ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کسی که سال اول حتی فکر نمیکردن زیاد ریاضیش خوب باشه!!

بسیااااار پشتکار داشت، با برنامه ریزی و صبور بود. مدت ها روی یک مسئله وقت میذاشت و ناامید نمیشد. میشد ده سال روی 1 مسئله کار کنه!!!

بسیار اهل کتاب خوانی و مطالعه بود!

157 سانتیمتر قد! دیگه کسی نمیتونه بابت قد کوتاهم من رو تحقیر کنه. اصلا و ابدا از قدم خجالت نمیکشم.

چقدرررر ساده و بی آلایش. بدون حاشیه. ساده لباس میپوشید، بدون کوچکترین آرایشی. فعالیت کم در اینستاگرام و بسیار زیبا!


راستش احساس میکنم خیلییییییییییییی دوسش دارم. یادم میاد دبیرستانی که بودیم اسمش رو که دیدم برای 2 سال پیاپی طلا گرفتن چقدر ذوق کردم. بیشتر از دختر بودنش. همون موقع شد امید و آرزوی من. و از همون موقع میشناختمش. اصلا عشق به المپیاد و رشته ریاضی از همینجا شروع شد. اما نمیدونم چی شد که انقدررررر ناامید شدیم. چی شد که تلاش نکردم. فکر میکنم دلیلش اعتماد به نفس بود. هیچ وقت جرئت نکردم به کسی بگم دوست دارم برای المپیاد بخونم و هیچ وقت جرئت نکردم براش تلاش کنم! البته به منابع لازم هم دسترسی نداشتتیم. کلاسی هم در کار نبود...

حالا میخوام جبران کنم. در آستانه ی 27 سالگی. از همین الان میخوام جبران کنم و در کنار فرزندم تمام و کمااااال درس بخونم و پیشرفت کنم. مطمئنم که میتونم. اگر تلاش و پشتکارم رو زیاد کنم میتونم. 
از مریم میخوام درس امید بگیرم. درسی که میگه میتونم بسیاااااااااار منحصر به فرد باشم. بهترین مقالات بدم و بدرخشم.
من به اندازه ی کافی باهوش هستم. همسر بسیار خوبی دارم که پشتیبان و مشوقم هست. پس فقط باید تلاش کنم. 

مریم خودش رو خوش شانس میدونست چون در نوجوانیش جنگ تمام شد! واقعا من خوش شانس نیستم؟؟؟؟؟؟؟ 
خدایا از خودم خجالت میکشم بابت همه ی گله هایی که کردم. من نادان بودم و تنبل.
کمکم کن با پشتکار و پرتلاش باشم:)

خدای من شکرت که به من انگیزه ی دوباره بخشیدی
مریم جان روحت قرین آرامش و رحمت. تو امیدبخش من شدی و الگوی بسیار خوبی برای من بودی و هستی. دوستت دارم الگوی قدیمی . خوشحالم که دوباره پیدا کردمت:)





نوع مطلب : روزنگار،، مطلب زیبا، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 تیر 1396
مهتا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر