ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خانواده همسر خیلی رسمی هستن و حتی ارتباطات مادر و فرزندی و ... هم کاملاً رسمیه. حالا خونه ما برعکسه و مادر و پدر من هیچ کدوم ذره ای رعایت نمیکنن و حتی به حریم شخصی ما احترام نمیذارن. جفتش بده. ولی بدتر این که منم آدم رسمی ای نیستم و این طوریه که همیشه فکر میکنم از نظر خانواده همسر خیلی بی ابرو هستم. مثلاً امروز مادر پدر همسر داشتن میگفتن که همسر و داماد چقد رعایت میکنن و تعارفی هستن. از خواهر همسر هم کلا 24 ساعته در حال تعریف و تمجیدن. خوب تنها کسی که باقی میموند منم که ادب رو رعایت نمیکنه :(  البته که بارداری شیر به شیر باعث شده همیشه شدیدا گرسنمه و چون خانواده همسر خیلی دیر غذا میخورن و بین وعده هاشون هم هیچی میل نمیکنن معده ی من همیشه در حال سوراخ شدنه و واقعا درد میگیره. اینه که نمیتونم با کلاس بازی در بیارم و کم غذا بکشم. در واقع همینجوریش هم همیشه گرسنم و سیر نمیشم. میخام کمتر بخورم هم میگم در حق دخترم که توی شکمم هست ظلم میشه. حالا پروسه بارداری و شیردهیم پشت هم و طولانی هم شده که بدتر. دیگه کلاً بی آبرو شدم. هیچ وقت کسی سر سفره به من چیزی تعارف نمیکنه چون همه میدونن خودم برمیدارم:(
یادمه قبل تر مادر همسر بهم گفته بود امکان نداشت جایی مهمونی دعوت باشن و قبلش غذا نخورده برن. حتماً مادرشون شکم همه بچه ها رو کاملا سیر میکرده تا مطمئن بوده باشه تو مهمونی تو غذا و تنقلات زیاده روی نمیکنن و با کلاس رفتار میکنن:)  نه فقط مهمونی های دورها. مثلاً خونه خاله و دایی هم به همین صورت. حالا دخترم که به دنیا بیاد حتما همین رویه رو در قبال خانواده همسر در پیش میگیرم. یعنی کلاً مثل خودشون رسمی و کاملاً تعارفی برخورد میکنم تا آبروم حفظ بشه. در همه ی ابعاد زندگی. رفت و آمد و چیزای دیگه
فک کنم باهرکسی مثل خودش رفتار کنیم بهتر باشه. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 فروردین 1398
مهتا
امروز همسر یه پیشنهاد خیلی خوبی داد. ما دنبال خونه هستیم و اینجا قیمت ها خوب خیلی پایین تر از تهرانه. تقریباً پول ما 3 قسمته، وام، فروش ماشین و رهن خونه ای که تهران توش مستأجریم. یه مقدار هم روی سرویس عقد و کادوهای زایمان حساب کردم. و همسر هم روی درآمهایی که قراره به دستش برسه!!! از اون طرف مامان من هم یه مقدار طلا داره که میخواد بفروشه و میتونه کمی به ما کمک کنه.  همسر هم فعلا به عنوان شروع کارش مغازه مامان و بابا رو دفتر کار خودش کرده. البته مغازه جای خیلی خوبی نیس. یعنی تو کوچه هست و نه خیابون اصلی و به خاطر کسادی بازاز و مشکل نداشتن آب، تقریباً دو سال هست که اجاره نرفته ولی برای شروع به نظرم عالیه. من که ب جاش امیدوارم محل عبور و مرور هست. قراره شب نیمه شعبان کارش شروع کنه. ان شالله که پر خیر و برکت باشه.

میشه از مامان و بابا کمک بگیریم و یه خونه بزرگ  130 متری بخریم تو یکی از محله های قدیمی شهر البته بدون آسانسور و انتهای یه کوچه قدیمی. که جای خود خونه رو در نظر نگیریم و خودمون برسونیم به سر کوچه، درست وسط بازاره و نزدیک به خانواده ها که عالیه. 3 خوابه هم هست که واقعاً خوبه. یه مقدار نقشش بده که تقریباً میشه گفت تا الان خونه ای که نقشه خوب داشته باشه و فضای عمومی و خصوصی رو جدا کرده باشه ندیدیم. 

 یا این که میشه یه خونه 80 متری بگیریم. باز هم تو محله های قدیمی ولی بجاش از کسی کمک نگرفته باشیم. منتهی خوب با دو تا بچه یکم سخته به خصوص که تهران نیستیم و احتمالاً رفت و آمد بیش تری خواهیم داشت . مهمونی دادن برای دوره های خانواده همسر که رسمی هم هستن و شیک خیلی سخت میشه. یه خوبی ای که داره اگرم کار همسر نگرفت و خدایی نکرده به قسط وام نرسیدیم دیگه رومون میشه از خانواده کمک بگیریم. کاش اگر صلاح هست یه خونه تمیز و کوچولو که مرکز شهر باشه و قیمت مناسب جور بشه و نیازی هم نشه از کسی کمک بگیریم. صاحب خونه ی تهران هم اذیتمون نکنه و زودتر پول رهن بهمون برگردونه تا از آوارگی در بیایم. مجبور نباشیم مزاحم مادرهامون بشیم.
الان یک ماه شده که اومدیم اینجا، خیلی سخته که استقلال نداریم. هرچند اگر خونه ی خودمون هم باشیم بعیده من از پس کارای خونه بر بیام. ولی حداقل میتونیم 4 کلمه با هم دیگه صحبت کنیم.

این ایده دومی هم خیلی جذابه.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 فروردین 1398
مهتا
یه چیزی رو مطمئن شدم. حال روحی من شدیداً به این که چقدر از وقتم مفید استفاده کنم و کارام جلو ببرم وابسته هست. فاکتورهای زیاد دیگه ای هم روش تأثیر داره ولی این یکی از مهم ترین هاش هست. روزایی که خونه ی همسر هستیم چون برا نگهداری بچه کمک ندارم و از اون طرف تو خونه نامحرم هست و منم یه مقدار رودربایسی دارم حالم خیلی بد میشه. و وقتی میریم خونه خودمون و بابا پسرک میبره بیرون بهتر میشم.
نباید اجازه بدم انقدر راحت روحیم داغون بشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 29 فروردین 1398
مهتا
جالبه که دو حالت دارم . بیشتر اوقات این طوریه که تا حال روحیم خوب میشه حال جسمیم بهم میریزه و وقتی حال جسمی بهتره حال روحی داغونه. البته که سلامتی روان خیلی مهم تره. یه چند روزی به لطف همراهی بابا بیشتر به کارامون رسیدیم و حال روحیم خیلی بهتره. محمد عزیزم راه افتاده. به لطف تشویق های عمه، شوهر عمه و همراهی بابابزرگش. این لطفشون هییییییییییییییییچ وقت فراموش نمیکنم. این 3 نفر خیلی به محمد و درواقع اعصاب من کمک کردن. الهی که سلامت باشن. محمد مرتب با بابابزرگش میره پارک و حسابی خوش میگذرونه و من کیف میکنم. بابابزرگش براش کفش جغجغی خریده با سلیقه ی خودش. حتی تو پارک با کفش راه رفته:) کاری که فقط از پس بابازرگ بر میومد. فقط این که سرما خورده و مرتب باید استامینوفن بخوره. عزیز دلم بی حال وبی اشتها شده
قبل بارداری حدود 51 بودم. با لباس البته. الان 72 رو رد کردم... خیلی سنگین شدم. کوچولو حسابی اذیتم میکنه.
هر جوری بود یه درفت اولیه از مقاله آماده کردم و برای استاد فرستادم. البته بدون ریزالت های عددی. و استاد هم هیچ ری اکشنی نشون ندادن. بهتر بود وقتم روی بی پی میذاشتم حداقل آبروم پیش دکتر د و دکتر ک حفظ میشد:(
9 روز مونده و گاهی دلم میخواد زودتر تموم بشه. درد امونم بریده و این همه وابستگی به بقیه رو دوست ندارم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 فروردین 1398
مهتا
همراهیم ولی هم دل نه. همه چیز عوض شده. کنار هم هستیم و بینمون خیلی فاصلست. شبیه بزرگتر ها شدیم. همکاریم در پروژه ی مشترک زندگی.

وقتی بچه ها بزرگ شدن هیچ وقت تشویقشون نمیکنم که بچه دار بشن. که یهو یه عالمه فاصله تو زندگیشون ایجاد بشه. که آرامششون بهم بزنن و بجاش خروار خروار نگرانی وارد زندگیشون کنن.

حدود 2 یا حداکثر 3 هفته باقی مونده.
فعلا دنبال خونه ایم. کارا شدیداً عقب افتاده. حسو حال هیچ کاری نیست. چرا؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 23 فروردین 1398
مهتا
عید دیدنی بودیم . محمد 15 ماهش تموم شده ولی هنوز تعادلش رو کامل به دست نیاورده. نمیتونه بیش از چند قدم بر داره و امروز عموجان که دقت و تخصصشون تو این چیزا زیاده میگفتن مواظب باشین پاهاش داره به سمت پرانتزی شدن میره . البته ایشون نمیدونستن که 15 ماهش تموم شده و من هم روم نشد که بگم. گفتم 1 سالش پر شده... اعصابم خیلی بهم ریخت. تو مهمونی ها محمد خیلی جلب توجه میکرد و نمیدونم چرا حسرت بعضی ها رو در میاورد که چرا ما نوه دار نشدیم. پس کی نوبت ما میشه؟ شانس نداریم که و .... مرتب این جملات به زبون میاورن. باید برای پسرک صدقه بدم.
اعصابم خیلی بهم ریخته. دوباره اضطراب گرفتم. این همه تأخیر تو راه رفتن برای چیه؟ چرا هنوز نمیتونه هیچ کلمه ای رو درست ادا کنه؟ حی مامان و بابا. چرا بجای جلو کجکی و به سمت راست و چپ راه میره؟ طاقتم داره تموم میشه.
مامان و بابا هنوز اخلاقای قدیمیشون دارن. مامان هم چنان بدبینی های خودش داره و از همه چیز عیب میگیره. فلانی چقد بد لباسه. این برنامه برنده باش چقد مسخرس از تو چاه در میان. این " منظور خانم نونهالی تو عصر جدید" چه وضع لباس پوشیدنشه. اون یکی چرا اینجوری نگاه میکرد. و مرتب ایراد از عالم و آدم و تکرا و تکرار و تکرار. پدر هم که فقط تلیویزیون و فوتبال. ویه زندگی تکراری با حرفای تکراری.
امروز فهمیدم خواهر کوچیکه به طور جدی برای فرصت و یا شایدم چیز دیگه ای! اقدام کرده یا داره میکنه. انگار به مامان گفته دلار هاشون امروز واریز کردن!!!!!! و احتمالا یکی دو سالی برای درس برن کانادا! نمیدونم چی کار کرده و میکنه ولی خیلی دلم شکست. این همه پنهان کاری از منی که هم رشته هستیم. مایی که ... بودیم. انگاری که دشمنش باشم. نمیتونم وانمود کنم خوشحالم. هر بار که میبینمشون حالم بد میشه و خودشون هم کاملا این متوجه شدن. مرتب میگه تو سطح توقعت خیلی بالاست. بلد نیستم به چیزی تظاهر کنم. آره انتظار دارم خواهرم مثل یه خواهر باهام رفتار کنه. اونم خواهری که رابطمون معمولی نبوده. خیلی فراتر از خواهر بودم براش و حالا انقدر غریبه شده باهام. کاملا حس منفی همسر خواهر به خودم رو احساس میکنم. هر بار که من صحبت میکنم قیافش عوض میشه و کاملا بی تفاوته. قشنگ معلومه از من بدش میاد. کاش بتونم بی تفاوت بشم و باهاشون عادی برخورد کنم. دیگه اصلا برام مهم نیست. باید رسمی باشم و در حد وظیفه ارتباط حفظ کنم. همسر هم باید همین برخورد داشته باشه. اما بیش از اندازه مهربونه.
حسابی بهم ریختم. گاهی حس میکنم شکست خوردم. تو درس و کار شکست خوردم... و بعد با خودم میگم بجاش یه همسر فوق العاده مهربون و خوش اخلاق دارم. اما امروز همسر هم کلی بهم توپید. از دستم خسته شده. یه گردنبند خیلی نازک داشتم که کلی گره خورده بود. همسر یک ساعت و نیم تموم وقت گذاشت تا گره هاش باز کنه و تقریباً موفق شد. خیلی وحشتناک گره خورده بود. اما تهش خیلی عصبانی شد. کلی با من بد برخورد کرد و اعتراض که وقتم گرفته شد و تو اصلا برات مهم نبود و نگفتی نمیخواد. من ازش نخواسته بودم این همه وقت بزاره برای این کار. فکرش هم نمیکردم اینجوری وقتش تلف کنه. مرتب داد میزد و من چیزی برای گفتن نداشتم. باورم نمیشد با من اینجوری برخورد میکنه. رفتارهای این مدلیش زیاد شده. البته که خیلی تحت فشاره. هم از نظر درسی و هم نظر کاری و مالی. همه ازش توقع دارن و حسابی تنهاس وبدون کمک. منم تمام توجهم به محمده و بی توان شدم. بلند شدن و نشستن ساده برام سخته...همه چیز افتاده رو دوش همسر. باید سعی کنم کمتر ازش کمک بگیرم. درست یادمه که وقتی تهران حالم بد بود اخر یه شب بهم گفت چقد غر میزنی. خسته شدم از بس غر زدی. و من فقط اشک میریختم. بعدش کلی معذرت خواهی کرد ولی این حرف دلش بود. خسته شده.

از حرفای مادر همسر برام واضح شد که دلش نمیخواد زیاد روی کمکش برای بزرگ کردن محمد حساب کنیم. میگفت وقتی بچه ها رو پیش مادرشوهرش میذاشته بهشون میگفته هیچ کاری نکنید. نه لباس بشورید نه غذا بدید و نه .... فقط مراقب باشید سر خودشون بلا نیارن. بعد هم ناهار و شام نمیرفتن پیششون. اخر سر هم مادرشوهرش میگه که خودش بچه ها رو بزرگ کرده. میگفت خیلی سخته و بده که فلانی روزایی که بچه رو میزاره پیش مادربزرگش ناهار و شام هم میمونه پیش مادرش. مادر خودم هم که شاغله. البته نبود هم حقیقتاً زیاد بچه داریشون قبول ندارم. خیلی پیر و بی حوصله شدن. رفتاراشون اصلاً درست نیست. دارم فک میکنم شاید تهران بمونیم و پرستار بگیریم بهتر باشه. البته قطعا پرستار هرچقد هم که هزینه داشته باشه بهتر از اینه که همسر بمونه خونه. نباید رو کمک همسر هم حساب کنم. هم ظلمه و هم روحیش خراب میشه. تا همین جا هم عوض شده. وقتی اظطراب دارم و گریه میکنم نمیاد سراغم تا دلداریم بده. سعی نمیکنه آرومم کنه فقط عصبانی میشه و داد میزنه که باز میخوای گند بزنی تو بارداری. میخوای بشینی غصه بخوری تا این یکی هم .......

نمیدونم این بارداری چه حکمتی داره. نمیدونم چه آینده ای در انتظار محمد هست؟ نمیدونم آخر این همه درس خوندن و استرس چی میشه. امیدوارم خدا بهم توان بده. یه توانی بهم بده که از پس کارام بر بیام. بارم رو دوش بقیه نندازم. بچه هام خوب تربیت کنم و همسر ازم راضی باشه. روحیم رو حفظ کنم و مادر شادابی باشم. یه مادر کافی برای بچه ها. 
خدایا کمکم کن. حداقل تا پایان بارداری نباید غصه بخورم. نباید این همه حس منفی به کوچولوم منتقل کنم. مهم نیست. دنیا دو روزه. بلاخره همه چیز تموم میشه. فقط باید قوی باشم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 فروردین 1398
مهتا
امروز اولین روز کاری سال 1398 هست و امیدوارم سال خوبی بشه. هنوز نمیدونم قراره کجا و چطوری زندگی کنیم. فعلا راه حلی پیدا نکردیم. اما جدیدا حس میکنم شاید بدون کمک هم بتونیم از پس بزرگ کردن بچه ها و درس و کار بر بیایم. امیدوارم سال 98 سال دفاع همسر و تموم کردن رساله دکترا برای هردومون باشه. 
اومدیم شمال و تا اینجای کار حالم خیلی بهتره. بر خلاف تهران که همیشه درد داشتم و حالت تهوع و همش حساب و کتاب که تا کامل شدن دخترم دووم میارم یا نه. البته تقریبا کاری نمیکنم و مهمان مادرجون ها هستیم. شاید واقعا خستگی بهم فشار میاورد. فقط باید خودمون با شرایط وفقبدیم تا از وقتمون بهتر استفاده کنیم. همین 1 مشکل باقی هست. دکتر سونو بهم گفته کوچولوت از سنش کوچیکتره. کاش خوب رشد کنه و وقتی به دنیا میاد حسابی کپل و مپل باشه و در نهایت سلامتی.
سال 98 سال سرنوشت سازی هست. باید تلاشمون مضاعف کنیم تا زندگی سر و سامون پیدا کنه. یادم باشه که نهایتاً تا انتهای اردیبهشت میتونم تو جلسات شرکت نکنم و برای این که بدقول نباشم و بقیه هم بپذیرن باید کارام غیرحضوری به نحو احسن انجام بدم.

خدای من شکرت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 5 فروردین 1398
مهتا
دارم تلاش میکنم حال روحیم خوب باشه اما نمیشه. خیلی سخته که ذهنم رها کنم.
کد هم اعصابم بهم ریخته. هر چی بیشتر تلاش میکنم نتیجه بدتره و بیش تر ناامید میشم. چرا این طوریه؟ وقتم داره تموم میشه و من هنوز همون نقطه ی قبلی هستم. 
نگران پسرک هستم. خیلی بی قرار شدم. یعنی میشه زودتر همه چیز درست بشه؟ 
از اون ور همسر هم شدیدا سرش شلوغه. هم کاراش عقبه هم رسالش. هر شب تا 3.5 و گاهی بیشتر بیداره. در طول روز هم سعی میکنه به من کمک کنه. من روحیم داغونه. نمی دونم چی کار کنم. دلم میخواد از خونه برم بیرون اما نمیشه کمبود وقت نمیذاره تنهایی از پسش بر نمیام.

خدایا همیشه دستم گرفتی میشه الانم کمکم کنی؟ میشه نگرانی هام برای محمدم برطرف بشه؟ میشه این مقاله قبل عید تموم بشه و بتونم برای زایمان با خیال راحت تصمیم گیری کنم؟ میشه کمکم کنی؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 بهمن 1397
مهتا
افتادم به جون خونه و حسابی تمیزکاری کردم. نزاشتم همسر هم کمکم کنه و این باعث شد حالم خیلی خیلی بهتر بشه.
تازه فهمیدم پسرک زیبا بلده بدون کمک روی پای خودش بایسته. ولی علاقه ای به تمرین نداره. به نظرم بخواد خیلی زود میتونه راه هم بره فقط انگیزه نیاز داره:) امروز گره ی طنابی که باهاش کابینت ظروف مجلسی رو بسته بودم خیلی شیک وا کرد. انگار قبلن هم این کار کرده. باورم نمیشد یک عدد فندق کوچولو در این حد متوجه میشه.
با این که ماه گذشته شرایط خوب پیش نرفت فقط و فقط چون پیوستگی تو مطالعم حفظ کردم رکورد ماه های قبل شکسته شد. 90 ساعت مفید روی رسالم کار کردم.
وقتی ناراحتی هام نوشتم و راه حل ها رو مکتوب کردم انگار همشون حل شدن رفتن. کلا این نوشتن تاثیرش عالیه. بعد از نوشتن دیگه روزم دگرگون شد. خوشحال و شاد و خندان به برنامه عمل کردم. تنها چیزی که ناراحتم کرد برداشت همسر بود. هنوز من نمیشناسه. بهم میگفت چون من صبح یه مقدار بلند باهات صحبت کردم انقدر ناراحت بودی و گریه میکردی. حالا صبح نمازش داشت قضا میشد چند بار بلند پرسید جانماز من کو؟ همین و بس!!!!! یعنی من انقد لوسم؟!
خلاصه زندگی ادامه داره. باید تلاش کنم پیوستگی مطالعات حفظ کنم و هرچه زودتر دیدن دی وی دی های مربوط به بارداری و تربیت فرزند تموم کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 بهمن 1397
مهتا
دیشب با گریه خوابیدم. این که پسرک داره 13 ماهش تموم میشه و هنوز ماما و بابا رو یاد نگرفته و نمیتونه روی پاهای خودش بدون کمک وایسه خیلی بهم فشار وارد کرده.  دیشب خواهر ازم پرسید اصلاً با بچه کار میکنی و من گفتم نه. حس میکنم مادر خیلی بدی هستم. خیلی کم کاری کردم هم تو بارداری و هم الان که درگیر درس هام. خیلی عذاب وجدان دارم. البته که همسر هیچ کدوم از اینا رو قبول ندار. لاقل به من این طور میگه. دیروز تو دانشکده جلسه داشتم و همین موضوع هم کلی اعصابم بهم ریخت. این که انقدر به کمک همسر وابسته شدم عذابم میده. حرفای بهداشت تو سرم میچرخه که میگفتن تو 1 سالگی باید بتونه روی پاهاش بدون کمک وایسه. چرا نمیتونم با محمد بازی کنم؟ من دارم کم کاری میکنم؟ انگار به قرصای ضد افسردگی نیاز دارم.
تموم شب محمد هزار بار بیدار میشه. هزار بار شیشه میدم پستونک میدم سینه میدم تا خوابش ببره. بغلش میکنم. سرش دست میکشم. نزدیکای اذان صبح خوابش میبره. بعد هم صدای موبایل و اضطراب من. سر و صدا شروع میشه. گریه های محمد و آخرش هم نمیتونم نمازم بخونم و قضا میشه. 
برای این که محمد بتونه بخوابه باید بغلش کنم و همش اضطراب که وزنم روی شکمه و خون به جنینم به اندازه ی کافی نمیرسه.
تمام شب رو کابوس دیدم. تو خواب میدیم تموم ناخنای پای پسرک شکاف داشت و دو تیکه بود. اما انگار ما نفهمیده بودیم و حالا که بزرگ تر میشد تازه معلوم شد. تموم غم دنیا تو سینه ی من بود. نمیدونم چی شد فقط این که یه دستگاهی بود یه اشعه مانندی همسر تابوند به شکمم تا خواهرش از بین بره و من  عصبی بودم. میگفتم اگه این بچه رو نمیخواستی چرا الان؟ چرا الان که 6 ماهم تموم شده باید بمیره. خیلی نگران بودم. نمیدونستم شوخیه یا جدی و منتظر بودم ببینم چی پیش میاد.
صبح هم با گریه بیدار شدم. خسته شدم. دلم میخواد همه چی عوض بشه. 
با خودم فکر میکنم چرا انقدر حالم بده. باید یکی یکی همه چیز حل کنم. 
اول این که شدیدا این فکر افتاده تو ذهنم که باید از دکتری انصراف بدم. حس میکنم دیگه توانش ندارم. تحمل این که سربار دیگران باشم رو هم ندارم. اما یادم میاد موقع ورودی ازمون چک 70 میلیونی گرفته بودن که اگر به هر دلیلی درس تموم نکنیم باید پرداخت بشه... پس این طوری نمیشه. 
خوب که فکر میکنم مشکلم با درس اینه که اون مسبب همه ی مشکلات زندگی خودم و همسر میدونم. مادر همسر تلفنی بهم میگه من دلم نمیخواد همسر تا به دنیا اومدن بچه ی جدید کار پیدا کنه که شما برای برگشتن به این شهر مشکلی نداشته باشید و خیالتون راحت باشه. اینجا هم عذاب میکشم.  اینم تقصیر منه. همسر درگیر من شده. تموم مسئولیت زندگی روی دوش همسره و من مانع کار کردنش شدم. اینه که عذابم میده. نمیخوام مانع خوشبختیش باشم. نمیخوام کارای خونه روی دوش همسر باشه. این مقاله ی مسخره رو تموم میکنم. بعدش دیگه نمیخوام درس بخونم. مهم نیست دکتری چند سال طول میکشه میخوام همه ی تمرکزم بچه ها و همسر باشن. اگه خونه مرتب باشه. غذا سر موقع حاضر باشه و به کمک کسی نیاز نداشته باشم حس بهتری دارم. این که ببینم همسر تو کاراش موفقه و وقتش رو برای جبران کم آوردن های من نمیزاره. این که شب و روز با بچه ها بازی کنم و همه ی تلاشم برای سلامتی و خوشبختیشون انجام بدم حالم بهتر میکنه. همین امروز شروع میکنم. اولین قدم تمیز کردن خونه هست و بازی زیاد با محمد. بعدازظهر که عروسک خوابوندم خودمم میخوابم تا این خستگی ها و بی خوابی های مکرر جبران بشه.
نگرانیم برای خواهر کوچیکه و خواهر بزرگه و مشکلاتی که با خواهر کوچیکه دارم هم اذیتم میکنه. خواهر کوچیکه 3 ماهه بارداره و دندون درد شدیدی داره. برای درمان نیاز به نامه پزشک هست و پزشک میگه من نامه نمیدم که مسئولیت گردنم بیوفته. از اون طرف خود عفونت دهان به شدت خطرناکه و باید سریع تر درمان بشه. حتی وقتی به دندون پزشکا میگه با مسئولیت خودم درستش کنید کسی رو پیدا نکرده کار قبول کنه. خیی درد داره و شب و روزش گریه شده. نگران سلامتی بچش هستم. از اون ور همسرش فقط بهش گیر میده این نخور اون نخور این کار نکن اون کار نکن. این مواد نگه دارنده داره اون یکی فلان. از وقتی ازدواج کردن عملا از دست دادیمش. حتی نمیتونیم با خواهر کوچیکه صحبت کنیم. روز به روز فاصلمون بیشتر میشه. همسرش هم روی من حساسه. 
اما وقتی از دست من کاری بر نمیاد نباید براش غصه بخورم. حس مادری رو دارم که دخترش شوهر داده و حالا داماد دختر رو ازش گرفته. من برای خواهر کوچیکه یه جورایی مادری کردم. تو بارداری قبل هم به خاطر ایشون سلامتی بچم به خطر افتاد اما حالا هر بار که ازش کمک خواستم دست رد بهم زده. همسرش تعیین میکنه چی کار بکنه و چه نکنه. برای لحظه به لحظه زندگیش برنامه میریزه و دوست نداره با ما قاطی باشه. حتی ازش اسم دکترش میپرسم میگه برا چی میپرسی؟ همه چی از نظرش فضولیه و البته اینا هم نتیجه حرفای همسرش. دیگه هیچ وقت بهش زنگ نمیزنم. البته اگرم بزنم ممولا جواب نمیده یا ریجکت میکنه. این در حالیه که ما با هم درس خوندیم تو یه دانشکده تو یه مدرسه همیشه با هم بودیم. این همه دوری بعد اون همه نزدیکی قلبم درد میاره. این همه برخورد بد اذیتم میکنه و جالبه که خودش اصلا متوجه نمیشه. به نظر خودش هیچی نبیست میگه من متاهل شدم و شما باید درک کنید. نمیدونم متاهل شدن چه ربطی به قطع ارتباط با خانواده داره؟
تا زمانی که خواهر کوچیکه نخواد که شرایط تغییر کنه حل مشکل ممکن نیست. پس دیگه بهش فکر نمیکنم. برای سلامتی خودش و  بچش هم فقط میتونم دعا کنم. دلیلی نداره غصه بخورم که به دخترم فشار بیاد. من باید به فکر دختر خودم باشم.
ارتباطم رو هم با خواهر کوچیکه رسمی رسمی میکنم. همون طور که همسرش میخواد. در حد وظیفه شرعی و اخلاقی.
سعی میکنم بیشتر به همسر توجه کنم تا راحت تر بتونه به کارا و رسالش برسه. هر جوری هست قبل به دنیا اومدن خواهر محمد یه مقدار کاراش جلو بره. نمیزارم تو کارای خونه به من کمک کنه. قبل همسر همه کارها رو انجام میدم تا نتونه کمکم کنه. باید بیشتر بهش توجه کنم. نمیخوام این همه فشاری که روش هست سلامتیش به خطر بندازه. طاقت این مورد ندارم. بیشتر بهش محبت میکنم تا روابطمون مثل قبل بشه. نمیزارم مشغله های زندگی فاصله بندازه بینمون. این مقداری که به وجود اومده رو هم از بین میبرم.
من شرایط عوض میکنم. میتونم.
برم برای روزم برنامه بنویسم و شروع کنم. امروز نباید بد تموم بشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 بهمن 1397
مهتا
پسرک دیگه لحظه ای ازم جدا نمیشه. پدرش هم نمیتونه نگهش داره. بنابراین عملا به هیچ کاری نمیرسم. همه ی کارها عقب افتاده. کارای شخصیم به زور انجام میشه. گاهی برای سرویس بهداشتی رفتن باید نیم ساعت برنامه بچینم. البته اگر میخواست میتونست یجوری سرش گرم کنه که منم به کارام برسم ولی حوصلش رو نداره. ترجیح میده تو کارای خونه کمکم کنه.
صبح افتادم به جون فریزر و شروع کردم که مواد غذایی داخل مرتب کنم. خیلی بیش از اونی که فکر میکردم از من وقت و انرژی گرفت. کارای دانشگاه بدجوری عقب افتاده و اضطراب گرفتم. همسر هم فقط سرزنشم میکنه که چرا به گریه های بچه توجه میکنم و نمیتونم به کارام برسم. همش میگه فکر کن رفتی سر کار.
احساس میکنم به یه آرامش بخش نیاز دارم. یه زمانی میخواستم بهار پروژه فعلی رو تموم کنم. بعد شد تابستون. بعد گفتم هرجوری شده پاییز تمومش میکنم. حالا هم میگم زمستون. درمانده شدم.

دیروز سونوی کالر داپلر هم رفتم. دکتر گفت جفت و عروق خوب بودن ولی تاکید کرد که سونوت معمولی بوده و بقیه چیزا رو چک نکردم. 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 25 دی 1397
مهتا
بعد از حدود 5 روز محمد قشنگم سلامتیش به دست آورد. روزهای سختی بود. عسلک تب 40 درجه رو هم رد کرد. مدام گریه و بی قراری. نمیتونست شیطونی کنه یا درست بخوابه. لب به چیزی هم نمیزد. با این که گرسنه بود درد اجازه نمیداد.  خیلی اذیت شد. عشقم آروم و قرار نداشت. خدا رو شکر درست روز تولد پدرش حالش خوب شد.
برای تولد همسر با خانوادش هماهنگ کرده بودم بیان تهران. بیماری پسرک باعث شده بود همه ی کارای خونه و دانشگاه و ... تعطیل بشه. بنابراین خونه کثیف بود و یه عالمههههههههههههه کار. از اون طرف تولد پدر همسر هم فقط دو روز بعد تولد همسر هست. باید برای ایشون هم کادو میگرفتیم. هزار جور فیلم بازی کردم تا همسر ببرم بازار. سعی کردم اینترنتی خرید کنم ولی نشد. چیزی که پدر بپسنده پیدا نمیشد. آخرش همه ی کارها موکول شد به روز آخر که خانواده تو راه بودن. تنها کاری که تونسته بودم از قبل بکنم این بود که همسر شب بردم یه مغازه ای که جنس شلواراش عالی بود و اونجا به عنوان هدیه تولدش دو تا شلوار گرفت. منم با خیال راحت از دیجی کالا جعبه ابزار و دم باریک سفارش دادم که میدونستم نیاز داره و برای این که متوجه نشه از خواهر کمک گرفتم. هدیه رفت اونجا و یه شب به بهونه بردن غذا برای خواهر بزرگه رفتم تحویلش گرفتم. گفتم این بسته مال خواهر کوچیکه هست و دیجی آورده. چون خونه ما نزدیک دانشگاهه گفتن پیش ما باشه. کلی هم فیلم بازی کردم که بیا بازش کنیم یواشکی ببینیم توش چی هست. خلاصه همسر متوجه نشد. صبح هم با کلی ادا گفتم افسردگی گرفتم خستم از مریض داری بریم بیرون بچرخیم و بازار درمانی کنیم. خرید ندارم اما دیگه نمیخوام خونه باشم. الکی مانتو فروشی ها رو نگاه میکردم که مثلا برا مانتو اومدم. هرجوری بود برای پدر یه پیراهن گرفتیم. همسر اینجا شک کرد. چون محمد بی تاب بود و من استرس داشتم. میدید دارم بال بال میزنم زودتر هدیه پدر بگیریم. طبق معمول جاده و تهران ترافیک شد و مادر همسر بهم پیام داد که دیر میرسیم. حدود 40 دقیقه قبل از این که برسن و وقتی همه ی کارها انجام شده بود. یعنی خونه رو برق انداخته بودم. کیک آماده بود و هدیه ها. همه چیز سر جاش بود که همسر پیامک مادرش دید و همه چی لو رفت:( هدیه من البته سورپرایزش باقی مونده بود. میگفت وقتی همه ی نشونه ها رو چیده کنار هم و دیده پدرش سر اذان برای تبریک تولد تماس نگرفته مطمئن شده که دارن میان تهران. راست میگفت منم یادم بود که پدر هر سال تماس میگیره و امکان نداری کاری رو روی برنامه انجام نده.
اینم شد یه تولد متفاوت. فرداش هم همسر با مادر و خواهر و شوهرخواهرش رفتن یافت آباد و برای جهیزیه کلی خرید کردن. 

امروز مهمونامون رفتن و دیگه باید برگردیم سر روال عادی زندگی. باید تمام تلاشمون کنیم که کارای عقب افتاده جبران بشه. کدم گیر کرده و نمیدونم چه کار باید بکنم. فقط از خدا میخوام خودش راه نشون بده. دوشنبه هم سونو دارم و نمیخوام بهش فکر کنم.


خدا رو شکر.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 دی 1397
مهتا
پسر قشنگم چند روز خیلی بی قراره و زمان ایستاده.
کاش زودتر این دوران سپری کنه و سلامتیش به دست بیاره.

خدای خوبم بهم توان بده.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 17 دی 1397
مهتا
کاش انقدر همسر خوب نبود. صبح با گریه شروع کردم. دیروز عشقم برای جلسه کاری رفته بود شمال و ما تهران موندیم. موقع برگشت دوبار پیاپی چرخ ماشینش پاره و پنچر شد. دومی عملا پاره پاره شد. عملا یه 4 ساعتی دیرتر رسیدن. برگشت مامان و بابا و برادرزادم با همسر اومدن و فکر این که خدایی نکرده زبونم لال اتفاق بدی برای همسر قرار بوده بیوفته دیوونم میکنه. امورز هم مصاحبه کاری داره تو یه کارگاه ساختمانی. باز هم اظطراب افتاده تو دلم که اونجا خطرناکه نکنه اتفاقات دیشب... نمیتونم جلوی اشکام بگیرم و همسر میگه به خاطر کوچولوی توی شکمت گریه نکن.  ولی سخته. خودش مثل خودش رو نداره که درکم کنه. فکر که میکنم میبینم عملا من تو زندگی هیچ کاره هستم. همه چیز همسره.
همسر همه چیز منه. بدون همسر خودم نمیشناسم. زندگی کردن بلد نیستم. هیچی نیستم. خدا جونم همسر مهربونم به خودت میسپارم. خدای مهربان من اجازه بده سایش بالای سر من و بچه ها باشه. مادرو پدر و برادرزاده هم به سلامت برگردن.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 13 دی 1397
مهتا
فک کنم من همیشه وقتی استرس دارم یا ناراحتم میام تو وبلاگ مینویسم. الان اما اومدم بگم حالم خیلی خوبه:)

عروسی خواهر همسر هم گذشت. ان شالله که خوشبخت بشن. حس خوبی بود وقتی میدیدم با این که باردارم هنوز هیکلم متناسبه و تقریباً از تموم مهمون ها رو فرم تر! البته یه مقدار ترس افتاده به جونم که شاید به اندازه کافی تغذیه ندارم که مثل بقیه چاق نمیشم. تو عروسی یه چیزی رو مطمئن شدم پسرک هر وقت من میبینه یاد مشکلاتش میوفته و گریه میکنه. شیر میخواد و نمیخواد. اصلاً معلوم نیست چشه. وقتی من نباشم و من نبینه اما آرومه و خوشحال. قشنگ برا خودش بازی میکنه. نمیدونم چرا؟! کافیه صدام بشنوه خودش میکشه که بیاد بغلم و گریه و همش یه چیزی میخواد. تو عروسی یکی دو ساعت اول تو زنونه بود، یعنی جون دادم. با کفش پاشنه بلند همش در حال دور دادن و پستونک شستن و ... با کلی ترس و لرز تحویل باباش دادم. همش دلم پیش عروسکم بود که یعنی باباش میتونه نگهش داره یا نه. وقتی برگشت خوشحال و خندان بود. اصلا انگار نه انگار که دو ساعت تموم داشت گریه میکرد. باباش هم میگفت اصلا مشکلی نداشته. باز من و دید و بی قراری ها شروع شد!... در هر صورت این طوری خیلی خوبه. خیالم راحت تره. 
نمیدونم جسمم ضعیف شده یا واقعا همون طور که همه میگن وقتی دختر باردار باشی اوضاع خیلی فرق میکنه. در هر صورت خیلی از نفس افتادم. اصلا نمیتونم مثل قبل پیاده روی کنم، سرعتم خیلیییی کم شده و نفس ندارم. ستون مهره ها و کمرم درد میکنه. تو بارداری پسر دوست داشتنی شکمم جلو اومده بود، الان کاملا فشار رو پهلوهام حس میکنم. خواهر کوچیکه هم بارداره. 7 هفته. با حساب این که من سزارین بشم و ایشون طبیعی زایمان کنن بچه هامون 3 ماه اختلاف سنی خواهند داشت. از اون طرف دختر خواهر بزرگه تازه 2 ماه و نیم داره و پسر من 11 ماه. مامان استرس گرفته. جالبه که خودش هم به خودش امید میده:) نگران خواهر کوچیکه هستم. الهی که فرزندش به سلامت به دنیا بیاد. هنوز کلاساش تموم نشده و آزمون جامع و پروپوزال هم باید تو همین دوران بگذرونه. از اون طرف تو بنیاد هم یه کار گرفته. خیلی هم استرسیه و کاملاً مشخصه که الانم استرس داره. کاش بتونه کاراش مدیریت کنه. خیلی زود همه بزرگ شدیم. و به زودی پیر میشیم!

همسری میگه من دیگه عشقولانه نیستم و مثل قبل دوسش ندارم. این که عشقولانه نیستم راست میگه اما هم چنان دوسش دارم. خوب پسرک وقت سر خاروندن برامون باقی نذاشته. از اون طرف همیشه هم با بی تفاوتی همسر وربرو شدم وقتی عشقولانه بودم. واقعاً عجیبه که این تغییر به چشمش اومده! یکمکی خوشحال شدم:)

ان شالله میخوام این ماه مقاله رو به استاد تحویل بد و از دی مستقیماً رو رساله خودم کار کنم. 

حال روحیم خیلی خوبه. خوشحالم و خوشبخت. فقط نگران پسرکم هستم. شیر من نمیخوره و لب به شیر پاکتی و شیر خشک هم نمیزنه:( نگرانم کمبود کلسیوم بگیره زبونم لال. نمیدونم چه کاری باید بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


خدای خوبم بابت همه ی آرامشی که در زندگی دارم ازت ممنونم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 21 آذر 1397
مهتا


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic