ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شروع کردم به خوندن کتاب مادر کافی و باز هم دوباره یادم اومد که چقدررررررررررر عاشق خوندن کتابای تربیتی هستم. چرا رشته من انقدر فاصله داره با این حیطه؟
دلم میخواد بعد این دکترا یا اصلا در حین دکتری و وقتی کوچولو بهم فرصت بده، خیلی جدی شنا و مطالعاتم تو این حوزه رو هم ادامه بدم. آخه چرا انقدر خوندن این کتابا جذابه؟

به ذهنم رسیده برم ارشد روانشناسی تربیتی یا کودک یا همچین چیزی بخونم! البته دلم میخواد یه دانشگاه خوب باشه که استادای خوبی داشته باشه. چون در درجه اول هدفم لذت بردنه!:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 2 اردیبهشت 1397
مهتا
چند روز پیش 3 تا از پسرعموهای همسر با خانم هاشون اومدن منزل ما. همگی تقریبا تو یه رده ی سنی هستیم و در نتیجه خیلی خوش گذشت. چیزی که برای من جالبه تفاوت خیلی زیاد فکری و روش زندگی اون ها با ما هست. وقتی به خودمون نگاه میکنم میگم واااای، ما چقدر بچه مثبتیم. واقعا یکی از بیرون به ما نگاه کنه ممکنه حالش بد بشه:) تو غذا خوردن، رفتارهای اجتماعی، رعایت نکات مربوط به سلامتی، درس خوندن و حتی اهمیت به مسائل کشوری. همسر جان به شدت از اون آدمایی هست که سعی میکنه هیچ رفتاری ازش سر نزنه که در نهایت منجر به ضرر میشه. مثلا مخالفتش با خرید دلار در روزهایی که گذشت و همه سود کردن. و برای بقیه عجیب بود این اعتقاد همسر.
همیشه عاشق این بودم و هستم که دوستایی داشته باشم که دنیاهای متفاوتی رو تجربه میکنن. راه های کاملا متفاوتی رو میرن. اصلا دوست ندارم همه دوستام هم رشته ای خودم باشن یا هم فرهنگ، یا حتی تو اعتقادات با من یکسان باشن. به نظرم این تفاوت ها خودش یجور جذابیته. اصلا وجود همچین دوستایی لازمه. علی الخصوص در قسمت اعتقادات. باعث میشه آدم مرتب به همه چی فکر کنه و خیلی هم خوش میگذره. متاسفانه زیاد نشد که به این آرزوم برسم:) آدمایی که من میشناسم اکثرا ترجیح میدن با آدم های همفکر و هم رشته یا حتی یک سطح مالی رفت و آمد کنن. به هر حال هر تجربه ی کوچیکی هم قشنگه. البته این طرز فکر من یکم با این که هر آدمی میانگین اطرافیانش هست در تناقضه. چون یه وقت به خودت میای و میبینی با اونی که بودی فاصله گرفتی. رفتار و طرز صحبتت هم تغییر کرده چه برسه به طرز فکر. بنابراین یه مقدار احتیاط هم لازمه
به نظرم حتما برای پست دکترا یا فرصت برم خارجه. حداقل از دیدن یه فرهنگ متفاوت لذت ببرم.



پ . ن.    به شدت دلم میخواد بشینم یه فکر اساسی برای کمینه کردن مصرف آب تو خونه داشته باشیم و بعد برناممون رو اجرا کنیم و ازش لذت ببریم!




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 فروردین 1397
مهتا
روزا میان و میرن و وقتی به گذشته فکر میکنم میبینم چقدر خوشبختم. خیلی حس خوبی دارم. دارم از زندگی لذت میبرم. روزای سختی که پشت سر گذاشیم باعث شده تا خیلی بیشتر قدر زندگیمون بدونم. امسال برای من سال خوشحال بودنه. فقط و فقط میخوام مثبت نگر باشم. بیش از اندازه.

امروز درسم رو هم شروع کردم و کلی خوشحالم بابت این موفقیت:) تو این مدت کلی شعر و لالایی انگیلیسی و فارسی یاد گرفتم و مرتب با عزیز دلم بازی میکنم. براش وبلاگ هم ساختم و فیلم ها و عکس ها رو ثبت میکنم. مطالعه میکنم، فکر میکنم و اونی میشم  که دوست داشتم و دارم.دندون هام رو هم رفتم و دارم درست میکنم. خلاصه پیشرفت داشتم. تو خونه هم یه سری تغییرات جدید ایجاد کردیم. بوفه قدیمی رو دادیم تا تبدیل به یه کمد خیلی خوب و جادار بشه، همسری پرینتر و اسکنر و .. خریده. البته از نوع 3 کاره. و قراره پی سی هم بگیریم تا راحت تر کارای پایان نامه رو جلو ببره. همسر جان هم به صورت جدی رو پایان نامش وقت میزاره. شبا که بر میگرده از کار با تمام خستگیش تا دیروقت بیداره و درس میخونه. 
این ها هم از برکت وجود گل پسرم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 28 فروردین 1397
مهتا

نمیدونم چی شده. هر روزی که میگذره احساس میکنم چقدر از زندگیم ناراضی هستم. چقدر از هم دور شدیم. هر بار که صحبت میکنیم بیشتر به این نتیجه میرسم که همسر تقریبا هیچ درکی از من، احساساتم و خواسته هام نداره. من در تغییر تصمیماتش هیچ تاثیری نداشتم و ندارم. هر سال عید شهرستانیم در کنار خانواده هامون و تمام مدت از این خونه به اون خونه. کل عید رو. هر کدوم هم مشکلات خودشون دارن و برای من خیلی سخته. آرزوی من همیشه یه مسافرت خانوادگی بوده و یا این که بمونیم و تهران گردی کنیم. البته بررای هفته دوم. بعدازظهرها بریم بیرون و صبح ها درس بخونیم. همسر اما همیشه به تنهایی تصمیم میگیره و از قبل مشخصه. کلا ببینیم بقیه چی کار میکنن، خانواده چی میخوان و تمام...


هر جور نگاه میکنم زندگی ما خیلی سرده. و البته قطعا مقصر همسر نیست. همسر جان تمام مدت در حال کار کردن هست تا بتونه هزینه های خانواده رو تامین کنه. صبح ها بعد نماز نمیخوابه و شب ها هم دیر وقت میخوابه. این هست که هیچ وقت فرصتی برای با هم بودن نداریم. این روزا همش از خودم میپرسم مگه ما تا کی جوون هستیم؟ چند بار حق زندگی داریم؟ چرا نباید از زندگیمون و جوانی لذت ببریم؟ همش کار و کار و کار و درس. و نهایتا همه ی این ها هم یه زندگی معمولی. درس هم که نتیجش تو کشور ما مشخصه. خیلی برام سواله که بقیه چطوری زندگی میکنن. چطور از زندگیشون لذت میبرن؟


چند سالی بود هدیه تولد و روز زن و همین طور سالگرد ازدواج من؛ گل و شیرینی بود. اون هم با خرید از سر خیابون. هر بار به خودم میگفتم طبیعی هست، همسر تا دیروقت سر کاره و اصلا نمیتونسته چیزی بگیره و مجبور بوده. همین که یادش بوده باید تشکر کنم. اما ته دلم همیشه یه حس بی ارزش بودن وجود داشت. این که ارزش وقت گذاشتن رو ندارم و این ها هم صرفا برای این بوده یه کاری انجام شده باشه. به هر حال تو همین شلوغی ها همسر به هدیه روز مادر و پدر فکر میکرد. که البته امسال و تو شلوغی بچه دار شدن به این هم نرسید... جز سال 96 که برای سالگرد ازدواج رسما خواهش کردم برای طلا. چون باردار بودم و میدونستم چقدر دلم پره... و البته شهریور ماه هم همون فروخته شد به این امید که سال دیگه بتونیم یه خونه کوچولو بخریم. امسال به خاطر پسر عزیزم شیرینی نمیخورم. گل هم که برای نوزادان خوب نیست. این شد که همین هم حذف شد. همسر هیچ تلاشی برای پیدا کردن جایگزین هم نکرد.

البته انصافا همسر خیلی خوب تونست هزینه های بارداری، زایمان؛ بچه و قسط ها رو مدیریت کنه. در حالی که به نظر غیر ممکن میومد. خیلی خیلی زحمت کشید.

دو راه دارم. یا باید بیایستم و نظاره گر این سردی باشم. یا تمام تلاشم بکنم تا یه راهی برای زندگی کردن پیدا کنم. قسمت بد ماجرا اینه که همسر وجود مشکل تایید نمیکنه و بنابراین نیازی هم به تغییر نمیبینه.


فعلا تنها چیزی که به ذهنم میرسه این هست که جمعه ها رو کاملا تعطیل کنیم. بدون لبتاب، بدون تلگرام، بدون بورس، بدون درس و بدون کار. از شب قبل برای غذا و محل سروش تصمیم گیری کنیم و صبح رو با هم بیرون باشیم. بعد از ظهر هم استراحت کنیم برای شنبه. این برنامه تو شهرستان هم باید اجرا بشه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 29 اسفند 1396
مهتا
یادمه اول ازدواجون همسر جان همش شوخی میکرد که خدا رو شکر خیلی راضیم، حالا که تو رو گرفتم برا زن دوم خیلی راحتم. هر جا برم بهم جواب مثبت میدن. مدام این شوخی ها رو تکرار میکرد و منم اصلا خوشم نمیومد. تا این که چند بار بهش گفتم این موضوع خیلی اذیتم میکنه و دیگه این حرف ها رو نزن. البته میدونستم که قصدی نداره و صرفا شوخیه. اما خوب شوخیش رو هم دوست نداشتم. ولی همسر ادامه داد.  انقدر ناراحت شده بودم که نمیتونستم جلوی اشکام بگیرم. زار زار گریه میکردم. به همسر شک نداشتم. مطمئن بودم شوخیه و قصدی نداره، اما این که انقدر نسبت به من بی تفاوت هست و با این که چند بار بهش گفتم شوخیش خیلی ناراحتم میکنه بازم کارش تکرار میکرد احساس بی اهمیت بودن میکردم. برام سخت بود ببینم در همین حد کوچیک هم دیده نمیشم و مهم نیستم. بعد گریه من دیگه هیچ وقت همسر چنین شوخی هایی نکرد. انگار تازه باور کرده بود که این شوخی ها واقعا برام ناراحت کننده هست. این واقعه یه ستونی شد از ذهنیت همسر به من. که بنده خیلی فمنیست هستم و روی مسائل این چنینی بسیار حساس. 
بعدها هم که حوزه دانشجویی میرفتم، خیلی وقت ها استدلال ها و حکم هایی که اساتید میدادن به نظرم احمقانه و خودخواهانه بود. خیلی وقت ها عصبانی میومدم خونه و کلی داد و بیداد که اینا چرا نمیفهمن. همیشه هم همسر من نصیحت میکرد که کفر نگو. البته یه بار هم همسر حق به من داد و فقط کسی که همسر بشناسه میفهمه این یعنی چی. چون دیفالت همسر دفاع از روحانیته و بی نهایت مثبته. و این یعنی دیگه خیلی استدلال مسخره بوده.
تو شرایط متعددی هم پیش میومد که من به شدت با بعضی از توصیه های این عزیزان روحانی یا غیر روحانی در ارتباط با خانوما جنگیدم و به شدت عصبانی شدم. اصلا یه طوری شده که متنفرم از این که آقایون با نهایت اطمینان میان در مورد فطرت خانم ها و ... نظر میدن وقتی یه روز هم زن نبودن. باور هم دارم نمیتونن. پیامبر خدا که حکم میداد بهش وحی میشد وگرنه خدا تو خانم ها چیزی به اسم احساس قرار داده که همین احساس باعث میشه چشمشون رو روی منطق ببندن. نه این که عقل ناقص باشه. در واقع یه چیزی زیاده. مثل آدمی که خیلی میفهمه و دغدغه داره و نمیتونه همه ی وقتش رو روی کارش بزاره.در مقابل ادمی که سطحی فکر میکنه و فقط و فقط دو متر اون طرف تر میبینه. بگذریم...
متوجه شدم که تو ذهن همسر من یه زن به شدت مرد ستیزم که از ضایع شدن آقایون خوشحال میشه. به همه چیز نگاه جنسیتی داره و همیشه طرفدار خانم هاست. اصلا این تصویر دوست نداشتم و ندارم. وقتی همسر جان همچین نگاهی به من داره پس بقیه چی فکر میکنن؟ شاید بهتر باشه کمتر در مورد این مسائل نظر بدم و خشمم کنترل کنم. البته کار سختی هست. چون دائم با آدم هایی مواجه میشم که به عنوان کارشناس دقیقا چرت و پرت میگن. یادمه یه بار تو گروه خانوادگی همسر هم یه آقایی یه متن در مورد تعدد زوجات فرستاده بود. من علامت خشم گذاشتم و گویا اون روز در مورد این موضوع بحث شد. ما حضور فیزیکی نداشتیم و نمیدونم چی گفته شد. اما وقتی رسیدیم سر سفره شام فقط شنیدم که یکی گفت اگه آدم به همسرش شک نداشته باشه ... و دایی همسر گفت یعنی الان مهتا خانم خیلی به همسرش شک داره؟ به من برخورد. سریع گفتم فک نمیکنم هیچ کس تو این جمع به اندازه ی من به همسرش اطمینان داشته باشه.
این ها رو که در کنار هم میزارم میبینم چقدر رفتارهای کوچیک میتونه ذره ذره نگاه ادم ها رو تغییر بده. وقتی فقط یه قسمت ماجرا دیده میشه هر کسی یه برداشتی میکنه و برای خودش یه شخصیتی میسازه. فکر میکنم بهتر باشه کلا در مورد هر چیزی سکوت کنم. به خصوص تو گروه های مجازی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 23 اسفند 1396
مهتا
وقتی به گذشته فکر میکنم باور این که دوران بارداری سر رسیده و 68 روز از عمر پسر نازنینم گذشته سخت به نظر میاد اما با این همه روزها رو برای رسیدن عید و کمک داشتن روزشماری میکنم. تقریبا تمام وقتمون تو خونه میگذره و فقط دو بار دوست داشتنی رو به دکتر گوارش و مغز و اعصاب بردیم. یک بار هم رفتیم پاساژ نزدیک خونه و برای دخترخاله و پسرداییش کادوی تولدشون رو گرفتیم. پسرک نازنینم رفلاکس شدید داره و این باعث شده تا از همون اوایل تولد سینش خس خس کنه. فرم سرش هم کمی عجیبه. پشت سرش خیلی بزرگتر از جلو شده و شیب دار شده. ضمن این که پشت جمجمه صافه. بنابراین دوست داشتنی رو به پیشنهاد پزشک اطفالش پیش خانم دکتر نجات بردیم. ایشون هم گفتن نیازی به ام آر آی نیست و از نظرشون کوچولو سالمه. خیلیییییییی خدا رو شکر کردم.
نازنین من به شدت نسبت به لبنیات حساسه. این دو روز ناآگاهنه یه مقدار نون خرمایی خوردم و کوچولوم اصلا حال خوبی نداره. دیشب چند ساعتی پیوسته جیغ میزد و هیچ طوری هم آروم نمیشد.

عزیز دلم کم کم داره گردنش سفت میشه. برای اولین بار وقتی بردیمش حموم خودش گردنش رو در راستای سرش نگه داشت. پسرکم خیلی حموم دوست داره و تو حموم آروم و ساکته. آرزو میکنم مشکلاتی که تو ماه سوم براش پیش اومد مانع رشد کامل جسمی و ذهنیش نشه و عید  با یه گردن کاملا سفت سر سفره سال تحویل بشینه. قد و وزنش هم خوب جلو بره.

دلم میخواد یه سایت خوب پیدا کنم و یه دفتر خاطرات آنلاین براش بسازم که بشه توش ویدئو هم گذاشت. بعد هم تمام عکس و فیلم هایی که داره رو اونجا آپلود کنم تا ثبت بشه.
خدای خوبم بابت همه چیز هزاران بار شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 15 اسفند 1396
مهتا
روزها به سرعت گذشتن. حالا محمد من 1 ماه و نیم داره و این هفته قراره راهی تهران بشه تا در کنار پدرش زندگی کنیم. آرزو میکنم تا هوای تهران پاک بشه تا پسرکم اذیت نشه. روزهای تولد با تمام سختی ها بی خوابی ها و اضطراب هایی که داره خیلی خیلی بهتر از بارداری هست. پسرکم رفلاکس داره و خیلی شیر بالا میاره که یکم ترسناکه. دل دردهاش گاهی خیلی شدیده و گریه نفسش رو میبره. خدا رو شکر سه شوار آروم ترش میکنه. با تمام وجودم باور دارم که پسرکم سالمه و هیچ مشکل جدی ای وجود نداره. بنابراین هیچ کدوم از آزمایش ها و بررسی ها رو انجام ندادیم. نگرانی های من هم مثل همه ی مادرهای دیگه هست و بس. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 22 بهمن 1396
مهتا
به خاطر مشکلاتی که داشت و داره باید قلب کوچولوی پسرک بررسی بشه. خونش هم آزمایش بشه. رادیوگرافی بشه تا نوع ضاعده و شدتش مشخص بشه و نهایتا آزمایشات ژنتیک انجام بشه تا از نظر وجود سندروم بررسی های لازم صورت بگیره.
ولی من دیگه طاقت ندارم. دیگه جونی برام نمونده تا نتیجه ی این آزمایش ها رو ببینم.
فعلا شور زندگی رو از دست دادم و حتی نسبت به همسر هم بی تفاوت شدم. خیلی بیشتر از اونی که فکرش میکردم عاشق پسرکم شدم. مثل فرشته هاست و تا 1 سالش بشه من پیر میشم. تا زمانی که نشستن یاد بگیره تا وقی که راه بره تا روزی که بتونه حرف بزنه همش اضطراب هست و اضطراب. نمیدونم تا کی دووم میارم. 
خدای من به همه ی مادرها صبر و روحیه ی بالا بده. هیچ مادری رو با فرزند بیمار آزمایش نکن.
شکرت. بابت هرآنچه که دادی و هر انچه که ندادی. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 دی 1396
مهتا
پنج شنبه 7 دی ماه 96 محمد کوچولوی ما با وزن 3.260 گرم و 52 سانت قد متولد شد. در حالی که انگشت کوچک پای چپش دو قسمت هست و شش ناخن داره. حال عمومی پسرکم خوبه.
نهایتا اسمش کوچولو رو محمد گرفتیم. انقدر دغدغه دارم که دیگه نظری در مورد این موضوعات پیش پا افتاده ندارم.
دایی حسین میگه اتند رادیولوژیست ها گفته مخچه تشکیل شده وفقط کمی سیسترن مگنا بزرگ و غیرطبیعی هست که مهم نیست.
نمیدونم واقعا چه چیزی در انتظار هست؛ فقط میدونم بی نهایت عاشق پسرکم هستم.
خدایا شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 10 دی 1396
مهتا
امشب خانم دکتر برای اولین بار معاینم کرد. میگفت لگنت خیلی عالیه ولی خاراش بزرگه. ولی اصلا ذره ای هم رحم و لگن باز نشده و تکون نخورده. از این که تو این سن انقد بسته بود تعجب کرد. قرار شد 5شنبه اینده 7 دی ماه بستریم کنن تا کوچولو به دنیا بیاد. طبق تاریخ پریودم میشه پایان 40 هفتگی و طبق سونوی هفته 13 میشه 40 هفته و 5 روز. یکم نگرانیم که چرا دکتر انقدر عجله کرده. از طرفی طبق سونوی قبل الان کوچولو حدود 3.800 هست که احتمالا 200 گرم خطا رو داره. به خصوص که سونو رو یه رزیدنت انجام داده. شاید برای همین دکتر ترجیح داده که دیگه صبر نکنه. بیشترین نگرانیم از این هست که شاید تو این 1 هفته ورمیس بخواد تشکیل بشه و با این کار ما مانع سلامتی بچه بشیم. الهی که به خیر بگذره.
 امروز دکترم میگفت تو سونوی اخر هم همون حرف ها رو زدن نه؟ گفتن یه قسمتایی از ورمیس هست یه قسمت هایی نیست؟ و تشخیص واریانت دادن. درسته ؟ و منم گفتم بله. منتهی اون اوایل فک میکردم دکتر خودم از یه زاویه ورمیس کامل دیده. اما انگار ایشونم وجود بیماری تایید کردن منتهی نظرشون اینه که احتمال خفیف بودنش در حدی که زندگی نسبتا نرمالی داشته باشه کوچولو هم هست. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 4 دی 1396
مهتا
شب ها و روزها میگذرن و من نمیتونم ذهنم از چیزهایی که شنیدم و خوندم آزاد کنم. هر بار به خودم میگم وقتی از دست من کاری بر نمیاد چه اهمیتی داره و دیگه بهش فکر نکنم، اما نمیشه. دیروز منزل مادر همسر بودم. یکی از بچه های فامیل خیلی عقب تر از اونی که باید باشه رفتار میکنه و همه رو نگران کرده. و این شد آغازی برای صحبت در مورد بیماری های جنین و سندروم ها. مادر شوهر میگفت این بیماری های وحشتناک همه تو غربالگری مشخص میشه و معمولا هم فقط تو ازدواج های فامیلی ممکنه مشکل پیش بیاد. همش مثال میزد فلانی و فلانی ببین اینا فامیل بودن و ... خیلی سخت بود شنیدن این حرف ها. نمیدونم روزی که خدایی نکرده بشنون اولین نوشون سندروم داره چه حالی بهشون دست میده. دیروز خیلی از پدرشون برام گفتن. ایشون خیلی انسان بزرگی بودن و من با خودم فکر میکردم اولین نتیجه ی چنین مردی باید همچین بیماری ای داشته باشه؟ چقدر من بد بودم که خدا حتی به واسطه ی این آدما از گناهانم نگذشت. 
حالا متوجه شدم که دچار عفونت واژن هم شدم و تحت درمانم. رفتم پیش دکترم و گفت که در جریان بستری شدنم تو بیمارستان و ما وقع هست. بهش گفتم اون قضیه وجود سندروم رو هم تو سونو تایید کردن. گفت من خیلی به سلامتی بچت امیدوارم. خوب ممکنه از مغز هر کسی سونو یا ام آرآی بگیرن ببینن یه سری مشکلاتی هست ولی زندگی عادی داشته باشه یا خیلی ها این مشکل داشته باشن ولی خودشون ندونن. الان هم دوباره مغز جنین دیدم، بطن ها بزرگتر از نرماله ولی من امیدوارم که مشکل اصلا حاد نیست. اون شب خیلی امید گرفتم. قبلش در حال سکته بودم. نمیدونم چم شده هر روز حالم بد میشه و فکرای مسخره میاد جلوی چشمم. این که من بعد از تشخیص سندروم دیگه سونوی آنومالی و سلامت انجام ندادم. این که تو بیمارستان رزیدنت ها که با هم حرف میزدن سایز انگشتای بچه 34 هفته بود و سرش 38 هفته. ولی تو نتیجه سونو در این مورد چیزی ننوشتن و اصلا گزارش اندازه ها رو ندادن. جالبه که هر بار که دارم میرم سونو یا یه پزشکی یا کسی اسم بیماری میاره قلبم درد میگیره و درد تو رگ های دستمم احساس میکنم، اما بعدش وقتی بیماری تایید و تکذیب میکنن آروم تر میشم. هر بار از این که یه درد جدید کشف بشه وحشت میکنم. پزشکم میگفت دهانه ی رحم باز نشده و عفونت واژن هم نسبتا زیاده! تو بیمارستان گفتن 2 سانت دهانه ی رحمت باز شده و یه مقدار عفونت داری. خلاصه هر روز یه حرف جدید. هم دلم میخواد زودتر بچه به دنیا بیاد و این روزای دوری از همسر بگذره و هم به شدت از آینده وحشت دارم و میگم بزار این روزا یکم طولانی تر باشه. چند روزی هم خانواده هامون دیرتر متوجه بشن و غصه بخورن چند روزه...

خدای من شکرت. برای هر آنچه که دادی و هرآنچه که ندادی ممنونم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 21 آذر 1396
مهتا
The false impression of a defect in the inferior vermis may be created by visualizing the cerebellum at a steep angle. By reorientation the transducer angle the true cerebellar vermis may be assessed



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 آذر 1396
مهتا
شب گذشته به خاطر بالارفتن ضربان قلب جنین و خودم به همراه تب و اسهال در هفته 38 بارداری در زایشگاه بستری شدم. چیزی که اذیت میکرد توضیح دادن در مورد سندروم و سونوها برای همه ی پزشک ها بود. هر بار که کسی در این مورد میپرسید، باز من عصبی میشدم و وقتی پزشک روز بعد سونوی کامل بارداری و آنومالی و ... نوشت کنترلم از دست دادم. دیگه طاقت سونو دادن و شنیدن این حرفای همیشگی ندارم.  دوست دارم برای خودم امید داشته باشم و این دکترها میان به راحتی همه ی امیدها رو نابود میکنن. حالا دیگه مادرجان هم متوجه شد. البته اصلا از عمق فاجعه خبر نداره و فک میکنه تشخیص اشتباه بوده. چون وقتی از برادر در مورد نتایج سونو پرسید برادر گفت دکتر رادیولوژیست گفته همه چیز نرمال بود. البته گفتن همه چیز نرمال بوده جز این که اتند هم وجود سندروم دندی واکر واریانت تایید کرد. منتهی با پیش آگهی مثبت و این امید که عمق فاجعه زیاد نباشه. نمیدونم چرا دلم روشنه. همه ی این دکترا اشتباه میکنن. دقیقا همشون. ورمیس یا بعدا تشکیل میشه یا تو این زاویه دیده نشده. دکتر اتند میگفت چون بطن چهارم به بالا راه داره پس قسمت پایین ورمیس بسته نشده و سندروم وجود داره. این که تو سونوی آنومالی هم وجودش تایید نشده طبیعی هست چون قبل هفته 20 انتظار نداریم پایین ورمیس بسته شده باشه.....قبل سونوگرافی داشتم جون میدادم اما بعدش نه، آرامش دارم. اصلا دیگه برام نظر دکترها اهمیتی نداره. هرچی خدا بخواد همون میشه ومن مطمینم که خدا به ما رحم میکنه.
عزیزدلم به دلایل زیر من دلم روشنه.
اولا پیشنهاد ام آرآی دادن یعنی نتیجه قطعی نیست و خودشون هم میدونن که امکان داره اشتباه کرده باشن.
دوما مجبور شدن بگردن فک کنن چرا گفته شده واریانت دندی واکر و اصلا این طوری نبود که در لحظه تشخیص بدن. پس مسیله اگرم باشه حاد نیست.
سوما این که راه داره و بسته نشده دلیلی نمیشه قسمت پایین ورمیس تشکیل نشده باشه. خوب میشه تشکیل شده باشه حالا راه هم وجود داشته باشه به بالا.
چهارم شکل همه ی ورمیس ها لزوما شبیه هم نیست.
پنجم همه از یه زاویه دیدن و ممکنه همه اشتباه کرده باشن.
ششما دل همسر عزیزم روشنه.
هفتما حاج آقا گفته سلامتی بچه تضمینه.
هشتما دایی حسین هم میگه این بچه به طور خاصی باهوشه و دلش روشنه.
نهما من این پسر نذر امام زمان کردم. از خدا خواستم شهیدش کنه و ادامه دهنده راه حضرت ابوالفضل باشه. از بزرگی خدا بعیده که اینجوری پسرم ازم بگیره و من آزمایش کنه.
دهما ممکنه ورمیس بعدها تشکیل بشه!
یازدهما همیشه ممکنه معجزه اتفاق بیافته
دوازدهما هر اتفاقی که بیافته من عاشق پسری هستم که پدری چون همسر رو داره و مطمینم با وجود همسر خیلی خوشبخت خواهد شد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 آذر 1396
مهتا
خدای بزرگم بابت همه ی نعمت هایی که به ما دادی شکر. بابت سلامتی خودم و آقای همسر بی نهایت سپاس گزارم. خدای بزرگم همسر رو به شما میسپارم. شما نگهدارش باش تا به سلامتی برسه تهران و این هفته های پیشرو رو هم به سلامتی بگذرونه.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 آذر 1396
مهتا
لعنت به انتظار
لعنت به روزگار
لعنت به من. لعنت به هر کاری که کردم و این بلا رو سرم آورد.
لعنت به درس خوندن.
لعنت به این زندگی
لعنت به این دنیا
لعنت به همه چیز

طاقتم تموم شده. این روزها و شب ها رو باید تنهایی بگذرونم. همسرم تو این شبای زمستونی تو جاده رفت و آمد کنه. شب ها تنها بخوابه و دور از هم باشیم. چشم انتظارش باشم و نگران. تمام این روز ها رو با ترس و اضطراب و غصه بگذرونیم تا کوچولو به دنیا بیاد و شاهد درد کشیدن و مشکلات باشیم.
خدای من این درد بزرگ نیست؟ به اندازه ی کافی تنبیه نشدم؟ چقدر باید درد بکشبم؟ همسرم چه گناهی کرده؟ خانوادش چرا باید تقاص اشتباهات من پس بدن؟ 

همسر میگه اگه من شاد باشم اونم شاده. اما چطوری شاد باشم؟ چطوری این درد فراموش کنم؟ چطوری به پدر مادرا بگیم؟ 
خدایا کی بهشون بگیم؟ این بچه ای که انقد چشم انتظارشیم قراره چند سال زنده بمونه؟ قراره چقد درد بکشه؟ چه مشکلاتی داره؟ 
خدایا کمک کن. نجاتم بده.
میگن روحیه خوب درمان هر دردیه. باعث تشکیل مخچه هم میشه؟ خدایا چه کار کنم؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 آذر 1396
مهتا


( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...