ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به پیشنهاد دوست خوبم "مرضیه" این کتاب رو شروع کردم. یه جمله ای در مورد اعتقادات سوفسطاییان داره که احساس میکنم همیشه بهش باور داشتم. 
"سوفسطاییان شیوه های مختلف مجاب کردن با توسل به استدلال و احساسات را به شاگردانشان تعلیم میدادند. آن ها مشخصاً به شاگردانشان می آموختند که می توان له یا علیه هر باوری، هر چه که باشد دلیل آورد." این همیشه با تمام وجودم احساس کردم. قبلاً تو این پست هم به این موضوع اشاره کرده بودم:).




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 فروردین 1396
مهتا
امروز دومین روزی هست که با همسر جان در منزل خودمان هستیم و عزیز دل هم سر کار رفت. با این که اینجا آشپزی میکنم و مهمان کسی نیستم خیلی بهتر و بیش تر به کارهایمان میرسیم. احساس میکنم دوباره زندگی به من لبخند میزند. با این که هنوز همه ی مشکلات سر جایشان هستن اما خیلی احساس آرامش و خوشبختی دارم. واقعا هیچ جا خانه ی آدم نمیشود، وقتی در کنار همسرت باشی.:)
دیشب هم برای اولین بار ما میزبان بودیم با عنوان عیددیدنی که در این 4 سال اتفاق نیافتاده بود...
خدایا شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 14 فروردین 1396
مهتا
به شدت استرس دارم. احساس درماندگی میکنم. 
امیدوارم این فروردین به خیر بگذره.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 فروردین 1396
مهتا
از مدت ها قبل مرتب خواهش کردم که برای من خیلی سخت هست که تمام تعطیلات خونه ی مادرهامون باشیم. بارها و بارها از همسرجان با هر زبونی که بلد بودم خواهش کردم که این اتفاق نیافته. هر روز و دقیقا هر روز بابت این موضوع افسوس و تأسف میخورم. درست مثل پارسال.  اما همسر جان از همون اول تصمیمش رو بدون هیچ توجهی به من گرفته بود و به همه میگقت تا آخر 13 هم میمونیم. حتی خجالت میکشم بعد تعطیلات ازم پرسیدن چه کار کردید بگم ما 3 هفته تمام رو چپیدیم تو خونه مادرهامون...
خوش به حال زن و شوهرهایی که میتونن تعطیلاتشون رو دونفره کنار هم و در منزل خودشون بگذرونن. بیش تر از اون خوش به حال خانم هایی که این شانس دارن تا با همسر یه مسافرت هرچند کوتاه مدت رو تجربه کنن. خوش به حال اون هایی که حداقل به این موضوع فکر میکنن. عید 96 هم گذشت. امیدی ندارم سال آینده بهتر از این باشه... هیچ کار مفیدی هم نکردیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 9 فروردین 1396
مهتا
سال 96 پیشاپیش مبارک.

خیلی خیلی تلاش کردم این پروژه ای که دستم هست رو تا انتهای سال ببندم و سال جدید رو رساله خودم و یا یه مقاله دیگه کار کنم ک نشد که نشد. هم زمان نمره یه درسمم اومد که به نظرم خیلی غیرمنصفانه کم شدم. یعنی حقم بیشتر بود و استاد به گفته خودش حسی برگه ها رو تصحیح کرده بودن. هر چند از نمرم راضی نیستم و باور دارم به من و البته بیشتر بچه ها ظلم شد ولی خود استاد شخصیت دوست داشتنی ای دارن.  همه ی این ها در کنار هم باعث شد یه چند روزی افسردگی گرفتم. امروز صبح هم که همش خاطرات بد میومد تو ذهنم و دلگیری هام بابت حرف ها (در واقع متلک ها) و عملکرد بعضی از اطرافیان. قراره فردا صبح بریم شمال و ان شاالله فردا شب عقد موقت خواهرشوهرم هست که چند هفته بعد یعنی روز مرد هم عقد دائم میگیرن.
در هفته گذشته استاد راهنمای همسر جان براش اخطاریه فرستاد که ممکن هست اخراجش کنن چون پیگیر کارهای دکترا نبوده. و باز من روزگار لعنت کردم که همیشه ریشه همه مشکلات مالی هست. به خاطر درآمد نمیتونه کارش رو ول کنه. از اون طرف شرکت هم داره مرتب نیروهاش تعدیل میکنه و .....
دلم میخواست میتونستم کمکش کنم. اما کار زیادی از دستم بر نمیاد. من تو کارای خودم موندم:(

موبایل قبلی من یک عدد موبایل چینی بود با حافظه ی کم که نمیتونستم روش اپ نصب کنم و اذیتم میکرد. همسر مهربونم به مناسبت روز زن یه موبایل جدید برام هدیه گرفت که خیلی دوسش دارم و کلییییییی ازش استفاده میکنم. هم نوت شده برام هم باهاش کتاب الکترونیکی میخرم  و میخونم. قرآن میخونم. ایمیل هام سینک هست، ایمو هم تونستم نصب کنم. تد میبینم. وای تد. این سخنرانی های تد میتونه حال من خوب کنه. وقتایی که ناامیدم انرژی میده بهم. عاااااالین. خلاصه کلی استفاده مفید دارم از این موبایل.

دلم میخواد سال جدید پر از شادی و موفقیت باشه، برای همه، اول از همه هم برای همسر عزیزم. آرزو میکنم بتونه از فرصت تعطیلات عید نهایت استفاده رو بکنه و کارای رسالش رو جلو ببره.  آرزو میکنم هر روز سال جدید شادتر خوشبخت تر و موفق تر از قبل باشه. و به مهمترین آرزوی خودش که نزدیکی به خدا و بنده ی خوب خدا بودن هست نزدیک تر بشه. همیشه سالم و تندرست سایش بالای سر خانوادش باشه. آرزو میکنم در فصل بهار پدر بشه و تا پایان تابستان آینده اولین مقالش رو هم بفرسته. آرزو میکنم خواهرم دکترا شریف یا تربیت مدرس قبول بشه. آرزو میکنم به سلامت برن هلند و برگردن. آرزو میکنم منم در سالی که پیش رو هست بنده ی بهتری برای خدای خودم باشم. تا انتهای فروردین این مقاله تموم بشه و تا پایان تابستان از پروپوزالم دفاع کنم. 
آرزو میکنم سال جدید همه ی مریض ها شفا پیدا کنن، مامان های منتظر نی نی دار بشن. بیکارها شغل مناسب پیدا کنن و جوون های مجردمون متاهل بشن و خوشبخت...

زمان با سرعت نور در گذره. دعا میکنم بتونیم از لحظه لحظه عمرمون مفید استفاده کنیم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اسفند 1395
مهتا
هر چقدر که فکر میکنم نمیدونم از چی باید بنویسم. دوباره مریض شدم، دوباره آنفولانزا با تب و لرزو سردرد و حالت تهوع...........دیشب هم نتونستم از شدت تب و لرز بخوابم.  دلم پیش همسر جان هست که خانمش زود زود مریض میشه. خواهر بزرگم میگه خدا رو شکر کن که دکتر طب سنتی به من گفته آدم هایی مثل تو که مرتب سرما خورده ان طبع بسیار سرد و بلغمی دارن که سریع با باد مریض میشن و گفته اگر مریض نشی این بلغم ها تو مغزت میمونه و مریضی های خیلی ناجور میگیری. این طوری مغزت داره این بلغم اضافه رو تخلیه میکنه. خدایا شکرت ما راضی هستیم به رضای تو...

فندق عزیزم الان 22 ماهش شده تقریبا و من زود زود دلم براش تنگ میشه. یاد گرفته همه ی کلمات رو مثل طوطی تکرار میکنه و دیوانه واااااااااااار عاشق مادرش هست. مادرم تماس گرفته میگه دست به کار بشو ، دیر میشه و پیر میشی. تازه میگه تماس بگیر با فلان حاج آقا بگو یه دعا هم بهت بدده که زودتر باردار بشی!!!
اصلا اگه تو روت نمیشه من زنگ میزنم و اصرار و اصرار... و من هم میگم نه، من درس دارم! از وقتی امتحان جامع رو دادم و رسیدم به رساله مادرشوهرمم مرتب میپرسه چی کار میکنید؟ پس مهتا خانم دیگه کلاس نداره؟؟ روش نمیشه مستقیم بگه و غیر مستقیم اشاره میکنه به این که ما نوه میخوایم و این که برگردید شهرستان......
و من ابداً دلم نمیخواد برگردیم شهرستان و زندگیمون بشه مهمانی و مهمانی و مهمانی

شمال که بودیم برای خواهر "عزیزدل" خواستگار اومد. وقتی از ایده آل هاش صحبت میکرد دیدم چقد آدما میتونن با هم متفاوت باشن. چیزایی که از نظر من تحسین برانگیز بود به نظر خواهرشوهرم زیاد ارزش نداشت. من یاد گرفتم که همیشه به آینده نگاه کنم و برنامه ریزی کنم. دنبال موفقیت باشم اون اما این چیزها براش هیچ ارزشی نداشت. یه زندگی آروم میخواد که شوهرش هم صبح بره سر کار و برگرده خونه. مثلا این آقای خواستگار یه آدم بسیار موفق در رشته خودش بود.. چند سال خبرنگار صدا و سیما بود و عن قریب هیئت علمی دانشگاه علامه در تهران میشه. با اخلاق و مهربون و .... خواهر "عزیزدل" با همین مسئله مشکل جدی داشت. میگفت سرش شلوغه و یه استاد دانشگاه کار زیادی برا انجام دادن داره. من چنین همسری نمیخوام. و من دوباره به عظمت خدا فکر میکردم که چقدر آدما رو متفاوت آفریده و چطور به اصطلاح در و تخته رو کنار هم جور میکنه و آدما ازدواج میکنن. از زاویه بقیه که به دنیا نگاه میکنم بیشتر به کوچیک بودن خودم تو این دنیا پی میبرم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 بهمن 1395
مهتا
از یار دلنوازم ما را خبر نیامد *** یا بخت ما به سر شد یا او به در نیامد
وامانده در كناری نالم به آه و زاری *** او رفته روزگاری رفت و دگر نیامد
گشتی نهان ز پیشم هر دم زنی به نیشم *** حیران ز كار خویشم خون از جگر نیامد
...
كشتی به غمزه ما را ای خوش صدای زیبا *** در پشت ابری ای ماه ، مهتاب در نیامد
هر شب به انتظارش نالم چو آه و آتش *** بانگ از مناره بر شد از او خبر نیامد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 بهمن 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 بهمن 1395
مهتا
آخرین امتحان دوران تحصیل رو هم دادم. به نظرم برای این امتحان کم تلاش نکردم اما در کل متاسفانه خیلی بد تمام شد. تمام شب رو تا صبح بیدار موندم به لطف ژلوفن عزیز:) که بدون اون ممکن نبود بتونم با تب و لرز شدید و سردردی که داشتم کار رو پیش ببرم. نمیدونم چرا مغزم سر جلسه امتحان قفل کرد، این درس یکی از گلاب ترین درس های دانشکده بود که معدل همه رو بالا میبره و طبق معمول برای من احتمالاً شد بدترین نمره ی کارنامه که کلییییییییی معدلم رو پایین میکشه. در هر صورت فقط بعد امتحان وقتی فهمیدم چه اشتباهی کردم یکم ناراحت شدم ولی بعدش با خودم گفتم من تلاشم رو کردم و دیگه برام مهم نیست، میسپارمش به خدا. هر آنچه اتفاق بیافته به صلاحم هست:)
------------------------------------
بلاخره عروسی خواهرجان و آخرین فرزند خانواده ی ما هم گذشت. خدا رو شکر هم همه چیز به خیر گذشت. درست روز عروسی فندق دوست داشتنی و پسته ی  عزیز من آنفولانزای شدیدی گرفتن طوری که پسته 4،5 باری در سالن بالا آورد:( فندق هم که پدرش رو کلافه کرد. کل روز رو داشت گریه میکرد و این وسط مادرش هم از ظهر رفته بود حموم و آرایشگاه و همه مسئولیت هاش افتاد گردن برادر مهربون من که شب قبل هم تا صبح در بیمارستان کشیک داشت. برادرم واقعا یه همسر بی نهایت فداکار و مهربون هست. مرتب بچه رو بیرون میبره تا همسرش بتونه درساش بخونه. آخه عروس خانم رو درساش خیلی حساسه. تو تمام کارای خونه به همسرش کمک میکنه. بلافاصله بعد شام وقتی بچه داره شیر میخوره، میره ظرف ها رو میشوره تا خانمش اذیت نشه و خیلی چیزای دیگه.
من هم از فندق عزیز آنفولانزا گرفتم، نمیدونم من بدنم خیلی ضعیف هست یا آنفولانزاهای این دوره زمونه خیلی قوی. خلاصه هر بشری در اطرافم سرما یا آنفولانزا داشته باشه ویروس هاش سریع با من share میشن! طوری که چندتا از بچه های دانشکده با تعجب ازم پرسیدن تو چرا همیشه مریض میشی و سرما میخوری...

لباسم رو تو عروسی دوست داشتم، در عین سادگی خیلی زیبا بود، آرایشگاه رفتم و موهام شینیون درست کردم و کلی اصرار که یه آرایش لایت میخوام و درواقع صرفاً گریم...اما نهایتاً با یه آرایش خیلی جیغ مواجه شدم که چون رژ گونه نداشت از نظر آرایشگر لایت بود! خدا رو هزار بار شکر برنامه ریزی من و همسر عزیز درست پیش رفت و تونستیم بریم آتلیه و با خیال راحت کلی عکس یادگاری بگیریم. از این قسمتش خیلیییی خوشحالم.  همسر عزیز هم که راضی شد و به خاطر دل من پاپیون گذاشت. با کت و شلوار جدیدیش خیلی خیلی خوشتیپ شده بود و به قول یکی از نزدیکان مثل اروپایی ها بود:)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امشب تولد بهترین همسر دنیاست، من دیشب تا صبح نخوابیدم و این مدت هم درگیر امتحان و عروسی بودم و تمام مدت در کنار همسر، میدونه که فرصت نداشتم برم براش خرید و در نتیجه اصلا انتظار تولد نداره:) من هم پرشورتر از همیشه میخوام سورپرایزش کنم. بدون احساس خستگی ناشی از مریضی و بی خوابی رفتم و برای بهترین همسر دنیا یه شلوار کتان کرم خریدم که میدونم هر چقدر داشته باشه براش کمه، یه نامه ی عاشقانه، اگه فرصت کنم یه کلیپ از عکسای دونفره با یه آهنگ عاشقانه، فشفشه، شمع کاری خونه و اتاق خواب، کیک تولد، ژله ، لوبیا پلو که غذای مورد علاقه ی همسری هست و آش شله قلم کار، آب پرتقال، کاپوچینو و دیس میوه های پوست کنده شده و انارهای دون شده. میخوام کادو رو هم در آخر بهش بدم و خودش طی یک بازی دونفره پیداش کنه:) آخر شب هم با هم دیگه بشینیم آرزوهای قشنگ کنیم و شمعای کیکش فوت کنه.
رفتم خرید ولی دیگه دستم جا نداشت تا بتونم گل بخرم، ان شاالله دفعه بعد جبران میکنم.............
خدا کنه خوشش بیاد و خاطره ی خوبی بشه براش.........تازه یه سوتی هم دادم که فک میکنم خاطره بشه بعد این همه زحمت و خرید اشتباهاً شمع 30 خریدم به جای 29:))))))) 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 دی 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 دی 1395
مهتا
فردا امتحان بچه های کلاسم هست.
با دکتر هم در ارتباط با کدی که بهم سپرده جلسه دارم و باز هم باید بگم نرسیدم روش وقت بزارم زیاد:(
در مورد آزمون جامع شفاهی هم باید بهش بگم که متاسفانه 2 هفته دیگه افتاده:( و قطعا دعوام میکنه  که چرا تا الان کاری نکردم.
روم هم نمیشه بگم وقت نیست بابت عروسی و امتحانم، حتی فرصت ندارم امتحانم بخونم چه برسه کد و کارای دیگه........
یک شنبه هم پایان ترم دارم.
حالا برنامم:
امروز: یکم درس و کار کرن رو کد استاد، نوبت ارایشگاه و اتلیه بگیرم
فردا: خرید دستکش عروس و اگه بشه برم پشتم طرح حنا بزارم، چون پشت لباسم یکم بازه (صبح)، بعد از ظهر 1 تا 7 سر جلسه امتحان، بعدش هم جمع وسایل برای مسافرت و تهیه غذا و ...
4 شنبه: خرید پیراهن سفید برای کت همسر، خرید پاپیون مشکی که برا عروسی بزنه، پیراهن خودم رو کوتاه کنم و سنگاش رو هم از قسمت پایین جا به جا کنم تا قشنگیش نره.
5 شنبه: آرایشگاه برم جهت بند و ابرو برم و امتحان پایان ترمم بخونم که دیگه فرصت نمیشه.
جمعه: مراسم عقد، آرایشگاه، آتلیه، عروسی، جمع وسایل برای این که صبح زود راه بیافتیم تهران
شنبه: در جاده بودن و استراحت و کمی درس اگه نایی بمونه
1 شنبه صبح: پایان ترم:(

خدا کنه این دی ماه به خیر بگذره
پ . ن .   بچه ها نامه نوشتن درخواست کردن جامع یکم عقب بیافته.........
-----------------------------------------------------------------------------

دوستم دیروز میگفت که استادم بهش گفته من و دوستانی که ترم پیش درس داشتیم با ایشون که 4 نفر هم بیشتر نبودیم، یه مشت دختر لوسیم که افتادیم تو رقابت. مرتب هم حرفشون تکرار میکردن. البته 2 تا از بچه ها با من دوست صمیمی بودن و اختلاف نمراتشون هم با من کم نبود. منظور استاد من بودم و یک فرد دیگه. یعنی من یه دختر لوس هستم و داشتم با ایشون رقابت میکردم سر نمره. بعد هم روزی که برگه ها رو حل تمرین نشون میداده به ایشون گفته که به ما رو نده اصلاً که ما زود پررو میشیم!!!!!!!
خیلی جالب هست، ما دخترا وقتی درسخون باشیم بهمون میگن خرخون، وقتی هم درس نمیخونیم مدام غر که این چه وضعش هست و ............!!!!!!!
---------------------------------------------------
از این شعر خیلی خوشم میاد:

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 دی 1395
مهتا
امروز حوصلم خیلی سر رفته بود و نمیتونستم به کارام برسم. تا این که یه دوست قدیمی اومد تا ازم یه سری کتاب و جزوه بگیره. نشست و با هم صحبت کردیم.  خیلی خیلی خیلی دلم وا شد. میگن دوست خوب دوستی هست که آدم یاد خدا بندازه. ایشون واقعا همین طورن. یه آدم فوق العاده خوش قلب و خوش اخلاق که با وجودش معنویت، امید و انرژی مثبت هدیه میکنه.  احساس خیلی خوبی پیدا کردم. خدایا بابت این که چنین دوستانی رو به من دادی بسیارررررررررر ممنونم. امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه، پاک بمونه و به آرزوهاش برسه. دوباره بهم یاداوری شد که باید برای این که در مسیر درست قرار بگیرم و عمرم رو تلف نکنم، برای این که زندگیم رو پای چیزهایی بزارم که به درد دنیا و آخرتم بخوره، برای این که در آینده با افتخار از حالم یاد کنم و بتونم اون دنیا هم چیزی برای پاسخ دادن داشته باشم، اولاً باید نیتم درست کنم، بعد کلی تلاش کنم، امیدم به خدا باشه، دعا کنم، توسل کنم و توکل. منم میخوام این راه در پیش بگیرم. برای هر چیز کوچک و بزرگی میشه این راه در پیش گرفت و جواب هم میده. ولی ما تو یه سری مسائل خاص مریم سراغ خدا:) جالب اینجاست که عملاً این کتاب و جزوه هایی که من دادم به ایشون اصلاً به دردش نمیخوره، درواقع ایشون بود که کلی به درد من خورد....
خدایا کمکش کن امسال دکترا قبول بشه همون جایی که دوست داره و با همون استادی که میخواد و تو همون حوزه ای که دوست داره و به صلاحش هست کار کنه:) زود هم متاهل بشه:)
در ضمن در همین راستا تصمیم گرفتم چله ی دعای توسل بگیرم، امشب هم اولینش رو شروع کردم:)
------------------------------------------------------------------------------------
یکشنبه آینده پایان ترم دارم. 2 تا از نمره های آزمون جامع هم اومد بلاخره و یه درس 19 شدم و یکی دیگه هم 18.9. خدا رو شکر. البته نمره ها قطعی نیست. جالب هست که استاد راهنمای خودم بهم داده 18.9 و در برگه شده بودم 18.92، یعنی ابداً دلشون نسوخته برام! اون وقت مسئول آموزش دانشکده میگفت، مطمئن باشید استاد خودتون بهتون 20 میده بقیه درس ها رو بخونید. همیشه این طور بوده.
-------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر کلاس ارائه داشتم، ارئه ای که اصلاً براش آماده نبودم و وقت نگذاشته بودم ولی به نظرم خیلی خوب از پسش براومدم.  کلاً یکی از فواید دانشگاه رفتنم فک کنم همین بالارفتن توانایی ارائه دادنم باشه:)
------------------------------------------------------------------------------------
جمعه آینده عروسی خواهرجان هست که امیدوارم به خیر و خوشی تموم بشه. همسری قول داده در صورتی که داماد کروات بزنه پاپیون بزاره!!! هرچند بعید میدونم بتونه رو قولش بمونه، اما خیلی جالب میشه ، عکسامون هم قشنگ میشه. 
------------------------------------------------------------------------------------
دیروز بعدازظهر دکتر بودم و نتایج جالبی از سونو گرفتم. کلا فکر کنم الکی این مدت دارو مصرف کردم، الکی دکتر رفتم......دکترم بیش از حد سخت گیری کرد و شاید اصلا مشکلی نبود. شایدم این یکی سونو  تشخیصش اشتباه بوده. در هر صورت بی خیال شدم، دیگه نمیخوام برم دکتر و الکی داروهای شیمیایی مصرف کنم که کلی عوارض دارن. همسر هم موافقه.

تمام:)

-----------------------------------

برگشتن روزگار سهل است، یا رب نظر تو برنگردد...........




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 6 دی 1395
مهتا
زمان مثل برق میگذره. دیروز بود که عید نوروز بود، انگار همین دیروز امتحانات ترم گذشته رو دادم و حالا دوباره داریم به شلوغی انتهای ترم 3 میرسیم. هنوز عید پارسال برام مثل هفته گذشته هست اما بهار و تابستان پاییز 95 هم دیگه تقریبا تمام شده....

شدیداً حس شیطونی کردنم گل کرده:) دلم میخواد با همسری صبح های زود بریم گردش صبحونه بخوریم. شب ها قدم بزنیم، سینما بریم و آخر سر هم بریم دنر کباب ترکی بخوریم. دوس دارم دوباره برم شنا. نقاشی رو شروع کنم. هر روز لباس عروسی خواهر جان مجدد پرو کنم:) اما چه کنم که سه تا چیز تو زندگیم کمتر از اونی هست که لازم دارم؛ یکی وقت، دومی هم وقت و سومی پول:) اگه بشه که امسال با همسری یه مسافرت دو نفره بریم عالیههههههههه. ولی اگه بشه...
از الان به فکر تعطیلات عیدم. 
هرچی تلاش میکنم چیزی یادم نمیاد که بنویسم، در نتیجه سخن کوتاه میکنم و میروم. جالب اینجاست که دوستان وبلاگی هم دیگه دیر دیر به روز میکنن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 آذر 1395
مهتا
 10 روز مانده تا آزمون جامع دکترا 
10 روز زمان برای خواندن درس های گذشته و هم زمان امتحان دادن این ها اصلا کافی نیست، به خصوص که دو روز در هفته هم باید در کلاس های مربوط به دروس همین ترم حاضر بشم و درس های خیلی سختی رو هم برای آزمون انتخاب کردم. حالا در این فاصله باید یک پروژه درسی خیلی مهم هم تحویل بدم. جدا از این ها استاد محترم دیشب تماس گرفتند و کلی گلایه کردند بابت کارهای پژوهشی؛ من از ابتدای ترم همه ی وقتم رو برای این کارها صرف کردم و فقط دو هفته گذشته رو بالاجبار  برای تمرین ها و میان ترم  وقت گذاشتم و نهایتا هم کلی تحقیر شدم:( 
حالا باید در این شرایط مرتب بابت انتظارات استاد به ایشون گزارش بدم.....

امیدوارم این ترم به خوبی و خوشی تموم بشه.  بابت تک تک کارها نگرانم.  عروسی و مراسم ها هم با پایان صفر شروع میشه. 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 آذر 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 آبان 1395
مهتا


( کل صفحات : 18 )    ...   6   7   8   9   10   11   12   ...