ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دلارهم چنان در حال بالارفتنه. قیمت مسکن، طلا و همه چیز داره زیاد و زیادتر میشه و ما هم چنان هر روز دستمون تنگ تر میشه. 
خونه 60 متری ای که توش میشینیم الان 600 میلیون قیمت داره. پارکینگ درست و حسابی و انباری هم نداره. فک کنم این طوری پیش به باید برگردیم خونه مامان باباهامون زندگی کنیم:)
خدایا خودت به همه رحم کن. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 3 مهر 1397
مهتا
شهریور ماه: فقط و فقط 21 ساعت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم در حالی که میخواستم رکورد بزنم. البته داستان بارداری پیش اومد ولی اصلا دلیل موجهی برای کم کاری نیست. باید بشینیم فک کنم ببینم چرا این طور شد. یکیش این که 10 روز اخر اصلا هیییییییییییییییچ کاری نکردم. عملا فقط نیمه ی اول درس خوندم.

مرداد ماه: 70 ساعت که رکوردم بود.

تیر ماه که 2 هفته کامل مهمان داشتم: 46.5

از 21 اردیبهشت تا انتهای خرداد ماه: 82 ساعت


این یعنی در 10 ماه گذشته من فقط حدود 220 ساعت درس خوندم. ماهی 22 ساعت!!! در واقع حدود 1 سال که میشد خیلی مفیدتر استفاده کنم از دست دادم. البته من تو این مدت سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم. پسرم رو به دنیا آوردم. مشکلاتی که داشت خیلی زیاد بود و تک و تنها در یک شهر غریب همه چیز تحمل کردم. وقتی به گذشته نگاه میکنم شاید نمرم خوب نباشه اما با توجه به شرایطم به خودم نمره قبولی رو میدم. 

حالا قراره برای بازی با پسرک کمک بگیرم و ان شالله دوباره درس خوندن از سر میگیرم. فقط باید توجهم به تغذیه خودم چند برابر کنم. چون هم زمان دارم برای 3 نفر انرژی میسازم...

خدایا بهم توان بده. ممنون که همراهیم کردی.
---------------------------------

مهر ماه: 37.30
آبان ماه: 52.30
آذر ماه: 74.45
دی ماه: ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 1 مهر 1397
مهتا
زمان یکی از ارزشمندترین سرمایه های هر انسانیه. چه استفاده کنیم و چه نه از دست میره. خدای من به وقتم برکت بده. کمکم کن تا انتهای شهریور پروژه ای که دستم هست رو لااقل کد و الگوریتمش ببندم و شروع کنم به ران گرفتن. بدون هیچ مشکلی. خدایا به وقتم برکت بده و به من توان مضاعف.

کارای اون دانشجوی ارشدی که دارم کمکش میکنم خیلی خوب پیش میره. هر بار که کدش نگاه میکنم یه عالمه از مشکلاتش حل میشه. چند هفته بود که رو دو تا الگوریتم کار میکرد و نتیجه نمیگرفت. من امروز صبح تقریبا همه مشکلاتش حل کردم. حالا دیگه هرچی دنبالش بود پیاده کرده. خدا کنه زمان هاش منطقی باشه و استاد هم راضی بشه. کاش بتونم مشکلات خودم هم حل کنم. کار من خیلیییییییییییی سخت تره. کسی هم نیست که بلد باشه و بتونه کمکم کنه. فک که میکنم میبینم عملاً تمام کارای این دانشجوی ارشد یا من انجام دادم یا از کدای آماده تو نت استفاده کرده. درواقع 0 تا 100 کار به ایشون یاد دادم. الگوریتم ها و دلایلش توضیح دادم. کد کردن و لینک کردن یاد دادم و قسمت های مهم خودم انجام دادم. بعد  ایشون فقط یه سری کارای کثیف کاری انجام داده و با این همه باز هم کار به اسم ایشونه و من نفر سوم مقاله. اگه من قرار بود کار ایشون کد کنم فک کنم 6 ماه پیش تموم شده بود... استاد هم اصلاً درکی از این شرایط ندارن و نمیدونم چطور باید بگم بهشون.
خدا جونم میشه کمکم کنی زودتر اینا تموم بشه برم سراغ رساله؟ یجور خوبی آبرومندانه تموم بشه.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 18 شهریور 1397
مهتا
ساعت 9.30 صبح نوبت داشتم. اما تا کارم تمام بشه ساعت 1.30 بود. بارداری ضعیف ترم کرده. به گرما خیلیییییی حساس شدم. نفسم میرفت حالت تهوع داشتم و با بچه انتظار خیلی سخت بود. اما محمد مهربون و صبورم فقط تحمل کرد. آخ نگفت. نه شیر خورد و نه گریه کرد. وقتی رسیدیم خونه انقدر بی حال بودم که نمیتونستم درست ناهار بخورم. تمام روز رو روی تخت افتادم. به همین سادگی یک روز کامل رو از دست دادیم. همسر هم که دیروز رسما اولین روز بیکاریش بود و ما رو در کلینیک همراهی کرد. بدون حضور همسر امکان نداشت دووم بیارم. امکان نداشت محمدم دووم بیاره. خلاصه حکمت بیکاری همسر رو هم فهمیدیم. البته این یکی از دلایله. دلیل دوم هم اینه که رسالش تموم کنه.
رحمم رو به عقب بود. در نتیجه امکان بررسی جنین وجود نداشت. ولی دکتر گفت احتمالا هنوز جنین و قلبش تشکیل نشده. ظاهرش سالمه بعیده پوچ باشه. ساک دید و در جواب سونو نوشت نیاز به سونوی واژینال هست. سونوی واژینال رو هم فقط پزشک زنان میتونه تجویز کنه در نتیجه هزینه ویزیت پزشک و سونو رو مجدداً باید پرداخت کنیم. از پزشک پرسیدم حالا که جنین تشکیل نشده اجازه سقط دارم؟ گفت نه در هر صورت اجازه سقط نمیدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 16 شهریور 1397
مهتا
فردا نوبت سونوگرافی دارم. مهم نیست چه چیزی در انتظارمه. فقط برای چیزی که دست خودم هست تلاش میکنم. اولین قانون حفظ آرامشه. هرچی ببینم و بشنوم اهمیتی نداره. من آرامش مطلق دارم. میخوام امشب برنامه بچینم برای دعا. برای خودم و فرزندانم. همه ی تلاشم میکنم که همه چیز عالی پیش بره و به همه چیز میرسم. فقط باید از وقتم مفید استفاده کنم.

صوت های ترتبیت فرزند دکتر سلطانی
نصب برنامه ریحانه بهشتی و انجام اعمال تا جایی که توان دارم.
درسم با جدیت بیشتری جلو ببرم که وقتم کم و کمتر میشه. همین طور توانم.
تا میتونم قرآن بخونم و ذکر بگم. همه چیز به خدا واگذار میکنم....یا من لا طبیب له-
اسید فولیک تهیه کنم و شروع کنم خوردنش رو.
به تغذیه خودم و محمد خیلی برسم.
برا محمد نوبت دکتر بگیرم. 
شیر خشک بخریم و سعی کنم محمد آروم آروم از شیر بگیرم.
درس
درس 
قرآن
قرآن
قرآن
ذکر
ذکر ذکر
وضوی دائمی
نماز اول وقت
نوشتن همه ی آرزوهام برای خودم و بچه ها و همسر
دعا و دعا
نماز شب
آرامش
آرامش
آرامش
توکل بر خدا

بعضی وقتا خانم ها دوقلو یا چندقلو باردار میشن . بعضاً ناخواسته و بدنشون میکشه. وقتی خدا بخواد همه چی ممکنه. از خدا میخوام دل استاد رو هم نرم کنه و ازم نخواد حضوری بیام دانشکده. درس هم به خودش میسپارم.. وقتی مادرا میتونن چندقلو رو سالم به دنیا بیارن منم ان شاالله میتونم فرزندم در نهایت سلامتی روحی و جسمی به دنیا بیارم. فقط کافیه خدا بخواد. اتفاقا در آینده به نفعمه. چون بچه ها با هم بازی میکنن و من به کارام میرسم. همون طوری که همیشه دوست داشتم.


خدایا به خودت توکل کردم. همه چیز به خودت سپردم. از دکترا و دیگران چیزی نمیخوام. خودت گفتی توکل و دعا. و از هر دروغ پلیدی منزه هستی. پس شاهد باش که همه چیز به خودت سپردم. سلامتی روحی و جسمی فرزندانم، خودم و همسر، هوش و درایت و ایمانشون. مسائل اقتصادی. کار و تحصیلات خودم و همسر و آبرومون...........

شکرت. خدای خوبم دوستت دارم.

خدای خوبم التماس میکنم بیشتر از این با بارداری و فرزندانم، سلامتی خودم و عزیزانم من آزمایش نکن. خودت گفتی که به کسی  بیش از طاقتش نمیدی. من دیگه توان ندارم. مثل همیشه پناهم باش.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 شهریور 1397
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 14 شهریور 1397
مهتا
فک کن یه بارداری خیلی وحشتناک پشت سر گذاشته باشی. انقدر پر استرس که تپش قلب بگیری. چون بهت گفتن فرزندت احتمالا یه قسمت خیلی مهم از مغز نداره. و نتیجه وحشتناکه. تو بارداری روزای پر استرس دانشگاه بری و از پروپوزال دکترات دفاع کنی. یه استاد سخت گیر داشته باشی که تو 35 سالگی ازدواج کرده و بچه نداره. هیچ درکی از شرایطت نداره. هزارجور اتفاق جورواجور بیوفته و همش استرس و استرس. تک و تنها باشی بدون کمک در شهر غریب. جسمت کم بیاره. پسرت به دنیا بیاد رفلاکس داشته باشه و نگرانی های بعد از تولد در مورد چیزایی که تو سونو دیدن. انگشت پاش دوشاخه باشه. همه ی دندون هات پوک بشن. استخون هات صدا بدن و قرصای کلسیوم با بدنت نسازه. به خاطر رفلاکسش یه رژیم وحشتناک بگیری و هیییییییچی نخوری. اخه روزی 70 بار بالا میاره اگه رعایت نکنی. خودت و همسرت دانشجوی دکتری باشین. همسر سنواتی شده باشه.  اخه همش سرکاره و فرصت نمیکنه رو رسالش کار کنه. حالا ترمی نزدیک 4 تومن بابت ـدخیر در دفاع ازش میگیرن و کاراش مونده. خونه تون استیجاری باشه. دلار به سرعت در حال بالا رفتن و زندگی سخت و سخت تر میشه. اون وقت همسر تو این شرایط بیکار بشه و تو درست زمانی که اصلاً احتمالش نمیدادی و پسرت 8 ماه داره بفهمی دوباره بارداری. چه کار میشه کرد؟ چه کار باید بکنم؟

فقط دارم به خودم دلداری میدم که جواب مثبت کاذبه و به خاطر مصرف قرصای شیرافزا. ولی اگه جواب آزمایش هم مثبت باشه چی کار کنم؟ چطوری به زندگیم ادامه بدم؟ پسرم چی میشه. تنها چیزی که میدونم اینه که نمیخوام هیچی آرامش پسرم بهم بزنه. نمیزارم استرس پسرم اذیت کنه. محمد همه چیز منه. نمیخوام دوباره در حقش ظلم کنم. همه ی بدبختی های دنیا بیاد سراغم محمد نباید اذیت بشه. تو بارداری خیلی اذیتش کردم. دیگه نمیزارم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 11 شهریور 1397
مهتا
تمام این روزها با تمام شرایط سختی که داشتم و دارم تلاش کردم. راه های مختلف امتحان کردم. مقاله خوندم. فکر کردم و کد کردم.
نتیجه همه ی تلاش هام صرفا این شد که نرم افزار مربوطه از پس حل این مسئله بر نمیاد. و من فقط وقت تلف میکردم.
خدای خوبم کمکم کن. کمک کن راه درست پیدا کنم و برم جلو. و استاد درک کنه که چه زحمتی کشیدم. چقد ایده های خوب پیاده کردم. مشکل سختی مسئله هست. حالا چی کار کنم؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 11 شهریور 1397
مهتا
میخوام تصور کنم که یه مادر کاقی برای پسرم هستم. تا اخر شهریور کارای کد و مقالات تموم کردم و دیگه فقط مونده ویرایش متن مقالات. دارم رو رسالم کار میکنم. کارا عالییییییی جلو رفتن. مهمونی 3شنبه فوق العاده بوده. همه چیز عالی پیش رفته و به هممون کلی خوش گذشته. پسرکم چهار دست و پا میره. هر روز باهوش تر میشه. همسر سالمه و یه کار عالی پیدا کرده. رسالش به مراحل پایانی رسونده. من از زندگی لذت میبرم. درسام میخونم. مقاله میخونم و مینویسم و کد میکنم. هر روز بیشتر یاد میگیرم. منظم تر میشم و میتونم در کنار پسرکم درس بخونم. غذاهای مقوی برای عزیز دل آماده میکنم تا سالم باشه و خوب رشد کنه. همه چیز عالیه و ما در نهایت خوشبختی هستیم. زندگی یعنی تلاش. ما تلاش میکنیم. تلاشمون رو بیشتر و بیشتر میکنیم. دارم انتهای شهریور میبینم که این گره ای که تو کار افتاده حل شده. خیلی خوب حل شده. من از پسش بر میام. خدا جونم کمکمون کن.

خوب برم سراغ کارای خونه و بعد درس. هرجوری هست امشب درس شروع میکنم. نمیزارم روزا بگذرن و بعد حسرت استفاده نکردن تو دلم باشه. من فوق العاده هستم و از پسش بر میام. ما از پسش بر میایم. مطمئنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 10 شهریور 1397
مهتا
" کتابی که اخیرن خوندم mindset هست که کتاب جالبیه توصیه میکنم حتمن بخونین. با ادمهایی که بهتون انرژی منفی میدن مدارا نکنین خیلی صریح بهشون بگین خفه شو بعدم از زندگیتون بندازینشون بیرون.  اینجا ادما حتی اگه باهوش هم نباشن خیلی خودشونو تحویل میگیرن و همش میگن من باهوشم من زیبام. متاسفانه تو فرهنگ ماُ اینطوری بار اومدیم که خجالت بکشیم یا مثلا تواضع داشته باشیم. این درست نیست چون به ادمهایی که خیلی از شما پایین تر هستن این اجازه رو میدین که خودنمایی کنن و اعتماد به نفسشون بالاتر بره و اتفاقن تو کشوری مثه ایران پر و بال هم بگیرن با هیچی"



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 4 شهریور 1397
مهتا
سال 96 تو گریه هام آرزو میکردم دوران بارداری تموم بشه. بعد فکر میکردم و میترسیدم. میدیم باز هم نمیتونم تحمل کنم و پایان بارداری شروع رنج هاست. همش آرزو میکردم تابستان شده باشه و روزها سپری شده باشن. پسرکم نشستن یاد گرفته باشه و  همه چی خواب...
حالا روزهایی که آرزوش داشتم سپری شدن. در نیمه ی تابستان هستیم و ماه هاست که پسرک میشینه. قد کشیده و این همه خوشبختی دور از ذهن بود.
هر مشکلی که پیش بیاد فقط کافیه چند لحظه گذشته رو مرور کنم، به روزهای سختی که میشد باشن و به لطف خدا نیومد. و من خوشبخت ترین مادر دنیا میشم...
خدایا بابت هر نفسی که در کنار فرزندم کشیدم میلیاردها بار شکر.

همسر گله داره که نسبت به ایشون کم توجه شدم. محمد همه ی ذهنم رو درگیر کرده و هر چه تلاش میکنم باز هم میبینم اون طوری که میبایست مادری نمیکنم. حالا پسرک باید روزی 4 وعده غذای کمکی نوش جان کنه و من 2 یا 3 وعده رو آماده میکنم. کارای دانشگاه پیش نمیره و همه ی مسئولیت های زندگی به دوش همسر افتاده. همسر خستس و طاقتش تموم شده. 

خدا خوبم به من توان بده تا از پس مسئولیت هایی که دارم به خوبی بر بیام،بنده ی خوبی برای خودت، مادر کافی ، همسر کامل و یک دانشجوی موفق باشم:)

بابت همه چیز ممنونم. ممنون که من رحم کردی. فراموش نمیکنم که پسرم رو نذر خودت و امامت کردم. فراموش نمیکنم که محمدم قراره در راه تو شهید بشه و من اعتراضی نکنم. کمکم کن راه درست پیدا کنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 مرداد 1397
مهتا
همه ی آدم ها قضاوت میکنن و برچسب میزنن. هر آدمی باید یاد بگیره که دنیا جایی نیست که آدم بخواد توش راحت باشه. دقیقا همیشه و همیشه در ارتباط با همه یه حدی از فاصله لازمه. فکر کردن قبل از حرف زدن لازمه. دلیلی نداره افکارمون رو برای دیگران بیان کنیم چون قطعا برداشت های شخصی بهشون اضافه میشه و قطعا مورد قضاوت قرار میگیریم. به خصوص اگه قدرت بیان قوی در کار نباشه. هیچ فردی هر چقدر هم که نزدیک از این قاعده مستثنی نیست. یه میزانی از رسمی بودن میتونه زندگی رو قشنگ تر و جذاب تر کنه. وقتی رسمی باشی کمتر شناخته میشی و جذابیتت باقی میمونه. درست مثل روابط دوستی که اگر کامل رو باشی به مرور کمرنگ میشی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 مرداد 1397
مهتا
کار کردن با استاد بنده صبر ایوب میخواد. چند ماه طول میکشه تا هر ایمیل ساده ای رو جواب بدن. همیشه هم جای تشکر شاکی ان. اعتماد به نفسشون هم رو سقفه. اشتباهات خودشون نمیبینن اما برا دانشجو... ملاحظه هم که صفر. اصلاً فکر نمیکنه آیا من میتونم 1 ساعت پشت تلفن حرف بزنم یا نه. همسر بنده چه گناهی داره اخه وقتش برا تو تلف کنه. من مرخصی ام. اصلاً ایشون حق نداره انقد از من کار بکشه. اونم در ارتباط با مقالاتی که برا رسالم نیست. این همه کامنت که تو ندیدی. حالا چند تا هم من جا انداخته باشم. خوب راه حل اشتباه دادم. چرا مسخره میکنی؟؟؟ از تو که بهترم. شما که کلا متوجه وجود اشتباه نشده بودی. اشتباهاتی که تو ندیدی الگوریتمیک بودن و مال من ویرایشی!!! اصلاً و ابداً طرز برخوردش دوست ندارم:(
خدا رو هزار بار شکر که این بار اشتباه نکردم. دارم رو رسالم کار میکنم و یواش یواش کارای جانبی استاد جلو میبرم. درست الویت بندی کردم:) آفرین به من




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 خرداد 1397
مهتا
همیشه دوست داشتم زندگی رو تو کشورای دیگه تجربه کنم. اما برای مدت کوتاه. هیچ وقت قصد فرار از مملکت رو نداشتم. هیچ وقت نیازی نمیدیدم که برای زندگی همیشگی بریم. خانواده های ما اینجان و دوست دارم کنار عزیزانمون باشیم. تو لحظه هایی که بهمون نیاز دارن باشیم و وقتی بهشون نیاز داریم کنارمون باشن. دوست دارم پسرم عشق مادربزرگ ها و پدربزرگ ها رو لمس کنه. رفت و آمدمون بیشتر بشه و ... و مطمئنم هزار تا دوست فامیل نمیشه. تو این دوره زمونه بقای دوستی ها معولاً صرفاً تا زمانی هست که نقاط مشترک پابرجاست. از دانشکده که بری بیرون کم کم دوستات هم سرشون گرم زندگیشون میشه و همه چیز به فراموشی سپرده میشه. 
مدتی هست یه فکری افتاده به جونم. این که پسر نازنینم بزرگ بشه و تو خشکسالی زندگی کنه. جنگ باشه، قحطی باشه و سختی و سختی. و بعد من حسرت بخورم که چرا میشد، میتونستم نجاتش بدم. بریم تو یکی از کشورای اروپایی که سبک زندگیشون بهتر هست، کشورای شمال اسکاندیناوی زندگی کنیم. اما نرفتیم. جایی که آب هست. هر روز و هر روز هم خبرای بد به گوشش نمیرسه. قیمت دلار ظرف چند ماه دو برابر و سه برابر نمیشه...

از اصلاح این جامعه ناامیدم. هم از مردم و هم از مسئولین. تو دانشکده آقایونی رو دیدم که دائم اعتراض داشتن. از این میگفتن که چقدر اعصابشون بابت تغییرات دلار خورده و وضعی که پیش اومده. به گفته یکیشون روزی نیست که محل کارشون رو با فش و داد و بیداد به وضعیت ترک نکنن و جالب اینجاست که همین آقایون زندگیشون دادن دلار خریدن و به قول خودشون 30 هزار تومان دارایی بیشتر نمونده براشون. که نهایت استفاده رو از خرابی اوضاع مملکت ببرن. و 100 درصد هم سود کردن. خیلی سادس. خودشون مسبب بدتر شدن شرایطن. خیلی دلم میخواست جوابش میدادم. اما ندادم. کسی هم چیزی نگفت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. با خودم میگفتم کاش از ایران بریم و این کشور واگذار کنیم به امثال ایشون. لیاقت شماها همین مملکتی هست که داریم و بس. تازه آقایون تحصیل کرده های شریف هم هستن...

یه سوالی تو مغزم میچرخه. حالا که ما ایرانیم و جدا از حرفای کتابی. چجور زندگی کنیم؟ هم چنان به داد و ستد شریفانه بپردازیم یا ما هم بریم از آب گلالود استفاده کنیم و در سخن پر از اعتراض باشیم. همسر مثل همیشه میگه آدم باید شرافت مندانه زندگی کنه. اما من شک کردم. به همه چیز شک کردم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
مهتا
خدا رو بی نهایت بار و بی نهایت بی نهایت ها شکر میکنم، بابت داشتن همسری که اینقدر مهربون، فهمیده و خوش قلب و خوش اخلاق هست. همسرم وقتی بهش گفتم احتمال داره پسرمون معلول ذهنی و جسمی باشه هیچی نگفت. هم چنان خدا رو شکر کرد و سعی کرد بهم آرامش بده و درک کنم که اینم آزمایش الهی هست و میگذره. بهم میگفت برای من فقط و فقط سلامتی تو الویت هست. و همیشه همه ی حرفاش پر از صداقت، آرامش و ایمان بود و هست. تو روزای سخت تنها پناهم تو این دنیا همسر بود و بدون کمکش شاید زنده نمیموندم. وقتی میبینم هنوزم هستن آدمایی که به خاطر جنسیت جنین ناراحت میشن و بدترررررررررررررر این ناراحتی رو بروز میدن و به زبون میارن و همسرشون ناراحت میکنن، اعصابم بهم میریزه. باور نکردنی هست که تو سال 2018 هنوزم تو کشور ما خیلی ها میگن پسر باید پسر داشته باشه تا نسل ادامه پیدا کنه. یعنی نمیفهمن بقای نسل با بقای نام خانوادگی فرق داره؟!! و حالا اصلا ادامه داشته باشه که چی؟ شما چه گلی به سر کره ی زمین زدید که بچه هاتون بزنن؟ نسل کسایی باید ادامه داشته باشه که دغدغشون تربیت صحیح فرزندان هست و نه جنسیت.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
مهتا


( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...