تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
من باردارم و خواهر بزرگتر دائم زنگ میزنه و از مشکلاتش میگه. غیبت پشت غیبت. از آدم هایی که بهش ظلم کردن و حق خودش و بچش خوردن و تازه طلبکارن. 50 میلیون پول ناقابل گرفتن ازشون و پس نمیدن و منت هم میذارن! وقتی هم میگن ما 100 میلیون بدهی داریم باید به پدر و مادرمون و مردم پس بدیم میگن انقد فک نکن خدا درستش میکنه. پدر هم که وظیفش هست که پشت بچش بگیره. مهم نیست.!! من میشناسمشون و این روانیمممممممممممم میکنه. باهاش دعوام میشه و بد حرف میزنم و اونم میگه تو همیشه مثل سگ پاچه آدم میگیری. از شنیدن حرفایی که پر از انرژی منفی هست بیزارم. خیلی بیزارم. همیشه حرفاش همینه. وقتی بهش میگم این آقایون خیلی به شما ظلم کردن و میکنن ولی وقتی اینا رو برا من تعریف میکنی باعث میشی گناهشون تازه بیاد پای تویی که مظلومی. میگه من که تهمت نمیزنم. اینا واقعیته. حرف هم نزنم میترکم. راست میگه خیلی کاراشون زشته. خیلی سواستفاده میکنن اما من تحمل شنیدن حرفای منفی رو ندارم.

خدایا خودت کمک کن دلم نمیخواد در حالی که فرزند یه همچین مرد پاکی رو در دلم دارم گناه کنم. دوست ندارم. تو کمکم کن انقد ملت پیشم درد و دلی که منجر به غیبت میشه رو نکنن.
-----------------------------------------------------------------

تغییراتم داره کمالا محسوس میشه. شکمم خیلی بزرگ شده ولی خدا رو شکر زیر حجاب میشه که مخفی بشه. وزنم بر خلاف قبل به سرعت در حال بالا رفتنه. احساس میکنم چند روزی هم هست که پف کردنم شروع شده. روحیاتم خدا رو شکر خیلی بهتره.  البته شاید اینا اثرات شمال رفتن و عوض شدن روحیه باشه. در هر صورت احساس بهتری دارم. البته خیلییییی نفسم میگیره و از تک و تا افتادم. اما احساس بهتری دارم. فقط استرس پروپوزال افتاده به جونم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
اصلاً و ابداً نمیدونم چطور باید حوزه مورد مطالعه م رو پیدا کنم چه برسه به جزئیات پروپوزال. و این در حالی هست که دوستان حتی کارای اداری مربوط به دفاع از پزوپوزال انجام دادن.
بزرگترین مشکل هم این هست به حوزه ای علاقه ندارم که بخوام واردش بشم.
خدایا میشه خودت یه موضوعی بزاری جلو راهم که خیر دنیا و آخرت توش باشه؟ دلم نمیخواد عمرم سر چیزی بزارم که نهایتاً از توش به زور دو عدد پیپر به درد نخور در بیاد...

استاد محترم که از شنبه تا به امروز جواب بنده رو ندادند. و حالا که ندادند امیدوارم دیگه در مورد کار قبلی حرفی نزنن تا من بتونم یکم به زندگی و پروپوزالم برسم. 

کارم شده وبگردی و چک کردن هزار باره ی وبلاگ ها و همین طور کتاب خوانی. دیروز هم یک کتاب زندگی نامه رو کامل خوندم. (زندگی نامه ی شهید ناصر کاضمی) کاش زودتر موضوعم رو تعیین کنم تا بتونم روش وقت بزارم. نوشتن پروپوزال و اسلاید ساختن خودش 1 ماه وقت میگیره. من باید حوزه کلی رو مشخص کنم، کل ادبیاتش رو بخونم و یه چیزی که جا افتاده پیدا کنم که بشه به عنوان تز دکترا روش کار کرد. و همه ی این ها باید ظرف 3 ماه نهایتاً تموم بشه:(((((((
-----------------------

فردا باید برم سونوگرافی. جایی که همیشه میرفتم (سونوگرافی پارسیان) این بار بیمه قبول نمیکنه و هزینه سونو رو حدود 350 هزار تومن تعیین کرده، به علاوه فردا همه ی پزشکاشون مرد هستن. منشی خانم دکتر افسانه واسعی هم گفت اصلاً این سونو رو انجام نمیدن و این شد که میخوام برم پیش خانم دکتر فاطمه مهتاب قربانی. انگار اگه هزینش رو بدیم سی دی هم میزنن. خدا کنه همه چیز خوب باشه. هم استرس دارم و هم خوشحالم. خوشحال از این بابت که بعد از مدت ها میرم دکتر و اگر خدا بخواد و همه چیز خوب باشه کمی خیالم راحت میشه. از طرفی نوبت نمیدن!!! و منشی دکتر گفته باید صبح زود خودت برسونی تا نوبت بگیری برا همون روز. واقعاً دکترها نوبرن. با این همه پیشرفت تکنولوژی کمی هم که شده تلاش نمیکنند تا مریض هاشون کمتر اذیت بشن!! جالبه که احتمالاً کلی حقوق هم میدن به منشی. از برخورد پشت تلفن منشی که اصلاً راضی نبودم. حتی حاضر نشد درست بگه هزینش چقدر میشه. خوب شاید برا یکی مهم باشه. شاید یکی از پسش بر نیاد. سریع تلفن رو قطع کرد!





نوع مطلب : روزنگار،، کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مرداد 1396
مهتا
امروز مطالعه ی این کتاب 236 صفحه ای رو به پایان رسوندم و تصمیم گرفتم چند خطی کوتاه در مورد این کتاب بنویسم.

کتاب تجربیات دو مادر در تربیت فرزندانشون هست که 5 سال در کارگاه های تربیت کودک دکتر هایم جینات شرکت کردند.
بعضی از قسمت های کتاب ممکن هست خسته کننده و غیرمفید به نظر برسه، اما در مجموع پر از مثال ها و راه حل های ارزشمنده که میتونه راهگشا باشه. به نظر من این کتاب ارزش نه یک بار مطالعه بلکه چندین بار خوندن رو هم داره.
در نهایت فکر میکنم مطالعه ی این کتاب برای والدینی که فرزندان 4 سال به بالا داشته باشند خیلی ارزشمندتر خواهد بود و بهتره پدر و مادر هر دو کتاب رو مطالعه کنن.

روز خوش:)




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مرداد 1396
مهتا
بلاخره بعد از 9 ماه فایل مربوط به مقاله و پاسخ داورها رو برای استادم ارسال کردم. البته بعد از گشت 1 روز و نیم همچنان پاسخی دریافت نکردم. 
به هر حال خیلی از این موضوع خوشحالم. امیدوارم ریزالت ها صحیح باشند و استاد هم از نگارش مقاله راضی.

حالا دیگه وقتش رسیده برم سراغ پایان نامه ی خودم و تکلیف پروپوزالم رو هر چه زودتر و قبل از این که بزرگتر شدن نی نی مانع دفاعم بشه روشن کنم.
خدایا بابت همه چیز شکر




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 2 مرداد 1396
مهتا
من خیلی خیلی "مریم میرزاخانی" رو تحسین کردم و میکنم. ایشون رو از دبیرستان میشناسم. زمانی که ایشون دانشجو بودن. یکی از اصلی ترین دلایلی که ریاضی فیزیک رو به جای تجربی انتخاب کردم ، مریم بود و علاقه ای که به ایشون داشتم. اون موقع ها آرزوم بود یکی مثل مریم بشم. دختری که دو سال پیاپی مدال طلای المپیاد رو گرفته. اما حیف که در مدرسه ما کلاس های المپیاد برگزار نمیشد و به منابع لازم هم دسترسی نداشتیم. و از همه مهم تر اعتماد به نفس کافی و همین طور اراده ی لازم برای تلاش در این جهت رو نداشتم.
چیزی که ذهن من رو خیلی درگیر کرده این مسئله هست:
 مرتب همیشه و همه جا به ما گفتن مقاله هیچ اهمیتی نداره. این همه اساتید دانشگاه مقاله میدن که چی؟ بیان یه ذره مشکلات مملکت حل کنن و ... همه ی این شنیده ها در کنار خیلی چیزای دیگه باعث شده من نوعی هیچ ارزشی برای وقتی که روی درس خوندنم میزارم قائل نباشم. همیشه هم دارم حسرت میخورم که پایان نامم کاربردی نیست. چرا کار نمیکنم و ... و این حسرت به شدت روی روند پیشرفت کار و پشتکارم تاثیر منفی گذاشته.
از دوستان و آشنایان تا خانواده همه هم مرتب سوال میکنن. هیچ فراموش نمیکنم پدرشوهر عزیزم که واقعااا نظراتش برام ارزشمنده، چون میدونم چقدر منطقی هستن، بهم گفت که خوب اگه این همه سال قرار بود درس خوندنت طول بکشه پس بهتر نبود پزشکی بخونی؟ یا اقوام دور و نزدیک و همین طور مادر و پدر خودم که مرتب میپرسن یعنی الان جایی کار نمیکنی؟ این همه درس خوندن که چی؟...
تو فرهنگ ما به کسی که خیلی درس میخونه "خرخون" گفته میشه و از نظرمون آدمی که دغدغه کاری نداره پرت محسوب میشه. 
اون وقت، وقتی ایشون این جایزه رو بردن با تمام وجود تحسینشون میکنیم و بهشون افتخار. در حالی که کاراشون مستقیماً کاربردی نداشته و معلوم نیست داشته باشه. در واقع اصلا بحث کاربردی بودن مطرح نبوده.
راستش من این روزا دائم از خودم میپرسم دوست دارم جای ایشون باشم یا نه؟ اولش مطمئن بودم که دوست دارم. ولی هر چی میگذره باز هم همون ایده های قدیمی و ناامید کننده میاد تو ذهنم. 
اگه اون جایزه رو نبرده بودن هم همه اینقدر براشون احترام قائل بودن؟ اصلا ارزش اون جایزه صرفاً درخشش اسم بانوی ایرانی در جهان هست؟ 
 من بی نهایت ایشون تحسین میکنم و  شیفته ی شخصیتشون شدم. ایشون روی یه الگوی عالی برای خودم میدونم اما میخوام بگم ما اونقدرها هم که فکر میکنیم تکلیفمون با خودمون مشخص نیست. یعنی احتمالا اگه نمونه ایرانی ایشون نشونمون بدن که اسم و رسمی ندارن میگیم فلانی که زندگی نداره. همش داره روی مقالاتی که اصلا کاربردی نیست وقت میذاره و ... 
این موضوع ذهنم درگیر کرده. از این جهت که دلم میخواد همین بهانه ای بشه تا تمام اون فکرای منفی ای که در مورد دکترا خوندن، رشته و موضوعم رو دارم فراموش کنم و بتونم با پشتکار کارام پیگیری کنم...
دلم میخواد بتونم به خودم بگم: من در حد توان خودم علم جلو میبرم و دیگه انقدر به این فکر نکنم که حالا خیلی مونده تا چیزایی که روش کار میکنم کاربردی بشه. فقط تمام تلاشم بکنم که کار فعلی رو در بهترین حالت ممکن انجام بدم... حداقلش اینه که اگه به یه جایی رسیدم بشم نقطه اعتماد به نفس بقیه و تشویقشون کنم که بیشتر برای رسیدن به اهدافشون تلاش کنن.

خداوند روح مریم رو قرین رحمت و آمرزش قرار بده.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 تیر 1396
مهتا
کسی که سال اول حتی فکر نمیکردن زیاد ریاضیش خوب باشه!!

بسیااااار پشتکار داشت، با برنامه ریزی و صبور بود. مدت ها روی یک مسئله وقت میذاشت و ناامید نمیشد. میشد ده سال روی 1 مسئله کار کنه!!!

بسیار اهل کتاب خوانی و مطالعه بود!

157 سانتیمتر قد! دیگه کسی نمیتونه بابت قد کوتاهم من رو تحقیر کنه. اصلا و ابدا از قدم خجالت نمیکشم.

چقدرررر ساده و بی آلایش. بدون حاشیه. ساده لباس میپوشید، بدون کوچکترین آرایشی. فعالیت کم در اینستاگرام و بسیار زیبا!


راستش احساس میکنم خیلییییییییییییی دوسش دارم. یادم میاد دبیرستانی که بودیم اسمش رو که دیدم برای 2 سال پیاپی طلا گرفتن چقدر ذوق کردم. بیشتر از دختر بودنش. همون موقع شد امید و آرزوی من. و از همون موقع میشناختمش. اصلا عشق به المپیاد و رشته ریاضی از همینجا شروع شد. اما نمیدونم چی شد که انقدررررر ناامید شدیم. چی شد که تلاش نکردم. فکر میکنم دلیلش اعتماد به نفس بود. هیچ وقت جرئت نکردم به کسی بگم دوست دارم برای المپیاد بخونم و هیچ وقت جرئت نکردم براش تلاش کنم! البته به منابع لازم هم دسترسی نداشتتیم. کلاسی هم در کار نبود...

حالا میخوام جبران کنم. در آستانه ی 27 سالگی. از همین الان میخوام جبران کنم و در کنار فرزندم تمام و کمااااال درس بخونم و پیشرفت کنم. مطمئنم که میتونم. اگر تلاش و پشتکارم رو زیاد کنم میتونم. 
از مریم میخوام درس امید بگیرم. درسی که میگه میتونم بسیاااااااااار منحصر به فرد باشم. بهترین مقالات بدم و بدرخشم.
من به اندازه ی کافی باهوش هستم. همسر بسیار خوبی دارم که پشتیبان و مشوقم هست. پس فقط باید تلاش کنم. 

مریم خودش رو خوش شانس میدونست چون در نوجوانیش جنگ تمام شد! واقعا من خوش شانس نیستم؟؟؟؟؟؟؟ 
خدایا از خودم خجالت میکشم بابت همه ی گله هایی که کردم. من نادان بودم و تنبل.
کمکم کن با پشتکار و پرتلاش باشم:)

خدای من شکرت که به من انگیزه ی دوباره بخشیدی
مریم جان روحت قرین آرامش و رحمت. تو امیدبخش من شدی و الگوی بسیار خوبی برای من بودی و هستی. دوستت دارم الگوی قدیمی . خوشحالم که دوباره پیدا کردمت:)





نوع مطلب : روزنگار،، مطلب زیبا، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 تیر 1396
مهتا
فکر میکنم افسردگی گرفتم، به شدت احساس میکنم جز همسری برای کسی اهمیت ندارم. حتی مادرهامون هم حس میکنم دوستمون ندارن. 
با این که باردارم، تقریبا این منم که همیشه با دیگران تماس میگیرم. 
دیگه نمیخوام چیزی رو برای کسی تعریف کنم.

دیگه نمیخوام به کسی از نتایج آزمایش و سونو یا هر چیز دیگه ای بگم. نمیخوام وقتی حالم بد شد کسی بفهمه. 
خانواده همسر هم همین طور. همیشه توقع دارن ما بریم پیششون ولی خودشون از هیچ مهمانی خانوادگی نمیگذرن تا یه روز به ما سر بزنن. اونم در حالی که 7 روز هفته و 12 ماه سال رو مهمانی هستن.

دوستان هم همه مشغول زندگی خودشون هستن و درگیری های خودشون رو دارن. این روزها بارها عجیب برای این احساسات مسخره گریه کردم.

بحثی که دیروز با همسری داشتیم هم همه چیز رو بدتر کرد. حالا به شددددددت از درس خوندن، دانشگاه و استادم بیزارم. خیلی احساس پوچی و بی هدفی میکنم. تلویزیون هم که همیشه پر از فیلم های اعصاب خورد کن و گریه دار. گاهی از خودم میپرسم دلیلی هم برای شادی وجود داره؟
گریه کردن تقریباً کار هر روزم شده. و این نگرانم میکنه که خدایی نکرده روی فرزندم تاثیر منفی بزاره. دلم میخواست میتونستم برم استخر و کمی شاد باشم.
این تنهایی خیلی اذیتم میکنه. از آینده بیمناکم.

کاش راهی برای رهایی از این همه احساس بد پیدا کنم. کاش بتونم یه هدف خوب برای آیندم تعریف کنم. کاش مادر خوبی باشم...... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 تیر 1396
مهتا
ماجرا از این قراره که خواهر کوچکتر بنده دکترا قبول شده. ان شاالله هم در شریف و هم در امیرکبیر. منتهی این وسط مشکلاتی وجود داره. قبولی در شریف 100 درصد نیست و انتخاب اولش هست. امیرکبیر اما 100 درصد بهش گفتن قبولی و بهشون مهلت دادن استاد انتخاب کنن. خواهری هم با یکی از استادای خیلی خوب صحبت کرده. اما این وسط چون بنده در حال حاضر در این دانشکده دکترا میخونم و برای این که حق دیگران خورده نشه و حرکت غیراخلاقی نباشه مجبور شد ایمیلی بزنه که میتونه به مثابه انصرافش از امیرکبیر تلقی بشه. همش هم تقصیر منه. اگه من مرتب اخبار بهش انتقال نمیدادم این طور نمیشد. اگه من تو این دانشکده نبودم...


خدا جونم، خدای مهربونم اگر خدایی نکرده هر دو رو از دست بده نمیتونم خودم رو ببخشم.
--------------------------------------

بعداً نوشت:

جالبه همه ی این حرص خوردن ها و ایمیل زدن نهایی برای این بود که یه وقت خدایی نکرده استاد شاکی نشن و ناراحت که چرا من خبر نداشتم؛ نهایتا هم گویا خیلییی به ایشون برخورده و بسیار ناراحت و عصبانی شدن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 تیر 1396
مهتا
امروز فهمیدم چقدررر اشتباه میکنم که همیشه همه ی زندگیم برای همسرم تعریف میکنم.
متاسفانه به شدت به هم صحبتی با آدم ها نیاز دارم. و بیشتر از هر کس دیگه به همسرم علاقه دارم. بنابراین همیشه و همیشه واو به واو اتفاقاتی رو که در طول روز به من میگذره براش تعریف میکنم. تا جایی که یادم میاد هیچ وقت به همسری دروغ نگفتم. برام راحت نیست دروغ گفتن، اونم به کسی که انقد دوسش دارم. اما شد چند بار محدودی بعضی چیزهایی که مربوط به دیگران میشد رو بهش نگم.اون ها هم با دلیل بوده و اون افراد راضی نبودن و کاملا نامربوط به همسر جان. امروز اما همسری کاری کرد که این قانون شکسته بشه. البته کاملا هم حق با خودشه. میدونم. ولی خوب من آدمی نیستم که دعوا کردن با دیگران بلد باشم. اصلا بلد نیستم حقم رو بگیرم. من کاملا در این مورد بی عرضه هستم. 
و نهایت این ماجرا چیزی جز عذاب من نیست و نخواهد بود. در نتیجه فکر میکنم همون طوری که من در مورد کارای همسرم و این که در طول روز چه کار میکنه اطلاع ندارم، بهتره یاد بگیرم تا انقدر با جزئیات گزارش کار ندم و همسر عزیز هم عادت کنه تا موضوع دیگه ای برای صحبت پیدا کنیم.
 
قبلا هم در مورد مشکلاتم به نتیجه مشابهی رسیده بودم. هر وقت حالم بده و درد دارم، بهتر هست برم یه جایی که کسی نباشه و برا خودم ناله کنم. این طوری یکم آروم تر میشم.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 20 تیر 1396
مهتا
باز من اومدم پست گذاشتم و همش پرید:(

امروز صبح کتاب کودک، خانواده، انسان رو میخوندم و بسیار بسیار از خوندنش لذت بردم. بر خلاف این که همیشههههه از درس خوندن متنفر بودم، اما عاشق خوندن اینجور کتاب های متفرقه هستم که فک میکنم میشه تاثیرشون رو تو زندگی دید. کلا نسبت به درس بی انگیزه هستم و اینم از ضعف های تیپ شخصیتیم هست که نیاز به کاتالیزور و انگیزه ی بیرونی دارم دائماً.

کتاب تجربیات دو مادر هست که حاصل 5 سال تلاش هاشون رو با شرکت در کارگاه های تربیت فرزند و اجرای اون در زندگیشون با دیگران به اشتراک گذاشتند.  پر از مثال هست و کاملاً to the point نوشته شده. به دور از تکلف و گزافه گویی و غلمبه سلمبه نوشتن های الکی. یعنی دقیقاً به همون زبونی که من دوست دارم.

شب هم به لطف همسر جان با نتبرگ رفتیم مستر دنر یوسف آباد که بسیااار خوش گذشت. 


امروز یه متن بسیااار جالب هم در تلگرام خوندم که یکی از دانشجویان شریف که در حال حاضر آمریکا زندگی میکنه نوشته و خیلی روی من تاثیر گذاشت.  واقعا از ماست که بر ماست. حتما بخونیدش. در ادامه مطلب عیناً اون متن آوردم:





ادامه مطلب


نوع مطلب : کتاب،، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 تیر 1396
مهتا
 دیشب خواهر کوچکتر راهی هلند شد...
امیدوارم به سلامت برسند و ماه هایی پر از شادی و موفقیت در پیش داشته باشند. 
این ماه هایی که گذشت، حجم کارهای کنکور، درس و اداری نگذاشت نفس بکشند. از ابتدای ازدواجشون تقریبا تفریحی نداشتند...
و باز هم دوباره میرسم به سوال همیشگی. این راهی که ما رفتیم ، این راهی که ما میرویم با این همه سختی و مشقتی که برای دیگران قابل درک نیست پایانی داره؟ ارزشش رو داره؟ خدایا کمکمون کن سرانجام زندگیمون در دنیا و آخرت عاقبت به خیری باشه و ما رو از حسرت به گذشته دور نگاه دار...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 خرداد 1396
مهتا
عزیز دل مادر، دیروز رفتیم سونوگرافی. ساعت 5 نوبت داشتم و تا ساعت 4:15 استاد راهنما تلفنی با من در حال صحبت بود! حرف هایش تمام نمیشد. گوشی رو که گذاشت سریع دوییدم. چند لقمه ای به عنوان ناهار خوردم! نماز خوندم  و حموم! شکم و پاهایم رو هم سر و سامانی دادم...تمام راه را با عجله رفتم و نهایتاً 5:20 رسیدم. از قبل میخواستم کمی دیرتر برسم. سونوگرافی پارسیان، تقاطع جمال زاده نصرت. چون منشی گفته بود 1 ساعت معطلی را دارید... اما در کمال ناباوری پزشک ها هر دو مرد بودند! و من ماندم تا ساعت 8 که پزشکی خانم بیاید! حدود 8 و ربع رفتیم داخل و تو در زیر دستگاه نمایان شدی...16.5 میلیمتر، 8 هفته تمام. قلبت میزد و همه چیز عادی بود. من نفسی راحت کشیدم و ناخوداگاه لبخند بر لبانم نشست. خدا را هزاران بار شاکرم که سالم هستی. فقط لطف خداست که امروز جایی در میان دلم داری و هستی...مادر قربان قد 16 میلیمتری ات برود. دوستت دارم. همین.  بعد از سونوگرافی هم رفتیم مطب خانم دکتر منصوره کرمانی و این گونه شد که حدود ده و نیم رسیدیم. بابا حدود 6.5 از سرکار به ما پیوست. 7 نوبت دکتر داشتم و قرار بود 7:15 با هم برگردیم خانه. خانوادگی! اما شد 10.5. پدرت از خستگی حتی شام نخورد و ساعت 11 خوابید. این نیم ساعت هم در حال تحلیل و سرچ نتایج سونو و آزمایش بودیم...
بابا از داشتنت بی نهایت خوشحال شد. وقتی فهمید باردارم در پوست خود نمیگنجید. چشمان از حدقه بیرون زده و ذوقش فراموش نشدنی است. اماااا خیلی استرس دارد. چهره ی مادر خسته و رنجور شده و بابا همش فکر میکند اتفاق بدی افتاده یا پزشک چیز بدی گفته. ببین چقدر دوستت دارد. قدرش را بدان که فکر میکنم بهترین پدر دنیا نصیبت شده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 خرداد 1396
مهتا
فرزند و یا شاید دوقلوهای عزیزم، دوشنبه نوبت سونوگرافی دارم. نمیدانم در این مدت به شما چه گذشته. مادر را ببخشید که تمام فکر و ذکرش شده این پروژه برنچ اند پرایس. مادر را ببخشید اگر چند هفته گذشته نه به توصیه های مذهبی عمل کرد و نه به توصیه های غذایی...
شما برای مادر دعا کنید که زودتر کارهای پژوهشی اش سر و سامان بگیرد. آن هم آبرومندانه. شما دعا کنید که از پس پروپوزال و دفاعش به بهترین شکل بربیایم. شما برای من مادری کنید که به خدا نزدیکترید. این ها را که مینویسم اشک در چشمانم حلقه میزند. خدا را شکر میکنم که پدری تمام و کمال دارید.
گاهی میترسم. اگر شما خدایی نکرده آن طوری که باید صالح نباشید قطعاً تقصیر کمکاری مادرانه هست، وگرنه پاکی پدرتان که مثال زدنی ست...

چه واژه ی غریبی است مادر! باور ندارم اکنون 8 هفته از زمانی که درونم معجزه ای در حال رخ دادن هست میگذرد. هنوز میترسم از این که این محبت الهی را با کسی در میان بگذارم. میترسم که دیگران بدانند خودم خواستم. آن هم درست ابتدای راه دکترا. هنوز در مورد موضوع پایان نامه تصمیم نگرفتم. از مادربزرگ و پدربزرگتان، از خاله و دایی و زن دایی، از همه شان خجالت میکشم.  میترسم بگویند نمیشد این یک سال را هم دندان بر جگر میگذاشت؟  بیشتر از هر چیزی اما از دانشگاه....مبادا کسی از دانشجوها یا استاد راهنما بداند. و چقدر سخت خواهد بود بیان درخواست مرخصی برای من...

بگذریم.  خیلی خدا را شاکرم. قطعا این بهترین زمان برای باردار شدن من بود که خداوند برای بندگانش جز بهترین نمیخواهد. فقط به خودت توکل میکنم خدای یگانه... که داشتن و اعتماد به تو ما را بس است. من تمام عمر گناه کردم. تمام عمر ناسپاسی کردم. اما به رحمت و بزرگیت امیدوارم که چون منی را هم رها نمیکنی. حالا بیش از همیشه به یاریت نیازمندم. 

چقدر دوست دارم گاهی آسمان بودم و در عرش خداییت گریه میکردم. چقدر این دوری و دلتنگی دردآور هست. 

کاش دستم را بگیری و چگونه مادر بودن را نشانم دهی. من جسم و روحی ضعیف تر و رنجورتر از آن دارم که با شرایط فعلی دنیا همه ی وظایف مادرانه و همسرانه ام را تمام و کمال انجام داده واین دکترای نمیدانم شاید بی ارزش را هم ابرومندانه به سرانجام برسانم. 

خدای من فقط به خودت توکل میکنم که بدون یاریت و بدون خواستنت برگی از شاخه نمیافتد و آرامش بخش من همین فکر هست که با قضا و قدرت خواستی و من همیشه در دعاهایم تمنا کردم هر زمان که به خیر و صلاح هست. و تو شنوای دعای بندگان هستی.

خدای من خیلی دوستت دارم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 اردیبهشت 1396
مهتا
فکر نمیکردم بیام و پست سیاسی بنویسم. اما این روزها که بحث انتخابات در کشور داغ هست نمی توانم تخریب ها و توهین ها را ببینم و چیزی ننویسم. اول از همه بگم که من نه اصول گرا هستم و نه اصلاح طلب.
من به اصطلاح تحصیل کرده هستم و آن هم از دانشگاه های خوب کشور. این انتظار که قشر به اصطلاح تحصیل کرده ی مملکت ما لااقل فرق تخریب و انتقاد رو درک کنند، چیز زیادی نیست. این روزها چیزی که زیاد میبینم بی اخلاقی هست، تهمت ، تخریب و .... به جای انتقاد از عقاید طرف مقابل و زیر سوال بردن برنامه ها و الویت هاشون همه عزم راسخ بسته ان که فرد مقابل رو بکوبن. هیچ کس دنبال حق  نیست.  در اطرافم قشر پر از ادعایی رو میبینم که مخالف سرسخت آقای احمدی نژاد هستن و دقیقا مثل ایشون که عکس زهرا نورد رو با خودش در مناظره آورد و بگم بگم هاش، فیلم همسر آقای رئیسی رو پخش میکنن. مرتب از پدر زن ایشون مینویسن. و سوال من این هست که آیا ایشون جایی گفتن که قراره از پدرزنشون در اداره مملکت مشورت بگیرن. آقای قالیباف هم در ادامه راه آقای احمدی نژاد رفتن سراغ اموال بقیه و با کاغذ چاپ شده اومدن و اون ها رو کوبیدن. دقیقا به همون روش. به روش مردی که از راست و چپ همه ازش اعلام برائت کردن و معتقدن در 4 سال دوم ریاست جمهوریش کشور رو نابود کرد. من مرتب حرص میخوردم که چرا جوون های ما این طوری شدن و فرد رو میکوبن جای عقیده. چرا تخریب میکنن. بعد میبینم کاندیدهای محترم هم حتی در مناظره به همین صورت عمل میکنن! همون ادبیات. همون حرف ها. گازانبری، لوله کردن، گیردادن به اموال طرف مقابل. وعده های توخالی و وعده راهی که یک بار رفتیم و خطا بودنش ثابت شده برای رأی جمع کردن.
بماند که هر 3 نفر از  آقایان روحانی، جهانگیری و قالیباف به فساد متهم شدن و جوابی هم ندادن. و البته همین طور آقای رئیسی.... وای به حال مملکتی که نمایندگانش این ها باشن. وزیر مملکت خیلی راحت قاچاق لباس دختر وزیر دیگه ای رو کار شرافت مندانه مینامه و وزیر دیگه ای هم یک مفسد اقتصادی رو که کارش هرچند قانونی اما قطعا غیر اخلاقی و غیر شرعی بوده ذخیره نظام. و همین رئیس جمهور میگه ما دهانمون برای عذرخواهی بسته نیست. اگر بسته نیست پس چرا بابت این اشتباه ها عذرخواهی نکردید؟ چی میشد اگر میگفتید خبر نداشتید و برخورد میکنید؟ چقدر با دیدن استدلال دوستان و نامزدها حرص که نخوردم.

در هر صورت فعلا تصمیم دارم به آقای روحانی رأی بدم. با همه ی اشکالاتی که در ایشون و عملکردشون هست به نظرم از سایر نامزدها میتونن در اداره کشور موفق تر باشند. هرچند بخ نظر من مشکل مملکت ما این هست که از ابتدای انقلاب تا به حال ما یه سری افراد داریم که در پست های مختلف چرخیدن و اصلا کسی بهشون اضافه نشده. در حال حاضر در مملکت ما قحط الرجال شده. فک کنم دیگه وقتش هست قشر جوونی رو تربیت کنیم و بیاریم تو صحنه که در زمان انقلاب حضور نداشتن. البته مطمئناً این رو به نامزدها بگیم میرن دختران و خواهرزاده ها و برادرزاده های هم حزبی هاشون رو میزارن زیردستشون تا تربیت بشن..:( درست مثل لیست امید در انتخابات مجلس تهران که پر بود از این آقا زاده ها و مردم دانسته یا ندانسته بهشون رأی دادن.

این کشور دیگه تقریبا به یه کشور دو قطبی تبدیل شده که مردمش یا خودشون رو اصلاح طلب میدونن و یا اصول گرا. و نتیجه مشخصه. هر کسی که کاندیدا بشه با هر برنامه ای تصمیم هر یک از این دو گروه از قبل مشخص هست. با تمام قوا تخریب طرف مقابل و لاپوشونی از اشتباهات جناح موافق! چنین مردمی لایق پیشرفت هستند؟؟؟ مردمی که حتی مسابقه کوچکی که در برنامه طنز خندوانه برگزار شد رو هم سیاسی کردند و سیاسی رأی دادند! مردمی که از قبل حرف هاشون مشخص هست. وقتی یه فیلمی جایزه اسکار میبره اصلاح طلب ها شروع میکن به به به و چه چه و اصول گرا ها هم انتقاد و یه سری حرف های همیشگی. حتی فیلم هامون هم شدن دو دسته. اخراجی ها و ... فقط برای اصول گراها شده و اصلاح طلب ها با تمام توان باهاش میجنگن چون کارگردانش از جناح مقابله! روندی  که در پیش گرفته شده نگران کننده هست. ما همه ایرانی هستیم. باید متحد باشیم و از یک جنس. باید بتونیم به نظرات مخالف احترام بذاریم و همدیگرو بپذیریم. نامزدها هم با رفتارها و حمله هاشون به این دوگانگی دامن میزنن. آیا این به نفع نظام هست؟ میترسم از روزی که تو کشور جنگ داخلی راه بیافته. درست مثل سال 88. چقدر آبروی ایران رفت. چقدر ضرر کردیم. چه خون ها که ریخته شد...

کسی حواسش هست چه بر سر این مملکت داره میاد؟؟؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 اردیبهشت 1396
مهتا
به پیشنهاد دوست خوبم "مرضیه" این کتاب رو شروع کردم. یه جمله ای در مورد اعتقادات سوفسطاییان داره که احساس میکنم همیشه بهش باور داشتم. 
"سوفسطاییان شیوه های مختلف مجاب کردن با توسل به استدلال و احساسات را به شاگردانشان تعلیم میدادند. آن ها مشخصاً به شاگردانشان می آموختند که می توان له یا علیه هر باوری، هر چه که باشد دلیل آورد." این همیشه با تمام وجودم احساس کردم. قبلاً تو این پست هم به این موضوع اشاره کرده بودم:).




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 فروردین 1396
مهتا


( کل صفحات : 18 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...