ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بعضی از قسمت های این کتاب به قدری عجیب هست که باورش سخت میشود که غلو روایت کنندگان هست یا واقعیت؟ 
در هر صورت با خواندن این کتاب خیلی به فکر فرو رفتم. این کتاب را با همسری و شب ها قبل خواب میخونیم. چقدر خوب هست که ابراهیم همه ی کارها رو فقط و فقط برای رضای خدا انجام میدادو چقدرررررررر قوی بود. با خودم که خلوت کردم دیدم من هم چقدر دورم از این فضیلت. چرا باید به دنبال شغل، خانه، خانواده یا لباسی و ... باشیم که دیگران تحسین میکنند؟ اصلا واقعا من میتونم در حد یه قهرمان ورزشی باشم و بی هیچ چشم داشتی و بدون کوچکترین افسوسی بازی فینال به عمد ببازم تا حریفم خوشحال بشه و جایزه رو ببره و اصلا هم به این موضوع فکر نکنم؟ من میتونم یه عمر تو رشته خودم تحقیق و پژوهش کنم و به دنبال تحسین هیچ کس حتی مردم و اطرافیانم نباشم و برام مهم نباشه که چه سرنوشتی در انتظارمه؟ این که همیشه کارهایی رو انجام میدیم و یا افسوس انجام دادنشون میخوریم که از نظر دیگران درست تر یا با کلاس ترن به همین دلیله که هدفمون رو اشتباه تعریف کردیم و گرنه کاری که برای رضای خدا انجام میشه نیاز به تشویق و تعمجید دیگران نداره. مثلا این که ای کاش میرفتم تجربی و پزشکی رو انتخاب میکردم.
منم دوست دارم ایمانم به اندازه ی ابراهیم قوی باشه و همیشه و همیشه هدفم رو درست تعریف کنم و دنیا برام بی ارزش باشه.




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 7 شهریور 1395
مهتا
جمعه 3 آذر 1396 07:22 ب.ظ
نه اصلا نمیشناسمتون!:)فقط میدونم اسمتون مهتاست و خیلی هم بهتون فکر می کنم.به خیلی از دوستام و اطرافیانم هم گفتم که براتون دعا کنن.چند روز دیگه ان شاءلله دعوت شدیم مشهد و به نیت شما دارم میرم.کلی هم نذر کردم برای سلامتی پسرتون!:)
برام خیلی خیلی جالبه که شما هنوز وفادار به وبلاگ موندین.من خودم عاشق وبلاگ هستم هنوز،و خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز کسایی هستن که به این سکوت وفادار موندن.دیگه نیست کسی که اینطوری وبلاگ بنویسه!
مهتا نمیدونم چجوری میتونم ازتون تشکر کنم. واقعا دارید لطف بزرگی در حقم میکنید. ان شالله بتونم جبران کنم. دعا میکنم تو زندگی خیلی خوشبخت باشید.
یکشنبه 28 آبان 1396 06:00 ب.ظ
به نظرم بهترین توصیف این کتاب همون چیزیه که آقای پناهیان میگن:با خوندن این کتاب میتونید زندگیتون رو به دو بخش قبل از این کتاب و بعدش تقسیم کنید...
من الان دارم جلد دومش رو میخونم!:)
مهتا برام جالبه که شما دارین پستای وبلاگ من میخونید. چه چیزی تو این وبلاگ توجهتون جلب کرده که دارین براش وقت میزارید؟ من میشناسید؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر