ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دقت کردم دیدم هر وقت یه مشکلی پیش میاد سریع شروع میکنم به نوشتن. ولی وقتی حالم خوبه اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمیام. خدا رو شکر این مدت حالم خوبه. همسری یه مقدار سرما خورده که نگرانش هستم. طاقت ندارم سرفه هاش ببینم. تمام وقتش برای ما گذاشته و هیچ گله ای هم نمیکنه. تا بیاد وقتش از کار و خرید روزانه خالی بشه اصولا 9 شب هست و خستگی دیگه نایی برای درس خوندن و ... براش نمیزاره. تازه پروژه های جانبی شروع میشه:(
خدا رو شکر پروپوزال مرحله اول داوری رو رد کرد. فردا قراره نتیجش بهم اعلام بشه و فایل برسونیم به داورای داخلی. در مورد شرایطمم اجبارا باید برای استاد توضیح بدم که نمیدونم چه ری اکشنی داشته باشن. چون ازم خواستن کلاس حل تمرین هر هفته تا انتهای ترم ادامه پیدا کنه و منم ماه 9 نمیتونم بیام دیگه. احتمالا برم شمال و اصلا خطرناک هم باشه. خلاصه روزها میگذرن ولی به کندی. اون طور که باید از زمان استفاده نمیکنم. 
به شدت دلم میخواد انتهای آبان برسه و همه چیز سرجاش باشه. نی نی سالم باشه، پروپوزال دفاع کرده باشم، کلاس حل تمرین بسته باشم. مقاله ای که استادم میخواد به جای خوبی رسونده باشم. سیسمونی خریده باشم و همسری در سلامتی کامل باشه و کاراش هم جلو بره. 
از الان دلم شدیدا برای همسری تنگ شده. تصور دوریش برام دردناکه. هرچند وقتی کنارشم هم خیلی کمکی نیستم براش. شایدم سربارم. اما دلم خوشه که هستم. گاهی فک میکنم قید همه چی بزنم و از اول تنهایی نی نی رو بزرگ کنیم. ناراحتی بقیه رو هم زیاد به روی خودم نیارم...
خلاصه انتظار میکشیم و انتظار و انتظار. البته نه از نوع پویا:(
امروز با خواهر جان حرف زدم. 28 آبان بلیط گرفتن که برگردن ایران. احساس میکنم خودشون هم دیگه خسته شدن. منم دوست دارم زودتر بیان... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1396
مهتا
جدیدا رو نوشته هام و ارتباطم با دیگران حساس شدم. احساس میکنم بیش از اندازه صمیمی ام. دوست دارم خیلی رسمی تر باشم و حتی صمیمیتم رو هم در عین رسمی بودن نشون بدم. مثلا چند تا پزشک موفق یا چند استاد دانشگاه که خیلی هم روابط خوبی دارند به هم میرسند همیشه تا حدی رسمی بودن رو در ارتباطاتشون دارن. صمیمیتی که بتونه یه سری چیزها رو کنار بزنه فقط مخصوص خانواده هست و یه تعداد انگشت شماری از دوستان.
بهتره همیشه یه حدی از فاصله رو با همه حفظ کنید تا ارزشتون پایین نیاد و احترامتون حفظ بشه.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
میگن مردا حرف هاشون تو شوخی هاشون میزنن. پدرشوهر من یه آدم فوق العاده منطقی هست که اصلا اهل الکی حرف زدن نیست. همه ی کاراش از روی فکر هست و حساب شده. آخرین باری که منزلشون بودیم، همسری رفته بود یه همایش و من مونده بودم منزل همسر. پدر شوهر دوبار با خنده تکرار کرد انقدی که ازدواج "همسر جان" تو زندگی سخت بود و به ما فشار آورد هیچ چیز دیگه ای اذیتمون نکرد و باز هم تکرار کرد. نهایتاً مادرشوهرم یه نگاه معنادار به ایشون انداخت و دست و پاش گم کرد که چطور این جمع کنه که به من برنخوره. من چیزی نگفتم. لبخند زدم و گذشتم. اون روز هم بهش فکر نکردم. درسته که عکس العمل نشون نمیدم و سعی میکنم خوشبین باشم و سر چیزای کوچیک بین خودم و خانواده همسر دلخوری پیش نیارم، اما خوب این جور چیزها نهایتاً تو ذهنم میمونه و ساعت ها و ساعت ها بهش فک میکنم. میدونم پدرشوهر منظوری نداشتن. بنده ی خدا  اون چیزی رو که فکر میکرد صادقانه بیان کرد. اما من امروز درگیر این جمله شدم. دوباره همه ی تفاوت ها تو ذهنم اومد. ایده آل من برای روش زندگی در خیلی از چیزها دقیقا نقطه ایده آل سبک زندگی خانواده همسر هست. و دوباره اون توهمات بیخود اومد تو ذهنم. که وقتی ما برگردیم شمال چه اتفاقی میافته و گاهی میبینم چقد زندگی میتونه ناامید کننده بشه. قسمت ترسناک ماجرا هم اینجاست که همسر خیلی بیشتر از اون چه که من رو دوست داره، به خانوادش علاقه داره. قطعاً راضی کردن و خوشحالی مادرو پدرش رو به من ترجیح میده و این بارها ثابت کرده. مشکلی با این قضیه ندارم. با این واقعیت کنار میام اما خوب خیلی میترسم. وقتی به خودم میام میبینم نشستم چند ساعتی الکی برای یه سری توهمات بیخود غصه خوردم.
کاش یه راهی باشه که بتونم ذهنم از فک کردن به چیزای الکی قفل کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
امروز خوندن این کتاب رو هم به پایان رسوندم. کتاب ارزشمند و مفیدی بود. اما حجم کتب در مقایسه با مطالب ارزشمند زیاد بود و به نظرم کاملا قابل خلاصه شدن هست. البته کسی که این مشکل رو در فرزندش میبینه و دنبال راه حل هست قطعاً ارزش داره که وقتش رو برای مطالعه ی کتاب بگذاره. علی الخصوص فصل مربوط به تشویق رو خیلی دوست داشتم.



نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 مرداد 1396
مهتا
دیشب به اتفاق همسری و لطف نتبرگ رفتیم رستوران ایتالیایی داوین در خ پیامبر شرقی. سیب زمینی سرخ کرده، پاستا میلانو و پیتزا دوناتوره سفارش دادیم. پاستا به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود و همین طور حجمش زیاد بود، طوری که سیب زمینی و پاستا برای هر دومون کافی بود. پیتزا کاملا سبک ایتالیایی، یعنی با نون نازک ولی من پیتزای پدر خوب بیشتر دوست داشتم از لحاظ طعم.  در کل خیلی راضی بودیم و قیمت هم نسبتا مناسب بود. 
بعد از اون هم به اتفاق همسری رفتیم پارک لاله و قدم زدیم. شب بسیار خوبی شد. خیلی روحیم عوض شد:)




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1396
مهتا
1. اردوان
یاری کننده ی درستکاران، اسم فارسی و از شخصیت های شاهنامه هم هست.

2. نیها
نیت پاک و خیر

3. کارن
شجاع و دلیر

4. کوشا

5. صدرا
بالابرنده، ارج دهنده

6. روهان
نیک سیرت و پارسا

7. رایا
آن که مورد توجه خداوند است.
نامی عبری

8. طاهر

9. محیی
زنده کننده، از نام های خداوند

10. مرتاح
شادی آور، گشایش دهنده. از اسما خدا

11. ارمیا
لقب حضرت علی و خضر نبی،

12. مهدی یار

13. رایکا (مازندرانی و گیلکی) (= ریکا) به معنی پسر، محبوب و مطلوب

14. آروشا
 باهوش و نورانی

15. آصف

16. میشا
همیشه بهار

17. رهام
http://www.namefarsi.com/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%85/

18. یاسر

19. یاسین
سوره ای در قرآن،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

20. ایلیا
لقب حضرت علی،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر
نامی عبری

21. سبحان
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

22. بنیامین
نام یک پیامبر
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

23. آرتا
پاک، راستی، درستی
نامی فارسی

24. رایبد
دانشمند، حکیم ، دانا
اسم فارسی

25. رایمون
پسر باهوش
فارسی، گیلکی

26.آرتین
artin
فارسی آرش،عاقل و زیرک، از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان نامدار ایرانی در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی که در تیراندازی بسیار توانا بوده است

27.شنتیا
šəntiya
فارسی فاتح پیروز از القاب حضرت علی


اینا چیزایی هست که پسندیدیم. متسفانه انگار رایمون، نیها، رایا، روهان و مرتاح در ثبت احوال تعریف نشده. رایمون تقریبا مطمئنم که اجازه نمیدن و به روهان بیشتر از بقیه امید دارم.

دوست دارم اسم گل پسر یه اسم ایرانی ولی با معنای زیبا باشه. این که صرفا در شاهنامه به کار رفته برای من جالب نیست. اما تعداد اسم های ایرانی معنی دار که خاص باشن و ثبت احوال هم قبول کنه و ... خیلی کمه. 


حالا اسم های مد نظر من باز این هاست:
روهان
ارمیا
یاسین
رایا
ایلیا
صدرا
ابراهیم
برنا
محیا




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
من باردارم و خواهر بزرگتر دائم زنگ میزنه و از مشکلاتش میگه. غیبت پشت غیبت. از آدم هایی که بهش ظلم کردن و حق خودش و بچش خوردن و تازه طلبکارن. 50 میلیون پول ناقابل گرفتن ازشون و پس نمیدن و منت هم میذارن! وقتی هم میگن ما 100 میلیون بدهی داریم باید به پدر و مادرمون و مردم پس بدیم میگن انقد فک نکن خدا درستش میکنه. پدر هم که وظیفش هست که پشت بچش بگیره. مهم نیست.!! من میشناسمشون و این روانیمممممممممممم میکنه. باهاش دعوام میشه و بد حرف میزنم و اونم میگه تو همیشه مثل سگ پاچه آدم میگیری. از شنیدن حرفایی که پر از انرژی منفی هست بیزارم. خیلی بیزارم. همیشه حرفاش همینه. وقتی بهش میگم این آقایون خیلی به شما ظلم کردن و میکنن ولی وقتی اینا رو برا من تعریف میکنی باعث میشی گناهشون تازه بیاد پای تویی که مظلومی. میگه من که تهمت نمیزنم. اینا واقعیته. حرف هم نزنم میترکم. راست میگه خیلی کاراشون زشته. خیلی سواستفاده میکنن اما من تحمل شنیدن حرفای منفی رو ندارم.

خدایا خودت کمک کن دلم نمیخواد در حالی که فرزند یه همچین مرد پاکی رو در دلم دارم گناه کنم. دوست ندارم. تو کمکم کن انقد ملت پیشم درد و دلی که منجر به غیبت میشه رو نکنن.
-----------------------------------------------------------------

تغییراتم داره کمالا محسوس میشه. شکمم خیلی بزرگ شده ولی خدا رو شکر زیر حجاب میشه که مخفی بشه. وزنم بر خلاف قبل به سرعت در حال بالا رفتنه. احساس میکنم چند روزی هم هست که پف کردنم شروع شده. روحیاتم خدا رو شکر خیلی بهتره.  البته شاید اینا اثرات شمال رفتن و عوض شدن روحیه باشه. در هر صورت احساس بهتری دارم. البته خیلییییی نفسم میگیره و از تک و تا افتادم. اما احساس بهتری دارم. فقط استرس پروپوزال افتاده به جونم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
اصلاً و ابداً نمیدونم چطور باید حوزه مورد مطالعه م رو پیدا کنم چه برسه به جزئیات پروپوزال. و این در حالی هست که دوستان حتی کارای اداری مربوط به دفاع از پزوپوزال انجام دادن.
بزرگترین مشکل هم این هست به حوزه ای علاقه ندارم که بخوام واردش بشم.
خدایا میشه خودت یه موضوعی بزاری جلو راهم که خیر دنیا و آخرت توش باشه؟ دلم نمیخواد عمرم سر چیزی بزارم که نهایتاً از توش به زور دو عدد پیپر به درد نخور در بیاد...

استاد محترم که از شنبه تا به امروز جواب بنده رو ندادند. و حالا که ندادند امیدوارم دیگه در مورد کار قبلی حرفی نزنن تا من بتونم یکم به زندگی و پروپوزالم برسم. 

کارم شده وبگردی و چک کردن هزار باره ی وبلاگ ها و همین طور کتاب خوانی. دیروز هم یک کتاب زندگی نامه رو کامل خوندم. (زندگی نامه ی شهید ناصر کاضمی) کاش زودتر موضوعم رو تعیین کنم تا بتونم روش وقت بزارم. نوشتن پروپوزال و اسلاید ساختن خودش 1 ماه وقت میگیره. من باید حوزه کلی رو مشخص کنم، کل ادبیاتش رو بخونم و یه چیزی که جا افتاده پیدا کنم که بشه به عنوان تز دکترا روش کار کرد. و همه ی این ها باید ظرف 3 ماه نهایتاً تموم بشه:(((((((
-----------------------

فردا باید برم سونوگرافی. جایی که همیشه میرفتم (سونوگرافی پارسیان) این بار بیمه قبول نمیکنه و هزینه سونو رو حدود 350 هزار تومن تعیین کرده، به علاوه فردا همه ی پزشکاشون مرد هستن. منشی خانم دکتر افسانه واسعی هم گفت اصلاً این سونو رو انجام نمیدن و این شد که میخوام برم پیش خانم دکتر فاطمه مهتاب قربانی. انگار اگه هزینش رو بدیم سی دی هم میزنن. خدا کنه همه چیز خوب باشه. هم استرس دارم و هم خوشحالم. خوشحال از این بابت که بعد از مدت ها میرم دکتر و اگر خدا بخواد و همه چیز خوب باشه کمی خیالم راحت میشه. از طرفی نوبت نمیدن!!! و منشی دکتر گفته باید صبح زود خودت برسونی تا نوبت بگیری برا همون روز. واقعاً دکترها نوبرن. با این همه پیشرفت تکنولوژی کمی هم که شده تلاش نمیکنند تا مریض هاشون کمتر اذیت بشن!! جالبه که احتمالاً کلی حقوق هم میدن به منشی. از برخورد پشت تلفن منشی که اصلاً راضی نبودم. حتی حاضر نشد درست بگه هزینش چقدر میشه. خوب شاید برا یکی مهم باشه. شاید یکی از پسش بر نیاد. سریع تلفن رو قطع کرد!





نوع مطلب : روزنگار،، کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مرداد 1396
مهتا
امروز مطالعه ی این کتاب 236 صفحه ای رو به پایان رسوندم و تصمیم گرفتم چند خطی کوتاه در مورد این کتاب بنویسم.

کتاب تجربیات دو مادر در تربیت فرزندانشون هست که 5 سال در کارگاه های تربیت کودک دکتر هایم جینات شرکت کردند.
بعضی از قسمت های کتاب ممکن هست خسته کننده و غیرمفید به نظر برسه، اما در مجموع پر از مثال ها و راه حل های ارزشمنده که میتونه راهگشا باشه. به نظر من این کتاب ارزش نه یک بار مطالعه بلکه چندین بار خوندن رو هم داره.
در نهایت فکر میکنم مطالعه ی این کتاب برای والدینی که فرزندان 4 سال به بالا داشته باشند خیلی ارزشمندتر خواهد بود و بهتره پدر و مادر هر دو کتاب رو مطالعه کنن.

روز خوش:)




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مرداد 1396
مهتا
بلاخره بعد از 9 ماه فایل مربوط به مقاله و پاسخ داورها رو برای استادم ارسال کردم. البته بعد از گشت 1 روز و نیم همچنان پاسخی دریافت نکردم. 
به هر حال خیلی از این موضوع خوشحالم. امیدوارم ریزالت ها صحیح باشند و استاد هم از نگارش مقاله راضی.

حالا دیگه وقتش رسیده برم سراغ پایان نامه ی خودم و تکلیف پروپوزالم رو هر چه زودتر و قبل از این که بزرگتر شدن نی نی مانع دفاعم بشه روشن کنم.
خدایا بابت همه چیز شکر




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 2 مرداد 1396
مهتا
من خیلی خیلی "مریم میرزاخانی" رو تحسین کردم و میکنم. ایشون رو از دبیرستان میشناسم. زمانی که ایشون دانشجو بودن. یکی از اصلی ترین دلایلی که ریاضی فیزیک رو به جای تجربی انتخاب کردم ، مریم بود و علاقه ای که به ایشون داشتم. اون موقع ها آرزوم بود یکی مثل مریم بشم. دختری که دو سال پیاپی مدال طلای المپیاد رو گرفته. اما حیف که در مدرسه ما کلاس های المپیاد برگزار نمیشد و به منابع لازم هم دسترسی نداشتیم. و از همه مهم تر اعتماد به نفس کافی و همین طور اراده ی لازم برای تلاش در این جهت رو نداشتم.
چیزی که ذهن من رو خیلی درگیر کرده این مسئله هست:
 مرتب همیشه و همه جا به ما گفتن مقاله هیچ اهمیتی نداره. این همه اساتید دانشگاه مقاله میدن که چی؟ بیان یه ذره مشکلات مملکت حل کنن و ... همه ی این شنیده ها در کنار خیلی چیزای دیگه باعث شده من نوعی هیچ ارزشی برای وقتی که روی درس خوندنم میزارم قائل نباشم. همیشه هم دارم حسرت میخورم که پایان نامم کاربردی نیست. چرا کار نمیکنم و ... و این حسرت به شدت روی روند پیشرفت کار و پشتکارم تاثیر منفی گذاشته.
از دوستان و آشنایان تا خانواده همه هم مرتب سوال میکنن. هیچ فراموش نمیکنم پدرشوهر عزیزم که واقعااا نظراتش برام ارزشمنده، چون میدونم چقدر منطقی هستن، بهم گفت که خوب اگه این همه سال قرار بود درس خوندنت طول بکشه پس بهتر نبود پزشکی بخونی؟ یا اقوام دور و نزدیک و همین طور مادر و پدر خودم که مرتب میپرسن یعنی الان جایی کار نمیکنی؟ این همه درس خوندن که چی؟...
تو فرهنگ ما به کسی که خیلی درس میخونه "خرخون" گفته میشه و از نظرمون آدمی که دغدغه کاری نداره پرت محسوب میشه. 
اون وقت، وقتی ایشون این جایزه رو بردن با تمام وجود تحسینشون میکنیم و بهشون افتخار. در حالی که کاراشون مستقیماً کاربردی نداشته و معلوم نیست داشته باشه. در واقع اصلا بحث کاربردی بودن مطرح نبوده.
راستش من این روزا دائم از خودم میپرسم دوست دارم جای ایشون باشم یا نه؟ اولش مطمئن بودم که دوست دارم. ولی هر چی میگذره باز هم همون ایده های قدیمی و ناامید کننده میاد تو ذهنم. 
اگه اون جایزه رو نبرده بودن هم همه اینقدر براشون احترام قائل بودن؟ اصلا ارزش اون جایزه صرفاً درخشش اسم بانوی ایرانی در جهان هست؟ 
 من بی نهایت ایشون تحسین میکنم و  شیفته ی شخصیتشون شدم. ایشون روی یه الگوی عالی برای خودم میدونم اما میخوام بگم ما اونقدرها هم که فکر میکنیم تکلیفمون با خودمون مشخص نیست. یعنی احتمالا اگه نمونه ایرانی ایشون نشونمون بدن که اسم و رسمی ندارن میگیم فلانی که زندگی نداره. همش داره روی مقالاتی که اصلا کاربردی نیست وقت میذاره و ... 
این موضوع ذهنم درگیر کرده. از این جهت که دلم میخواد همین بهانه ای بشه تا تمام اون فکرای منفی ای که در مورد دکترا خوندن، رشته و موضوعم رو دارم فراموش کنم و بتونم با پشتکار کارام پیگیری کنم...
دلم میخواد بتونم به خودم بگم: من در حد توان خودم علم جلو میبرم و دیگه انقدر به این فکر نکنم که حالا خیلی مونده تا چیزایی که روش کار میکنم کاربردی بشه. فقط تمام تلاشم بکنم که کار فعلی رو در بهترین حالت ممکن انجام بدم... حداقلش اینه که اگه به یه جایی رسیدم بشم نقطه اعتماد به نفس بقیه و تشویقشون کنم که بیشتر برای رسیدن به اهدافشون تلاش کنن.

خداوند روح مریم رو قرین رحمت و آمرزش قرار بده.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 تیر 1396
مهتا
کسی که سال اول حتی فکر نمیکردن زیاد ریاضیش خوب باشه!!

بسیااااار پشتکار داشت، با برنامه ریزی و صبور بود. مدت ها روی یک مسئله وقت میذاشت و ناامید نمیشد. میشد ده سال روی 1 مسئله کار کنه!!!

بسیار اهل کتاب خوانی و مطالعه بود!

157 سانتیمتر قد! دیگه کسی نمیتونه بابت قد کوتاهم من رو تحقیر کنه. اصلا و ابدا از قدم خجالت نمیکشم.

چقدرررر ساده و بی آلایش. بدون حاشیه. ساده لباس میپوشید، بدون کوچکترین آرایشی. فعالیت کم در اینستاگرام و بسیار زیبا!


راستش احساس میکنم خیلییییییییییییی دوسش دارم. یادم میاد دبیرستانی که بودیم اسمش رو که دیدم برای 2 سال پیاپی طلا گرفتن چقدر ذوق کردم. بیشتر از دختر بودنش. همون موقع شد امید و آرزوی من. و از همون موقع میشناختمش. اصلا عشق به المپیاد و رشته ریاضی از همینجا شروع شد. اما نمیدونم چی شد که انقدررررر ناامید شدیم. چی شد که تلاش نکردم. فکر میکنم دلیلش اعتماد به نفس بود. هیچ وقت جرئت نکردم به کسی بگم دوست دارم برای المپیاد بخونم و هیچ وقت جرئت نکردم براش تلاش کنم! البته به منابع لازم هم دسترسی نداشتتیم. کلاسی هم در کار نبود...

حالا میخوام جبران کنم. در آستانه ی 27 سالگی. از همین الان میخوام جبران کنم و در کنار فرزندم تمام و کمااااال درس بخونم و پیشرفت کنم. مطمئنم که میتونم. اگر تلاش و پشتکارم رو زیاد کنم میتونم. 
از مریم میخوام درس امید بگیرم. درسی که میگه میتونم بسیاااااااااار منحصر به فرد باشم. بهترین مقالات بدم و بدرخشم.
من به اندازه ی کافی باهوش هستم. همسر بسیار خوبی دارم که پشتیبان و مشوقم هست. پس فقط باید تلاش کنم. 

مریم خودش رو خوش شانس میدونست چون در نوجوانیش جنگ تمام شد! واقعا من خوش شانس نیستم؟؟؟؟؟؟؟ 
خدایا از خودم خجالت میکشم بابت همه ی گله هایی که کردم. من نادان بودم و تنبل.
کمکم کن با پشتکار و پرتلاش باشم:)

خدای من شکرت که به من انگیزه ی دوباره بخشیدی
مریم جان روحت قرین آرامش و رحمت. تو امیدبخش من شدی و الگوی بسیار خوبی برای من بودی و هستی. دوستت دارم الگوی قدیمی . خوشحالم که دوباره پیدا کردمت:)





نوع مطلب : روزنگار،، مطلب زیبا، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 تیر 1396
مهتا
فکر میکنم افسردگی گرفتم، به شدت احساس میکنم جز همسری برای کسی اهمیت ندارم. حتی مادرهامون هم حس میکنم دوستمون ندارن. 
با این که باردارم، تقریبا این منم که همیشه با دیگران تماس میگیرم. 
دیگه نمیخوام چیزی رو برای کسی تعریف کنم.

دیگه نمیخوام به کسی از نتایج آزمایش و سونو یا هر چیز دیگه ای بگم. نمیخوام وقتی حالم بد شد کسی بفهمه. 
خانواده همسر هم همین طور. همیشه توقع دارن ما بریم پیششون ولی خودشون از هیچ مهمانی خانوادگی نمیگذرن تا یه روز به ما سر بزنن. اونم در حالی که 7 روز هفته و 12 ماه سال رو مهمانی هستن.

دوستان هم همه مشغول زندگی خودشون هستن و درگیری های خودشون رو دارن. این روزها بارها عجیب برای این احساسات مسخره گریه کردم.

بحثی که دیروز با همسری داشتیم هم همه چیز رو بدتر کرد. حالا به شددددددت از درس خوندن، دانشگاه و استادم بیزارم. خیلی احساس پوچی و بی هدفی میکنم. تلویزیون هم که همیشه پر از فیلم های اعصاب خورد کن و گریه دار. گاهی از خودم میپرسم دلیلی هم برای شادی وجود داره؟
گریه کردن تقریباً کار هر روزم شده. و این نگرانم میکنه که خدایی نکرده روی فرزندم تاثیر منفی بزاره. دلم میخواست میتونستم برم استخر و کمی شاد باشم.
این تنهایی خیلی اذیتم میکنه. از آینده بیمناکم.

کاش راهی برای رهایی از این همه احساس بد پیدا کنم. کاش بتونم یه هدف خوب برای آیندم تعریف کنم. کاش مادر خوبی باشم...... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 تیر 1396
مهتا
ماجرا از این قراره که خواهر کوچکتر بنده دکترا قبول شده. ان شاالله هم در شریف و هم در امیرکبیر. منتهی این وسط مشکلاتی وجود داره. قبولی در شریف 100 درصد نیست و انتخاب اولش هست. امیرکبیر اما 100 درصد بهش گفتن قبولی و بهشون مهلت دادن استاد انتخاب کنن. خواهری هم با یکی از استادای خیلی خوب صحبت کرده. اما این وسط چون بنده در حال حاضر در این دانشکده دکترا میخونم و برای این که حق دیگران خورده نشه و حرکت غیراخلاقی نباشه مجبور شد ایمیلی بزنه که میتونه به مثابه انصرافش از امیرکبیر تلقی بشه. همش هم تقصیر منه. اگه من مرتب اخبار بهش انتقال نمیدادم این طور نمیشد. اگه من تو این دانشکده نبودم...


خدا جونم، خدای مهربونم اگر خدایی نکرده هر دو رو از دست بده نمیتونم خودم رو ببخشم.
--------------------------------------

بعداً نوشت:

جالبه همه ی این حرص خوردن ها و ایمیل زدن نهایی برای این بود که یه وقت خدایی نکرده استاد شاکی نشن و ناراحت که چرا من خبر نداشتم؛ نهایتا هم گویا خیلییی به ایشون برخورده و بسیار ناراحت و عصبانی شدن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 تیر 1396
مهتا
امروز فهمیدم چقدررر اشتباه میکنم که همیشه همه ی زندگیم برای همسرم تعریف میکنم.
متاسفانه به شدت به هم صحبتی با آدم ها نیاز دارم. و بیشتر از هر کس دیگه به همسرم علاقه دارم. بنابراین همیشه و همیشه واو به واو اتفاقاتی رو که در طول روز به من میگذره براش تعریف میکنم. تا جایی که یادم میاد هیچ وقت به همسری دروغ نگفتم. برام راحت نیست دروغ گفتن، اونم به کسی که انقد دوسش دارم. اما شد چند بار محدودی بعضی چیزهایی که مربوط به دیگران میشد رو بهش نگم.اون ها هم با دلیل بوده و اون افراد راضی نبودن و کاملا نامربوط به همسر جان. امروز اما همسری کاری کرد که این قانون شکسته بشه. البته کاملا هم حق با خودشه. میدونم. ولی خوب من آدمی نیستم که دعوا کردن با دیگران بلد باشم. اصلا بلد نیستم حقم رو بگیرم. من کاملا در این مورد بی عرضه هستم. 
و نهایت این ماجرا چیزی جز عذاب من نیست و نخواهد بود. در نتیجه فکر میکنم همون طوری که من در مورد کارای همسرم و این که در طول روز چه کار میکنه اطلاع ندارم، بهتره یاد بگیرم تا انقدر با جزئیات گزارش کار ندم و همسر عزیز هم عادت کنه تا موضوع دیگه ای برای صحبت پیدا کنیم.
 
قبلا هم در مورد مشکلاتم به نتیجه مشابهی رسیده بودم. هر وقت حالم بده و درد دارم، بهتر هست برم یه جایی که کسی نباشه و برا خودم ناله کنم. این طوری یکم آروم تر میشم.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 تیر 1396
مهتا


( کل صفحات : 20 )    ...   6   7   8   9   10   11   12   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic