ذهن شلوغ مهتا
درباره وبلاگ


من یک زنم، یک همسر، یک دختر، یک عروس و خواهر و دست آخر هم یک دانشجوی دکترای مهندسی. حالا مادر هم شدم...
سعی میکنم زندگیم را به بهترین شکل ممکن هدایت کنم تا از پس مسئولیت های سنگینی که هر کدوم از این عناوین روی دوشم گذاشته ان؛ بر بیام.
من دختری هستم که عاشق تجربه های جدیده. بسیار احساسی هستم و عاشق. با چیزهای کوچک شادی های بزرگ تجربه میکنم و گاهاً هم زودرنج و دلگیر میشم. اشکام همیشه آماده ی سرازیر شدنه. برون گرام اما اعتماد به نفسم بالا نیست، پر از احساسم اما متأسفانه یا گاهاً خوشبختانه اغلب تصمیمات زندگیم با منطق گرفتم و میگیرم. به شدت کلی نگرم و اصلاً جزئیات رو نمیبینم. برای اطرافیانم ارزش زیادی قائلم و از اونها تأثیر میپذیرم. برای انجام هر کاری نیاز به انگیزه دارم اما پرم از خیال پردازی، با خیالاتم و حس ششم قوی ای که دارم، زندگی میکنم و میتونم احساسات آدم ها رو به خوبی و بیش از بقیه از رفتارشون درک کنم. پرم از آرزوهای کوچیک و بزرگ و هر روز هم به تعدادشون اضافه میشه. انقدر دغدغه هام زیاد هست که گاهی فراموششون میکنم:)
اینجا دفتر خاطرات من هست. جایی که از روزهام مینویسم و سعی دارم تا با نوشتن روند تغییرات فکر و دغدغه هام در طول زمان ثبت و دنبال کنم.

مدیر وبلاگ : مهتا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
باز من اومدم پست گذاشتم و همش پرید:(

امروز صبح کتاب کودک، خانواده، انسان رو میخوندم و بسیار بسیار از خوندنش لذت بردم. بر خلاف این که همیشههههه از درس خوندن متنفر بودم، اما عاشق خوندن اینجور کتاب های متفرقه هستم که فک میکنم میشه تاثیرشون رو تو زندگی دید. کلا نسبت به درس بی انگیزه هستم و اینم از ضعف های تیپ شخصیتیم هست که نیاز به کاتالیزور و انگیزه ی بیرونی دارم دائماً.

کتاب تجربیات دو مادر هست که حاصل 5 سال تلاش هاشون رو با شرکت در کارگاه های تربیت فرزند و اجرای اون در زندگیشون با دیگران به اشتراک گذاشتند.  پر از مثال هست و کاملاً to the point نوشته شده. به دور از تکلف و گزافه گویی و غلمبه سلمبه نوشتن های الکی. یعنی دقیقاً به همون زبونی که من دوست دارم.

شب هم به لطف همسر جان با نتبرگ رفتیم مستر دنر یوسف آباد که بسیااار خوش گذشت. 


امروز یه متن بسیااار جالب هم در تلگرام خوندم که یکی از دانشجویان شریف که در حال حاضر آمریکا زندگی میکنه نوشته و خیلی روی من تاثیر گذاشت.  واقعا از ماست که بر ماست. حتما بخونیدش. در ادامه مطلب عیناً اون متن آوردم:





ادامه مطلب


نوع مطلب : کتاب،، روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 12 تیر 1396
مهتا
 دیشب خواهر کوچکتر راهی هلند شد...
امیدوارم به سلامت برسند و ماه هایی پر از شادی و موفقیت در پیش داشته باشند. 
این ماه هایی که گذشت، حجم کارهای کنکور، درس و اداری نگذاشت نفس بکشند. از ابتدای ازدواجشون تقریبا تفریحی نداشتند...
و باز هم دوباره میرسم به سوال همیشگی. این راهی که ما رفتیم ، این راهی که ما میرویم با این همه سختی و مشقتی که برای دیگران قابل درک نیست پایانی داره؟ ارزشش رو داره؟ خدایا کمکمون کن سرانجام زندگیمون در دنیا و آخرت عاقبت به خیری باشه و ما رو از حسرت به گذشته دور نگاه دار...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 24 خرداد 1396
مهتا
عزیز دل مادر، دیروز رفتیم سونوگرافی. ساعت 5 نوبت داشتم و تا ساعت 4:15 استاد راهنما تلفنی با من در حال صحبت بود! حرف هایش تمام نمیشد. گوشی رو که گذاشت سریع دوییدم. چند لقمه ای به عنوان ناهار خوردم! نماز خوندم  و حموم! شکم و پاهایم رو هم سر و سامانی دادم...تمام راه را با عجله رفتم و نهایتاً 5:20 رسیدم. از قبل میخواستم کمی دیرتر برسم. سونوگرافی پارسیان، تقاطع جمال زاده نصرت. چون منشی گفته بود 1 ساعت معطلی را دارید... اما در کمال ناباوری پزشک ها هر دو مرد بودند! و من ماندم تا ساعت 8 که پزشکی خانم بیاید! حدود 8 و ربع رفتیم داخل و تو در زیر دستگاه نمایان شدی...16.5 میلیمتر، 8 هفته تمام. قلبت میزد و همه چیز عادی بود. من نفسی راحت کشیدم و ناخوداگاه لبخند بر لبانم نشست. خدا را هزاران بار شاکرم که سالم هستی. فقط لطف خداست که امروز جایی در میان دلم داری و هستی...مادر قربان قد 16 میلیمتری ات برود. دوستت دارم. همین.  بعد از سونوگرافی هم رفتیم مطب خانم دکتر منصوره کرمانی و این گونه شد که حدود ده و نیم رسیدیم. بابا حدود 6.5 از سرکار به ما پیوست. 7 نوبت دکتر داشتم و قرار بود 7:15 با هم برگردیم خانه. خانوادگی! اما شد 10.5. پدرت از خستگی حتی شام نخورد و ساعت 11 خوابید. این نیم ساعت هم در حال تحلیل و سرچ نتایج سونو و آزمایش بودیم...
بابا از داشتنت بی نهایت خوشحال شد. وقتی فهمید باردارم در پوست خود نمیگنجید. چشمان از حدقه بیرون زده و ذوقش فراموش نشدنی است. اماااا خیلی استرس دارد. چهره ی مادر خسته و رنجور شده و بابا همش فکر میکند اتفاق بدی افتاده یا پزشک چیز بدی گفته. ببین چقدر دوستت دارد. قدرش را بدان که فکر میکنم بهترین پدر دنیا نصیبت شده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 2 خرداد 1396
مهتا
فرزند و یا شاید دوقلوهای عزیزم، دوشنبه نوبت سونوگرافی دارم. نمیدانم در این مدت به شما چه گذشته. مادر را ببخشید که تمام فکر و ذکرش شده این پروژه برنچ اند پرایس. مادر را ببخشید اگر چند هفته گذشته نه به توصیه های مذهبی عمل کرد و نه به توصیه های غذایی...
شما برای مادر دعا کنید که زودتر کارهای پژوهشی اش سر و سامان بگیرد. آن هم آبرومندانه. شما دعا کنید که از پس پروپوزال و دفاعش به بهترین شکل بربیایم. شما برای من مادری کنید که به خدا نزدیکترید. این ها را که مینویسم اشک در چشمانم حلقه میزند. خدا را شکر میکنم که پدری تمام و کمال دارید.
گاهی میترسم. اگر شما خدایی نکرده آن طوری که باید صالح نباشید قطعاً تقصیر کمکاری مادرانه هست، وگرنه پاکی پدرتان که مثال زدنی ست...

چه واژه ی غریبی است مادر! باور ندارم اکنون 8 هفته از زمانی که درونم معجزه ای در حال رخ دادن هست میگذرد. هنوز میترسم از این که این محبت الهی را با کسی در میان بگذارم. میترسم که دیگران بدانند خودم خواستم. آن هم درست ابتدای راه دکترا. هنوز در مورد موضوع پایان نامه تصمیم نگرفتم. از مادربزرگ و پدربزرگتان، از خاله و دایی و زن دایی، از همه شان خجالت میکشم.  میترسم بگویند نمیشد این یک سال را هم دندان بر جگر میگذاشت؟  بیشتر از هر چیزی اما از دانشگاه....مبادا کسی از دانشجوها یا استاد راهنما بداند. و چقدر سخت خواهد بود بیان درخواست مرخصی برای من...

بگذریم.  خیلی خدا را شاکرم. قطعا این بهترین زمان برای باردار شدن من بود که خداوند برای بندگانش جز بهترین نمیخواهد. فقط به خودت توکل میکنم خدای یگانه... که داشتن و اعتماد به تو ما را بس است. من تمام عمر گناه کردم. تمام عمر ناسپاسی کردم. اما به رحمت و بزرگیت امیدوارم که چون منی را هم رها نمیکنی. حالا بیش از همیشه به یاریت نیازمندم. 

چقدر دوست دارم گاهی آسمان بودم و در عرش خداییت گریه میکردم. چقدر این دوری و دلتنگی دردآور هست. 

کاش دستم را بگیری و چگونه مادر بودن را نشانم دهی. من جسم و روحی ضعیف تر و رنجورتر از آن دارم که با شرایط فعلی دنیا همه ی وظایف مادرانه و همسرانه ام را تمام و کمال انجام داده واین دکترای نمیدانم شاید بی ارزش را هم ابرومندانه به سرانجام برسانم. 

خدای من فقط به خودت توکل میکنم که بدون یاریت و بدون خواستنت برگی از شاخه نمیافتد و آرامش بخش من همین فکر هست که با قضا و قدرت خواستی و من همیشه در دعاهایم تمنا کردم هر زمان که به خیر و صلاح هست. و تو شنوای دعای بندگان هستی.

خدای من خیلی دوستت دارم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 30 اردیبهشت 1396
مهتا
فکر نمیکردم بیام و پست سیاسی بنویسم. اما این روزها که بحث انتخابات در کشور داغ هست نمی توانم تخریب ها و توهین ها را ببینم و چیزی ننویسم. اول از همه بگم که من نه اصول گرا هستم و نه اصلاح طلب.
من به اصطلاح تحصیل کرده هستم و آن هم از دانشگاه های خوب کشور. این انتظار که قشر به اصطلاح تحصیل کرده ی مملکت ما لااقل فرق تخریب و انتقاد رو درک کنند، چیز زیادی نیست. این روزها چیزی که زیاد میبینم بی اخلاقی هست، تهمت ، تخریب و .... به جای انتقاد از عقاید طرف مقابل و زیر سوال بردن برنامه ها و الویت هاشون همه عزم راسخ بسته ان که فرد مقابل رو بکوبن. هیچ کس دنبال حق  نیست.  در اطرافم قشر پر از ادعایی رو میبینم که مخالف سرسخت آقای احمدی نژاد هستن و دقیقا مثل ایشون که عکس زهرا نورد رو با خودش در مناظره آورد و بگم بگم هاش، فیلم همسر آقای رئیسی رو پخش میکنن. مرتب از پدر زن ایشون مینویسن. و سوال من این هست که آیا ایشون جایی گفتن که قراره از پدرزنشون در اداره مملکت مشورت بگیرن. آقای قالیباف هم در ادامه راه آقای احمدی نژاد رفتن سراغ اموال بقیه و با کاغذ چاپ شده اومدن و اون ها رو کوبیدن. دقیقا به همون روش. به روش مردی که از راست و چپ همه ازش اعلام برائت کردن و معتقدن در 4 سال دوم ریاست جمهوریش کشور رو نابود کرد. من مرتب حرص میخوردم که چرا جوون های ما این طوری شدن و فرد رو میکوبن جای عقیده. چرا تخریب میکنن. بعد میبینم کاندیدهای محترم هم حتی در مناظره به همین صورت عمل میکنن! همون ادبیات. همون حرف ها. گازانبری، لوله کردن، گیردادن به اموال طرف مقابل. وعده های توخالی و وعده راهی که یک بار رفتیم و خطا بودنش ثابت شده برای رأی جمع کردن.
بماند که هر 3 نفر از  آقایان روحانی، جهانگیری و قالیباف به فساد متهم شدن و جوابی هم ندادن. و البته همین طور آقای رئیسی.... وای به حال مملکتی که نمایندگانش این ها باشن. وزیر مملکت خیلی راحت قاچاق لباس دختر وزیر دیگه ای رو کار شرافت مندانه مینامه و وزیر دیگه ای هم یک مفسد اقتصادی رو که کارش هرچند قانونی اما قطعا غیر اخلاقی و غیر شرعی بوده ذخیره نظام. و همین رئیس جمهور میگه ما دهانمون برای عذرخواهی بسته نیست. اگر بسته نیست پس چرا بابت این اشتباه ها عذرخواهی نکردید؟ چی میشد اگر میگفتید خبر نداشتید و برخورد میکنید؟ چقدر با دیدن استدلال دوستان و نامزدها حرص که نخوردم.

در هر صورت فعلا تصمیم دارم به آقای روحانی رأی بدم. با همه ی اشکالاتی که در ایشون و عملکردشون هست به نظرم از سایر نامزدها میتونن در اداره کشور موفق تر باشند. هرچند بخ نظر من مشکل مملکت ما این هست که از ابتدای انقلاب تا به حال ما یه سری افراد داریم که در پست های مختلف چرخیدن و اصلا کسی بهشون اضافه نشده. در حال حاضر در مملکت ما قحط الرجال شده. فک کنم دیگه وقتش هست قشر جوونی رو تربیت کنیم و بیاریم تو صحنه که در زمان انقلاب حضور نداشتن. البته مطمئناً این رو به نامزدها بگیم میرن دختران و خواهرزاده ها و برادرزاده های هم حزبی هاشون رو میزارن زیردستشون تا تربیت بشن..:( درست مثل لیست امید در انتخابات مجلس تهران که پر بود از این آقا زاده ها و مردم دانسته یا ندانسته بهشون رأی دادن.

این کشور دیگه تقریبا به یه کشور دو قطبی تبدیل شده که مردمش یا خودشون رو اصلاح طلب میدونن و یا اصول گرا. و نتیجه مشخصه. هر کسی که کاندیدا بشه با هر برنامه ای تصمیم هر یک از این دو گروه از قبل مشخص هست. با تمام قوا تخریب طرف مقابل و لاپوشونی از اشتباهات جناح موافق! چنین مردمی لایق پیشرفت هستند؟؟؟ مردمی که حتی مسابقه کوچکی که در برنامه طنز خندوانه برگزار شد رو هم سیاسی کردند و سیاسی رأی دادند! مردمی که از قبل حرف هاشون مشخص هست. وقتی یه فیلمی جایزه اسکار میبره اصلاح طلب ها شروع میکن به به به و چه چه و اصول گرا ها هم انتقاد و یه سری حرف های همیشگی. حتی فیلم هامون هم شدن دو دسته. اخراجی ها و ... فقط برای اصول گراها شده و اصلاح طلب ها با تمام توان باهاش میجنگن چون کارگردانش از جناح مقابله! روندی  که در پیش گرفته شده نگران کننده هست. ما همه ایرانی هستیم. باید متحد باشیم و از یک جنس. باید بتونیم به نظرات مخالف احترام بذاریم و همدیگرو بپذیریم. نامزدها هم با رفتارها و حمله هاشون به این دوگانگی دامن میزنن. آیا این به نفع نظام هست؟ میترسم از روزی که تو کشور جنگ داخلی راه بیافته. درست مثل سال 88. چقدر آبروی ایران رفت. چقدر ضرر کردیم. چه خون ها که ریخته شد...

کسی حواسش هست چه بر سر این مملکت داره میاد؟؟؟؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 اردیبهشت 1396
مهتا
به پیشنهاد دوست خوبم "مرضیه" این کتاب رو شروع کردم. یه جمله ای در مورد اعتقادات سوفسطاییان داره که احساس میکنم همیشه بهش باور داشتم. 
"سوفسطاییان شیوه های مختلف مجاب کردن با توسل به استدلال و احساسات را به شاگردانشان تعلیم میدادند. آن ها مشخصاً به شاگردانشان می آموختند که می توان له یا علیه هر باوری، هر چه که باشد دلیل آورد." این همیشه با تمام وجودم احساس کردم. قبلاً تو این پست هم به این موضوع اشاره کرده بودم:).




نوع مطلب : کتاب،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 16 فروردین 1396
مهتا
امروز دومین روزی هست که با همسر جان در منزل خودمان هستیم و عزیز دل هم سر کار رفت. با این که اینجا آشپزی میکنم و مهمان کسی نیستم خیلی بهتر و بیش تر به کارهایمان میرسیم. احساس میکنم دوباره زندگی به من لبخند میزند. با این که هنوز همه ی مشکلات سر جایشان هستن اما خیلی احساس آرامش و خوشبختی دارم. واقعا هیچ جا خانه ی آدم نمیشود، وقتی در کنار همسرت باشی.:)
دیشب هم برای اولین بار ما میزبان بودیم با عنوان عیددیدنی که در این 4 سال اتفاق نیافتاده بود...
خدایا شکر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 14 فروردین 1396
مهتا
به شدت استرس دارم. احساس درماندگی میکنم. 
امیدوارم این فروردین به خیر بگذره.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 فروردین 1396
مهتا
از مدت ها قبل مرتب خواهش کردم که برای من خیلی سخت هست که تمام تعطیلات خونه ی مادرهامون باشیم. بارها و بارها از همسرجان با هر زبونی که بلد بودم خواهش کردم که این اتفاق نیافته. هر روز و دقیقا هر روز بابت این موضوع افسوس و تأسف میخورم. درست مثل پارسال.  اما همسر جان از همون اول تصمیمش رو بدون هیچ توجهی به من گرفته بود و به همه میگقت تا آخر 13 هم میمونیم. حتی خجالت میکشم بعد تعطیلات ازم پرسیدن چه کار کردید بگم ما 3 هفته تمام رو چپیدیم تو خونه مادرهامون...
خوش به حال زن و شوهرهایی که میتونن تعطیلاتشون رو دونفره کنار هم و در منزل خودشون بگذرونن. بیش تر از اون خوش به حال خانم هایی که این شانس دارن تا با همسر یه مسافرت هرچند کوتاه مدت رو تجربه کنن. خوش به حال اون هایی که حداقل به این موضوع فکر میکنن. عید 96 هم گذشت. امیدی ندارم سال آینده بهتر از این باشه... هیچ کار مفیدی هم نکردیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 9 فروردین 1396
مهتا
سال 96 پیشاپیش مبارک.

خیلی خیلی تلاش کردم این پروژه ای که دستم هست رو تا انتهای سال ببندم و سال جدید رو رساله خودم و یا یه مقاله دیگه کار کنم ک نشد که نشد. هم زمان نمره یه درسمم اومد که به نظرم خیلی غیرمنصفانه کم شدم. یعنی حقم بیشتر بود و استاد به گفته خودش حسی برگه ها رو تصحیح کرده بودن. هر چند از نمرم راضی نیستم و باور دارم به من و البته بیشتر بچه ها ظلم شد ولی خود استاد شخصیت دوست داشتنی ای دارن.  همه ی این ها در کنار هم باعث شد یه چند روزی افسردگی گرفتم. امروز صبح هم که همش خاطرات بد میومد تو ذهنم و دلگیری هام بابت حرف ها (در واقع متلک ها) و عملکرد بعضی از اطرافیان. قراره فردا صبح بریم شمال و ان شاالله فردا شب عقد موقت خواهرشوهرم هست که چند هفته بعد یعنی روز مرد هم عقد دائم میگیرن.
در هفته گذشته استاد راهنمای همسر جان براش اخطاریه فرستاد که ممکن هست اخراجش کنن چون پیگیر کارهای دکترا نبوده. و باز من روزگار لعنت کردم که همیشه ریشه همه مشکلات مالی هست. به خاطر درآمد نمیتونه کارش رو ول کنه. از اون طرف شرکت هم داره مرتب نیروهاش تعدیل میکنه و .....
دلم میخواست میتونستم کمکش کنم. اما کار زیادی از دستم بر نمیاد. من تو کارای خودم موندم:(

موبایل قبلی من یک عدد موبایل چینی بود با حافظه ی کم که نمیتونستم روش اپ نصب کنم و اذیتم میکرد. همسر مهربونم به مناسبت روز زن یه موبایل جدید برام هدیه گرفت که خیلی دوسش دارم و کلییییییی ازش استفاده میکنم. هم نوت شده برام هم باهاش کتاب الکترونیکی میخرم  و میخونم. قرآن میخونم. ایمیل هام سینک هست، ایمو هم تونستم نصب کنم. تد میبینم. وای تد. این سخنرانی های تد میتونه حال من خوب کنه. وقتایی که ناامیدم انرژی میده بهم. عاااااالین. خلاصه کلی استفاده مفید دارم از این موبایل.

دلم میخواد سال جدید پر از شادی و موفقیت باشه، برای همه، اول از همه هم برای همسر عزیزم. آرزو میکنم بتونه از فرصت تعطیلات عید نهایت استفاده رو بکنه و کارای رسالش رو جلو ببره.  آرزو میکنم هر روز سال جدید شادتر خوشبخت تر و موفق تر از قبل باشه. و به مهمترین آرزوی خودش که نزدیکی به خدا و بنده ی خوب خدا بودن هست نزدیک تر بشه. همیشه سالم و تندرست سایش بالای سر خانوادش باشه. آرزو میکنم در فصل بهار پدر بشه و تا پایان تابستان آینده اولین مقالش رو هم بفرسته. آرزو میکنم خواهرم دکترا شریف یا تربیت مدرس قبول بشه. آرزو میکنم به سلامت برن هلند و برگردن. آرزو میکنم منم در سالی که پیش رو هست بنده ی بهتری برای خدای خودم باشم. تا انتهای فروردین این مقاله تموم بشه و تا پایان تابستان از پروپوزالم دفاع کنم. 
آرزو میکنم سال جدید همه ی مریض ها شفا پیدا کنن، مامان های منتظر نی نی دار بشن. بیکارها شغل مناسب پیدا کنن و جوون های مجردمون متاهل بشن و خوشبخت...

زمان با سرعت نور در گذره. دعا میکنم بتونیم از لحظه لحظه عمرمون مفید استفاده کنیم...




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 25 اسفند 1395
مهتا
هر چقدر که فکر میکنم نمیدونم از چی باید بنویسم. دوباره مریض شدم، دوباره آنفولانزا با تب و لرزو سردرد و حالت تهوع...........دیشب هم نتونستم از شدت تب و لرز بخوابم.  دلم پیش همسر جان هست که خانمش زود زود مریض میشه. خواهر بزرگم میگه خدا رو شکر کن که دکتر طب سنتی به من گفته آدم هایی مثل تو که مرتب سرما خورده ان طبع بسیار سرد و بلغمی دارن که سریع با باد مریض میشن و گفته اگر مریض نشی این بلغم ها تو مغزت میمونه و مریضی های خیلی ناجور میگیری. این طوری مغزت داره این بلغم اضافه رو تخلیه میکنه. خدایا شکرت ما راضی هستیم به رضای تو...

فندق عزیزم الان 22 ماهش شده تقریبا و من زود زود دلم براش تنگ میشه. یاد گرفته همه ی کلمات رو مثل طوطی تکرار میکنه و دیوانه واااااااااااار عاشق مادرش هست. مادرم تماس گرفته میگه دست به کار بشو ، دیر میشه و پیر میشی. تازه میگه تماس بگیر با فلان حاج آقا بگو یه دعا هم بهت بدده که زودتر باردار بشی!!!
اصلا اگه تو روت نمیشه من زنگ میزنم و اصرار و اصرار... و من هم میگم نه، من درس دارم! از وقتی امتحان جامع رو دادم و رسیدم به رساله مادرشوهرمم مرتب میپرسه چی کار میکنید؟ پس مهتا خانم دیگه کلاس نداره؟؟ روش نمیشه مستقیم بگه و غیر مستقیم اشاره میکنه به این که ما نوه میخوایم و این که برگردید شهرستان......
و من ابداً دلم نمیخواد برگردیم شهرستان و زندگیمون بشه مهمانی و مهمانی و مهمانی

شمال که بودیم برای خواهر "عزیزدل" خواستگار اومد. وقتی از ایده آل هاش صحبت میکرد دیدم چقد آدما میتونن با هم متفاوت باشن. چیزایی که از نظر من تحسین برانگیز بود به نظر خواهرشوهرم زیاد ارزش نداشت. من یاد گرفتم که همیشه به آینده نگاه کنم و برنامه ریزی کنم. دنبال موفقیت باشم اون اما این چیزها براش هیچ ارزشی نداشت. یه زندگی آروم میخواد که شوهرش هم صبح بره سر کار و برگرده خونه. مثلا این آقای خواستگار یه آدم بسیار موفق در رشته خودش بود.. چند سال خبرنگار صدا و سیما بود و عن قریب هیئت علمی دانشگاه علامه در تهران میشه. با اخلاق و مهربون و .... خواهر "عزیزدل" با همین مسئله مشکل جدی داشت. میگفت سرش شلوغه و یه استاد دانشگاه کار زیادی برا انجام دادن داره. من چنین همسری نمیخوام. و من دوباره به عظمت خدا فکر میکردم که چقدر آدما رو متفاوت آفریده و چطور به اصطلاح در و تخته رو کنار هم جور میکنه و آدما ازدواج میکنن. از زاویه بقیه که به دنیا نگاه میکنم بیشتر به کوچیک بودن خودم تو این دنیا پی میبرم. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 بهمن 1395
مهتا
از یار دلنوازم ما را خبر نیامد *** یا بخت ما به سر شد یا او به در نیامد
وامانده در كناری نالم به آه و زاری *** او رفته روزگاری رفت و دگر نیامد
گشتی نهان ز پیشم هر دم زنی به نیشم *** حیران ز كار خویشم خون از جگر نیامد
...
كشتی به غمزه ما را ای خوش صدای زیبا *** در پشت ابری ای ماه ، مهتاب در نیامد
هر شب به انتظارش نالم چو آه و آتش *** بانگ از مناره بر شد از او خبر نیامد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 27 بهمن 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 16 بهمن 1395
مهتا
آخرین امتحان دوران تحصیل رو هم دادم. به نظرم برای این امتحان کم تلاش نکردم اما در کل متاسفانه خیلی بد تمام شد. تمام شب رو تا صبح بیدار موندم به لطف ژلوفن عزیز:) که بدون اون ممکن نبود بتونم با تب و لرز شدید و سردردی که داشتم کار رو پیش ببرم. نمیدونم چرا مغزم سر جلسه امتحان قفل کرد، این درس یکی از گلاب ترین درس های دانشکده بود که معدل همه رو بالا میبره و طبق معمول برای من احتمالاً شد بدترین نمره ی کارنامه که کلییییییییی معدلم رو پایین میکشه. در هر صورت فقط بعد امتحان وقتی فهمیدم چه اشتباهی کردم یکم ناراحت شدم ولی بعدش با خودم گفتم من تلاشم رو کردم و دیگه برام مهم نیست، میسپارمش به خدا. هر آنچه اتفاق بیافته به صلاحم هست:)
------------------------------------
بلاخره عروسی خواهرجان و آخرین فرزند خانواده ی ما هم گذشت. خدا رو شکر هم همه چیز به خیر گذشت. درست روز عروسی فندق دوست داشتنی و پسته ی  عزیز من آنفولانزای شدیدی گرفتن طوری که پسته 4،5 باری در سالن بالا آورد:( فندق هم که پدرش رو کلافه کرد. کل روز رو داشت گریه میکرد و این وسط مادرش هم از ظهر رفته بود حموم و آرایشگاه و همه مسئولیت هاش افتاد گردن برادر مهربون من که شب قبل هم تا صبح در بیمارستان کشیک داشت. برادرم واقعا یه همسر بی نهایت فداکار و مهربون هست. مرتب بچه رو بیرون میبره تا همسرش بتونه درساش بخونه. آخه عروس خانم رو درساش خیلی حساسه. تو تمام کارای خونه به همسرش کمک میکنه. بلافاصله بعد شام وقتی بچه داره شیر میخوره، میره ظرف ها رو میشوره تا خانمش اذیت نشه و خیلی چیزای دیگه.
من هم از فندق عزیز آنفولانزا گرفتم، نمیدونم من بدنم خیلی ضعیف هست یا آنفولانزاهای این دوره زمونه خیلی قوی. خلاصه هر بشری در اطرافم سرما یا آنفولانزا داشته باشه ویروس هاش سریع با من share میشن! طوری که چندتا از بچه های دانشکده با تعجب ازم پرسیدن تو چرا همیشه مریض میشی و سرما میخوری...

لباسم رو تو عروسی دوست داشتم، در عین سادگی خیلی زیبا بود، آرایشگاه رفتم و موهام شینیون درست کردم و کلی اصرار که یه آرایش لایت میخوام و درواقع صرفاً گریم...اما نهایتاً با یه آرایش خیلی جیغ مواجه شدم که چون رژ گونه نداشت از نظر آرایشگر لایت بود! خدا رو هزار بار شکر برنامه ریزی من و همسر عزیز درست پیش رفت و تونستیم بریم آتلیه و با خیال راحت کلی عکس یادگاری بگیریم. از این قسمتش خیلیییی خوشحالم.  همسر عزیز هم که راضی شد و به خاطر دل من پاپیون گذاشت. با کت و شلوار جدیدیش خیلی خیلی خوشتیپ شده بود و به قول یکی از نزدیکان مثل اروپایی ها بود:)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امشب تولد بهترین همسر دنیاست، من دیشب تا صبح نخوابیدم و این مدت هم درگیر امتحان و عروسی بودم و تمام مدت در کنار همسر، میدونه که فرصت نداشتم برم براش خرید و در نتیجه اصلا انتظار تولد نداره:) من هم پرشورتر از همیشه میخوام سورپرایزش کنم. بدون احساس خستگی ناشی از مریضی و بی خوابی رفتم و برای بهترین همسر دنیا یه شلوار کتان کرم خریدم که میدونم هر چقدر داشته باشه براش کمه، یه نامه ی عاشقانه، اگه فرصت کنم یه کلیپ از عکسای دونفره با یه آهنگ عاشقانه، فشفشه، شمع کاری خونه و اتاق خواب، کیک تولد، ژله ، لوبیا پلو که غذای مورد علاقه ی همسری هست و آش شله قلم کار، آب پرتقال، کاپوچینو و دیس میوه های پوست کنده شده و انارهای دون شده. میخوام کادو رو هم در آخر بهش بدم و خودش طی یک بازی دونفره پیداش کنه:) آخر شب هم با هم دیگه بشینیم آرزوهای قشنگ کنیم و شمعای کیکش فوت کنه.
رفتم خرید ولی دیگه دستم جا نداشت تا بتونم گل بخرم، ان شاالله دفعه بعد جبران میکنم.............
خدا کنه خوشش بیاد و خاطره ی خوبی بشه براش.........تازه یه سوتی هم دادم که فک میکنم خاطره بشه بعد این همه زحمت و خرید اشتباهاً شمع 30 خریدم به جای 29:))))))) 




نوع مطلب : روزنگار،، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 19 دی 1395
مهتا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 16 دی 1395
مهتا


( کل صفحات : 20 )    ...   7   8   9   10   11   12   13   ...   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic