تبلیغات
ذهن شلوغ مهتا
 
ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دلم میخواد یه لیست آماده کنم از عادتهای بد و خوب خودم و مادر و پدرم. بعد به صورت جدی بهشون فکر کنم و عدتای بد رو تو خودم از بین ببرم. یا اگه ندارم مانع ورودشون تو خودم بشم. طوری که مطمئن باشم بچه ها هم این عادتها رو نمیبینن و یاد نمیگیرن. از اون ور هم عادتای خوب پررنگ کنم یا حداقل اعتماد به نفسم بالا ببرم.


عادتای خوب:
---------------------

عادتای بد:

مامان:
زیادی حسابگر بودن و علاقه زیاد به مال و اموال! 
تصمیم گرفتن به جای بچه ها
تعریف از خودش و عیب گرفتن های دائمی از بچه ها و عدم احترام به سلیقه فرزندان

بابا:
مقاومت در برابر هر تغییری
وصله پینه کردن وسایل به جای تعمیر و رها کردن هر چیزی که خراب شد. حتی رها کردن اموال
تصمیم گرفتن به جای مامان
عدم احترام کلامی به خانواده

خودم:
به اندازه کافی بهداشت رعایت نمیکنم. باید مرتب مسواک بزنم و این که حلما تا نیمه شب گریه میکنه و بیهوش میشیم دلیلی نیست برای این که شب مسواک نزنم.
وقتی اوضاع خراب میشه و اضطراب میگیرم، عصبانی میشم و لحن صحبتم با همسر بد میشه
باید اجازه بدم همسر هم گاهی مسئولیت آروم کردن حلما  و محمد به عهده بگیره. بلاخره همسر هم یاد میگیره همون طوری که من یاد گرفتم.
-----------------

این لیست به مرور کامل میکنم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 10 خرداد 1398
مهتا
اون گزارش ارسال کردم. جالب بود که یه نفر از اعضا در جواب کامنت گذاشت که فایل خونده و خیلی عالی و کامل بوده و همون برای ساختن پیچ دک کفایت میکنه. خدا رو شکر که آبروم حداقل از لحاظ کیفیت کار حفظ شد. مسئول پروژه اما یه فرمت خیلی بیخود ارسال کرده و گفته طبق اون فایل جلو ببرم. حالا هم درخواست دادن بیام تهران و میگن دیگه خرداد شده. همسر هم اصرار داره تا اخر ماه رمضون جلسه رو عقب بندازم. ولی آخه با چه رویی؟ کارا رو جلو نبردم و از قبل هم قرارمون روی فروردین و اردیبهشت بود.
دوباره رفتم سراغ مقاله. یه دور تا انتهای مقاله مرور و اصلاح کردم. یه چیزایی هم به فایل اضافه کردم. فعلا فقط مونده قسمت نتایج عددی که خودش چند ماه ممکن هست طول بکشه. کد باید مرتب کنم. نمونه بسازم و هزار جور ران بگیرم. استاد هم که هم چنان هیچ ری اکشنی نشون ندادن. فقط ایمیل رو باز کردن و تمام. مثل دفعه ی قبل. ماه گذشته در مجموع حدود 40 ساعت روی پروژه و مقاله وقت گذاشتم. زمان خیلی کمی هست ولی خوب با احتساب این که تو همین ماه زایمان کردم و 2 هفته کامل درد داشتم بد نیست. 
حلما خانم کولیک داره و غروب ها بی قرار میشه. محمد هم جدیدا روی بغل کردن حلما حساس شده. عاشق هردوتاشونم.  دختر خانم خیلی لاغره. خیلی با محمد فرق داره. دلم میخواد زودی حلما جون بزرگ بشه و 4 نفری بریم پیاده روی. هنوز نشده که دست محمدم بگیرم و تو خیابون قدم بزنیم. خیلی هیجان انگیزه راه رفتن کنار یه عروسک و منتظر اون روز هستم. فعلا تا روزی که خونه جدید تحویل بدن 4 روز خونه ی خودمونیم 4 روز خونه ی همسر. سعی میکنم یه اپسیلون تو کارا به مامانا کمک کنم که کمتر اذیت شن. تو خونه همسر میشه. معمولا ظرف های افطار میشورم. اما خونه خودمون هیچ وقت ممکن نشده. مامان هم که دو شیفت بیرون خونه کار میکنه. شبا بیهوش میشه. مادر همسر برعکس وقتی حلما گریه میکنه نمیتونه بخوابه. محمد هم حسابی به مادربزرگش عادت کرده و حتی کنارش میخوابه. روی صدای حلما خیلی حساسه و از خواب بیدار میشه و میزنه زیر گریه. بعد دیگه خوابوندن دو تا عروسک کار سختیه. نمیدونم اگر کمک خانواده ها نبود چطو این روزها میگذشت. خدا رو شکر که هستن. الهی همیشه سلامت باشن. نمیدونم وقتی بریم خونه ی خودمون روزها چطور شب میشن و چجوری باید به کارام برسم.
با این که خواب و خوراکم بهم ریخه خیلی احساس خوشبختی میکنم. وقتی بچه ها بی قرارن عصبی میشم و وقتی تموم میشه فراموش میکنم. از این که دو تا کوچولو دارم خیلی خوشحالم. فکر میکنم زندگی با هردوشون خیلی قشنگ تره. روزای سخت تموم شدن. حالا خانوادمون 4 نفره شده و باید تلاش و اراده م بیش تر کنم. دلم میخواد برای زندگی خودم و بچه ها برنامه بریزم. 

خدای من شکرت.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 خرداد 1398
مهتا
خیلی چیزا از دستم در رفته. از جمله قطره آهن محمد، این که هر روز شیر پاستوریزه و میوه بخوره و باهاش بازی کنم:(. مرتب بیرونه و در حال گردش و من درگیر حلما و شیر و پوشک و خوابوندن دو تا کوچولو. هر وقت کوچیکی هم که گیر میارم میرم سراغ کارها. متاسفانه یا خوشبختانه وقتای خالی روی مقاله گذاشتم و حالا مرتب بابت پروژه ای که مجبور شدم قولش رو بدم تا بتونم یه مدت تهران نباشم، بازخواست میشم. آبروم در خطره چون اصلا روش وقت نذاشتم و این در حالی هست که باید یه گزارش خوب همین امشب یا فردا ارسال کنم.
خدای من خودت کمکم کن بتونم یه چیز خوبی آماده کنم و بفرستم. بچه ها هم با من همراهی کنن و این یکی دو شب رو خوب بخوابن. منم توان داشته باشم و تا صبح بیدار بمونم روش کار کنم و همین طور ظهر فردا رو  :)
تازه حالم بهتر شده. چند روز گذشته شدیدا درگیر تب و لرز بودم. قبلش هم لگن و کمر درد شدید که بعد متوجه شدم به خاطر کم خوابی بود و این که استراحت نداشتم. خدا کنه بتونم یجوری ابرومندانه این گزارش ارسال کنم، بعدش دیگه یواش یواش کارا رو جلو میبرم. البته اگر دوباره بیمار نشم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398
مهتا
وقتی به دخترم نگاه میکنم، وقتی بغلش میکنم حس خاصی هست. بغل کردن، بوییدن و بوسیدن یه کوچولوی معصوم و دوست داشتنی خیلی لذت بخشه. وقتی محمد به دنیا اومد انقدر نگران و مضطرب بودم که فرصت نشد از وجودش لذت ببرم. فقط ترس بود و اشک. گاهی فکر میکنم فرصت نکردم به محمد عشق داشته باشم. شایدم اون روزا رو فراموش کردم. حالا به لطف خدا یه جور دیگه مادر شدن درک کردم. 

حلما خانم حسابی دخترونه رفتار میکنه. خیلی آروم و ملیح شیر میخوره. بر خلاف برادرش که هرچقدر شیر زیاد بود یجا قورت میداد میرفت پایین حلما شیر تو گلوش گیر میکنه و حسابی من میترسونه. گروه خونیش O+ شده و نه مثل من هست و نه پدرش. انگشتای کشیده و دخترونه داره. فرق کج و یه کله ی گرد گرد گرد. فکرش رو هم نمیگردم انقدر زود عاشقش بشم. فکر نمیکردم هیچ وقت بتونم هیچ بچه ای رو مثل محمدم دوست داشته باشم. 

محمد حسابی بازیگوش شده. مدتی هست که راه افتاده و دیگه لحظه ای آروم و قرار نداره. پسرکم اصلا براش مهم نیست که خواهرش شیر میخوره. انگار از وقتی سینه هام شیر افتادن اونا رو یه موجود جدید میبینه و علاقه ای بهشون نداره.  

کاش همیشه سلامتی باشه و خوشبختی. خدای خوبم به خاطر تمام این روزها متشکرم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 14 اردیبهشت 1398
مهتا
امروز حلمای من 5 روزه شد. 
این بار هم برای زایمان بی حس شدم. پزشک بیهوشی و پرستار داخل اتاق خیلی مهربون بودن و رفتارشون باعث شد تو اتاق عمل استرسی نداشته باشم. این بار دردهام زیاد بود و مدت بیشتری هم ادامه داشت. هر جوری بود این روزهای سخت هم تموم شد. حالا خیلی بهترم. هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی. تو این مدت خیلی همسر و مادر و پدرم رو اذیت کردم. خیلی بهشون غر زدم که شرمندم:(((

باید بتونم زندگیم با شرایط جدید وفق بدم طوری که نه کسی رو اذیت کنم و نه خودم اذیت یا خسته بشم. این وسط به کارای درسی و غیر درسیم هم برسم. هر چه زودتر باید یه برنامه ی درست و حسابی برای زندگیم بریزم. 1 سال و نیم از دفاع پروپوزال گذشته و هنوز سراغ رساله نرفتم...

دختر کوچولو خیلی دوست داشتنی هست. همه میگن شبیه من شده. درست مثل عروسکه. محمد هم به نظر میاد با شرایط جدید کنار اومده. البته بابا خیلی با بیرون بردن ها تو این زمینه بهمون کمک کرد.
دلم میخواد فردا ناهار بریم منزل همسر که اون ها هم بتونن اونجوری که دلشون میخواد نوشون ببینن. یکم حجاب سخته اما به خوشحالیش میارزه. 

خدای خوبم به خاطر همه ی الطافت ممنونم. هزاران بار شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398
مهتا
خطاب به همسر عزیزم: 
بلاخره این احتمال هم هست که یه مشکلی پیش بیاد و برنگردم. در این صورت دوست دارم چند تا نکته رو بدونی
اول این که خوشبختی و خوشحالی تو برای من خیلی مهمه. پس دوست ندارم برای زندگی گذشته و من ناراحتی کنی. فقط سعی کن قوی باشی و یه تکیه گاه و رفیق خوب برای محمد و حلما. خیلی خوب میشه اگر دوباره ازدواج کنی و خوشبخت بشی. به شرط این که بچه ها اذیت نشن. مثلا اگر همسر آینده خودش نتونه فرزندی داشته باشه. و چه بهتر که هر چه زودتر بچه ها رو مادر دار کنی.
من به هیچ وجه دوست ندارم بابت مهریه کسی شما رو اذیت کنه. هیچ دینی به من در این مورد نداری. میخوام بدونی که هیچ وقت در زندگی به اندازه روزهایی که در کنارت بودم احساس آرامش و خوشبختی رو تجربه نکردم. قول بده که همه ی تلاشت رو برای خوشبختی و آرامش خودت میکنی.
در مورد محمد و حلما مولتی ویتامین و آهن رو سرسری نگیرین. سعی کن خیلی باهاشون بازی کنی. گاهی کتابای روان شناسی تربیتی بخون. نذار شکمشون با نون خالی سیر کنن. به هیچ وجه در مورد مسیر شغلی و درسی اجبارشون نکن. کمکشون کن خودشون علاقشون پیدا کنن و بعد تا میتونی تشویقشون کن که راهشون با جدیت و تلاش زیاد ادامه بدن. بهشون یاد بده که مثل خودت خوش قلب و مهربون باشن.
برای از پوشک گرفتن بچه ها عجله نکنید. به حرفای مادربزرگ ها اهمیت نده. نباید به خاطر حرف و حدیث دیگران سلامتی جسم و یا روان بچه ها ذره ای آسیب ببینه. خیلی به بچه ها احترام بذار و به بقیه هم یاد بده و ازشون بخواه که با بچه ها خیلی محترمانه برخورد کنن و حریمشون نقض نشه.
بزار بچه ها بدونن چقدر دوسشون داری و علاقت گاهی زبانی هم ابراز کن. به مناسبت ها براشون هدیه بگیر و موفقیت ها و نقاط مثبتشون بهشون یاداوری کن. اشتباهاتشون در خفا و به دور از بقیه تذکر بده. هیچ وقت پیش هیچ کس حتی مادربزرگ ها ازشون گله نکن و خوردشون نکن. یادت باشه بیخودی هم ازشون تعریف و تمجید نکنی. بهشون یاد بده زندگی مسابقه نیست. فقط قراره با خودشون رقابت کنن و مهم تر این که از زندگی لذت ببرن. کمکشون کن یاد بگیرن وقتشون رو به بطالت نگذرونن. هر کاری میکنن باید بدونن برای چی انجامش میدن. حتی تفریحات. برای زندگیشون اهداف بلند مدت و کوتاه مدت داشته باشن. روزهاشون سپری نکنن. و این که به خودشون سخت نگیرن. هیچ وقت غصه ی روزهای گذشته و اینده رو نخورن و به خدا توکل کنن. بهشون یاد بده از چیزای کوچیک خوشی های بزرگ بسازن. من رو هم بابت همه ی اشتباهات و کم کاری هام ببخشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398
مهتا
امروز هم سر ناهار مامان همسر به همه به جز من چند بار غذا رو تعارف کرد و تکرار که کم خوردین. بازم بکشید. یعنی فقط من از نظرش زیاد خوردم و بقیه همه کم میخورن. ولی امروز واقعا زیاد نخوردم. حقیقتا گرسنه هم موندم. تازه من عروسم. همسر و خواهرش، بچه های خودشن. چقدر من کوچیک شدم. حس میکنم هیچ احترامی برام باقی نمونده

دلم میخواد زودتر از آوارگی نجات پیدا کنم. کاش میشد برگردیم تهران. ولی کار همسر اینجاست. نمیشه.

از دیشب که اومدیم اینجا مامان همسر داره یکی یکی مشکلات جهیزیه رو یادآوری میکنه و میگه باید درستشون کنید

باید مبل خوب بخرید و میزناهارخوری مناسب
حداقل دو تا فرش برای حال پذیرایی
گازتون 4 شعله هست، 5 شعلش کنید
جای ظرفشویی رو کابینت ساز بیارید درست کنه در بزنه. اخه من ظرفشوییم رومیزی هست و این خونه جای ظرفشویی ایستاده داره.
برای محمد تخت نوجوان بگیریم.
تازه فکر میکنن پرده تو خونه باقی میمونه. و گرنه به پرده هم  نیاز داریم.

جدا از این خودم میدونم که چقدر تشک تخت خوابمون افتضاحه. به یه تشک طبی هم احتیاجه.
چای سازمون هم حتی آبروبر هست. مثل مدلی که تو سنگده موجوده

دلم میخواد معامله بهم بخوره. نمیخوام بیش تر از این آبروم بره. یکی یکی همه بیان خونمون برام وسیله هدیه بیارن انگار که من بچه یتیمم و مادرم برام نگرفته.
از اون ور خواهر همسر هرچی خریده بهترینش گرفته. 17-18 میلیون فقط سرویس چوبش شده. 5میلیون 1 دونه فرش. و این باعث میشه بیشتر ضایع بشم.

محله ای که خونه توش هست خیلی قدیمی و بی کلاسه. از اون ور وسیله های ما هم اصلاً مناسب این خونه با این متراژ نیست. حس میکنم خرید این خونه فقط و فقط آبروی من میبره. کاش یه خونه 80 متری میخریدیم یه جای آبرومند...یک قرون هم از پدر همسر کمک نمیگرفتیم. برام مهم نیست.

اشتباه کردم اومدم شمال. همون جوری شد که میترسیدم. هم به هیچ کاری نمیرسم هم مرتب اعصابم بهم میریزه.

مامان من هم که اصلاً جوری اذیتم کرد که نمیشه بیان کرد. خدا میدونه با منی که 3 روز مونده به زایمانم چی کار کرد. به اندازه یه نخود شرایطم درک نمیکنه. دلم میخواد تنها برم بیمارستان. بعدشم برم مسافرخونه. همسر هم بره سر کار. من باشم و بچه هام. بلاخره میگذره...

امشب قراره بشینن برای خونه صحبت کنن. کاش با صاحبخونه ما کنار نیاین تا با ما کنار نیاد و معامله بهم بخوره. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398
مهتا
دیشب پدر همسر بعد از شام و در حضور همه شروع کرد به صحبت در مورد مسائل مالی. خیلی از رفتار پدر خوشم اومد. دوست دارم در آینده منم همین طوری با بچه هام برخورد کنم. اول این که هیچ مخفی کاری ای وجود نداره و همه در جریان همه چیز قرار مییگیرن. دوم این که صحبت هاش تا جایی که ممکن هست جمعی انجام میده و در حضور همه ی خانواده. شرایط موجود توضیح داد، بعد هم  تمام راه حل هایی که به ذهنش میرسید رو لیست کرد. سر آخر هم از تک تک اعضای خانواده نظر خواست. همه هم راحت سوالاشون پرسیدن و تحلیل ها و نظراتشون ارائه کردن. فقط این که خانم ها رو دست کم میگیره:)
یه چیزی در مورد پدر عالیه. اصلاً و ابداً درگیر مال دنیا و اصلاً خود دنیا نیست. اصلاً ذره ای ناراحت نیست که باغی که سال ها براش زحمت کشیده رو بفروشه و بده به بچه هاش تا کسب تجربه کنن یا باهاش خونه خیلی شیک یا جهیزیه عالی بخرن. میگفت از مدت ها قبل باغ گذاشته بوده برای فروش که دخترش بتونه جهیزیه بهتری بخره. در حالی که همین طوری هم 100 میلیون که واقعا به اندازه عرف هست براش هزینه کرده و کم نذاشته. حالا هم میخواد به ما تو خرید خونه کمک کنه. بعد ما مخالفت کردیم و گفتیم احتیاجی به فروشش نیست. حالا پدر میگه با این پول یه زمین مسکونی کوچولو یه نقطه حداقلی داخل شهر بخره و همسر و دامادشون با کمک هم کم کم اونجا رو بسازن تا بشه اولین تجربشون در ساخت و ساز. حرفاش رو هم رک میزنه. قراره امروز تصمیم نهایی گرفته بشه که نهایتاً در مورد باغ چه تصمیمی اجرا میشه. پدر به پسرها فرصت داده تا فکراشون بکنن.
جالبیش برام اینه که خود پدر بیشتر موافق بود که بجای خونه فعلی که تو محله خوبی نیست یه خونه بهتر بگیریم و 3 دنگ 3 دنگ شریک بشیم که از نظر سرمایه گذاری رشدش خیلی بیش تر از باغ هست و برای ما هم خوب میشه. اما خواهر همسر مخالفه. همسر مخالف فروش باغ هست و داماد هم طبیعتاً گزینه خرید زمین رو ترجیح میده. منم ترجیح میدم دخالت نکنم:)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398
مهتا
برای 7 اردیبهشت قرار عمل گذاشتیم. در بیمارستان نیمه شعبان



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398
مهتا
خانواده همسر خیلی رسمی هستن و حتی ارتباطات مادر و فرزندی و ... هم کاملاً رسمیه. حالا خونه ما برعکسه و مادر و پدر من هیچ کدوم ذره ای رعایت نمیکنن و حتی به حریم شخصی ما احترام نمیذارن. جفتش بده. ولی بدتر این که منم آدم رسمی ای نیستم و این طوریه که همیشه فکر میکنم از نظر خانواده همسر خیلی بی ابرو هستم. مثلاً امروز مادر پدر همسر داشتن میگفتن که همسر و داماد چقد رعایت میکنن و تعارفی هستن. از خواهر همسر هم کلا 24 ساعته در حال تعریف و تمجیدن. خوب تنها کسی که باقی میموند منم که ادب رو رعایت نمیکنه :(  البته که بارداری شیر به شیر باعث شده همیشه شدیدا گرسنمه و چون خانواده همسر خیلی دیر غذا میخورن و بین وعده هاشون هم هیچی میل نمیکنن معده ی من همیشه در حال سوراخ شدنه و واقعا درد میگیره. اینه که نمیتونم با کلاس بازی در بیارم و کم غذا بکشم. در واقع همینجوریش هم همیشه گرسنم و سیر نمیشم. میخام کمتر بخورم هم میگم در حق دخترم که توی شکمم هست ظلم میشه. حالا پروسه بارداری و شیردهیم پشت هم و طولانی هم شده که بدتر. دیگه کلاً بی آبرو شدم. هیچ وقت کسی سر سفره به من چیزی تعارف نمیکنه چون همه میدونن خودم برمیدارم:(
یادمه قبل تر مادر همسر بهم گفته بود امکان نداشت جایی مهمونی دعوت باشن و قبلش غذا نخورده برن. حتماً مادرشون شکم همه بچه ها رو کاملا سیر میکرده تا مطمئن بوده باشه تو مهمونی تو غذا و تنقلات زیاده روی نمیکنن و با کلاس رفتار میکنن:)  نه فقط مهمونی های دورها. مثلاً خونه خاله و دایی هم به همین صورت. حالا دخترم که به دنیا بیاد حتما همین رویه رو در قبال خانواده همسر در پیش میگیرم. یعنی کلاً مثل خودشون رسمی و کاملاً تعارفی برخورد میکنم تا آبروم حفظ بشه. در همه ی ابعاد زندگی. رفت و آمد و چیزای دیگه
فک کنم باهرکسی مثل خودش رفتار کنیم بهتر باشه. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 فروردین 1398
مهتا
امروز همسر یه پیشنهاد خیلی خوبی داد. ما دنبال خونه هستیم و اینجا قیمت ها خوب خیلی پایین تر از تهرانه. تقریباً پول ما 3 قسمته، وام، فروش ماشین و رهن خونه ای که تهران توش مستأجریم. یه مقدار هم روی سرویس عقد و کادوهای زایمان حساب کردم. و همسر هم روی درآمهایی که قراره به دستش برسه!!! از اون طرف مامان من هم یه مقدار طلا داره که میخواد بفروشه و میتونه کمی به ما کمک کنه.  همسر هم فعلا به عنوان شروع کارش مغازه مامان و بابا رو دفتر کار خودش کرده. البته مغازه جای خیلی خوبی نیس. یعنی تو کوچه هست و نه خیابون اصلی و به خاطر کسادی بازاز و مشکل نداشتن آب، تقریباً دو سال هست که اجاره نرفته ولی برای شروع به نظرم عالیه. من که ب جاش امیدوارم محل عبور و مرور هست. قراره شب نیمه شعبان کارش شروع کنه. ان شالله که پر خیر و برکت باشه.

میشه از مامان و بابا کمک بگیریم و یه خونه بزرگ  130 متری بخریم تو یکی از محله های قدیمی شهر البته بدون آسانسور و انتهای یه کوچه قدیمی. که جای خود خونه رو در نظر نگیریم و خودمون برسونیم به سر کوچه، درست وسط بازاره و نزدیک به خانواده ها که عالیه. 3 خوابه هم هست که واقعاً خوبه. یه مقدار نقشش بده که تقریباً میشه گفت تا الان خونه ای که نقشه خوب داشته باشه و فضای عمومی و خصوصی رو جدا کرده باشه ندیدیم. 

 یا این که میشه یه خونه 80 متری بگیریم. باز هم تو محله های قدیمی ولی بجاش از کسی کمک نگرفته باشیم. منتهی خوب با دو تا بچه یکم سخته به خصوص که تهران نیستیم و احتمالاً رفت و آمد بیش تری خواهیم داشت . مهمونی دادن برای دوره های خانواده همسر که رسمی هم هستن و شیک خیلی سخت میشه. یه خوبی ای که داره اگرم کار همسر نگرفت و خدایی نکرده به قسط وام نرسیدیم دیگه رومون میشه از خانواده کمک بگیریم. کاش اگر صلاح هست یه خونه تمیز و کوچولو که مرکز شهر باشه و قیمت مناسب جور بشه و نیازی هم نشه از کسی کمک بگیریم. صاحب خونه ی تهران هم اذیتمون نکنه و زودتر پول رهن بهمون برگردونه تا از آوارگی در بیایم. مجبور نباشیم مزاحم مادرهامون بشیم.
الان یک ماه شده که اومدیم اینجا، خیلی سخته که استقلال نداریم. هرچند اگر خونه ی خودمون هم باشیم بعیده من از پس کارای خونه بر بیام. ولی حداقل میتونیم 4 کلمه با هم دیگه صحبت کنیم.

این ایده دومی هم خیلی جذابه.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 30 فروردین 1398
مهتا
یه چیزی رو مطمئن شدم. حال روحی من شدیداً به این که چقدر از وقتم مفید استفاده کنم و کارام جلو ببرم وابسته هست. فاکتورهای زیاد دیگه ای هم روش تأثیر داره ولی این یکی از مهم ترین هاش هست. روزایی که خونه ی همسر هستیم چون برا نگهداری بچه کمک ندارم و از اون طرف تو خونه نامحرم هست و منم یه مقدار رودربایسی دارم حالم خیلی بد میشه. و وقتی میریم خونه خودمون و بابا پسرک میبره بیرون بهتر میشم.
نباید اجازه بدم انقدر راحت روحیم داغون بشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 29 فروردین 1398
مهتا
جالبه که دو حالت دارم . بیشتر اوقات این طوریه که تا حال روحیم خوب میشه حال جسمیم بهم میریزه و وقتی حال جسمی بهتره حال روحی داغونه. البته که سلامتی روان خیلی مهم تره. یه چند روزی به لطف همراهی بابا بیشتر به کارامون رسیدیم و حال روحیم خیلی بهتره. محمد عزیزم راه افتاده. به لطف تشویق های عمه، شوهر عمه و همراهی بابابزرگش. این لطفشون هییییییییییییییییچ وقت فراموش نمیکنم. این 3 نفر خیلی به محمد و درواقع اعصاب من کمک کردن. الهی که سلامت باشن. محمد مرتب با بابابزرگش میره پارک و حسابی خوش میگذرونه و من کیف میکنم. بابابزرگش براش کفش جغجغی خریده با سلیقه ی خودش. حتی تو پارک با کفش راه رفته:) کاری که فقط از پس بابازرگ بر میومد. فقط این که سرما خورده و مرتب باید استامینوفن بخوره. عزیز دلم بی حال وبی اشتها شده
قبل بارداری حدود 51 بودم. با لباس البته. الان 72 رو رد کردم... خیلی سنگین شدم. کوچولو حسابی اذیتم میکنه.
هر جوری بود یه درفت اولیه از مقاله آماده کردم و برای استاد فرستادم. البته بدون ریزالت های عددی. و استاد هم هیچ ری اکشنی نشون ندادن. بهتر بود وقتم روی بی پی میذاشتم حداقل آبروم پیش دکتر د و دکتر ک حفظ میشد:(
9 روز مونده و گاهی دلم میخواد زودتر تموم بشه. درد امونم بریده و این همه وابستگی به بقیه رو دوست ندارم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 26 فروردین 1398
مهتا
همراهیم ولی هم دل نه. همه چیز عوض شده. کنار هم هستیم و بینمون خیلی فاصلست. شبیه بزرگتر ها شدیم. همکاریم در پروژه ی مشترک زندگی.

وقتی بچه ها بزرگ شدن هیچ وقت تشویقشون نمیکنم که بچه دار بشن. که یهو یه عالمه فاصله تو زندگیشون ایجاد بشه. که آرامششون بهم بزنن و بجاش خروار خروار نگرانی وارد زندگیشون کنن.

حدود 2 یا حداکثر 3 هفته باقی مونده.
فعلا دنبال خونه ایم. کارا شدیداً عقب افتاده. حسو حال هیچ کاری نیست. چرا؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 23 فروردین 1398
مهتا
عید دیدنی بودیم . محمد 15 ماهش تموم شده ولی هنوز تعادلش رو کامل به دست نیاورده. نمیتونه بیش از چند قدم بر داره و امروز عموجان که دقت و تخصصشون تو این چیزا زیاده میگفتن مواظب باشین پاهاش داره به سمت پرانتزی شدن میره . البته ایشون نمیدونستن که 15 ماهش تموم شده و من هم روم نشد که بگم. گفتم 1 سالش پر شده... اعصابم خیلی بهم ریخت. تو مهمونی ها محمد خیلی جلب توجه میکرد و نمیدونم چرا حسرت بعضی ها رو در میاورد که چرا ما نوه دار نشدیم. پس کی نوبت ما میشه؟ شانس نداریم که و .... مرتب این جملات به زبون میاورن. باید برای پسرک صدقه بدم.
اعصابم خیلی بهم ریخته. دوباره اضطراب گرفتم. این همه تأخیر تو راه رفتن برای چیه؟ چرا هنوز نمیتونه هیچ کلمه ای رو درست ادا کنه؟ حی مامان و بابا. چرا بجای جلو کجکی و به سمت راست و چپ راه میره؟ طاقتم داره تموم میشه.
مامان و بابا هنوز اخلاقای قدیمیشون دارن. مامان هم چنان بدبینی های خودش داره و از همه چیز عیب میگیره. فلانی چقد بد لباسه. این برنامه برنده باش چقد مسخرس از تو چاه در میان. این " منظور خانم نونهالی تو عصر جدید" چه وضع لباس پوشیدنشه. اون یکی چرا اینجوری نگاه میکرد. و مرتب ایراد از عالم و آدم و تکرا و تکرار و تکرار. پدر هم که فقط تلیویزیون و فوتبال. ویه زندگی تکراری با حرفای تکراری.
امروز فهمیدم خواهر کوچیکه به طور جدی برای فرصت و یا شایدم چیز دیگه ای! اقدام کرده یا داره میکنه. انگار به مامان گفته دلار هاشون امروز واریز کردن!!!!!! و احتمالا یکی دو سالی برای درس برن کانادا! نمیدونم چی کار کرده و میکنه ولی خیلی دلم شکست. این همه پنهان کاری از منی که هم رشته هستیم. مایی که ... بودیم. انگاری که دشمنش باشم. نمیتونم وانمود کنم خوشحالم. هر بار که میبینمشون حالم بد میشه و خودشون هم کاملا این متوجه شدن. مرتب میگه تو سطح توقعت خیلی بالاست. بلد نیستم به چیزی تظاهر کنم. آره انتظار دارم خواهرم مثل یه خواهر باهام رفتار کنه. اونم خواهری که رابطمون معمولی نبوده. خیلی فراتر از خواهر بودم براش و حالا انقدر غریبه شده باهام. کاملا حس منفی همسر خواهر به خودم رو احساس میکنم. هر بار که من صحبت میکنم قیافش عوض میشه و کاملا بی تفاوته. قشنگ معلومه از من بدش میاد. کاش بتونم بی تفاوت بشم و باهاشون عادی برخورد کنم. دیگه اصلا برام مهم نیست. باید رسمی باشم و در حد وظیفه ارتباط حفظ کنم. همسر هم باید همین برخورد داشته باشه. اما بیش از اندازه مهربونه.
حسابی بهم ریختم. گاهی حس میکنم شکست خوردم. تو درس و کار شکست خوردم... و بعد با خودم میگم بجاش یه همسر فوق العاده مهربون و خوش اخلاق دارم. اما امروز همسر هم کلی بهم توپید. از دستم خسته شده. یه گردنبند خیلی نازک داشتم که کلی گره خورده بود. همسر یک ساعت و نیم تموم وقت گذاشت تا گره هاش باز کنه و تقریباً موفق شد. خیلی وحشتناک گره خورده بود. اما تهش خیلی عصبانی شد. کلی با من بد برخورد کرد و اعتراض که وقتم گرفته شد و تو اصلا برات مهم نبود و نگفتی نمیخواد. من ازش نخواسته بودم این همه وقت بزاره برای این کار. فکرش هم نمیکردم اینجوری وقتش تلف کنه. مرتب داد میزد و من چیزی برای گفتن نداشتم. باورم نمیشد با من اینجوری برخورد میکنه. رفتارهای این مدلیش زیاد شده. البته که خیلی تحت فشاره. هم از نظر درسی و هم نظر کاری و مالی. همه ازش توقع دارن و حسابی تنهاس وبدون کمک. منم تمام توجهم به محمده و بی توان شدم. بلند شدن و نشستن ساده برام سخته...همه چیز افتاده رو دوش همسر. باید سعی کنم کمتر ازش کمک بگیرم. درست یادمه که وقتی تهران حالم بد بود اخر یه شب بهم گفت چقد غر میزنی. خسته شدم از بس غر زدی. و من فقط اشک میریختم. بعدش کلی معذرت خواهی کرد ولی این حرف دلش بود. خسته شده.

از حرفای مادر همسر برام واضح شد که دلش نمیخواد زیاد روی کمکش برای بزرگ کردن محمد حساب کنیم. میگفت وقتی بچه ها رو پیش مادرشوهرش میذاشته بهشون میگفته هیچ کاری نکنید. نه لباس بشورید نه غذا بدید و نه .... فقط مراقب باشید سر خودشون بلا نیارن. بعد هم ناهار و شام نمیرفتن پیششون. اخر سر هم مادرشوهرش میگه که خودش بچه ها رو بزرگ کرده. میگفت خیلی سخته و بده که فلانی روزایی که بچه رو میزاره پیش مادربزرگش ناهار و شام هم میمونه پیش مادرش. مادر خودم هم که شاغله. البته نبود هم حقیقتاً زیاد بچه داریشون قبول ندارم. خیلی پیر و بی حوصله شدن. رفتاراشون اصلاً درست نیست. دارم فک میکنم شاید تهران بمونیم و پرستار بگیریم بهتر باشه. البته قطعا پرستار هرچقد هم که هزینه داشته باشه بهتر از اینه که همسر بمونه خونه. نباید رو کمک همسر هم حساب کنم. هم ظلمه و هم روحیش خراب میشه. تا همین جا هم عوض شده. وقتی اظطراب دارم و گریه میکنم نمیاد سراغم تا دلداریم بده. سعی نمیکنه آرومم کنه فقط عصبانی میشه و داد میزنه که باز میخوای گند بزنی تو بارداری. میخوای بشینی غصه بخوری تا این یکی هم .......

نمیدونم این بارداری چه حکمتی داره. نمیدونم چه آینده ای در انتظار محمد هست؟ نمیدونم آخر این همه درس خوندن و استرس چی میشه. امیدوارم خدا بهم توان بده. یه توانی بهم بده که از پس کارام بر بیام. بارم رو دوش بقیه نندازم. بچه هام خوب تربیت کنم و همسر ازم راضی باشه. روحیم رو حفظ کنم و مادر شادابی باشم. یه مادر کافی برای بچه ها. 
خدایا کمکم کن. حداقل تا پایان بارداری نباید غصه بخورم. نباید این همه حس منفی به کوچولوم منتقل کنم. مهم نیست. دنیا دو روزه. بلاخره همه چیز تموم میشه. فقط باید قوی باشم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 فروردین 1398
مهتا


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...