ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
تو بارداری خیلی بهم فشار اومد. سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم. همیشه خدا رو شکر کردم بابت این که همه چی به خوبی پیش میرفت. نتایج غربالگریم و همه ی آزمایش ها عالی بود. انقدر خوب که دکترم دیگه برام سونوگرافی ننوشت تا الان که هفته 34 طبق LMP و هفته 35 طبق سونوهای قبل هستم. امروز اما همه چی خراب شد. نمیدونم چه آینده ای در پیش داریم. دکتر تشخیص سندروم دندی واکر رو داده. بطن های مغزی جنین خیلی بزرگه و این بزرگی خفیف هم نیست. خیلی شاکی بود که چرا تو این مدت سونو ندادم. منم گفتم دکترم ننوشته بود از کجا باید میدونستم لازمه. واقعا نمیدونستم باید سونو بدم. به خیال خودم تحت نظر پزشک بودم. متاسفانه مرکز سونوگرافی ای که رفتم بسیار دقیق بود و احتمال اشتباه هم بسیار کم...
تو نت که سرچ میکردم به چیزای بدی رسیدم. عقب ماندگی شدید ذهنی و جسمی. در حال حاضر تو ماه نهم بارداریم. نمیدونم این چطور به همسر بگم. چطور به بقیه بگم. چه کاری باید انجام بدم. خدایا خودت کمکم کن. میشه اشتباه شده باشه. میشه پسرم سالم باشه. میشه همی اینا کابوس باشه. مامان اینا منتظرن من برم شمال برای زایمان و حالا باید برم پیگیر این بیماری بشم. هرچند دیگه خیلی دیر شده. سایز سیسترن مگنای جنین 14.6 بود. بین 10 تا 15 بیماری با شدت متوسط هست و بالای 15 رو بسیار شدید میدونن که حتی دستور ختم بارداری رو هم میدن...
غم همه ی دنیا اومده تو دلم. نگران همسر هستم. خدایی نکرده قلبش نگیره؟ حتی از ایشون هم مخفی کنم موضوع رو؟ میشه من ببینه و دردم نفهمه؟ میشه این روزا بگذره؟ حوصله ی دانشگاه و درس و استاد هم ندارم. اما متاسفانه فردا قطعا استاد محترم پیگیر یه سری کارها میشن و نمیدونم چی بگم. بهتره دیگه جواب تلفن کسی ندم....
جالبه که خواهرم صرفا چون زیاد حوصله چت کردن نداشتم متوجه شد یه اتفاقایی افتاده و ازم میپرسید. منم فقط گفتم خستم. چون 9 صبح رفتم دکتر و 3.5 نوبتم شد....

خدایا همیشه رحم کردی. میدونم خیلی بیشتر از اونی که لیاقتم بوده بهم دادی. از گناهانم بگذر. به همسرم رحم کن. به پسرم سلامتی بده و دردی بهمون نده که طاقتش رو نداریم....




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 23 آبان 1396
مهتا
امشب همسری بهم گفت که به کارش تو شمال خیلی امیدوارتره. اینجا احتمال این که بتونه روی پای خودش وایسه کمه. من خیلی باید خودخواه باشم که چون احتمال بسیااااار ناچیزی وجود داره که اینجا هیئت علمی بشم جلوی موفقیت همسری رو بگیرم. بهترین کار تهران داشته باشم ولی همسرم احساس غرور نکنه نمیارزه. حالا هر چقدر بقیه بخوان مسخرم کنن که این همه درس خوندی که چی و ... حتی اگه تا اخر عمر فقط یه خانم خونه دار باشم، میارزه. من برای این درس میخونم ک پسرم تو فرم مدرسه بنویسه تحصیلات مادر دکتری. همین. شایدم شد و یه شغل آبرومندی تونستم پیدا کنم.
سخت ترین قسمتش اینه که نمیدونم چطور برا استادم توضیح بدم که نمیتونم تهران بمونم. مطمئنم ازم میپرسه. نمیخوام در جریان زندگیم قرار بگیره. 
نمیخوام در مورد کار همسر توضیح بدم. نمیخوام در مورد مادر همسر و اصرار بی نهایتشون برای برگشت ما بگم. خیلی برام سخته مطرح کردن این قضیه.

از خیلی چیزا میترسم. اینجا استقلال داشتیم. تقریبا مطمئنم وقتی میریم شمال باید برای این موضوع بجنگم یا قبول کنم که یه مقدار تایع خانواده باشیم. فک کنم حالت دوم پیش بیاد. همین قدر میدونم سبک زندگی ای که من میپسندم زمین تا آسمون فرق داره با چیزی که خانواده همسری اعتقاد دارن. نمیدونم چی در انتظارمونه.
گاهی حس میکنم حتی وقتی برگردیم هم دیگه بازم راضی نمیشن. ما بچه های خوبی نبودیم. خیلی زجرشون دادیم و از ما بریدن. تقریبا هیچ وقت ما رو در نظر نمیگیرن. تو کل بارداری هم یه بار نیومدن سر بزنن. انگار ترد شدیم. نمیدونم چه آینده ای در انتظارمونه. 

یه وقتایی هم میگم من از پس این مشکل به این کوچیکی بر نیام خیلی باید ضعیف باشم. به خدا توکل میکنم و بهترین اتفاق میافته. همسر هم خیلی موفق میشه. فقط واقعا نمیدونم این چطوری به استاد بگم. نمیخوام خورد بشم.





نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 آبان 1396
مهتا
پسر عزیزم. بی صبرانه منتظر به دنیا اومدنت هستم. امیدوارم، سر موقع و در نهایت سلامت به دنیا بیای. تپل باشی و اذیت هم نشی. مامان عاشقته. دلم میخواست همه ی وسایل دنیا رو برات میخریدم. دوستت دارم عزیز دلم. خیلی زیاد دوستت دارم.
45 روز مانده تا تکامل رشد جنین و من بی صبرانه منتظرم تا این 45 روز به اتمام برسه. زیبای دوست داشتنی. هیچ کس نمیتونه درک کنه چقد برام عزیزی.
دعا کن این هفته به خوبی از پس پروپوزال بر بیام. دعا کن آبروی مامانی حفظ بشه...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 26 مهر 1396
مهتا
درد ستون مهره ها امانم رو بریده. نمیتونم پشت لبتاب بشینم...

خدا رو هزار بار شکر به سلامتی برگشتیم تهران. شمال رفتن تو روحیاتم تاثیر مثبت داشت. حداقل چند روزی از فضای دانشگاه و استرس ها به دور بودم. اما فهمیم اصلا اون آدم قبلی نیستم. سنگین شدم و هر فعالیتی به شدت اذیتم میکنه. نفس میگیره. الان حالم خوبه. هر چند سر چیزهای کوچیک و کاملا بیخود زیاد حرص خوردم. 
امروز ترازو عدد 67!!!!!! رو نشون داد. استرس گرفتم. نمیدونم واقعا از پس کارام برم میام یا نه. گاهی دلم میخواد از همین حالا برم مرخصی...

دلم خیلی روضه میخواد اما امسال قابل نبودم. باز هم خدا رو شکر بابت اون یک شب روضه و دو شبی که چند دقیقه ای قدم زنان دسته تماشا رفتیم. نگرانم. نمیدونم چه گناهی کردم که لیاقت حضور تو مراسم ها رو هم ندارم...

خدایا ما رو ببخش...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 مهر 1396
مهتا
اگه خدایی نکرده برای پسرم مشکلی پیش بیاد یا ضعیف به دنیا بیاد، هیچ وقت خودم نمیبخشم. هیچ جوری نمیتونم خانوادم دوست داشته باشم. نمیتونم باهاشون ارتباط داشته باشم. از دنیا میبرم...

هر کی میبینه شرایطمم بهم میگه داری به بچت ظلم میکنی. راس میگن. میگن حداقل انقد این طرف و اون طرف میری با خودت آذوقه و آجیل بیار. چیزای مقوی بخور. ولی همه ی این کارها هزینه میخواد. ممکنه هر روری پسرکم به دنیا بیاد و ما هنوز خرید سیسمونی رو شروع نکردیم.....

کارای همسری هم فقط هر روز پیچیده و پیچیده تر میشه. دانشگاه که میگه شما سنواتی شدی و باید ترمی 4 تومن بدی. از اون طرف درساش رو هوا. شغلش رو هوا. محل زندگیمون رو هوا. درسا من رو هوا. کاش برای فروش طلاها مجبور نبودیم به مامان و بابا بگیم. کاش اون دو تومن اضافی رو بهمون نمیدادن که منتش رومون نباشه. این جوری همیشه بهشون مدیون و بدهکاریم...

دلم از زندگی پره. خیلی پره

الان ساعت 3.30 دقیقه هست. من صبح بعد صبحانه یواش یواش رفتم دنبال کارای خواهرو الان رسیدم خونه...بدون این که ناهار بخورم یا نماز بخونم. و این روند زندگی من در تمام هفته ی گذشته هست و شاید ماه گذشته...

بودجه ام  رو خرج خرید پسته و بادام و مزمز کردم. نمیخوام یه روز هم منتظر بمونم تا همسر این ها رو تهیه کنه. هر چقد که میخواد گرون بشه. فقط و فقط و فقط پسرم برام مهمه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 5 مهر 1396
مهتا
من و پسرم از پس این مرحله هم بر اومدیم. ما امروز هر شش نسخه فایل پروپوزال به 6 داورها رسوندیم. البته بعضی ها نبودن و بعد کلی معطلی از زیر در اتاقشون رد کردیم. 
خدایا شکرت که این مرحله هم گذشت. خودت آبروی ما رو حفظ کن. خودت بهم توان بده تا روز دفاع محکم باشم و بتونم بهترین جواب به داورها بدم.
هفته آینده هم باید برم دنبال گرفتن جوابیه از داورها. 
الان که این میخونید ظاهراً کار ساده ای به نظر میاد. اما طی کردن این روند اداری و معطلی پپشت در استادا که هر کدوم یه دانشگاه یا یه دانشکده بودن بسیاااااااااااااار زیاد و طاقت فرسا بود. خدا میدونه چه بر سر ستون مهرات بنده اومد. اونم در حالی که مسیرهای بین دانشگاهی رو کلا با اسنپ رفتم و اومدم.
البته فقط تحویل فایل هم نبود. نامه هم باید قبلش از دفتر دانشکده خطاب به داورها میگرفتم و میبردم  مسئول تحصیلات تکمیلی دانشکده خودمون امضا کنه. پرینت و سیمی کردن خود پروپوزال هم همین طور... و این وسط اشتباه مسئول دانشکده در نوشتن نامه...و شرایط ویژه من.

دیشب ساعت 3 خوابیدم. صبح 8 بیدار شدم و 5 بعدازظهر رسیدم خونه. اونم در حالی که بدون معطلی برای ناهار و نماز کار پیگیری کردم و هم چنین با اسنپ برگشتم خونه. در مجموع 50 تومن هزینه اسنپ شد. خدا رو هزار بار شکر
---------------------------------------------------------
امروز تمام دوستانی که من میشناختن متوجه باردار بودنم شدن:( چون مدت ها بود حضورا هم ندیده بودیم، به شدت چاق شدنم براشون جلب توجه میکرد و هر چه تلاش کردم با چادر و حجاب این شکم بزرگ بپوشونم نشد که نشد.
---------------------------------------------------------
کلا احساساتم یکم جریحه داره. حس میکنم کسی شرایطم درک نمیکنه. منظور خانواده هامونه. میدونم توقع زیادیه که بیان بهمون سر بزنن. ولی باور نمیشه انقد بی خیالن و اصلا هیچی تغییر نکرده. خانواده همسری هم مثل قبل همیشه فقط میگن این مهمونی رو که میاین دیگه و اصلا شرایط من رو نظراتشون تاثیر نداره. چند روزه احساس میکنم مامان خودمم مامان من نیس. به خواهر بزرگه حسودیم میشه که برا روضه ی ایشون اومدن تهران. برای بردن دخترش اومدن ولی هیچ وقت کسی برای من و شرایطم نیومده بهم سر بزنه. میدونم توقع زیادیه. نمیدونم چمه. ذهنم دچار خود درگیری شده. ولی از ته دلم میخوام یه راهی وجود داشت که بدون کمک هییییییییییچ کس و مامانامون میتونستم پسر بزرگ کنم و همین جا تهران زایمان کنم. حتی بهشون نمیگفتم تا بچه به دنیا نیومده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 4 مهر 1396
مهتا
دقت کردم دیدم هر وقت یه مشکلی پیش میاد سریع شروع میکنم به نوشتن. ولی وقتی حالم خوبه اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمیام. خدا رو شکر این مدت حالم خوبه. همسری یه مقدار سرما خورده که نگرانش هستم. طاقت ندارم سرفه هاش ببینم. تمام وقتش برای ما گذاشته و هیچ گله ای هم نمیکنه. تا بیاد وقتش از کار و خرید روزانه خالی بشه اصولا 9 شب هست و خستگی دیگه نایی برای درس خوندن و ... براش نمیزاره. تازه پروژه های جانبی شروع میشه:(
خدا رو شکر پروپوزال مرحله اول داوری رو رد کرد. فردا قراره نتیجش بهم اعلام بشه و فایل برسونیم به داورای داخلی. در مورد شرایطمم اجبارا باید برای استاد توضیح بدم که نمیدونم چه ری اکشنی داشته باشن. چون ازم خواستن کلاس حل تمرین هر هفته تا انتهای ترم ادامه پیدا کنه و منم ماه 9 نمیتونم بیام دیگه. احتمالا برم شمال و اصلا خطرناک هم باشه. خلاصه روزها میگذرن ولی به کندی. اون طور که باید از زمان استفاده نمیکنم. 
به شدت دلم میخواد انتهای آبان برسه و همه چیز سرجاش باشه. نی نی سالم باشه، پروپوزال دفاع کرده باشم، کلاس حل تمرین بسته باشم. مقاله ای که استادم میخواد به جای خوبی رسونده باشم. سیسمونی خریده باشم و همسری در سلامتی کامل باشه و کاراش هم جلو بره. 
از الان دلم شدیدا برای همسری تنگ شده. تصور دوریش برام دردناکه. هرچند وقتی کنارشم هم خیلی کمکی نیستم براش. شایدم سربارم. اما دلم خوشه که هستم. گاهی فک میکنم قید همه چی بزنم و از اول تنهایی نی نی رو بزرگ کنیم. ناراحتی بقیه رو هم زیاد به روی خودم نیارم...
خلاصه انتظار میکشیم و انتظار و انتظار. البته نه از نوع پویا:(
امروز با خواهر جان حرف زدم. 28 آبان بلیط گرفتن که برگردن ایران. احساس میکنم خودشون هم دیگه خسته شدن. منم دوست دارم زودتر بیان... 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 27 شهریور 1396
مهتا
جدیدا رو نوشته هام و ارتباطم با دیگران حساس شدم. احساس میکنم بیش از اندازه صمیمی ام. دوست دارم خیلی رسمی تر باشم و حتی صمیمیتم رو هم در عین رسمی بودن نشون بدم. مثلا چند تا پزشک موفق یا چند استاد دانشگاه که خیلی هم روابط خوبی دارند به هم میرسند همیشه تا حدی رسمی بودن رو در ارتباطاتشون دارن. صمیمیتی که بتونه یه سری چیزها رو کنار بزنه فقط مخصوص خانواده هست و یه تعداد انگشت شماری از دوستان.
بهتره همیشه یه حدی از فاصله رو با همه حفظ کنید تا ارزشتون پایین نیاد و احترامتون حفظ بشه.




نوع مطلب : تصمیم کبری!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
میگن مردا حرف هاشون تو شوخی هاشون میزنن. پدرشوهر من یه آدم فوق العاده منطقی هست که اصلا اهل الکی حرف زدن نیست. همه ی کاراش از روی فکر هست و حساب شده. آخرین باری که منزلشون بودیم، همسری رفته بود یه همایش و من مونده بودم منزل همسر. پدر شوهر دوبار با خنده تکرار کرد انقدی که ازدواج "همسر جان" تو زندگی سخت بود و به ما فشار آورد هیچ چیز دیگه ای اذیتمون نکرد و باز هم تکرار کرد. نهایتاً مادرشوهرم یه نگاه معنادار به ایشون انداخت و دست و پاش گم کرد که چطور این جمع کنه که به من برنخوره. من چیزی نگفتم. لبخند زدم و گذشتم. اون روز هم بهش فکر نکردم. درسته که عکس العمل نشون نمیدم و سعی میکنم خوشبین باشم و سر چیزای کوچیک بین خودم و خانواده همسر دلخوری پیش نیارم، اما خوب این جور چیزها نهایتاً تو ذهنم میمونه و ساعت ها و ساعت ها بهش فک میکنم. میدونم پدرشوهر منظوری نداشتن. بنده ی خدا  اون چیزی رو که فکر میکرد صادقانه بیان کرد. اما من امروز درگیر این جمله شدم. دوباره همه ی تفاوت ها تو ذهنم اومد. ایده آل من برای روش زندگی در خیلی از چیزها دقیقا نقطه ایده آل سبک زندگی خانواده همسر هست. و دوباره اون توهمات بیخود اومد تو ذهنم. که وقتی ما برگردیم شمال چه اتفاقی میافته و گاهی میبینم چقد زندگی میتونه ناامید کننده بشه. قسمت ترسناک ماجرا هم اینجاست که همسر خیلی بیشتر از اون چه که من رو دوست داره، به خانوادش علاقه داره. قطعاً راضی کردن و خوشحالی مادرو پدرش رو به من ترجیح میده و این بارها ثابت کرده. مشکلی با این قضیه ندارم. با این واقعیت کنار میام اما خوب خیلی میترسم. وقتی به خودم میام میبینم نشستم چند ساعتی الکی برای یه سری توهمات بیخود غصه خوردم.
کاش یه راهی باشه که بتونم ذهنم از فک کردن به چیزای الکی قفل کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 1 شهریور 1396
مهتا
امروز خوندن این کتاب رو هم به پایان رسوندم. کتاب ارزشمند و مفیدی بود. اما حجم کتب در مقایسه با مطالب ارزشمند زیاد بود و به نظرم کاملا قابل خلاصه شدن هست. البته کسی که این مشکل رو در فرزندش میبینه و دنبال راه حل هست قطعاً ارزش داره که وقتش رو برای مطالعه ی کتاب بگذاره. علی الخصوص فصل مربوط به تشویق رو خیلی دوست داشتم.



نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 20 مرداد 1396
مهتا
دیشب به اتفاق همسری و لطف نتبرگ رفتیم رستوران ایتالیایی داوین در خ پیامبر شرقی. سیب زمینی سرخ کرده، پاستا میلانو و پیتزا دوناتوره سفارش دادیم. پاستا به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود و همین طور حجمش زیاد بود، طوری که سیب زمینی و پاستا برای هر دومون کافی بود. پیتزا کاملا سبک ایتالیایی، یعنی با نون نازک ولی من پیتزای پدر خوب بیشتر دوست داشتم از لحاظ طعم.  در کل خیلی راضی بودیم و قیمت هم نسبتا مناسب بود. 
بعد از اون هم به اتفاق همسری رفتیم پارک لاله و قدم زدیم. شب بسیار خوبی شد. خیلی روحیم عوض شد:)




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 19 مرداد 1396
مهتا
1. اردوان
یاری کننده ی درستکاران، اسم فارسی و از شخصیت های شاهنامه هم هست.

2. نیها
نیت پاک و خیر

3. کارن
شجاع و دلیر

4. کوشا

5. صدرا
بالابرنده، ارج دهنده

6. روهان
نیک سیرت و پارسا

7. رایا
آن که مورد توجه خداوند است.
نامی عبری

8. طاهر

9. محیی
زنده کننده، از نام های خداوند

10. مرتاح
شادی آور، گشایش دهنده. از اسما خدا

11. ارمیا
لقب حضرت علی و خضر نبی،

12. مهدی یار

13. رایکا (مازندرانی و گیلکی) (= ریکا) به معنی پسر، محبوب و مطلوب

14. آروشا
 باهوش و نورانی

15. آصف

16. میشا
همیشه بهار

17. رهام
http://www.namefarsi.com/%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%85/

18. یاسر

19. یاسین
سوره ای در قرآن،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

20. ایلیا
لقب حضرت علی،
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر
نامی عبری

21. سبحان
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

22. بنیامین
نام یک پیامبر
از اسامی رایج ایرانیان در سال های اخیر

23. آرتا
پاک، راستی، درستی
نامی فارسی

24. رایبد
دانشمند، حکیم ، دانا
اسم فارسی

25. رایمون
پسر باهوش
فارسی، گیلکی

26.آرتین
artin
فارسی آرش،عاقل و زیرک، از شخصیتهای شاهنامه، نام پهلوان نامدار ایرانی در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی که در تیراندازی بسیار توانا بوده است

27.شنتیا
šəntiya
فارسی فاتح پیروز از القاب حضرت علی


اینا چیزایی هست که پسندیدیم. متسفانه انگار رایمون، نیها، رایا، روهان و مرتاح در ثبت احوال تعریف نشده. رایمون تقریبا مطمئنم که اجازه نمیدن و به روهان بیشتر از بقیه امید دارم.

دوست دارم اسم گل پسر یه اسم ایرانی ولی با معنای زیبا باشه. این که صرفا در شاهنامه به کار رفته برای من جالب نیست. اما تعداد اسم های ایرانی معنی دار که خاص باشن و ثبت احوال هم قبول کنه و ... خیلی کمه. 


حالا اسم های مد نظر من باز این هاست:
روهان
ارمیا
یاسین
رایا
ایلیا
صدرا
ابراهیم
برنا
محیا




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
من باردارم و خواهر بزرگتر دائم زنگ میزنه و از مشکلاتش میگه. غیبت پشت غیبت. از آدم هایی که بهش ظلم کردن و حق خودش و بچش خوردن و تازه طلبکارن. 50 میلیون پول ناقابل گرفتن ازشون و پس نمیدن و منت هم میذارن! وقتی هم میگن ما 100 میلیون بدهی داریم باید به پدر و مادرمون و مردم پس بدیم میگن انقد فک نکن خدا درستش میکنه. پدر هم که وظیفش هست که پشت بچش بگیره. مهم نیست.!! من میشناسمشون و این روانیمممممممممممم میکنه. باهاش دعوام میشه و بد حرف میزنم و اونم میگه تو همیشه مثل سگ پاچه آدم میگیری. از شنیدن حرفایی که پر از انرژی منفی هست بیزارم. خیلی بیزارم. همیشه حرفاش همینه. وقتی بهش میگم این آقایون خیلی به شما ظلم کردن و میکنن ولی وقتی اینا رو برا من تعریف میکنی باعث میشی گناهشون تازه بیاد پای تویی که مظلومی. میگه من که تهمت نمیزنم. اینا واقعیته. حرف هم نزنم میترکم. راست میگه خیلی کاراشون زشته. خیلی سواستفاده میکنن اما من تحمل شنیدن حرفای منفی رو ندارم.

خدایا خودت کمک کن دلم نمیخواد در حالی که فرزند یه همچین مرد پاکی رو در دلم دارم گناه کنم. دوست ندارم. تو کمکم کن انقد ملت پیشم درد و دلی که منجر به غیبت میشه رو نکنن.
-----------------------------------------------------------------

تغییراتم داره کمالا محسوس میشه. شکمم خیلی بزرگ شده ولی خدا رو شکر زیر حجاب میشه که مخفی بشه. وزنم بر خلاف قبل به سرعت در حال بالا رفتنه. احساس میکنم چند روزی هم هست که پف کردنم شروع شده. روحیاتم خدا رو شکر خیلی بهتره.  البته شاید اینا اثرات شمال رفتن و عوض شدن روحیه باشه. در هر صورت احساس بهتری دارم. البته خیلییییی نفسم میگیره و از تک و تا افتادم. اما احساس بهتری دارم. فقط استرس پروپوزال افتاده به جونم.




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 16 مرداد 1396
مهتا
اصلاً و ابداً نمیدونم چطور باید حوزه مورد مطالعه م رو پیدا کنم چه برسه به جزئیات پروپوزال. و این در حالی هست که دوستان حتی کارای اداری مربوط به دفاع از پزوپوزال انجام دادن.
بزرگترین مشکل هم این هست به حوزه ای علاقه ندارم که بخوام واردش بشم.
خدایا میشه خودت یه موضوعی بزاری جلو راهم که خیر دنیا و آخرت توش باشه؟ دلم نمیخواد عمرم سر چیزی بزارم که نهایتاً از توش به زور دو عدد پیپر به درد نخور در بیاد...

استاد محترم که از شنبه تا به امروز جواب بنده رو ندادند. و حالا که ندادند امیدوارم دیگه در مورد کار قبلی حرفی نزنن تا من بتونم یکم به زندگی و پروپوزالم برسم. 

کارم شده وبگردی و چک کردن هزار باره ی وبلاگ ها و همین طور کتاب خوانی. دیروز هم یک کتاب زندگی نامه رو کامل خوندم. (زندگی نامه ی شهید ناصر کاضمی) کاش زودتر موضوعم رو تعیین کنم تا بتونم روش وقت بزارم. نوشتن پروپوزال و اسلاید ساختن خودش 1 ماه وقت میگیره. من باید حوزه کلی رو مشخص کنم، کل ادبیاتش رو بخونم و یه چیزی که جا افتاده پیدا کنم که بشه به عنوان تز دکترا روش کار کرد. و همه ی این ها باید ظرف 3 ماه نهایتاً تموم بشه:(((((((
-----------------------

فردا باید برم سونوگرافی. جایی که همیشه میرفتم (سونوگرافی پارسیان) این بار بیمه قبول نمیکنه و هزینه سونو رو حدود 350 هزار تومن تعیین کرده، به علاوه فردا همه ی پزشکاشون مرد هستن. منشی خانم دکتر افسانه واسعی هم گفت اصلاً این سونو رو انجام نمیدن و این شد که میخوام برم پیش خانم دکتر فاطمه مهتاب قربانی. انگار اگه هزینش رو بدیم سی دی هم میزنن. خدا کنه همه چیز خوب باشه. هم استرس دارم و هم خوشحالم. خوشحال از این بابت که بعد از مدت ها میرم دکتر و اگر خدا بخواد و همه چیز خوب باشه کمی خیالم راحت میشه. از طرفی نوبت نمیدن!!! و منشی دکتر گفته باید صبح زود خودت برسونی تا نوبت بگیری برا همون روز. واقعاً دکترها نوبرن. با این همه پیشرفت تکنولوژی کمی هم که شده تلاش نمیکنند تا مریض هاشون کمتر اذیت بشن!! جالبه که احتمالاً کلی حقوق هم میدن به منشی. از برخورد پشت تلفن منشی که اصلاً راضی نبودم. حتی حاضر نشد درست بگه هزینش چقدر میشه. خوب شاید برا یکی مهم باشه. شاید یکی از پسش بر نیاد. سریع تلفن رو قطع کرد!





نوع مطلب : روزنگار،، کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مرداد 1396
مهتا
امروز مطالعه ی این کتاب 236 صفحه ای رو به پایان رسوندم و تصمیم گرفتم چند خطی کوتاه در مورد این کتاب بنویسم.

کتاب تجربیات دو مادر در تربیت فرزندانشون هست که 5 سال در کارگاه های تربیت کودک دکتر هایم جینات شرکت کردند.
بعضی از قسمت های کتاب ممکن هست خسته کننده و غیرمفید به نظر برسه، اما در مجموع پر از مثال ها و راه حل های ارزشمنده که میتونه راهگشا باشه. به نظر من این کتاب ارزش نه یک بار مطالعه بلکه چندین بار خوندن رو هم داره.
در نهایت فکر میکنم مطالعه ی این کتاب برای والدینی که فرزندان 4 سال به بالا داشته باشند خیلی ارزشمندتر خواهد بود و بهتره پدر و مادر هر دو کتاب رو مطالعه کنن.

روز خوش:)




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مرداد 1396
مهتا


( کل صفحات : 16 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...