برات بیفته.
مهتا الان تو ماه 9 چطور به ختم بارداری فک کنم؟ دیگه جنین نیست. یه نوزاده کامله و همین الان هم میتونه به دنیا بیاد و به زندگیش ادامه بده. ختم بارداری در این سن یعنی قتل. ای کاش خیلی زودتر از این ها متوجه مشکل میشدیم اما تمام آزمایش های غربالگریش عالی بود و احتمال مشکل هم 1 در 20000 و 1 در 7000. من نمیتونم مرتکب قتل بشم. ترجیح میدم به خدا توکل کنم.
چهارشنبه 24 آبان 1396 07:38 ب.ظ
:))))))
واقعا ارادتو تحصین میکنم
تو میتونی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر