ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی ما رو پایه ی احتمالات برپا شده. یعنی محل زندگی، کار، درس و همه چیز بهم گره خورده و به احتمالات زیادی وابسته هست. بنابراین تصمیم گیری خیلی سخت میشه.
برای عروسی خواهر همسر اومدیم شمال، مادر شوهر مدام از این میگه که باید بیاین اینجا زندگی کنید و کم کم لحنش عصبانی میشه. انگار میخواد بزنمتون که اخه لعنتی ها چرا تهران ول نمیکید. از ابتدا مخالف زندگی ما در تهران بود.  همسر هم میگه الویت اول زندگی ما فعلا کار هست. مادر همسر میگه فعلا شما برای درس مهتا خانوم تهرانید با دو تا بچه هم که اصلا نمیشه درس بخونه تو تهران تک و تنها. پس دیگه دلیلی نداره زندگی تو تهران. بیاید اینجا و یه خونه بزرگتر بگیرید. یعنی شما خودتون اون سبک زندگی رو ترجیح میدین؟ خونه کوچیک و ... پشت هم دلیل میاره و حرفاش تکرار میکنه. حرفای مادر بی منطق نیست اما نمیدونم چرا دلم گرفت. انگار این سبک صحبت و لحن داره بهمون دیکته میشه و یجورایی حس میکنم استقلال نداریم. بازم بیشتر میترسم که اگر این روند ادامه دار باشه و تو همه زندگیمون بخواد این طوری باشه چی... مطمینا همیشه صلاحمون خواستن و میخوان اما مشکل اینه که الویت ها و سبک زندگیمون تفاوت داره و علایق ما برای مادر غیرقابل درکه.
از اون طرف مادر و پدر من هم شدیدا مخالف اینن که برگردیم شمال. دوست دارن پیشرفت کنیم و بعد این همه زحمت راضی به یه زندگی خیلی حداقلی تو شمال که جای پیشرفت نداره نیستن. اما سعی میکنن زیاد دخالت نکنن. به خصوص این که تو رشته من تفاوت زیادی بین تهران بودن و نبودنه و عملا با احتمال زیادی همه ی تلاش هام بی حصل بوده.
حالا بحث خرید خونه هم هست. از یه طرف اصلا توانایی پرداخت قسط وام نداریم. از یه طرف زندگی مستاجری با دو تا بچه شیرخوار خیلی سخته. از یه طرف زندگی تو خونه 40 متری تو شرایط ما شاید غیر ممکن به نظر میاد و مامان ها رو تو فکر انداخته. جالب اینجاست که من اصلا نگران هیچی نیستم. به نظرم این دوران هم میگذره و سختی ای نمیبینم. 
حالا مامان من میگه تهران خونه بخرید و ما هم کمکتون میکنیم شریکی بگیریم که شریکی ان شالله بتونیم یه خونه 45 متری بگیریم تو تهران! میگن براتون سرمایه هم میشه و شما فعلا باید تهران باشید. رفت و آمد کردن خطرناکه و این یکی دو سال هم تحمل کنید. بلاخره نمیشه که هر بار جلسه درسی و کاری دارم بچه ها رو بزارم شمال و خودمون بریم تهران یا اصلا خانوادگی بریم. از اون طرف کار بنیاد هم هست که تا اخر شهریور تعهد دارم که باشم و تو جلسات شرکت کنم. این برای مادر همسر توضیح دادم اما بازم اصرار دارن که نه همین حالا برگردید.
از اون طرف هم مادر همسر میگن شما درس هم نداشتی نمیتونستی دو تا بچه رو اینجوری بزرگ کنی بیاین شمال و ما کمکتون میکنیم تو نگهداری از بچه ها. هرچه زودتر و قبل زایمان خونه رو تحویل بدید. همسر هم میگه بلاخره یه روزی باید رو پای خودش وایسه و شرکت خودش بزنه. توکل کنه بر خدا و حالا شروع کنه. از اون ور یکی یکی شرکتای ساختمونی سابقه دار ورشکست میشن و هر کدوم از اشنایان و دوستان تو رشته همسر میبینیم بعد سال ها گشتن دنبال کار نهایتا ناامید شده و اومدن تهران دنبال کار.
میگن خدا خیر تو خواسته ی مادر پدرها قرار میده ولی وقتی خواسته های دو تا مادر ضد هم هست چی میشه؟ 
کاش خدا خیلی زود راه درست بهمون نشون بده و دل هممون هم راستا کنه.

دوست دارم منطقی و بدون تاثیر از احساسات مادرانه تصمیم بگیریم. نمیخوام بعدها همه ی عمرم حسرت بخورم که ای کاش مادرامون تو زندگیمون مرتبط نظراتشون به ما تحمیل نمیکردن. دوست ندارم مثل داستان انتخاب اسم پسرم بشه. کاش بتونیم بهترین تصمیم بگیریم و دل کسی هم شکسته نشه. 
ای کاش همسر هم استقلال فکری و شخصیتی داشته باشه. کاش زودتر دکتری تموم بشه. کاش اوضاع مملکت روبراه بشه.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 13 آذر 1397
مهتا
دیشب دوست عزیزم مهتا باهام تماس گرفت و در مورد یه کارگاهی که خیلی دوستش دارم و مربوط به بازی برای بچه ها هست برام توضیح میداد. به عنوان کارآموز تو یه مرکز آموزش از طریق بازی که من عاشقشم کار میکنه و همه چیزای به درد بخوری که یاد میگیره رو به من منتقل میکنه که بتونم رو محمد پیاده کنم. هر چند فرصت برای اجرای بازی ها نداشتم ولی خیلی بهم انرژی مثبت میده. بعد از کلاس هم رفت از مربی در مورد شرایط من سوال کرد، و با اجازه صدای مربی برام ضبط کرد. یه دنیا انرژی مثبت بود. باید خوبی های این دوستم جبران کنم خیلی بهم آرامش میده. 

امروز سونو غربالگری دوم هم رفتم. خدا رو شکر همه چیز خوب بود. دکتر گفت یه دختره با صورت گرد و چشمای درشت و خندان:) خیلی خوشحال شدم. خیلیییییی استرس داشتم. 
بلاخره امروز به خانواده ها گفتیم. عکس العمل مادر همسر خوب بود. باورش نمیشد. چند بار سوال و جواب کرد تا بلاخره باور کرد که یه نوه دیگه هم تو راهه. و سعی کرد انرژی مثبت بده و خواهش که به خودت برس و ... اما مادر من خیلی سرد برخورد کرد. فقط پرسید چند وقتته و چرا تا الان نگفتی؟ بچه ها میدونن یا نه و قطع کرد. بعد هم زنگ زد به خواهرام اطلاع داد. 
میخوام هفته اینده محمد از شیر بگیرم. ان شالله که سخت نگذره بهش.

بعد از چند ساعت همه ی فامیل همسر خبردار شدن. مادر همسر تو گروه خانوادگی گذاشتن و پیام ها شروع شد... حس خوبی نیست. خجالت میکشم با این آدما روبرو بشم.

خدا جونم بابت همه چیز ممنون. هزاران بار شکرت. کمکم کن همه چیز ختم به خیر بشه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 آذر 1397
مهتا
به طرز عجیبی همه چیز یه طوری پیش رفت که امروز اسمم رو برای یه پروژه بنیاد نخبگان رد کردن. یه طرحی بود به اسم احمدی روشن که منم توش شرکت کردم به خاطر مزایاش. ولی بعدش وقتی استادا بهم ایمیل زدن پیگیری نکردم. چون دیدم نمیرسم کار جانبی دیگه ای بکنم. تا این که امروز یه آقایی تماس گرفت گفت به خاطر فلان طرح که انتخاب اولتون بوده تماس گرفتم. منم در جواب گفتم من مشکل دارم، یه پسر کوچیک دارم و نمیتونم حضوری کار کنم. فقط میتونم تو جلسات شرکت کنم. اونم دوباره بعدش زنگ زد گفت پس حداقل 1 روز در هفته 1 شیفت کاری رو تشریف بیارید و باز هم من گفتم نمیتونم. در واقع خودمم قصدم این بود که دیگه پیگیری نکنن و بگم منصرف شدم. بعدش رفتم دوباره جزئیات طرح نگاه کردم دیدم چه جالب این طرح به رساله دکترام ربط داره. البته نمیشه گفت ربط ولی یجورایی یه کاربردش هست و شاید بشه ربطش داد. خیلی خوشحال شدم و تو دلم گفتم کاش دوباره تماس بگیره. اما این بار طول کشید و تماس نگرفت. تصمیم گرفتم اگر تماس نگرفت خودم تماس بگیرم و بگم اسمم رو رد نکنن و هیچ کدوم از مزایا رو نمیخوام. اما فقط تو جلسات باشم و از روند کارشون مطلع بشم. دیگه ناامید شده بودم که زنگ زد و گفت باشه فقط جلسات بیاین ولی ما دو روز در هفته جلسه داریم و گاهی شاید بیشتر. منم گفتم باشه اگه فقط جلسه باشه و مدت زمان جلسات هم طولانی نیست بله قبوله. ایشون هم اسم من به عنوان عضو تیم رد کردن و تاکید کردن تو پست من فقط اسم من رو رد کردن و گزینه ای دیگه ای نذاشتن. چون من انتخاب اولم بوده و عملا سامانه کار به من میده.
بعدش اما یهو یادم افتاد به همه چی فک کرده بودیم جز بارداری دوم. همه چیز میشد یجوری توجیه کرد اما خوب من قرار بود برا زایمان برم شهرستان. ماه اخر چجوری کار کنم؟ کوچولو به دنیا اومد چطور؟ 
بنیاد زمان زیادی برای تصمیم گیری نداده به اساتید. در واقع ظرف چند روز باید تیم ها تشکیل میشد برای همین همه چیز خیلی تند جلو رفت و فرصت فکر کردن نداشتم.
یه حسی بهم میگه قسمت این بوده که برم تو این پروژه و یه خیری توش هست. اصلا تلاش نکردم براش. اما همه چیز به این سمت رفت که نهایتاً عضو تیم باشم. شاید ان شالله قراره تو رسالم کلی کمکم کنه و باعث بشه کارام جنبه ی کاربردی بیشتری پیدا کنه. چیزی که آرزومه.

خدای خوبم مثل همیشه هوام داشته باش. خودت راه بهم نشون بده. اگر خیر و صلاح در اینه که تلاشم بیشتر کنم و تو پروژه باشم دستم بگیر و اگر نه خیلی زود تمومش کن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 30 آبان 1397
مهتا
پسرک اواخر ماه دهم یه دفعه دو تا دندون بالاییش در اومد و ما رو حسابی ذوق زده کرد. مادر همسر زحمت کشید براش آش دندونی پختیم و پخش کردیم. البته آش کشک و ماست به سبک مازندرانی. خیلی هم خوشمزه شد. قسمت بد ماجرا این بود که چون میخواستیم ظرف ها گیاهی باشن و غذا سمی نشه مجبور شدیم ظرف ها رو بزرگ تر انتخاب کنیم. و یه مقدار آش کم اومد و خودمون و خانواده همسر فقط چند قاشق چشیدیم. برای روی ظرف یه طراحی انجام دادیم و روش شعر هم نوشتیم و چسبوندیم رو در ظرف ها. دور ظرف ها هم با روبان آبی 4 سانتی پاپیون زدیم. یه چیزی شبیه خلال دندون با پرچمی که به شکل دندون بود و روش نوشته شده بود happy first tooth هم ایستاده تو درها فرو کردیم. هر کی ظرف میدید کلی از تزیینش تعریف میکرد و کلی هم ذوق زده میشد. جالب اینجاست که هزینش هم خیلی کم شد. مثلا چون همسر 1 رول کامل روبان خرید فقط 3 هزار تومان هزینش شد.

از آبان ماه دیگه همسر کتابخونه نمیره و از فرصت بیکاری استفاده میکنیم. حالا خودمون تو خونه 1 ساعت 1 ساعت شیفت میایستیم و با محمد بازی میکنیم. این طوری هر کدوم راحت روزی 3-4 ساعت درس میخونیم. بعضی روزها حتی بیشتر، منتهی اگه خونه باشیم. خدا رو شکر این باعث شد یه مقدار کارای عقب افتاده جلو بره. هر چند هنوز هم کمه ولی یه قدم به جلو هست که خیلی ارزشمنده.
من توانم کم شده و اصلا نمیتونم عزیز دل رو بغل کنم. حتی دیگه بیشتر اوقات همسر زحمت شستشوی محمد میکشه. دو روزه که سرمای بدی خوردم و شدیدا تب  و لرز دارم. همسر مخالف قرص خوردنه و من میگم این همه تب خودش بیش از قرص ضرر داره. دیشب نیمه شب بلاخره یه استامینوفن ساده خوردم. به نظرم خیلی تاثیر داشت. وقتی سرچ میکردم نوشته بود احتمال ابتالا به اوتیسم وقتی مادر تو بارداری تب بگیره 500 درصد افزایش پیدا میکنه. اما بی خیال دیگه یاد گرفتم فقط به نکات مثبت توجه کنم.

چهارشنبه گذشته برای اولین بار محمد تنها گذاشتم و رفتم دانشگاه. با اساد جلسه داشتم. بهم گفته بود بین 1 تا 1.30 بیام و من گفتم خودم تا 1.30 میرسونم. بعد البته ایمیل زد اگر دیرتر هم شد اشکال نداره. وقتی رسیدم استاد جلسه داشت. بعدش هم یه کار دیگه ای تو پرتال انجام داد. بعد هم رفت یه مقدار استراحت و چای ریخت و ...
خلاصه تا جلسه شروع بشه ساعت 2.30 بود. خدا رو شکر پسرک خوابید. بنده خدا باز هم همسر زحمت نگهداری از محمد کشید. یعنی اگه همسر از شرکت بیرون نمیومد من نمیدونستم چطوری باید تو این شرایط کارا رو پیش ببرم. هم درس هم رسیدگی به محمد و هم دکتر و سونو رفتن ها که هر کدوم کلی وقت میگیره. واقعا اخه یکی تو شرایط من که بچه کوچیکش تنها میزاره میاد جلسه که نباید انقد الکی جلو در دفتر بشینه. حالا استاد انقدر خسته بود که عملا جلسه بی فایده و صوری برگزار شد. بدون سر و ته. تازه ایشون گفتن هفته آینده هم اگه بشه جلسه داشته باشیم. فک کنم به این نتیجه رسیدن که بهتره به من فشار وارد کنن تا کارا سریع تر جلو بره. عملا من استاد راهنما ندارم. چون هرچی استادم تو این روش حل میدونن یجورایی خودم خوندم و براشون توضیح دادم. چیز اضافه تری از من نمیدونن که بخوان کمکم کنن. بنابراین تنها روششون برای جلو بردن کار پیگیری و فشار آوردن هست. 
خیلی دلم میخواد میتونستم برای فرصت برم ایتالیا و با یه استاد خوب کار کنم. اما شرایط اجازه نمیده متاسفانه.

چقدر حرف زدم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 آبان 1397
مهتا
چند روز رفته بودیم شمال و مامان جان حسابی مشکوک شدن به بنده. همش میگفت تو معلوم نیست چته. همش گرمته. رنگ و روت پریده ضعیف شدی. من مطمئنم یه چیزیت هست و تو فکرش بارداری بود. حتی یه دور شکمم رو از دور با دقت مورد بررسی قرار داد:) اما از اونجایی که خیلی دور از ذهن بود بازم نفهمید. الان بنده یک عدد علامت سوال هستم برا مامان. کاش نفهمه. حس خوبیه علامت سوال بودن:)

قرا باید برم غربالگری اول. خدا رحم کنه...

سرعت پیشرفتم تو درس و  مقاله یک هفتم شده. باید یه فکر اساسی کنم.

به مادرهمسر گفتم میخوام برا عروسی لباس پرنسسی پفی بگیرم. کلی مخالفت کرد که قد کوتاه نشون میده.. حالا باید توجیهشون کنم که مشکل اساسی این شکم بنده هست. حالا قد رو با پاشنه بلند درست میکنیم...

نمیدونم عکس العملشون چیه ولی بعید میدونم ناراحت بشن. حداقل نگران درس و کار من نمیشن. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 مهر 1397
مهتا
اگه میخواین زندگیتون قشنگ تر باشه و انرژی مثبت نیاز دارید فقط کافیه کتابای خوب و انگیزشی بخونین. بعدم برید قدم بزنید و ورزش کنید. همینا کافیه تا روجیه آدم هزار لول ببره بالا...
اصلاً امروز به اندازه یک هفته خوشحالم. فقط چون یکم کتاب خوندم... هر بار که کتاب میخونم به رسالم و مقاله ای که کار میکنم امیدوارتر میشم. بلاخره تلاش هام نتیجه میده. و اون روز از این که تونستم همچین مسئله ی سختی رو حل کنم به خودم میبالم. و دقیقاً همونی میشه که استادم گفته. ما هم میریم جزء معدود کشورایی که این تکنولوژی نرم افزاری رو دارن. یه همچین هدفی تلاش زیادی میخواد و فقط و فقط هم از خودم بر میاد:)

امشب قراره بریم شهر کتاب و برای عسلکم چند تا کتاب مقوایی خوب بخریم:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 18 مهر 1397
مهتا
تو مطب دکترم این کتاب هست و مطالعش میکنم. با خوندنش کلی انرژی گرفتم. شاید نتونم از خونه بیرون برم و فعالیت های اجتماعی قبل داشتم باشم اما عوضش فرصتم برای کتاب خوندن و قرآن خوندن و ... خیلی بیشتر شده. چقدر خوبه که این دوران تجربه میکنم. کاش بتونم نهایت استفاده رو از شرایط فعلیم بکنم. دوباره رفتم سراغ اپلکیشن طاقچه رو موبایلم و قراره حسابییییییییییی ازش لذت ببرم.

خدایا شکرت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 مهر 1397
مهتا
این بار برای سونوگرافی از خانم دکتر پرنیا نوبت گرفتم تو ستارخان. امیدوارم که خیر باشه و پزشک خوبی باشن. جواب تلفن رو که انقدر خوب دادن هول شدم! اخه خیلی بعیده زنگ بزنی مطب یه پزشک با تجربه و مودبانه جوابت بدن. اصلا شک کردم خوشون جواب دادن یا منشی. در هر صورت که خیلی خوش اخلاق به نظر میرسیدن.
دفعه قبل رفتیم سونوی پارسیان که با این که وقت داشتیم کلی معطل هم شدیم. اخر سر هم نتونستن چیزی ببینن. من اصلاً اونجا رو قبول ندارم. پزشکاشون هم فک کنم دانشجو باشن حالا فوقش تازه فارغ التحصیل شده. ا خیلی هم اذیت شدم. همیشه میگن به اندازه کافی مایعات نخوردی. وقتی هم که از درد جون میدی تازه میگن نه دیگه اینقدر هم زیاده برو دوباره بیا.

خدایا خودت به همه ی مادرها و به همه اون هایی که در انتظار فرزندن رحم کن. به هممون آرامش بده.
-------------------

الان فهمیدم که همه پستایی که از دکتر پرنیا تعریف کرده بود یه نفر نوشته و تبلیغاتی بوده. اعصابم خورد شد. خدایا من کجا برم سونوگرافی که دکتر خوبی داشته باشه. پیش کی برم اخه؟ نسل امید میگن خیلی گرونه. تازه بد هم شنیدم کلی. تجربه قبلیم تو نیلو فکرش تنم میلرزونه. جدا از این که اصلا وقت نمیده. بقیه دکترها هم که میبینم همه تعریف ها تبلیغاتی هست. یعنی تو این شهر به این بزرگی به جز دکتر صدری که آقا هست من نباید سونگرافیست خوب دیگه ای بشناسم؟

حالا چی کار کنم؟ برم پیش دکتر پرنیا یا نه؟
-----------------

بعدتر ها نوشت:)
 رفتم سونوی آبتین تو ستارخان. یه خانم خیلی مودب و مهربون سونوگرافیست بود. اصلا هم معطل نشدیم. همه چیز عالی بود. فقط یکم نوشتن جواب طول کشید!!! جالبه که از دکتر در مورد سونوی غربال گری پرسیدم گفت به نظرم بهتر باشه اون سونو رو جایی بری که دسگاه هاش به روز تر باشه. خیلی از صداقتش خوشم اومد. شاید دستگاهاشون به روز نبود. اما خانم دکتر که به نظر خیلی متبحر بود. خیلی سریع و خوب و درست کارش انجام داد. دقیقاً برعکس پارسیان که دستگاه های عالی دارن و یه سری دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده بی تجربه میان و پدرت در میاد تا بتونن ببینن چی به چیه.

خدایا شکرت 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 7 مهر 1397
مهتا
به شدت دلم میخواد تو یه کلاس ورزشی مثل شنا یا یوگا ثبت نام کنم. خیلی دلم میخواد کلاس زبان برم. دلم میخواد با آدما معاشرت کنم. اصلا خونه نشینی رو دوست ندارم. با این وضعیتی که دارم چجوری میشه؟
نکته بعدی این که باید خیلی جدی برم دنبال فرصت مطالعاتی. این هم اگه خدا بخواد یه شرایطی جور میشه که بتونیم بریم. فعلا که همسری تو ایران کار نداره. شاید بریم اونجا و هم تو درسش پیشرفت کنه و هم کار. برای هردومون یه میون بر بشه به سمت موفقیت.
شدیداً دلم میخواد اطلاعیه بزنم که شنبه ها و دوشنبه ها میتونم از بچه های زیر 2 سال مامانای دانشجوی دانشگاه تو خونه خودم نگه داری کنم. و البته بابتش یه هزینه معقولی هم بگیرم. اما روم نمیشه!!:)))))خیلی برام مهمه که یه ذره هم شده منبع درآمد داشته باشم. اما نمیتونم از خونه بیرون برم. بارداری درسای عقب افتاده و رسیدگی به محمد نمیزاره. با  این شرایط چجور کاری میشه انجام داد؟ چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 6 مهر 1397
مهتا
دلارهم چنان در حال بالارفتنه. قیمت مسکن، طلا و همه چیز داره زیاد و زیادتر میشه و ما هم چنان هر روز دستمون تنگ تر میشه. 
خونه 60 متری ای که توش میشینیم الان 600 میلیون قیمت داره. پارکینگ درست و حسابی و انباری هم نداره. فک کنم این طوری پیش به باید برگردیم خونه مامان باباهامون زندگی کنیم:)
خدایا خودت به همه رحم کن. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مهر 1397
مهتا
شهریور ماه: فقط و فقط 21 ساعت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم در حالی که میخواستم رکورد بزنم. البته داستان بارداری پیش اومد ولی اصلا دلیل موجهی برای کم کاری نیست. باید بشینیم فک کنم ببینم چرا این طور شد. یکیش این که 10 روز اخر اصلا هیییییییییییییییچ کاری نکردم. عملا فقط نیمه ی اول درس خوندم.

مرداد ماه: 70 ساعت که رکوردم بود.

تیر ماه که 2 هفته کامل مهمان داشتم: 46.5

از 21 اردیبهشت تا انتهای خرداد ماه: 82 ساعت


این یعنی در 10 ماه گذشته من فقط حدود 220 ساعت درس خوندم. ماهی 22 ساعت!!! در واقع حدود 1 سال که میشد خیلی مفیدتر استفاده کنم از دست دادم. البته من تو این مدت سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم. پسرم رو به دنیا آوردم. مشکلاتی که داشت خیلی زیاد بود و تک و تنها در یک شهر غریب همه چیز تحمل کردم. وقتی به گذشته نگاه میکنم شاید نمرم خوب نباشه اما با توجه به شرایطم به خودم نمره قبولی رو میدم. 

حالا قراره برای بازی با پسرک کمک بگیرم و ان شالله دوباره درس خوندن از سر میگیرم. فقط باید توجهم به تغذیه خودم چند برابر کنم. چون هم زمان دارم برای 3 نفر انرژی میسازم...

خدایا بهم توان بده. ممنون که همراهیم کردی.
---------------------------------

مهر ماه: 37.30
آبان ماه: 52.30
آذر ماه: 74.45
دی ماه: ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 1 مهر 1397
مهتا
زمان یکی از ارزشمندترین سرمایه های هر انسانیه. چه استفاده کنیم و چه نه از دست میره. خدای من به وقتم برکت بده. کمکم کن تا انتهای شهریور پروژه ای که دستم هست رو لااقل کد و الگوریتمش ببندم و شروع کنم به ران گرفتن. بدون هیچ مشکلی. خدایا به وقتم برکت بده و به من توان مضاعف.

کارای اون دانشجوی ارشدی که دارم کمکش میکنم خیلی خوب پیش میره. هر بار که کدش نگاه میکنم یه عالمه از مشکلاتش حل میشه. چند هفته بود که رو دو تا الگوریتم کار میکرد و نتیجه نمیگرفت. من امروز صبح تقریبا همه مشکلاتش حل کردم. حالا دیگه هرچی دنبالش بود پیاده کرده. خدا کنه زمان هاش منطقی باشه و استاد هم راضی بشه. کاش بتونم مشکلات خودم هم حل کنم. کار من خیلیییییییییییی سخت تره. کسی هم نیست که بلد باشه و بتونه کمکم کنه. فک که میکنم میبینم عملاً تمام کارای این دانشجوی ارشد یا من انجام دادم یا از کدای آماده تو نت استفاده کرده. درواقع 0 تا 100 کار به ایشون یاد دادم. الگوریتم ها و دلایلش توضیح دادم. کد کردن و لینک کردن یاد دادم و قسمت های مهم خودم انجام دادم. بعد  ایشون فقط یه سری کارای کثیف کاری انجام داده و با این همه باز هم کار به اسم ایشونه و من نفر سوم مقاله. اگه من قرار بود کار ایشون کد کنم فک کنم 6 ماه پیش تموم شده بود... استاد هم اصلاً درکی از این شرایط ندارن و نمیدونم چطور باید بگم بهشون.
خدا جونم میشه کمکم کنی زودتر اینا تموم بشه برم سراغ رساله؟ یجور خوبی آبرومندانه تموم بشه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 شهریور 1397
مهتا
ساعت 9.30 صبح نوبت داشتم. اما تا کارم تمام بشه ساعت 1.30 بود. بارداری ضعیف ترم کرده. به گرما خیلیییییی حساس شدم. نفسم میرفت حالت تهوع داشتم و با بچه انتظار خیلی سخت بود. اما محمد مهربون و صبورم فقط تحمل کرد. آخ نگفت. نه شیر خورد و نه گریه کرد. وقتی رسیدیم خونه انقدر بی حال بودم که نمیتونستم درست ناهار بخورم. تمام روز رو روی تخت افتادم. به همین سادگی یک روز کامل رو از دست دادیم. همسر هم که دیروز رسما اولین روز بیکاریش بود و ما رو در کلینیک همراهی کرد. بدون حضور همسر امکان نداشت دووم بیارم. امکان نداشت محمدم دووم بیاره. خلاصه حکمت بیکاری همسر رو هم فهمیدیم. البته این یکی از دلایله. دلیل دوم هم اینه که رسالش تموم کنه.
رحمم رو به عقب بود. در نتیجه امکان بررسی جنین وجود نداشت. ولی دکتر گفت احتمالا هنوز جنین و قلبش تشکیل نشده. ظاهرش سالمه بعیده پوچ باشه. ساک دید و در جواب سونو نوشت نیاز به سونوی واژینال هست. سونوی واژینال رو هم فقط پزشک زنان میتونه تجویز کنه در نتیجه هزینه ویزیت پزشک و سونو رو مجدداً باید پرداخت کنیم. از پزشک پرسیدم حالا که جنین تشکیل نشده اجازه سقط دارم؟ گفت نه در هر صورت اجازه سقط نمیدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 16 شهریور 1397
مهتا
فردا نوبت سونوگرافی دارم. مهم نیست چه چیزی در انتظارمه. فقط برای چیزی که دست خودم هست تلاش میکنم. اولین قانون حفظ آرامشه. هرچی ببینم و بشنوم اهمیتی نداره. من آرامش مطلق دارم. میخوام امشب برنامه بچینم برای دعا. برای خودم و فرزندانم. همه ی تلاشم میکنم که همه چیز عالی پیش بره و به همه چیز میرسم. فقط باید از وقتم مفید استفاده کنم.

صوت های ترتبیت فرزند دکتر سلطانی
نصب برنامه ریحانه بهشتی و انجام اعمال تا جایی که توان دارم.
درسم با جدیت بیشتری جلو ببرم که وقتم کم و کمتر میشه. همین طور توانم.
تا میتونم قرآن بخونم و ذکر بگم. همه چیز به خدا واگذار میکنم....یا من لا طبیب له-
اسید فولیک تهیه کنم و شروع کنم خوردنش رو.
به تغذیه خودم و محمد خیلی برسم.
برا محمد نوبت دکتر بگیرم. 
شیر خشک بخریم و سعی کنم محمد آروم آروم از شیر بگیرم.
درس
درس 
قرآن
قرآن
قرآن
ذکر
ذکر ذکر
وضوی دائمی
نماز اول وقت
نوشتن همه ی آرزوهام برای خودم و بچه ها و همسر
دعا و دعا
نماز شب
آرامش
آرامش
آرامش
توکل بر خدا

بعضی وقتا خانم ها دوقلو یا چندقلو باردار میشن . بعضاً ناخواسته و بدنشون میکشه. وقتی خدا بخواد همه چی ممکنه. از خدا میخوام دل استاد رو هم نرم کنه و ازم نخواد حضوری بیام دانشکده. درس هم به خودش میسپارم.. وقتی مادرا میتونن چندقلو رو سالم به دنیا بیارن منم ان شاالله میتونم فرزندم در نهایت سلامتی روحی و جسمی به دنیا بیارم. فقط کافیه خدا بخواد. اتفاقا در آینده به نفعمه. چون بچه ها با هم بازی میکنن و من به کارام میرسم. همون طوری که همیشه دوست داشتم.


خدایا به خودت توکل کردم. همه چیز به خودت سپردم. از دکترا و دیگران چیزی نمیخوام. خودت گفتی توکل و دعا. و از هر دروغ پلیدی منزه هستی. پس شاهد باش که همه چیز به خودت سپردم. سلامتی روحی و جسمی فرزندانم، خودم و همسر، هوش و درایت و ایمانشون. مسائل اقتصادی. کار و تحصیلات خودم و همسر و آبرومون...........

شکرت. خدای خوبم دوستت دارم.

خدای خوبم التماس میکنم بیشتر از این با بارداری و فرزندانم، سلامتی خودم و عزیزانم من آزمایش نکن. خودت گفتی که به کسی  بیش از طاقتش نمیدی. من دیگه توان ندارم. مثل همیشه پناهم باش.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 شهریور 1397
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 شهریور 1397
مهتا


( کل صفحات : 20 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic