ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سال 96 پیشاپیش مبارک.

خیلی خیلی تلاش کردم این پروژه ای که دستم هست رو تا انتهای سال ببندم و سال جدید رو رساله خودم و یا یه مقاله دیگه کار کنم ک نشد که نشد. هم زمان نمره یه درسمم اومد که به نظرم خیلی غیرمنصفانه کم شدم. یعنی حقم بیشتر بود و استاد به گفته خودش حسی برگه ها رو تصحیح کرده بودن. هر چند از نمرم راضی نیستم و باور دارم به من و البته بیشتر بچه ها ظلم شد ولی خود استاد شخصیت دوست داشتنی ای دارن.  همه ی این ها در کنار هم باعث شد یه چند روزی افسردگی گرفتم. امروز صبح هم که همش خاطرات بد میومد تو ذهنم و دلگیری هام بابت حرف ها (در واقع متلک ها) و عملکرد بعضی از اطرافیان. قراره فردا صبح بریم شمال و ان شاالله فردا شب عقد موقت خواهرشوهرم هست که چند هفته بعد یعنی روز مرد هم عقد دائم میگیرن.
در هفته گذشته استاد راهنمای همسر جان براش اخطاریه فرستاد که ممکن هست اخراجش کنن چون پیگیر کارهای دکترا نبوده. و باز من روزگار لعنت کردم که همیشه ریشه همه مشکلات مالی هست. به خاطر درآمد نمیتونه کارش رو ول کنه. از اون طرف شرکت هم داره مرتب نیروهاش تعدیل میکنه و .....
دلم میخواست میتونستم کمکش کنم. اما کار زیادی از دستم بر نمیاد. من تو کارای خودم موندم:(

موبایل قبلی من یک عدد موبایل چینی بود با حافظه ی کم که نمیتونستم روش اپ نصب کنم و اذیتم میکرد. همسر مهربونم به مناسبت روز زن یه موبایل جدید برام هدیه گرفت که خیلی دوسش دارم و کلییییییی ازش استفاده میکنم. هم نوت شده برام هم باهاش کتاب الکترونیکی میخرم  و میخونم. قرآن میخونم. ایمیل هام سینک هست، ایمو هم تونستم نصب کنم. تد میبینم. وای تد. این سخنرانی های تد میتونه حال من خوب کنه. وقتایی که ناامیدم انرژی میده بهم. عاااااالین. خلاصه کلی استفاده مفید دارم از این موبایل.

دلم میخواد سال جدید پر از شادی و موفقیت باشه، برای همه، اول از همه هم برای همسر عزیزم. آرزو میکنم بتونه از فرصت تعطیلات عید نهایت استفاده رو بکنه و کارای رسالش رو جلو ببره.  آرزو میکنم هر روز سال جدید شادتر خوشبخت تر و موفق تر از قبل باشه. و به مهمترین آرزوی خودش که نزدیکی به خدا و بنده ی خوب خدا بودن هست نزدیک تر بشه. همیشه سالم و تندرست سایش بالای سر خانوادش باشه. آرزو میکنم در فصل بهار پدر بشه و تا پایان تابستان آینده اولین مقالش رو هم بفرسته. آرزو میکنم خواهرم دکترا شریف یا تربیت مدرس قبول بشه. آرزو میکنم به سلامت برن هلند و برگردن. آرزو میکنم منم در سالی که پیش رو هست بنده ی بهتری برای خدای خودم باشم. تا انتهای فروردین این مقاله تموم بشه و تا پایان تابستان از پروپوزالم دفاع کنم. 
آرزو میکنم سال جدید همه ی مریض ها شفا پیدا کنن، مامان های منتظر نی نی دار بشن. بیکارها شغل مناسب پیدا کنن و جوون های مجردمون متاهل بشن و خوشبخت...

زمان با سرعت نور در گذره. دعا میکنم بتونیم از لحظه لحظه عمرمون مفید استفاده کنیم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اسفند 1395
مهتا
هر چقدر که فکر میکنم نمیدونم از چی باید بنویسم. دوباره مریض شدم، دوباره آنفولانزا با تب و لرزو سردرد و حالت تهوع...........دیشب هم نتونستم از شدت تب و لرز بخوابم.  دلم پیش همسر جان هست که خانمش زود زود مریض میشه. خواهر بزرگم میگه خدا رو شکر کن که دکتر طب سنتی به من گفته آدم هایی مثل تو که مرتب سرما خورده ان طبع بسیار سرد و بلغمی دارن که سریع با باد مریض میشن و گفته اگر مریض نشی این بلغم ها تو مغزت میمونه و مریضی های خیلی ناجور میگیری. این طوری مغزت داره این بلغم اضافه رو تخلیه میکنه. خدایا شکرت ما راضی هستیم به رضای تو...

فندق عزیزم الان 22 ماهش شده تقریبا و من زود زود دلم براش تنگ میشه. یاد گرفته همه ی کلمات رو مثل طوطی تکرار میکنه و دیوانه واااااااااااار عاشق مادرش هست. مادرم تماس گرفته میگه دست به کار بشو ، دیر میشه و پیر میشی. تازه میگه تماس بگیر با فلان حاج آقا بگو یه دعا هم بهت بدده که زودتر باردار بشی!!!
اصلا اگه تو روت نمیشه من زنگ میزنم و اصرار و اصرار... و من هم میگم نه، من درس دارم! از وقتی امتحان جامع رو دادم و رسیدم به رساله مادرشوهرمم مرتب میپرسه چی کار میکنید؟ پس مهتا خانم دیگه کلاس نداره؟؟ روش نمیشه مستقیم بگه و غیر مستقیم اشاره میکنه به این که ما نوه میخوایم و این که برگردید شهرستان......
و من ابداً دلم نمیخواد برگردیم شهرستان و زندگیمون بشه مهمانی و مهمانی و مهمانی

شمال که بودیم برای خواهر "عزیزدل" خواستگار اومد. وقتی از ایده آل هاش صحبت میکرد دیدم چقد آدما میتونن با هم متفاوت باشن. چیزایی که از نظر من تحسین برانگیز بود به نظر خواهرشوهرم زیاد ارزش نداشت. من یاد گرفتم که همیشه به آینده نگاه کنم و برنامه ریزی کنم. دنبال موفقیت باشم اون اما این چیزها براش هیچ ارزشی نداشت. یه زندگی آروم میخواد که شوهرش هم صبح بره سر کار و برگرده خونه. مثلا این آقای خواستگار یه آدم بسیار موفق در رشته خودش بود.. چند سال خبرنگار صدا و سیما بود و عن قریب هیئت علمی دانشگاه علامه در تهران میشه. با اخلاق و مهربون و .... خواهر "عزیزدل" با همین مسئله مشکل جدی داشت. میگفت سرش شلوغه و یه استاد دانشگاه کار زیادی برا انجام دادن داره. من چنین همسری نمیخوام. و من دوباره به عظمت خدا فکر میکردم که چقدر آدما رو متفاوت آفریده و چطور به اصطلاح در و تخته رو کنار هم جور میکنه و آدما ازدواج میکنن. از زاویه بقیه که به دنیا نگاه میکنم بیشتر به کوچیک بودن خودم تو این دنیا پی میبرم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 بهمن 1395
مهتا
از یار دلنوازم ما را خبر نیامد *** یا بخت ما به سر شد یا او به در نیامد
وامانده در كناری نالم به آه و زاری *** او رفته روزگاری رفت و دگر نیامد
گشتی نهان ز پیشم هر دم زنی به نیشم *** حیران ز كار خویشم خون از جگر نیامد
...
كشتی به غمزه ما را ای خوش صدای زیبا *** در پشت ابری ای ماه ، مهتاب در نیامد
هر شب به انتظارش نالم چو آه و آتش *** بانگ از مناره بر شد از او خبر نیامد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 بهمن 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 بهمن 1395
مهتا
آخرین امتحان دوران تحصیل رو هم دادم. به نظرم برای این امتحان کم تلاش نکردم اما در کل متاسفانه خیلی بد تمام شد. تمام شب رو تا صبح بیدار موندم به لطف ژلوفن عزیز:) که بدون اون ممکن نبود بتونم با تب و لرز شدید و سردردی که داشتم کار رو پیش ببرم. نمیدونم چرا مغزم سر جلسه امتحان قفل کرد، این درس یکی از گلاب ترین درس های دانشکده بود که معدل همه رو بالا میبره و طبق معمول برای من احتمالاً شد بدترین نمره ی کارنامه که کلییییییییی معدلم رو پایین میکشه. در هر صورت فقط بعد امتحان وقتی فهمیدم چه اشتباهی کردم یکم ناراحت شدم ولی بعدش با خودم گفتم من تلاشم رو کردم و دیگه برام مهم نیست، میسپارمش به خدا. هر آنچه اتفاق بیافته به صلاحم هست:)
------------------------------------
بلاخره عروسی خواهرجان و آخرین فرزند خانواده ی ما هم گذشت. خدا رو شکر هم همه چیز به خیر گذشت. درست روز عروسی فندق دوست داشتنی و پسته ی  عزیز من آنفولانزای شدیدی گرفتن طوری که پسته 4،5 باری در سالن بالا آورد:( فندق هم که پدرش رو کلافه کرد. کل روز رو داشت گریه میکرد و این وسط مادرش هم از ظهر رفته بود حموم و آرایشگاه و همه مسئولیت هاش افتاد گردن برادر مهربون من که شب قبل هم تا صبح در بیمارستان کشیک داشت. برادرم واقعا یه همسر بی نهایت فداکار و مهربون هست. مرتب بچه رو بیرون میبره تا همسرش بتونه درساش بخونه. آخه عروس خانم رو درساش خیلی حساسه. تو تمام کارای خونه به همسرش کمک میکنه. بلافاصله بعد شام وقتی بچه داره شیر میخوره، میره ظرف ها رو میشوره تا خانمش اذیت نشه و خیلی چیزای دیگه.
من هم از فندق عزیز آنفولانزا گرفتم، نمیدونم من بدنم خیلی ضعیف هست یا آنفولانزاهای این دوره زمونه خیلی قوی. خلاصه هر بشری در اطرافم سرما یا آنفولانزا داشته باشه ویروس هاش سریع با من share میشن! طوری که چندتا از بچه های دانشکده با تعجب ازم پرسیدن تو چرا همیشه مریض میشی و سرما میخوری...

لباسم رو تو عروسی دوست داشتم، در عین سادگی خیلی زیبا بود، آرایشگاه رفتم و موهام شینیون درست کردم و کلی اصرار که یه آرایش لایت میخوام و درواقع صرفاً گریم...اما نهایتاً با یه آرایش خیلی جیغ مواجه شدم که چون رژ گونه نداشت از نظر آرایشگر لایت بود! خدا رو هزار بار شکر برنامه ریزی من و همسر عزیز درست پیش رفت و تونستیم بریم آتلیه و با خیال راحت کلی عکس یادگاری بگیریم. از این قسمتش خیلیییی خوشحالم.  همسر عزیز هم که راضی شد و به خاطر دل من پاپیون گذاشت. با کت و شلوار جدیدیش خیلی خیلی خوشتیپ شده بود و به قول یکی از نزدیکان مثل اروپایی ها بود:)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امشب تولد بهترین همسر دنیاست، من دیشب تا صبح نخوابیدم و این مدت هم درگیر امتحان و عروسی بودم و تمام مدت در کنار همسر، میدونه که فرصت نداشتم برم براش خرید و در نتیجه اصلا انتظار تولد نداره:) من هم پرشورتر از همیشه میخوام سورپرایزش کنم. بدون احساس خستگی ناشی از مریضی و بی خوابی رفتم و برای بهترین همسر دنیا یه شلوار کتان کرم خریدم که میدونم هر چقدر داشته باشه براش کمه، یه نامه ی عاشقانه، اگه فرصت کنم یه کلیپ از عکسای دونفره با یه آهنگ عاشقانه، فشفشه، شمع کاری خونه و اتاق خواب، کیک تولد، ژله ، لوبیا پلو که غذای مورد علاقه ی همسری هست و آش شله قلم کار، آب پرتقال، کاپوچینو و دیس میوه های پوست کنده شده و انارهای دون شده. میخوام کادو رو هم در آخر بهش بدم و خودش طی یک بازی دونفره پیداش کنه:) آخر شب هم با هم دیگه بشینیم آرزوهای قشنگ کنیم و شمعای کیکش فوت کنه.
رفتم خرید ولی دیگه دستم جا نداشت تا بتونم گل بخرم، ان شاالله دفعه بعد جبران میکنم.............
خدا کنه خوشش بیاد و خاطره ی خوبی بشه براش.........تازه یه سوتی هم دادم که فک میکنم خاطره بشه بعد این همه زحمت و خرید اشتباهاً شمع 30 خریدم به جای 29:))))))) 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 دی 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 دی 1395
مهتا
فردا امتحان بچه های کلاسم هست.
با دکتر هم در ارتباط با کدی که بهم سپرده جلسه دارم و باز هم باید بگم نرسیدم روش وقت بزارم زیاد:(
در مورد آزمون جامع شفاهی هم باید بهش بگم که متاسفانه 2 هفته دیگه افتاده:( و قطعا دعوام میکنه  که چرا تا الان کاری نکردم.
روم هم نمیشه بگم وقت نیست بابت عروسی و امتحانم، حتی فرصت ندارم امتحانم بخونم چه برسه کد و کارای دیگه........
یک شنبه هم پایان ترم دارم.
حالا برنامم:
امروز: یکم درس و کار کرن رو کد استاد، نوبت ارایشگاه و اتلیه بگیرم
فردا: خرید دستکش عروس و اگه بشه برم پشتم طرح حنا بزارم، چون پشت لباسم یکم بازه (صبح)، بعد از ظهر 1 تا 7 سر جلسه امتحان، بعدش هم جمع وسایل برای مسافرت و تهیه غذا و ...
4 شنبه: خرید پیراهن سفید برای کت همسر، خرید پاپیون مشکی که برا عروسی بزنه، پیراهن خودم رو کوتاه کنم و سنگاش رو هم از قسمت پایین جا به جا کنم تا قشنگیش نره.
5 شنبه: آرایشگاه برم جهت بند و ابرو برم و امتحان پایان ترمم بخونم که دیگه فرصت نمیشه.
جمعه: مراسم عقد، آرایشگاه، آتلیه، عروسی، جمع وسایل برای این که صبح زود راه بیافتیم تهران
شنبه: در جاده بودن و استراحت و کمی درس اگه نایی بمونه
1 شنبه صبح: پایان ترم:(

خدا کنه این دی ماه به خیر بگذره
پ . ن .   بچه ها نامه نوشتن درخواست کردن جامع یکم عقب بیافته.........
-----------------------------------------------------------------------------

دوستم دیروز میگفت که استادم بهش گفته من و دوستانی که ترم پیش درس داشتیم با ایشون که 4 نفر هم بیشتر نبودیم، یه مشت دختر لوسیم که افتادیم تو رقابت. مرتب هم حرفشون تکرار میکردن. البته 2 تا از بچه ها با من دوست صمیمی بودن و اختلاف نمراتشون هم با من کم نبود. منظور استاد من بودم و یک فرد دیگه. یعنی من یه دختر لوس هستم و داشتم با ایشون رقابت میکردم سر نمره. بعد هم روزی که برگه ها رو حل تمرین نشون میداده به ایشون گفته که به ما رو نده اصلاً که ما زود پررو میشیم!!!!!!!
خیلی جالب هست، ما دخترا وقتی درسخون باشیم بهمون میگن خرخون، وقتی هم درس نمیخونیم مدام غر که این چه وضعش هست و ............!!!!!!!
---------------------------------------------------
از این شعر خیلی خوشم میاد:

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 13 دی 1395
مهتا
امروز حوصلم خیلی سر رفته بود و نمیتونستم به کارام برسم. تا این که یه دوست قدیمی اومد تا ازم یه سری کتاب و جزوه بگیره. نشست و با هم صحبت کردیم.  خیلی خیلی خیلی دلم وا شد. میگن دوست خوب دوستی هست که آدم یاد خدا بندازه. ایشون واقعا همین طورن. یه آدم فوق العاده خوش قلب و خوش اخلاق که با وجودش معنویت، امید و انرژی مثبت هدیه میکنه.  احساس خیلی خوبی پیدا کردم. خدایا بابت این که چنین دوستانی رو به من دادی بسیارررررررررر ممنونم. امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه، پاک بمونه و به آرزوهاش برسه. دوباره بهم یاداوری شد که باید برای این که در مسیر درست قرار بگیرم و عمرم رو تلف نکنم، برای این که زندگیم رو پای چیزهایی بزارم که به درد دنیا و آخرتم بخوره، برای این که در آینده با افتخار از حالم یاد کنم و بتونم اون دنیا هم چیزی برای پاسخ دادن داشته باشم، اولاً باید نیتم درست کنم، بعد کلی تلاش کنم، امیدم به خدا باشه، دعا کنم، توسل کنم و توکل. منم میخوام این راه در پیش بگیرم. برای هر چیز کوچک و بزرگی میشه این راه در پیش گرفت و جواب هم میده. ولی ما تو یه سری مسائل خاص مریم سراغ خدا:) جالب اینجاست که عملاً این کتاب و جزوه هایی که من دادم به ایشون اصلاً به دردش نمیخوره، درواقع ایشون بود که کلی به درد من خورد....
خدایا کمکش کن امسال دکترا قبول بشه همون جایی که دوست داره و با همون استادی که میخواد و تو همون حوزه ای که دوست داره و به صلاحش هست کار کنه:) زود هم متاهل بشه:)
در ضمن در همین راستا تصمیم گرفتم چله ی دعای توسل بگیرم، امشب هم اولینش رو شروع کردم:)
------------------------------------------------------------------------------------
یکشنبه آینده پایان ترم دارم. 2 تا از نمره های آزمون جامع هم اومد بلاخره و یه درس 19 شدم و یکی دیگه هم 18.9. خدا رو شکر. البته نمره ها قطعی نیست. جالب هست که استاد راهنمای خودم بهم داده 18.9 و در برگه شده بودم 18.92، یعنی ابداً دلشون نسوخته برام! اون وقت مسئول آموزش دانشکده میگفت، مطمئن باشید استاد خودتون بهتون 20 میده بقیه درس ها رو بخونید. همیشه این طور بوده.
-------------------------------------------------------------------------------------
دیروز سر کلاس ارائه داشتم، ارئه ای که اصلاً براش آماده نبودم و وقت نگذاشته بودم ولی به نظرم خیلی خوب از پسش براومدم.  کلاً یکی از فواید دانشگاه رفتنم فک کنم همین بالارفتن توانایی ارائه دادنم باشه:)
------------------------------------------------------------------------------------
جمعه آینده عروسی خواهرجان هست که امیدوارم به خیر و خوشی تموم بشه. همسری قول داده در صورتی که داماد کروات بزنه پاپیون بزاره!!! هرچند بعید میدونم بتونه رو قولش بمونه، اما خیلی جالب میشه ، عکسامون هم قشنگ میشه. 
------------------------------------------------------------------------------------
دیروز بعدازظهر دکتر بودم و نتایج جالبی از سونو گرفتم. کلا فکر کنم الکی این مدت دارو مصرف کردم، الکی دکتر رفتم......دکترم بیش از حد سخت گیری کرد و شاید اصلا مشکلی نبود. شایدم این یکی سونو  تشخیصش اشتباه بوده. در هر صورت بی خیال شدم، دیگه نمیخوام برم دکتر و الکی داروهای شیمیایی مصرف کنم که کلی عوارض دارن. همسر هم موافقه.

تمام:)

-----------------------------------

برگشتن روزگار سهل است، یا رب نظر تو برنگردد...........




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 6 دی 1395
مهتا
زمان مثل برق میگذره. دیروز بود که عید نوروز بود، انگار همین دیروز امتحانات ترم گذشته رو دادم و حالا دوباره داریم به شلوغی انتهای ترم 3 میرسیم. هنوز عید پارسال برام مثل هفته گذشته هست اما بهار و تابستان پاییز 95 هم دیگه تقریبا تمام شده....

شدیداً حس شیطونی کردنم گل کرده:) دلم میخواد با همسری صبح های زود بریم گردش صبحونه بخوریم. شب ها قدم بزنیم، سینما بریم و آخر سر هم بریم دنر کباب ترکی بخوریم. دوس دارم دوباره برم شنا. نقاشی رو شروع کنم. هر روز لباس عروسی خواهر جان مجدد پرو کنم:) اما چه کنم که سه تا چیز تو زندگیم کمتر از اونی هست که لازم دارم؛ یکی وقت، دومی هم وقت و سومی پول:) اگه بشه که امسال با همسری یه مسافرت دو نفره بریم عالیههههههههه. ولی اگه بشه...
از الان به فکر تعطیلات عیدم. 
هرچی تلاش میکنم چیزی یادم نمیاد که بنویسم، در نتیجه سخن کوتاه میکنم و میروم. جالب اینجاست که دوستان وبلاگی هم دیگه دیر دیر به روز میکنن.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 آذر 1395
مهتا
 10 روز مانده تا آزمون جامع دکترا 
10 روز زمان برای خواندن درس های گذشته و هم زمان امتحان دادن این ها اصلا کافی نیست، به خصوص که دو روز در هفته هم باید در کلاس های مربوط به دروس همین ترم حاضر بشم و درس های خیلی سختی رو هم برای آزمون انتخاب کردم. حالا در این فاصله باید یک پروژه درسی خیلی مهم هم تحویل بدم. جدا از این ها استاد محترم دیشب تماس گرفتند و کلی گلایه کردند بابت کارهای پژوهشی؛ من از ابتدای ترم همه ی وقتم رو برای این کارها صرف کردم و فقط دو هفته گذشته رو بالاجبار  برای تمرین ها و میان ترم  وقت گذاشتم و نهایتا هم کلی تحقیر شدم:( 
حالا باید در این شرایط مرتب بابت انتظارات استاد به ایشون گزارش بدم.....

امیدوارم این ترم به خوبی و خوشی تموم بشه.  بابت تک تک کارها نگرانم.  عروسی و مراسم ها هم با پایان صفر شروع میشه. 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 آذر 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 24 آبان 1395
مهتا
این نامه و جوابش تو یکی از گروه های تلگرام خوندم. 
http://hamsarekhoob.com/articles/life/129663
کامنت های خانم ها خیلی جالب بود. 
گفتم منم نظرم رو بنویسم. 

از نظر من نویسنده این متن سعی داره با جوابی که از طرف آقا میده کاری کنه که همه به جای این که عقلانی به قضیه نگاه کنن خیلی احساساتی بشن و احمقانه حق به اقا بدن و چقدر جالب بود که دیدم کم نبودن خانم هایی که این نظر داشتن.
دلم میخواست به این خانم ها بگم، اگه مرد حق داره به خاطر نارضایتی از ظاهر همسرش خیانت کنه در حالی که میبینه همسرش داره تمام توانش برای زندگی مشترکشون به کار میگیره پس زن هم میتونه به خاطر هزار و یک دلیل دیگه مثلا مسائل مالی به خودش حق خیانت بده.
دلم شکست وقتی کامنت هایی رو میدیم از طرف خانم ها که خیانت دیده بودن و بیمار شده بودن از بی محبتی ها و باور داشتن که همه ی تقصیرات گردن اون هاست چون به اندازه کافی زیبا نبودن! چون توانش رو ندارن که تو خونه مثل خانم های خیابون به خودشون برسن....

خوشبختانه و متاسفانه الان جامعه ما پر شده از گروه های تلگرامی، صفحات مشاوره و ... با هدف نشون دادن راهکارهایی برای تحکیم روابط بین زن و شوهرها که گاهاً نه تنها در جهت بهبود شرایط خانواده ها قدم بر نمیدارن که خودشون هم با بالا بردن توقعات دو طرف به معضلات دامن میزنن. و صد البته مثل همیشه عمده دستورات در ارتباط با خانم هاست. مشاوره هایی که کل مطالبشون رو میتونی تو چند جمله خلاصه کنی. این که همیشه همه ی مشکلات به خود زن برمیگرده و باید تمام و کمال زندگیش رو بر پایه رضایت همسرش بسازه تا یه وقت خدایی نکرده همسرش احساس کمبود نکنه و خیانت نبینه. کاملا یه طرفه و چقدر بد که از مرد و وظایفش حرفی زده نمیشه. و اصلاً توان فرد در نظر گرفته نمیشه.
این روزها همه ی گروه ها پر شده از این که زن باید در منزل یه من آرایش داشته باشه، لباس های شیک بپوشه و ... . کسی نمیپرسه پس این زن کی و کجا راحت باشه؟ چرا کسی از آقایون انتظار نداره که با پاپیون و کت شلوار یا لباس بیرونی تو خونه باشن چون خانم ها هم زیبایی رو دوست دارن. یا کسی به آقایون نمیگه کلیه هاتون بفروشید و برای همسرتون یه هدیه عالی برا روز زن بگیرید که راضی باشه اما خانم باید از خودش بزنه و خودش بکشه تا به هر طریق ممکن همسرش رو راضی کنه و اگر موفق نشد همسرش حق داره بهش خیانت کنه، ولو این که مشکلات زندگی مشترک و فرزندانش مانع شده باشن تا وظاف زناشوییش رو تمام و کمال انجام بده. چقدر ساده به اسم فرهنگ سازی داریم خیانت رو رواج میده. داره خیانت عادی جلوه میده. چرا همه قبول داریم زنی که عاشق مردش هست نباید به نگاهش به ظاهر و جیب همسرش باشه، همین که همسرش داره تلاشش رو میکنه کافیه، آقا میتونه تو خونه راحت باشه و راحت لباس بپوشه، برای اثبات عشقش نیاز به هزار و یک کادوی رنگارنگ و جواهرات نیست؛ اما زن این حقوق  رو نداره؟ مگه همون اسلامی که به زن وظایف زناشویی رو محول کرده به آقا نگفته باید تمام احتیاجات همسرت رو برطرف کنی؟ چرا تو همه چیز افراط میکنیم؟ زیبایی خوبه اما چقدر؟ به چه قیمتی؟
خانم همه ی اعتقاداتش رو کنار گذاشته و موهاش بیرون ریخته و همسرش در جواب میگه دوست داشتم آزادیت رو با هم جشن بگیریم؟ چی رو داره ترویج میکنه؟ بر فرض که دینی هم نبود، ولی مگه میشه آدم زیباترین باشه؟ همیشه خانم های بیکار و زیباتری و خیابون هستن که بخوان دلبری کنن، پس  کی باید برای رشد درونمون وقت بزاریم اگه قرار باشه همه ی فکر و ذهنمون ظاهر باشه؟

متأسفم برای فرهنگی که همیشه پر از افراط و تفریطه و به نظر میرسه حالا دوباره داریم از یه سمت دیگه بوم میوفتیم...




نوع مطلب : تحلیل های شخصی، 
برچسب ها : نامه یک زن به شوهرش در آستانه خیانت! و جواب شوهر،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 19 آبان 1395
مهتا
جناب همسر درست میگن، دارم اشتباه ترم پیش تکرار میکنم. باز هم همه چیز فدای یک چیز میکنم. اما همین امروز تصمیم گرفتم این روند غلط متوقف کنم:)
امیدوارم این تصمیم دیگه عملی بشه و در حد حرف نباشه. نباید امتحان جامع و درسای این ترمم رو یه جا فدای پروژه ای کنم که معلوم نیس تهش چیه.

کارام انقددددددددد زیاده که وقت سر خواروندن ندارم اما خدا رو شکر فعلا از دست کلاس حل تمرین راحت شدم:) سعی کردم استاد خوبی باشم حالا نمیدونم بچه ها چی فک میکنن.

امروز دوستم داشت میگفت تو که شاگرد اولی برو وام بگیر که مبلغش برا نفرات اول تا سوم 2 برابر هست، بعد من گفتم مطمئنی من شاگرد اولم و خودت نیستی؟ دیدیم معدلامون دقیقاً تا رقم دوم یکی شده. حالا البته من فکر کنم رقم سوم برا ایشون بیشتر باشه. ترم پیش تو امتحان آخر تنبلی کردم و کار از کار گذشت، در حالی که درس بی نهایت آسونی بود که میشد راحت 20 بگیرم شد درسی که معدلم رو نابود کرد، ولی کاش بتونم این ترم معدلم بالا ببرم. 

برای در اوج بودن باید به همون اندازه بیش تر تلاش کرد. پس اگر معدل خوب و موفقیت در پروژه و آزمون جامع رو هم زمان میخوام باید طی 2 ماه آینده تلاشم بیش تر و بیش تر کنم و از وقتم بیش تر استفاده کنم. یعنی انقد نرم تو خلصه:) و یکم ساعت خواب و بیداریم مدیریت کنم. یادم باشه فقط همین دو ماه دارم و بعد از این دیگه راه جبرانی وجود نداره. 
در ضمن این ترم دارم آخرین دروس در طول تحصیلم پاس میکنم دیگه درسی نخواهد بود که برا امتحان پایان ترمش بخونم............




نوع مطلب : روزنگار،، تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 11 آبان 1395
مهتا
دیشب من تا حدود یک و نیم داشتم تمرین مینوشتم، تمرینی که میشد خیلی زودتر بنویسم تا ایراداتش مشخص بشه و احتمالا کد هم ارر داره. در هر صورت قرار بود شب ها زود بخوابیم تا همسری صبح زود بیدار بشه و بتونه یکم درس بخونه. امروز براش ناهار درست نکردم و غذای فریزری هفته ها قبل یا ماه قبل بهش دادم که میدونم از برنج فریزری متنفره، دم نزد. دیشب برام گل گاو زبون درست کرد و آورد تا من حین کد زدن نوش جان کنم و من هم باهاش بد برخورد کردم چون مرتب حرف میزد و تمرکزم بهم میریخت. نهایتا هم همین همسر مهربون و باهوشم بود که فهمید اشکال کدم کجاست. بدون این که بدونه قراره چی رو کد کنم ولی من نمیفهمیدم:( شب خیلی دیر خوابیدیم به روم نیاورد. صبح ساعت 9 تازه بعد کلی نازم کشیدن بیدار شدم و رفتم سراغ صبحانه، که البته آب جوش همسری گذاشته بود. خدایا نازنینم دیر رفت سر کار و باز هم شب دیر میاد خونه و این همه تقصیره منه.  الان یه مدته که سرم شلوغه این داستان مرتب تکرار میشه. 

هر بار که با نازنینم صحبت میکنم از علاقش به تحصیل میگه و پژوهش. این که آرزوش هیئت علمی شدنه و البته نه در دانشگاه آزاد و غیر انتفاعی. خدایا میشه سرورم هیئت علمی سمنان بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا جونم میشه کمکش کنی تو رسالش خیلی موفق باشه. خداجونم همسرم خیلی باهوشه همه ی عمرش از خود گذشتگی کرده برای زندگیمون تلاش کرده. جای هر دومون کار کرده و از علایقش زده، تو براش جبران کن. خواهش میکنم..............به خاطر پول حلال در آوردن از درسش زده. همه ی فکرش کارشه. مگه خودت نگفتی شما ازدواج کنید فرزند دار بشید من تضمین میکنم زندگیتون؟ پس کمکش کن به آرزوش برسه. 
قبل از این که از سنش بگذره.

مهربون ترینم خدا میدونه که عاشقتم، کاش بتونم حداقل اذیتت نکنم، کمک که نمیکنم بهت........
آرزو میکنم موفق باشی، خیلی موفق. دکترات به خوبی و در زمانی که باید تموم کنی،  اگه دوست داری و به صلاحت هست هیئت علمی یه دانشگاه معتبر دولتی بشی و اگر دوست داری کلاس های نرم افزار فوق العاده داشته باشی. برات آرزو میکنم هر آن چه که لیاقتش داری که با هوش بالایی که داری میدونم میتونی، با همه ی سختی ها و اذیت هایی که من میکنم بهشون برسی و بهترین ها برات اتفاق بیافته.

تلاش میکنم از لحظ مالی دیگه بهت سخت نگیرم حداقل. من ببخش که انقدر احمقم که ازت انتظار هدیه تولد و روز زن دارم. تو هر روز با ارزش ترین داراییت رو به من هدیه میدی، وقتت و عمرت
بابت همه ی این ها ممنونم.

خدایا کمک کن منم هر چه زودتر بتونم دفاع کنم و همسرم رو سفید و سربلند کنم.  همسری که مرتب کار میکنه و از علایقش زده تا من راحت فولتایم وقتم روی درس بزارم و هیچ منتی هم روم نمیزاره. که من نه کار خونه میکنم و نه کار بیرون.................

خدایا بابت همه چی ممنونم. رها مون نکن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 آبان 1395
مهتا
بچه ها از قبل خیلی از مطالب میدونستند و کتاب مطالعه کرده بودن. کتابی که من هیچ وقت نخوندم:) جالب بود که استاد به بچه ها گفته بودن کتاب بخونید و اشکالاتتون از تی ای بپرسید، بعد من خبر نداشتم که بخونم! خدا رو شکر البته به خیر گذشت. با این حال شاکی بودن که خیلی تند درس میدم. من هم برای جبران قرار شد خودم براشون جزوه بنویسم! هر چیز چندین و چند بار توضیح دادم و مرتب میگفتم سوالاتشون بپرسن؛ اما فک کنم بازم نفهمیدن. حداقل یکی از آقایون که مطمئنم ناراضی بود:(
امیدوارم فیدبک بدی به استاد ندن ،البته فقط 4 نفر از 7 نفر سر کلاس حاضر شدند. از حق نگذریم من هم بد توضیح ندادم براشون، اون ها خودشون هم تو جزوه نوشتن کند بودن! استاد ما که همین طوری درس میداد که من درس دادم. نمیدونم در ادامه چی بشه.......سعی کردم خیلی مهربون باشم روشون بشه سوال بپرسن........




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 17 مهر 1395
مهتا


( کل صفحات : 16 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...