تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اول این که ان شاءالله اگر پسرم در سلامتی به دنیا اومد و بیمار نبود، گوسفند قربانی کنیم بدیم به فقرا یا هزینش بدیم به یه گروهی مثل فردای سبز. به علاوه هر دوی مامان و بابا 40 شب نماز شب بخونیم. بابایی سعی میکنه این 40 شب پشت هم باشه.
من 40 روز، روی 135 تا صلوات هدیه به بانو ام البنین میکنم، از 26 آبان و با تقدیم سوره ی یاسین به ایشون شروع کردم.  به این امید که پسرم ادامه دهنده ی راه پسرشون باشه و ایشون واسطه بشن و سلامتی پسرم از خدا بخوان. به علاوه شروع کردم برای تقدیم ختم قرآن به ایشون. حالا تا هرجایی که رسیدم به این امید که مشکلمون حل بشه. سعی میکنم روزی حداقل 1 جزء رو بخونم.
پسرم نذر امام زمان کردم اگر قابل بدوننش و بپذیرنش، سالم باشه و چند نفری رو به راه راست دعوت و هدایت کنه.
بعد از نماز هم بین صلوات استغفار میکنم و بین صلوات از خدا سلامتیش میخوام.
ان شالله بتونم 5 بار بلند حدیث کساء رو هم میخونم با نیت سلامتی.
من و بابایی هم تا جایی که میتونیم تو خونه ذکر میگیم و برات قرآن میخونیم. استغفار میکنیم تا شاید خدا از گناهانمون بگذره.
دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.


امروز دایی جون تماس گرفت و بهمون امید داد. اولین کورسوی امید، که ممکنه مخچه تشکیل شده باشه و صرفاً به خاطر بزرگی سیترن مگنا تو سونو دیده نشده باشه. این دانشجوی خانم دکتر فریده نجات گفته. شما یه پسر معمولی باشی با یه زندگی معمولی و یه سری مشکلاتی که غیراورژانسی قابل حل باشه. امید به خدا میشه اوضاع اونقدرها هم وحشتناک نباشه. باید بعد به دنیا اومدن سونوگرافی یا MRI بشی و تکلیف مشخص بشه. هرچی که باشی برای مامان یه دنیایی. خورشید درخشان خونه ی مایی و ثمره ی عشق مادر و پدر. عاشقتیم عزیز دلم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 آبان 1396
مهتا
هیچ وقت برای هیچ کس بدی نخواستم. هیچ وقت تو دلمم کسی رو بچه ای رو مسخره نکردم. هیچ وقت از بالا به آدما نگاه نکردم. همسرم خیلی روی درآمد حلال داشتن تعصب داشت و داره. که اگه نداشت شرایطمون خیلی فرق میکرد.
تو این مدت، موبایلم تو ماشین اسنپ جا گذاشتم. خیلی راحت همه چی حل شد. با اسنپ تماس گرفتمم و به راننده اطلاع دادم از دستم افتاده. خودش موبایل آورد دم در خونه و هرچی خواهش و تمنا کردم هزینه سفر قبول کنه قبول نکرد. پروپوزال یه جورایی معجزه وار درست شد. ظرف 1 ماه تونستم بنویسمش. کسی باوورش نمیشد پروپوزال دکتری 1 ماهه! و بعد هم دفاع کردم. انقدر خوب تموم شد که استاد هم میگفت خدا لطف کرده و طبیعی نیست. همیشه پاییز آنفولانزا میگرفتم و چند هفته ای وحشتناک افتاده بودم رو تخت. جدا از این که کل پاییز و زمستون هم دستمال به دستم و همه میدونن من چقد بد سرمام. امسال اما فقط و فقط 1 بار اونم حدود 2 روز سرما خوردم. همیشه وحشت داشتم پاییز بشه و من آنفولانزا بگیرم و خدایی نکرده به پسرم صدمه ای وارد بشه. با خودم میگفتم یعنی خدا خواسته امسال این طوری بگذره تا پسرم سالم باشه؟ ریز و درشت هزار تا اتفاق بزرگ و کوچیک افتاد و حل شد. مشکل خونه حل شد و صاحبخونه با مبلغ رهن 76 میلیون کنار اومد و مجبور به اسباب کشی نشدیم تو این شرایط. نمیدونم چی شد یه دفعه، چه گناهی کردم. چقدرررر ناشکر بودم، چقدر بد بودم که خدا اینجوری زمینم زد. منی که عاشق نی نی هام. همیشه همه رو تشویق کردم که به خاطر درس و کار فرصت مادر شدن از خودشون نگیرن. هیچ وقت به این قسمت فکر نکرده بودم که اگه مادر بشم ولی فرزندم بیمار باشه چی. من عاشق شیرین زبونی های بچه هام. ولی نمیدونم پسرم هیچ وقت حرف زدن یاد میگیره اصلا؟ ضریب هوشیش در حدی میشه که بتونه شیرین زبونی کنه؟ خالش براش از هلند مولا کادو آورده. با خودم میگفتم پسر من نشستن یاد میگیره که بتونه با این بازی کنه؟ خالش داشت کتابا رو نگاه میکرد. بهم میگفت خیلی براش قصه بگو. خیلی براش کتاب بخون. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد. نمیتونستم خودم کنترل کنم. طوری شد که بعد این که رفتن، خواهر جان 2 بار تماس گرفت و حالم پرسید. ازم میپرسید دیگه این بچه رو دوست نداری؟ و من نای جواب دادن هم ندارم. بغضی تو گلوم هست که پنهان کردنش خیلی سخته. فقط میگم همینه آدما تو بارداری اعصاب ندارن. همه اینجوری میشن.

دیشب رفتیم شاه عبدالعظیم. انقدر منگم که نمیدونم چه دعایی باید بکنم..... همسرجان البته هنوز امید داره. و میتونه دعاهای قشنگ داشته باشه. خدایا شکرت بابت همسرم. میدونم لیاقت داشتن همچین همسری رو ندارم.
---------------------------------------------------------------------------------

خدایا من ببخش. خیلی روم زیاد نه؟ به جای این که بگم همه جا دستم گرفتی ممنونم. این یکی هم امتحانت کمکم کن سربلند بیام بیرون، میپرسم چرا اینجا رهام کردی؟ شرمندم خدا. اینا رو بزار حساب ضعیف بودنم. من یه مادرم. یه مادر، یه زن مگه چقد توان داره؟ چقدرررررر؟ حاضرم 20 تا 30 هرچند تایی بخیه بخورم. درد زایمانم خیلیییییی زیاد باشه، اما پسرم سالم باشه. تا آخر عمر هم مستأجر باشم، اصلا تو نازی آباد، اما پسرم سالم باشه. هرچی خودت بخوای خودای من. راضیم به رضای تو...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 26 آبان 1396
مهتا
دلم میخواست تو نت میدیدم که این بچه ها بعد از چند ماه میمیرن. اما انگار خیلی هاشون زنده میمونن. منتهی رشد نمیکنن. مثلا تو 1 سالگی هم حتی نمیتونن دستشون دراز کنن یا بشینن. درد دارن و تشنج و استفراغ. نمیتونم درد کشیدن پسرم ببینم. تشنج کردن هاش ببینم. عقب موندگیش ببینم. این چه نوعی از بیماری هست اخه؟ چقد دلم براش تنگ شده. دلم میخواست میتونستم ببوسمش. دستا و پاهای کوچیکش ببوسم. تو این مدت انقدررررر اشک  ریختم و ضجه زدم حتما پسرم خیلی اذیت شده. ولی حالا میخوام تمام تلاشم کنم که تا جایی که دستم هست زندگی براش آسون کنم. خوب غذا بخورم. روحیم حفظ کنم و از خدا بخوام به هممون صبر بده. بدترین حالتش داشتن یه بچه با معلولیت های جسمی و ذهنی شدیده. اگه خدا خواسته کاریش نمیش کرد. از حکم خدا نمیشه فرار کرد. دیگه زاری و ناله بسه. باید امیدوار باشم. معجزه هم وجود داره. شاید خدا خواست و معجزه شد... به کسی چیزی نگیم بهتره. بزار بقیه ندونن. کم کم خودشون متوجه میشن که این پسر فرق داره. خودم به اندازه ی همه بهش محبت میکنم. خودم بهش میرسم. شده اصلا هیچ شبی نخوابم تنهاش نمیزارم. نگاه های بقیه برام مهم نیست. دل سوزوندن ها رو هم نمیخوام. امروز خیلی تلاش کردم جلوی خواهرجان که تازه برگشتن ایران خودم کنترل کنم. داشتم خفه میشدم و از این همه بی ذوقی و بی حوصلگیم فهمید یه دردی دارم و دارم پنهونش میکنم. اما چیزی نگفتم. دیگه نمیخوام دردی باشه. پسرم به یه مادر بی نهایت قوی احتیاج داره.



نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 آبان 1396
مهتا
تو بارداری خیلی بهم فشار اومد. سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم. همیشه خدا رو شکر کردم بابت این که همه چی به خوبی پیش میرفت. نتایج غربالگریم و همه ی آزمایش ها عالی بود. انقدر خوب که دکترم دیگه برام سونوگرافی ننوشت تا الان که هفته 34 طبق LMP و هفته 35 طبق سونوهای قبل هستم. امروز اما همه چی خراب شد. نمیدونم چه آینده ای در پیش داریم. دکتر تشخیص سندروم دندی واکر رو داده. بطن های مغزی جنین خیلی بزرگه و این بزرگی خفیف هم نیست. خیلی شاکی بود که چرا تو این مدت سونو ندادم. منم گفتم دکترم ننوشته بود از کجا باید میدونستم لازمه. واقعا نمیدونستم باید سونو بدم. به خیال خودم تحت نظر پزشک بودم. متاسفانه مرکز سونوگرافی ای که رفتم بسیار دقیق بود و احتمال اشتباه هم بسیار کم...
تو نت که سرچ میکردم به چیزای بدی رسیدم. عقب ماندگی شدید ذهنی و جسمی. در حال حاضر تو ماه نهم بارداریم. نمیدونم این چطور به همسر بگم. چطور به بقیه بگم. چه کاری باید انجام بدم. خدایا خودت کمکم کن. میشه اشتباه شده باشه. میشه پسرم سالم باشه. میشه همی اینا کابوس باشه. مامان اینا منتظرن من برم شمال برای زایمان و حالا باید برم پیگیر این بیماری بشم. هرچند دیگه خیلی دیر شده. سایز سیسترن مگنای جنین 14.6 بود. بین 10 تا 15 بیماری با شدت متوسط هست و بالای 15 رو بسیار شدید میدونن که حتی دستور ختم بارداری رو هم میدن...
غم همه ی دنیا اومده تو دلم. نگران همسر هستم. خدایی نکرده قلبش نگیره؟ حتی از ایشون هم مخفی کنم موضوع رو؟ میشه من ببینه و دردم نفهمه؟ میشه این روزا بگذره؟ حوصله ی دانشگاه و درس و استاد هم ندارم. اما متاسفانه فردا قطعا استاد محترم پیگیر یه سری کارها میشن و نمیدونم چی بگم. بهتره دیگه جواب تلفن کسی ندم....
جالبه که خواهرم صرفا چون زیاد حوصله چت کردن نداشتم متوجه شد یه اتفاقایی افتاده و ازم میپرسید. منم فقط گفتم خستم. چون 9 صبح رفتم دکتر و 3.5 نوبتم شد....

خدایا همیشه رحم کردی. میدونم خیلی بیشتر از اونی که لیاقتم بوده بهم دادی. از گناهانم بگذر. به همسرم رحم کن. به پسرم سلامتی بده و دردی بهمون نده که طاقتش رو نداریم....




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 23 آبان 1396
مهتا
امشب همسری بهم گفت که به کارش تو شمال خیلی امیدوارتره. اینجا احتمال این که بتونه روی پای خودش وایسه کمه. من خیلی باید خودخواه باشم که چون احتمال بسیااااار ناچیزی وجود داره که اینجا هیئت علمی بشم جلوی موفقیت همسری رو بگیرم. بهترین کار تهران داشته باشم ولی همسرم احساس غرور نکنه نمیارزه. حالا هر چقدر بقیه بخوان مسخرم کنن که این همه درس خوندی که چی و ... حتی اگه تا اخر عمر فقط یه خانم خونه دار باشم، میارزه. من برای این درس میخونم ک پسرم تو فرم مدرسه بنویسه تحصیلات مادر دکتری. همین. شایدم شد و یه شغل آبرومندی تونستم پیدا کنم.
سخت ترین قسمتش اینه که نمیدونم چطور برا استادم توضیح بدم که نمیتونم تهران بمونم. مطمئنم ازم میپرسه. نمیخوام در جریان زندگیم قرار بگیره. 
نمیخوام در مورد کار همسر توضیح بدم. نمیخوام در مورد مادر همسر و اصرار بی نهایتشون برای برگشت ما بگم. خیلی برام سخته مطرح کردن این قضیه.

از خیلی چیزا میترسم. اینجا استقلال داشتیم. تقریبا مطمئنم وقتی میریم شمال باید برای این موضوع بجنگم یا قبول کنم که یه مقدار تایع خانواده باشیم. فک کنم حالت دوم پیش بیاد. همین قدر میدونم سبک زندگی ای که من میپسندم زمین تا آسمون فرق داره با چیزی که خانواده همسری اعتقاد دارن. نمیدونم چی در انتظارمونه.
گاهی حس میکنم حتی وقتی برگردیم هم دیگه بازم راضی نمیشن. ما بچه های خوبی نبودیم. خیلی زجرشون دادیم و از ما بریدن. تقریبا هیچ وقت ما رو در نظر نمیگیرن. تو کل بارداری هم یه بار نیومدن سر بزنن. انگار ترد شدیم. نمیدونم چه آینده ای در انتظارمونه. 

یه وقتایی هم میگم من از پس این مشکل به این کوچیکی بر نیام خیلی باید ضعیف باشم. به خدا توکل میکنم و بهترین اتفاق میافته. همسر هم خیلی موفق میشه. فقط واقعا نمیدونم این چطوری به استاد بگم. نمیخوام خورد بشم.





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 آبان 1396
مهتا
پسر عزیزم. بی صبرانه منتظر به دنیا اومدنت هستم. امیدوارم، سر موقع و در نهایت سلامت به دنیا بیای. تپل باشی و اذیت هم نشی. مامان عاشقته. دلم میخواست همه ی وسایل دنیا رو برات میخریدم. دوستت دارم عزیز دلم. خیلی زیاد دوستت دارم.
45 روز مانده تا تکامل رشد جنین و من بی صبرانه منتظرم تا این 45 روز به اتمام برسه. زیبای دوست داشتنی. هیچ کس نمیتونه درک کنه چقد برام عزیزی.
دعا کن این هفته به خوبی از پس پروپوزال بر بیام. دعا کن آبروی مامانی حفظ بشه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 مهر 1396
مهتا
درد ستون مهره ها امانم رو بریده. نمیتونم پشت لبتاب بشینم...

خدا رو هزار بار شکر به سلامتی برگشتیم تهران. شمال رفتن تو روحیاتم تاثیر مثبت داشت. حداقل چند روزی از فضای دانشگاه و استرس ها به دور بودم. اما فهمیم اصلا اون آدم قبلی نیستم. سنگین شدم و هر فعالیتی به شدت اذیتم میکنه. نفس میگیره. الان حالم خوبه. هر چند سر چیزهای کوچیک و کاملا بیخود زیاد حرص خوردم. 
امروز ترازو عدد 67!!!!!! رو نشون داد. استرس گرفتم. نمیدونم واقعا از پس کارام برم میام یا نه. گاهی دلم میخواد از همین حالا برم مرخصی...

دلم خیلی روضه میخواد اما امسال قابل نبودم. باز هم خدا رو شکر بابت اون یک شب روضه و دو شبی که چند دقیقه ای قدم زنان دسته تماشا رفتیم. نگرانم. نمیدونم چه گناهی کردم که لیاقت حضور تو مراسم ها رو هم ندارم...

خدایا ما رو ببخش...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 مهر 1396
مهتا
اگه خدایی نکرده برای پسرم مشکلی پیش بیاد یا ضعیف به دنیا بیاد، هیچ وقت خودم نمیبخشم. هیچ جوری نمیتونم خانوادم دوست داشته باشم. نمیتونم باهاشون ارتباط داشته باشم. از دنیا میبرم...

هر کی میبینه شرایطمم بهم میگه داری به بچت ظلم میکنی. راس میگن. میگن حداقل انقد این طرف و اون طرف میری با خودت آذوقه و آجیل بیار. چیزای مقوی بخور. ولی همه ی این کارها هزینه میخواد. ممکنه هر روری پسرکم به دنیا بیاد و ما هنوز خرید سیسمونی رو شروع نکردیم.....

کارای همسری هم فقط هر روز پیچیده و پیچیده تر میشه. دانشگاه که میگه شما سنواتی شدی و باید ترمی 4 تومن بدی. از اون طرف درساش رو هوا. شغلش رو هوا. محل زندگیمون رو هوا. درسا من رو هوا. کاش برای فروش طلاها مجبور نبودیم به مامان و بابا بگیم. کاش اون دو تومن اضافی رو بهمون نمیدادن که منتش رومون نباشه. این جوری همیشه بهشون مدیون و بدهکاریم...

دلم از زندگی پره. خیلی پره

الان ساعت 3.30 دقیقه هست. من صبح بعد صبحانه یواش یواش رفتم دنبال کارای خواهرو الان رسیدم خونه...بدون این که ناهار بخورم یا نماز بخونم. و این روند زندگی من در تمام هفته ی گذشته هست و شاید ماه گذشته...

بودجه ام  رو خرج خرید پسته و بادام و مزمز کردم. نمیخوام یه روز هم منتظر بمونم تا همسر این ها رو تهیه کنه. هر چقد که میخواد گرون بشه. فقط و فقط و فقط پسرم برام مهمه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 مهر 1396
مهتا
من و پسرم از پس این مرحله هم بر اومدیم. ما امروز هر شش نسخه فایل پروپوزال به 6 داورها رسوندیم. البته بعضی ها نبودن و بعد کلی معطلی از زیر در اتاقشون رد کردیم. 
خدایا شکرت که این مرحله هم گذشت. خودت آبروی ما رو حفظ کن. خودت بهم توان بده تا روز دفاع محکم باشم و بتونم بهترین جواب به داورها بدم.
هفته آینده هم باید برم دنبال گرفتن جوابیه از داورها. 
الان که این میخونید ظاهراً کار ساده ای به نظر میاد. اما طی کردن این روند اداری و معطلی پپشت در استادا که هر کدوم یه دانشگاه یا یه دانشکده بودن بسیاااااااااااااار زیاد و طاقت فرسا بود. خدا میدونه چه بر سر ستون مهرات بنده اومد. اونم در حالی که مسیرهای بین دانشگاهی رو کلا با اسنپ رفتم و اومدم.
البته فقط تحویل فایل هم نبود. نامه هم باید قبلش از دفتر دانشکده خطاب به داورها میگرفتم و میبردم  مسئول تحصیلات تکمیلی دانشکده خودمون امضا کنه. پرینت و سیمی کردن خود پروپوزال هم همین طور... و این وسط اشتباه مسئول دانشکده در نوشتن نامه...و شرایط ویژه من.

دیشب ساعت 3 خوابیدم. صبح 8 بیدار شدم و 5 بعدازظهر رسیدم خونه. اونم در حالی که بدون معطلی برای ناهار و نماز کار پیگیری کردم و هم چنین با اسنپ برگشتم خونه. در مجموع 50 تومن هزینه اسنپ شد. خدا رو هزار بار شکر
---------------------------------------------------------
امروز تمام دوستانی که من میشناختن متوجه باردار بودنم شدن:( چون مدت ها بود حضورا هم ندیده بودیم، به شدت چاق شدنم براشون جلب توجه میکرد و هر چه تلاش کردم با چادر و حجاب این شکم بزرگ بپوشونم نشد که نشد.
---------------------------------------------------------
کلا احساساتم یکم جریحه داره. حس میکنم کسی شرایطم درک نمیکنه. منظور خانواده هامونه. میدونم توقع زیادیه که بیان بهمون سر بزنن. ولی باور نمیشه انقد بی خیالن و اصلا هیچی تغییر نکرده. خانواده همسری هم مثل قبل همیشه فقط میگن این مهمونی رو که میاین دیگه و اصلا شرایط من رو نظراتشون تاثیر نداره. چند روزه احساس میکنم مامان خودمم مامان من نیس. به خواهر بزرگه حسودیم میشه که برا روضه ی ایشون اومدن تهران. برای بردن دخترش اومدن ولی هیچ وقت کسی برای من و شرایطم نیومده بهم سر بزنه. میدونم توقع زیادیه. نمیدونم چمه. ذهنم دچار خود درگیری شده. ولی از ته دلم میخوام یه راهی وجود داشت که بدون کمک هییییییییییچ کس و مامانامون میتونستم پسر بزرگ کنم و همین جا تهران زایمان کنم. حتی بهشون نمیگفتم تا بچه به دنیا نیومده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 مهر 1396
مهتا
دقت کردم دیدم هر وقت یه مشکلی پیش میاد سریع شروع میکنم به نوشتن. ولی وقتی حالم خوبه اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمیام. خدا رو شکر این مدت حالم خوبه. همسری یه مقدار سرما خورده که نگرانش هستم. طاقت ندارم سرفه هاش ببینم. تمام وقتش برای ما گذاشته و هیچ گله ای هم نمیکنه. تا بیاد وقتش از کار و خرید روزانه خالی بشه اصولا 9 شب هست و خستگی دیگه نایی برای درس خوندن و ... براش نمیزاره. تازه پروژه های جانبی شروع میشه:(
خدا رو شکر پروپوزال مرحله اول داوری رو رد کرد. فردا قراره نتیجش بهم اعلام بشه و فایل برسونیم به داورای داخلی. در مورد شرایطمم اجبارا باید برای استاد توضیح بدم که نمیدونم چه ری اکشنی داشته باشن. چون ازم خواستن کلاس حل تمرین هر هفته تا انتهای ترم ادامه پیدا کنه و منم ماه 9 نمیتونم بیام دیگه. احتمالا برم شمال و اصلا خطرناک هم باشه. خلاصه روزها میگذرن ولی به کندی. اون طور که باید از زمان استفاده نمیکنم. 
به شدت دلم میخواد انتهای آبان برسه و همه چیز سرجاش باشه. نی نی سالم باشه، پروپوزال دفاع کرده باشم، کلاس حل تمرین بسته باشم. مقاله ای که استادم میخواد به جای خوبی رسونده باشم. سیسمونی خریده باشم و همسری در سلامتی کامل باشه و کاراش هم جلو بره. 
از الان دلم شدیدا برای همسری تنگ شده. تصور دوریش برام دردناکه. هرچند وقتی کنارشم هم خیلی کمکی نیستم براش. شایدم سربارم. اما دلم خوشه که هستم. گاهی فک میکنم قید همه چی بزنم و از اول تنهایی نی نی رو بزرگ کنیم. ناراحتی بقیه رو هم زیاد به روی خودم نیارم...
خلاصه انتظار میکشیم و انتظار و انتظار. البته نه از نوع پویا:(
امروز با خواهر جان حرف زدم. 28 آبان بلیط گرفتن که برگردن ایران. احساس میکنم خودشون هم دیگه خسته شدن. منم دوست دارم زودتر بیان... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1396
مهتا
جدیدا رو نوشته هام و ارتباطم با دیگران حساس شدم. احساس میکنم بیش از اندازه صمیمی ام. دوست دارم خیلی رسمی تر باشم و حتی صمیمیتم رو هم در عین رسمی بودن نشون بدم. مثلا چند تا پزشک موفق یا چند استاد دانشگاه که خیلی هم روابط خوبی دارند به هم میرسند همیشه تا حدی رسمی بودن رو در ارتباطاتشون دارن. صمیمیتی که بتونه یه سری چیزها رو کنار بزنه فقط مخصوص خانواده هست و یه تعداد انگشت شماری از دوستان.
بهتره همیشه یه حدی از فاصله رو با همه حفظ کنید تا ارزشتون پایین نیاد و احترامتون حفظ بشه.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
میگن مردا حرف هاشون تو شوخی هاشون میزنن. پدرشوهر من یه آدم فوق العاده منطقی هست که اصلا اهل الکی حرف زدن نیست. همه ی کاراش از روی فکر هست و حساب شده. آخرین باری که منزلشون بودیم، همسری رفته بود یه همایش و من مونده بودم منزل همسر. پدر شوهر دوبار با خنده تکرار کرد انقدی که ازدواج "همسر جان" تو زندگی سخت بود و به ما فشار آورد هیچ چیز دیگه ای اذیتمون نکرد و باز هم تکرار کرد. نهایتاً مادرشوهرم یه نگاه معنادار به ایشون انداخت و دست و پاش گم کرد که چطور این جمع کنه که به من برنخوره. من چیزی نگفتم. لبخند زدم و گذشتم. اون روز هم بهش فکر نکردم. درسته که عکس العمل نشون نمیدم و سعی میکنم خوشبین باشم و سر چیزای کوچیک بین خودم و خانواده همسر دلخوری پیش نیارم، اما خوب این جور چیزها نهایتاً تو ذهنم میمونه و ساعت ها و ساعت ها بهش فک میکنم. میدونم پدرشوهر منظوری نداشتن. بنده ی خدا  اون چیزی رو که فکر میکرد صادقانه بیان کرد. اما من امروز درگیر این جمله شدم. دوباره همه ی تفاوت ها تو ذهنم اومد. ایده آل من برای روش زندگی در خیلی از چیزها دقیقا نقطه ایده آل سبک زندگی خانواده همسر هست. و دوباره اون توهمات بیخود اومد تو ذهنم. که وقتی ما برگردیم شمال چه اتفاقی میافته و گاهی میبینم چقد زندگی میتونه ناامید کننده بشه. قسمت ترسناک ماجرا هم اینجاست که همسر خیلی بیشتر از اون چه که من رو دوست داره، به خانوادش علاقه داره. قطعاً راضی کردن و خوشحالی مادرو پدرش رو به من ترجیح میده و این بارها ثابت کرده. مشکلی با این قضیه ندارم. با این واقعیت کنار میام اما خوب خیلی میترسم. وقتی به خودم میام میبینم نشستم چند ساعتی الکی برای یه سری توهمات بیخود غصه خوردم.
کاش یه راهی باشه که بتونم ذهنم از فک کردن به چیزای الکی قفل کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
امروز خوندن این کتاب رو هم به پایان رسوندم. کتاب ارزشمند و مفیدی بود. اما حجم کتب در مقایسه با مطالب ارزشمند زیاد بود و به نظرم کاملا قابل خلاصه شدن هست. البته کسی که این مشکل رو در فرزندش میبینه و دنبال راه حل هست قطعاً ارزش داره که وقتش رو برای مطالعه ی کتاب بگذاره. علی الخصوص فصل مربوط به تشویق رو خیلی دوست داشتم.



نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 مرداد 1396
مهتا
دیشب به اتفاق همسری و لطف نتبرگ رفتیم رستوران ایتالیایی داوین در خ پیامبر شرقی. سیب زمینی سرخ کرده، پاستا میلانو و پیتزا دوناتوره سفارش دادیم. پاستا به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود و همین طور حجمش زیاد بود، طوری که سیب زمینی و پاستا برای هر دومون کافی بود. پیتزا کاملا سبک ایتالیایی، یعنی با نون نازک ولی من پیتزای پدر خوب بیشتر دوست داشتم از لحاظ طعم.  در کل خیلی راضی بودیم و قیمت هم نسبتا مناسب بود. 
بعد از اون هم به اتفاق همسری رفتیم پارک لاله و قدم زدیم. شب بسیار خوبی شد. خیلی روحیم عوض شد:)




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1396
مهتا
1. اردوان
یاری کننده ی درستکاران، اسم فارسی و از شخصیت های شاهنامه هم هست.

2. نیها
نیت پاک و خیر

3. کارن
شجاع و دلیر

4. کوشا

5. صدرا
بالابرنده، ارج دهنده

6. روهان
نیک سیرت و پارسا

7. رایا
آن که مورد توجه خداوند است.
نامی عبری

8. طاهر

9. محیی
زنده کننده، از نام های خداوند

10. مرتاح
شادی آور، گشایش دهنده. از اسما خدا

11. ارمیا
لقب حضرت علی و خضر نبی،

12. مهدی یار

13. رایکا (مازندرانی و گیلکی) (= ریکا) به معنی پسر، محبوب و مطلوب

14. آروشا
 باهوش و نورانی

15. آصف

16. میشا
همیشه بهار

17. رهام
http://www.namefarsi.com/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%85/

18. یاسر

19. یاسین
سوره ای در قرآن،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

20. ایلیا
لقب حضرت علی،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر
نامی عبری

21. سبحان
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

22. بنیامین
نام یک پیامبر
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

23. آرتا
پاک، راستی، درستی
نامی فارسی

24. رایبد
دانشمند، حکیم ، دانا
اسم فارسی

25. رایمون
پسر باهوش
فارسی، گیلکی

26.آرتین
artin
فارسی آرش،عاقل و زیرک، از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان نامدار ایرانی در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی که در تیراندازی بسیار توانا بوده است

27.شنتیا
šəntiya
فارسی فاتح پیروز از القاب حضرت علی


اینا چیزایی هست که پسندیدیم. متسفانه انگار رایمون، نیها، رایا، روهان و مرتاح در ثبت احوال تعریف نشده. رایمون تقریبا مطمئنم که اجازه نمیدن و به روهان بیشتر از بقیه امید دارم.

دوست دارم اسم گل پسر یه اسم ایرانی ولی با معنای زیبا باشه. این که صرفا در شاهنامه به کار رفته برای من جالب نیست. اما تعداد اسم های ایرانی معنی دار که خاص باشن و ثبت احوال هم قبول کنه و ... خیلی کمه. 


حالا اسم های مد نظر من باز این هاست:
روهان
ارمیا
یاسین
رایا
ایلیا
صدرا
ابراهیم
برنا
محیا




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا


( کل صفحات : 18 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...